چند سال پیش هنگامی که ویرایش اول کتاب دانشنامه هزاره منتشر شده بود و گفتگو در باب آن داغ بود در گروه تلگرامی بامیان امروز نرم نرمک ضمن یادآوری برخی کمبودها و کاستیهای گوناگون کتاب، گاهی ضعف ویرایش و حضور حشو و زواید و تتابع اضافات و عطفهای بینقش را نیز یادآور میشدم و جناب شیخ «محمد حسین فیاض» که از مدافعان جان برکف و فدایی دانشنامه بود و کماکان هست این خُرده گیریهای ویرایشی را به جناب «محمدکاظم کاظمی» ویراستار دانشنامه منتقل میکرد و پاسخ آقای کاظمی را در گروه به اشتراک میگذاشت و مانند مقامات عمانی میان من و ایشان مذاکرات غیر مستقیم در باب برخی نکات ویرایشی ترتیب داده بود. از باب بد گمانی اینگونه میپندارم که احتمالا غرض «فیاض» از این کار این بود تا استاد مشهور و صاحب نام حرفه ویرایش سخنان این شیخ لاغرک را نپذیرد و «فیاض» آن را سوته کرده به سرم بکوبد و رندانه از پذیرش انتقادهای محتوایی سر باز زند. ولی خوشبختانه جناب «کاظمی» ضمن پذیرش این نکات محدود در پایان گفته بود اگر منتقد حالت پیش از ویرایش نوشتهها را میدانست کمی با تسامح و روا داری سخن میگفت و این همه سختگیری نمیکرد. ژرفای سخن آقای کاظمی را وقتی بهتر متوجه شدم که خود درگیر ویرایش شدم و به تازگی ویرایش یک کتاب را تمام کردم؛ کتابی که تقریبا از نو حروف چینی کردم و نیز نزدیک به نود در صد مهندسی جملات را هم تغییر دادم که بی این کار اوضاع به سامان نمیشد.
با این همه تا هنوز مطمئن نیستم که کتاب از غلطهای افغانی پاکیزه شده باشد. البته در باب کتاب یک غلط ایرانیهم مرتکب شدم که بخشهایی آن را با پژوهش و مستند سازی بیشتر عمق و ژرفا بخشیدم در حدی که یازده منبع معتبر به کتابنامه اثر افزوده میشد و وزن آن به لحاظ علمی بسیار سنگینتر میگردید ولی از باب اینکه گفتهاند «یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت» نویسنده گرامی کتاب این کار را فضولی تشخیص داد و ناگزیر آن افزودگی را حذف کردم و ساعتها کار و جستجو در منابع باد هوا شد. خدایش بیامرزد استادم مرحوم «رضا بابایی» را که کار ویراستاری را «مرده شوری» میدانست و میگفت تمام هنر و توانایی ویراستار به پای نوشته خرج میشود ولی کسی قدر آن را نمیداند و غالبا هم هنگام بیان این سخن این شعر عربی را میخواند:«یری الناس دهنا فی القواریر صافیا/ ولم یدر ما جری علی راس سمسم» مردمانروغن کنجد را صاف و زلال در شیشه ها میبینند ولی نمیدانند که بر سر دانههای کنجد در زیر چرخ روغن کشی چه ماجراها رفته است.
به هر حال دیروز پس از تمام شدن «مرده شوری» و به پایان آمدن ویرایش خسته کننده کتاب مذکور، برای رفع خستگی و تغییر احوال نشستم رمان «دیوار زخمی» اثر جناب «عصمت الطاف» را خواندم و از قاب نگاه «سرور» به ماجراها نگریستم و پا به پای او بسیاری از نقاط برچی زخمی را چکر زدم که اینک دریافتها و برداشتهای خویش از این رمان را با دوستان شریک میکنم.اینکه به تعبیر علمای منبری در طلیعه سخن پای ویرایش را به میان کشیدم شان صدور دارد. ضمن یک بث الشکوی بی حاصل شخصی خواستم به اطلاعیه چندی پیش جناب الطاف هم اشاره کنم که در صفحهاش از پذیرش کار ویراستاری سخن گفته بود و برای انجام این کار پر درد سر و کم فایده اعلام آمادگی کرده بود. خوب است اینجا به خود ایشان بگویم برای کسی که میتواند متن خلاقانه پدید آرد و درد و داغی را روایت کند مشغول شدن به کار مزدوری مانندی مثل ویرایشگری واقعا اتلاف وقت و سرمایه سوزی است و ای کاش هزارههای ارجمندی که دست شان به دهن شان میرسد آن مایه بلوغ و رشد و دردمندی میداشت تا با یاری و همکاری نمیگذاشت الطاف عزیز از باب ناگزیری و مجبوری و به تعبیر مرحوم شاملو از «غم نان» سراغ ویرایش برود.
