ناگفته‌هایی درباره سقوط حکومت افغانستان در ۱۵ اوت ۲۰۲۱

محمد رفیق رجا
ناگفته‌هایی درباره سقوط حکومت افغانستان در ۱۵ اوت ۲۰۲۱


جمهوری، در شکل و ساختار افغانی آن، در ۱۵ اوت ۲۰۲۱ سقوط کرد. این سقوط، برخلاف آنچه ممکن است در نگاه نخست به نظر برسد، یک حادثه ناگهانی و یک‌باره نبود؛ بلکه نتیجه فرایندی بود که سال‌ها پیش از آن آغاز شده بود. حدود سال ۲۰۰۷، برخی مسئولان و سیاست‌گذاران امریکایی، از جمله زلمی خلیل‌زاد، نسبت به پروژه ایجاد و تثبیت حکومت جمهوری در افغانستان دچار تردید شدند. به همین دلیل، تماس با طالبان را آغاز کردند تا برای ارزیابی «پلان ب» زمینه‌سازی شود؛ موضوعی که خلیل‌زاد در کتاب فرستاده نیز به تفصیل درباره آن نوشته است.
در زمان برگزاری انتخابات ریاست‌جمهوری در چندین دوره در امریکا، یکی از بحث‌های منطقی و مطرح این بود که امریکا در افغانستان هزینه‌های سنگینی می‌کند، در حالی که ادامه این هزینه‌ها ممکن است با منافع واقعی امریکا تناسب نداشته باشد. با این حال، سیاستمداران افغانستان و احزاب سیاسی‌ای که وابستگی اقتصادی، روحی و سیاسی به امریکایی‌ها داشتند، و حتی گروه‌ها و سیاستمداران نسبتاً مستقل افغانستان و شخصیت‌های سیاسی در رده‌های پایین احزاب یا افراد مستقل، تقریباً هیچ‌کس به این نکته توجه جدی نکرد که افغانستان، در مقایسه با مناطق دیگر جهان، برای منافع امریکا ارزش آن را ندارد که امریکایی‌ها سال‌ها با چنین دست بازی برای منازعات سیاسی و قومی در افغانستان هزینه کنند و خود را درگیر نگه دارند.
تقریباً بیشتر سیاستمداران مؤثر باور نمی‌کردند که امریکایی‌ها روزی افغانستان را ترک خواهند کرد. حامد کرزی نیز چندین بار به‌صورت علنی می‌گفت: «بی‌غمم باشید، امریکایی‌ها از افغانستان نمی‌روند. اما جهت دیگری از این قضیه نیز قابل تأمل است. عده‌ای اندک، بعدها و در زمانی که حکومت در سراشیبی سقوط قرار گرفته بود، باور کردند که آمدن طالبان حتمی است؛ اما در آن فرصت، توان روحی لازم برای ایجاد آمادگی جهت مقاومت ملی را نداشتند و در نهایت تسلیم تقدیر شدند تا همراه با خارجیان از افغانستان فرار کنند
برای روشن‌تر شدن بحث درباره فقدان مقاومت ملی در برابر طالبان و سیاست امریکایی‌ها، در سه محور به‌صورت مختصر تأمل خواهم کرد:
یک. امریکایی‌ها و منافع طبیعی آنان در افغانستاندوم. احزاب سیاسی و شخصیت‌های سیاسی افغانستان.
سوم. کادرهای ملی و مستقل افغانستان.
اول: امریکایی‌ها و منافع آنان در افغانستان
امریکا و هر کشور دیگری بر اساس منافع خود در تعاملات بین‌المللی عمل می‌کند و باید نیز چنین باشد. امریکا برای تأمین منافع خاص خود ــ که طرح آن در اینجا مورد بحث نیست ــ به افغانستان لشکر کشید.