بنده منتقد حرفهای نیستم و حتی رمان خوان حرفهای هم نیستم بلکه یک ولگرد فکری و یک آماتورم حتی آماتور به آن معنایی که «ادوارد سعید» در کتاب «نقش روشنفکر» اراده کرده هم نیستم. از این رو انتظار نداشته باشید در باب نقد کتاب سخنان جدی و قابل تأمل بیابید بلکه بطور «کلنگ کُو» نکاتی را یاد آور می شوم. اگر از برخی اشتباهات جزئی صرف نظر کنیم مانند آنچه درآخرین سطر صفحه 110 آمده است:«دو نفر دیگر، همان طرف میروند و دو جسد را به دنبال شان میکشند؛ جسد «سرور» و آن دختر تکه تکه شده را، روشن است که «سرور» اینجا اشتباه است. سرور خودش یکی از نعش کشان است نه اینکه نعش او کشیده شود. حتی اگر منظور از «سرور» یکی از دانش آموزان شهید هم باشد باز به دلیل احتمال این سوء تفاهم خوب است نام دیگر انتخاب شود مثلا «حبیب الله فهیمی» به جای آن گذاشته شود.
یا آنچه در صفحه ۱۳۵ آمده «بز در غم جان کندن قصاب در غم چربی» که خوب بود این ضرب المثل هزارگی را ایشان نخست به همان گویش هزارگی به صورت مستقیم و میان دو گیومه نقل میکرد« بوز دَ غم جُو قصاب دَ غم پی» و پس از آن در میان پرانتز یا پاورقی معادل پارسی معیار ذکر میشد؛ کاری که جناب جواد خاوری در کتاب مستطاب «امثال و حکم مردم هزاره» انجام داده است(خاوری، ۱۳۸۰: ۱۵۸). گذشته از این جزئیات یک نکته کلی و بسیار مهم را نمیتوان نادیده رد شد و آن اینکه رعایت انسجام و سازگاری همانطوری که در یک نظام فکری مهم است و رعایت آن نشان اصالت اندیشه متفکر به شمار میآید در اثر ادبی نیز رعایت آن فوقالعاده اهمیت دارد. بهطور نمونه وقتی جناب «الطاف» در بیان لباسهای دانشآموزان مینویسد:«دختران با چادرکهای سفید و لباسهای سیاه اتو کشیده و منظم، کیفهای گردنی را از شانه میآویختند و در جمع دو سه نفری، با نخره گام بر میداشتند»(صفحه ۶۰) او دیگر نباید پس از چندی در بیان احوالات همین دانش آموزان در همین شهر بنویسد:«دختری با روسری سیاه و پیراهن گُلنگار گلدار بنفش، با بیک سیاهش سیم خاردار را به سوی دیگر دیوار میراند. کناریاش با یک دست کتابش را زیر سیم میگرفت و با دست دیگرش دامن بلند آسمانی رنگ تیرهی خامکدوزی شده اش را جمع میکرد»(صفحه۹۳). در این دو پاره عبارت به گمانم دو مشکل اساسی وجود دارد:
نخست: نویسنده مانند شاعر پاسبان زبان مادری است. این کار وظیفه ذاتی اوست که نباید در هیچ شرایطی آن را فراموش کند. از این رو تعبیراتی چون «بیک» را ولو اینکه در میان عامه مردم رایج باشد نباید در رمان به کار برد تا به وسیله هنر رمان که اگر پرخواننده شود از هر رسانهای دیگر تاثیر بیشتر دارد به عمومی سازی تعبیرات دخیل و بیگانه بپردازد. این نکته را نباید دستکم گرفت در امواج ناهنجارنویسیهای روزنامهای و فیسبوکیانه رمان باید زبان دقیق و سخته و سنجیده را به کار گیرد و این پاکیزه نویسی را با سره نویسی نباید اشتباه گرفت.