جهان سیاست و روابط بین‌الملل، عرصه‌ای سیال و متغیر است و حضور کشورها نیز تابع همین قواعد است. امریکا در یک فرصت مناسب وارد افغانستان شد و در فرصت دیگری از آن خارج شد. بنابراین، خروج امریکا از افغانستان قابل پیش‌بینی بود و خارج از چارچوب منافع و تعاملات مربوط به جنگ و صلح در جهان نبود.
. 1.هزینه‌های امریکا برای ایجاد نظام جدید
امریکا، هرچه بود و هرچه کرد، قدر مسلم این است که برای تأمین منافع خود به افغانستان لشکر کشید؛ اما اغراق نیست اگر بگوییم که به اندازه کافی برای ایجاد یک نظام امنیتی، سیاسی و اقتصادی در افغانستان تمرکز و هزینه کرد. همچنین توانست کمک‌های گسترده جهانی را جلب و زمینه‌های لازم را فراهم کند.
افغانستان پس از یازدهم سپتامبر، از هر لحاظ ــ نظامی، امنیتی، فرهنگی، سیاسی، حکمرانی و اقتصادی ــ به ویرانه‌ای می‌مانست که ظرفیت ترمیم نداشت و تقریباً همه‌چیز باید از نو پایه‌گذاری می‌شد.

. 2. تربیت کادرهای جدید
کادرهای جدید در افغانستان، با کمک امریکایی‌ها، در بخش‌های حکومت‌داری، نظامی، اقتصادی و تقریباً همه حوزه‌هایی که یک نظام جدید به آن نیاز داشت، آموزش دیدند و پس از آن در افغانستان مشغول به کار شدند.
. 3. ایجاد ساختارهای نظامی و حکومتی
تسلیحات مدرن، در مقایسه با کشورهای همسایه، در اختیار افغانستان قرار گرفت. ساختار حکومت‌داری در سراسر افغانستان ایجاد شد و تلاش شد تا منازعات قومی و شخصی، با استفاده از قدرت یا تهدید، به حکومت افغانستان آسیب نرساند.
. 4. ایجاد زیرساخت‌ها
پروژه‌های آب، برق، راه‌سازی و سایر طرح‌های زیربنایی برای ایجاد اساسات زندگی شهری و توسعه زیرساخت‌های افغانستان به راه افتاد.
. 5.اغاز فاصله گرفتن امریکا از روند نظام‌سازی
اما امریکا به‌تدریج از روند نظام‌سازی ؛به دلیل بی صلاحیتی، انواع گوناگون فساد بهت اور، نزاع قومی وشخصی سیاست مداران واحزاب قومی درافغانستان مأیوس شد. در کنار کمک به حکومت افغانستان، برای ارزیابی «پلان ب» نیز دست به کار شد. به‌تدریج و با احتیاط، با پاکستان برای همکاری مشترک در افغانستان به توافق رسید.
پس از سال ۲۰۰۷، زمینه‌های مختلف برای بازسازی و تقویت طالبان فراهم شد. ساختار تشکیلاتی طالبان بار دیگر در پاکستان جان گرفت و مراکز جنگ چریکی در مناطق مرزی افغانستان و پاکستان، همراه با تجهیزات، بیمارستان‌ها ومراکز آموزش‌های نظامی، انفجاری و انتحاری ایجاد شد.
از سوی دیگر، پروژه های تبریه طالبان واین که از حضور در قدرت سیاسی در بن محروم شده بود وهم تبلیغات گسترده به‌گونه‌ای طالبان را شکست‌ناپذیر جلوه داد. این در حالی بود که طالبان در عمل، علیه هر فرد یا گروهی که در افغانستان تسلیم آنان نبود، خشونت به کار می‌بردند و جان مردم را می‌گرفتند. بیمارستان‌ها، مکاتب، مراکز درمانی و راه‌های رفت‌وآمد شهرهای بزرگ به‌صورت روزانه هدف انفجار قرار می‌گرفتند.
به دلیل هم‌تباری برخی نیروهای طالبان با افراد داخل نظام جمهوری، آنان در بسیاری از ادارات حکومت افغانستان، ارگان‌های امنیتی و نظامی نیز حضور فعال داشتند. از رئیس‌جمهور گرفته تا برخی مسئولان ارگان‌های امنیتی، در موارد مختلف کشتار و خشونت طالبان را توجیه می‌کردند. به‌گونه‌ای که حامد کرزی آشکارا کشتار مردم توسط طالبان و گرفتن مناطق توسط آنان را حق طالبان می‌دانست. وی در گفت‌وگو با نجفی‌زاده در تلویزیون طلوع گفته بود: «آنها از افغانستان هستند، خاک‌شان است و آنها کدام بیگانه‌ای که نیست.»
. 6. مذاکره امریکا با طالبان و به حاشیه رفتن حکومت افغانستان
امریکا با ایجاد زمینه‌های سیاسی و تبلیغاتی، طالبان را آماده ساخت تا در جایگاه طرف مذاکره درباره آینده افغانستان با جهان مذاکره کنند.
با وجود انفجارها و کشتارهای بی‌رحمانه مردم افغانستان توسط طالبان، امریکایی‌ها رسماً و در سطح وزیر خارجه با آنان مذاکره و به توافق رسیدند. توافق امریکا با طالبان عملاً حکومت افغانستان را به حاشیه راند و ذهنیت و باور جهانیان و مردم افغانستان را نسبت به آمدن طالبان به یقین تبدیل کرد.
اگر تهاجم رسانه‌ای و فعالیت سیاسی و استخباراتی امریکایی‌ها وجود نمی‌داشت، مردم افغانستان با طالبان تا پایان می‌جنگیدند.
در سال‌های پایانی عمر جمهوری افغانستان، در کنار تحویل مراکز نظامی امریکا به نیروهای نظامی افغانستان، تغییراتی نیز در تشکیلات امنیتی به‌گونه‌ای سازمان‌دهی شد که در فرصت مناسب، بتوان تمام امکانات نظامی را بدون جنگ به طالبان تسلیم کرد؛ و چنین نیز شد.

دوم: احزاب سیاسی و شخصیت‌های مؤثر در سیاست افغانستان
. 1.قانون اساسی و معاملات سیاسی
در وهله نخست، برای ایجاد یک قانون اساسی مدرن و متناسب با شرایط جدید انسانی، به جای توجه کافی به منافع ملی و خواست مردم افغانستان، به معاملات پنهانی با خلیل‌زاد و مأموران پایین‌رتبه امریکایی روی آوردند.
رهبران احزاب سیاسی، بسیار ساده از بسیاری از خواسته‌های سیاسی و ملی گذشتند تا خود را به قدرت و منابع مالی نزدیک کنند.
آنچه اکنون افشا شده است، این است که اگر رهبران و سیاستمداران اقوام و ملیت‌های افغانستان ــ که شورای نظار، تیکه‌دار بخش مهمی از آنان بود ــ و خودشان پیرو فکری ترجمانان خارجی افغان‌تبار، مانند کرزی و اشرف غنی، بودند، کمی با تعهد و جدیت نظام غیرمتمرکز را دنبال می‌کردند، قانون اساسی فدرال یا غیرمتمرکز، با حمایت جهان، به‌سادگی قابل تصویب بود. به قول خلیل‌زاد، غیر از دوستم، دیگر کسی این مسائل را به‌صورت جدی مطرح نمی‌کرد.
. 2. رقابت‌های شخصی، قومی و منطقه‌ای
احزاب سیاسی و شخصیت‌های سیاسی مورد توجه امریکایی‌ها، برای پیشی گرفتن از یکدیگر، به دلیل رقابت‌های شخصی، قومی و منطقه‌ای، به جای ایجاد نظام ملی و ارگان‌های مستقل نظامی و ملی، به امور دیگری بیشتر مشغول شدند.