دوم: این پاره عبارت با توصیف ایشان از لباسهای دانشآموزان در صفجه ۶۰ سازگار نیست و انسجام سخن رعایت نشده است. ایشان برای تعیین بخشی به دانشآموزان در حال فرار از موج انفجار باید تدبیر دیگر میاندیشید و طوری آنان را توصیف میکرد که این ناسازگای میان دو پاره متن اتفاق نمیافتاد.
سوم. در بخشهای گوناگون رمان احساس میشود نویسنده نتوانسته توازن در توصیف را رعایت کند. اینکه نویسنده چه بگوید و چه اندازه بگوید مهم است ولی مهمتر از آن این است که نویسنده بداند چهها نگوید و برای خواننده فرصت بدهد تا بخشهای نگفته را به یاری خیال خلاق خویش تکمیل کند به تعبیر مولانا «گوش ما نا گفته را بهتر شنفت/ جای فدای آنکه او ناگفته گفت». اصولا مهارت نویسنده در رعایت توازن میان همین گفتنها و نگفتنها به ظهور و بروز میرسد. اگر از باب تمثیل سخن بگویم رعایت این توازن میان گفتنیها و نگفتنیها نوشته را بسان دلبری برقع پوش و بلند بالایی قدیمی میسازد که اندکی ابرو مینمود و جلوهگری میکرد و رخ بر میتافت و حسرت تماشای کامل بر دل میگذاشت و در این هنگامه خیال به عرصه میآمد و با افسونگریهایش هزاران حسن نداشته برای او بر میساخت. ولی اگر این توازن رعایت نگردد نوشته مانند زنان عریان ساق و آرایش کرده امروزی است که با عرضه کردن گوهر زنانگی و با کرشمه فروشیهای گوناگون در نهایت چشم و ابرو، انحنای بدن و زیر و بم وجود او تنها حس بصری را تحریک میکند و بس و تنگنای حس هیچ مجالی برای جلوهگریهای افزون باقی نمیگذارد. کوشش نویسنده برای تحت تأثیر قرار دادن خواننده به کمک توصیف و افراط در این کار دقیقا اینگونه است.
چهارم. با همهی این کمبودهای جزئی این رمان در نوع خود یگانه است نه از باب اینکه شاهکار باشد بلکه از این جهت که نویسنده کوشیده تجربههای دردناک یک مردم بی سخن را به وسیله هنر رمان جاودانه سازد دوست دارم این قسمت از سخن را را با میانجی بخشهایی از متن کتاب که بیان شمع افروزی به یاد دانشآموزان شهید است، به پییش ببرم:
«هر شمعی یادگار نو نهالی بود.هرکدام به یاد دانش آموزی آتش زده شده بود. شمعها غریبانه سوسو میزدند و در برابر شمالکهای کمتوانی که میوزیدند، مقاومت میکردند. به کمک هم هجوم لشکر ظلمت آن شب را عقب میراندند و به در و دیوار کوچههای که حادثه روز را در ذهنها تازه میکردند، روشنایی کمسویی میپراکندند؛ روشنایی که اندوه آدمها را بیشتر میکرد و زخم شان را عمیقتر. هر شمعی که در برابر باد ناتوانی میکرد و شکست میخورد، از همان قسمت تاریکی پیش میخزید؛ اما در آن دم هیچ کسی اجازه نمیداد که تاریکی پیش روی کند دو باره آتشش میزد و تاریکی، دو باره پس میخزید»( صفحه ۳۰). این قسمت از متن به گمانم مناسبت شگفت انگیزی با فرامتن دارد.
به دیگر سخن در واقعیت عینی هریک از این دانش آموزان شهید بسان شمعی در تاریکی بود که میکوشیدند از پیش خزیدن تاریکیها جلوگیرد و زیست جهان ظلمت زدهای ما را نور و روشنایی بخشند.در متن تصریح شده که روشنایی اندوه آدمها را بیشتر میکرد. اگر روشنایی نماد آگاهی باشد در نتیجه «هرکه او آگاهتر پر درد تر». از طرف دیگر خود این کتاب در سنجش با وضعیت هزارهها یک شمعی در تاریکی است. این اثر ولو در حد ابتدایی کوشیده تجربه جمعی و زندگی هزاره را در زبان بازگوید یعنی با گذار از طبیعت به روایت، رویدادهای آشفته و پراکندهی عینی را در قالب زبان و در شکل داستان نظم و سامان داده به یاد سپردنی و ماندنی سازد تا آرام آرام روایت هزارگی در ذهنها جاگیر شود و فرصتی فراهم آید که این مردم به عاملان تمام عیار تاریخ خویش بدل گردد. این کتاب ولو در حد یک آه کوتا به زخمهای نهان و نگفتنی هزاره مجال بیان داده؛ زخمهایی که گوشها از شنیدن آن کر و چشمها از دیدن آن کور است. قدرت روایت را نباید دست کم بگیریم رمان شعلهی تخیل را در ذهن خوانندگان روشن و تکه پارههای تجربه را به هم بافته میکوشد گذشته را با اکنون پیوند زده آن را در قالب رویاها و امکان و احتمالات آینده بریزد. بی دلیل نیست که در مشهورترین داستان شرقی یعنی داستان «هزار و یک شب» شهر زاد قصه گو با افسون داستان به مصاف مرگ میرود و سر انجام پیروزمندانه پادشاه دختر کش را به سحر داستان تابع خواست خویش میسازد. میگویند در اردوگاههای کار اجباری در روسیه زندانیانی که در میان شان داستانگو داشتند بیشتر شان زنده ماندند و آسایشگاههایی که داستانگو نداشتند بیشترین تلفات را دادند و عجیب تر از آن چیزی است که «ریچارد کرنی» در کتاب «در باب داستان» آورده و در آنجا حتی طبیعت از روایت پیروی میکند: “مثال کلاسیکی که «لوی استروس میآورد»، زنی است که در زایمان مشکل دارد: برای او که دچار انسداد رحم شده، داستان جنگجویان جوانمردی را تعریف میکنند که انسانی را که به دست دیو و ددان در غاری اسیر شده آزاد میکنند و زن با شنیدن داستان عزم راسخ جنگجویان که شَمَن برایش تعریف میکند، تهییج میشود و کودکش را به دنیا میآورد. در این مورد، واقعیت از پیِ موفقیتی خیالی تحقق مییابد و طبیعت از روایت پیروی میکند” (کرنی، ۱۳۸۴: ۱۵). وضعیت امروز هزارهها کمتر از اردوگاههای کار اجباری نیست ضرورت دارد داستانگویی باشد تا برای ما قصه بگوید تا شاید کمتر دچار تلفات گردیدیم و بتوانیم این فصل بد را با موفقیت سپری کرده با آیندهی بهتر و نور و روشنایی پیوند زنیم.
هزارههای جهان اگر میخواهید شمعهای شهید تان فراموش نشود و دیگران از دردها و داغهای تان با خبر گردد زخمهای تان را به زبان هنر ترجمه کنید و یکی از برجستهترین این هنرها، هنر رمان است. اگر میخواهید در آینده دیوار سرنوشت تان زخمی بر ندارد «دیوارهای زخمی» را بخوانید و نویسندهی آن را حمایت کنید تا تشویق شود و بیشتر از دردها و داغهای تان بگوید.
منابع
۱. الطاف، عصمت(۱۴۰۳)، دیوارهای زخمی، تهران: نشر آمو.
۲. خاوری، جواد(۱۳۸۰)، امثال و حکم مردم هزاره، تهران: نشر عرفان.
۳. کرنی، ریچارد(۱۳۸۴)، در باب داستان، تهران: انتشارات ققنوس.