. 3.تبدیل امکانات عمومی به ابزار قدرت
امکانات اقتصادی و نظامی، تسهیلات آموزشی و سیاسی وزارتخانه‌ها و تمام مقامات و مسئولیت‌های اداری و حکومتی، بدون توجه کافی به معیارها و صلاحیت افراد، به ابزاری برای ایجاد گروه‌های مافیایی، تأمین ثروت و تشکیل شبکه‌های حمایتی تبدیل شد.
رهبران سیاسی، خانواده‌ها و اطرافیان آنان برای تصاحب کمک‌های خارجی و تأمین امکانات نظامی جناحی، وارد معاملات و تعاملاتی می‌شدند که حتی برای خارجیان نیز تصور آن دشوار بود.
. 4. وابستگی سیاسی و اقتصادی
ثروت و امکانات امریکایی، هم برای وابسته کردن افراد ضروری بود و هم در تضعیف استقلال روانی و فکری آنان مؤثر واقع شد.
به‌تدریج، سیاست و سرنوشت کامل افغانستان به‌صورت طبیعی به دست امریکایی‌ها و معاش‌بگیران افغانی آنان افتاد. در همین زمان، امریکایی‌ها با پاکستان برای نوسازی طالبان و مشترک ساختن منافع خود به توافق رسیدند.
. 5. تشدید اختلافات داخلی
در زمان برجسته شدن طالبان، حکومت افغانستان هر روز بیشتر در باتلاق چالش‌ها و جنجال‌های داخلی فرو می‌رفت.
رقابت‌های سیاسی تا جایی رشد کرده بود که برخی گروه‌ها برای تخریب یکدیگر از طالبان حمایت می‌کردند. یکی از جنجال‌های خودساخته قومی میان پشتون‌ها و غیرپشتون‌ها نیز به انگیزه‌ای برای حمایت از طالبان تبدیل شد و حمایت از طالبان، حتی مذاکره و شریک ساختن آنان در حکومت، توجیه گردید؛ در حالی که طالبان در همان زمان در بسیاری از مناطق افغانستان آتش جنگ و خشونت را شعله‌ور کرده بودند.
جنجال میان «عبدالله» و «اشرف غنی» که بخش از ان، تضاد قومی بر سر قدرت ومنابع بود شهرت جهانی یافت.داکتر عبدالله برای عمق نیافتن وانحراف «حلی مسله ملی» در افغانستان درست انتخاب شده بود تا تضاد میان تمامیت خواهان قومی با اقوام وملیت های محروم شکل واقعی واصولی پیدا نه کنند؛ در حالی که به قدرت رسیدن هرکدام، منفعت بیشتری برای مردم افغانستان نداشت.
در همین دوره، فروش مقام‌های دولتی و باج‌دهی برای کسب درآمد اقتصادی به امری علنی تبدیل شده بود
رشوت دادن به رهبران احزاب سیاسی، مذهبی و قومی برای گرفتن مناصب و چوکی‌های دولتی، دیگر شرم و جرم تلقی نمی‌شد.
به تعبیر دیگر، اوضاع به‌گونه‌ای شکل گرفته بود که اکثریت سیاستمداران و احزاب سیاسی، مذهبی و قومی، نسبت به اصول اخلاقی انسانی، ملی، مذهبی و قومی بی‌باور شده بودند
متأسفانه، این بی‌باوری در سطوح مختلف جامعه نیز رسوخ کرده بود و رفتار اخلاقی، برخلاف فضای عمومی حاکم، با اتهام «احساساتی بودن» مواجه می‌شد. به‌تدریج، این وضعیت اخلاقی به شخصیت‌های سیاسی و افراد مستقل نیز سرایت کرد.
سوم: توان ملی مقاومت در جامعه
الف. فقدان تشکل و موضع واحد
بدون شک، در تمام احزاب سیاسی، ارگان‌های امنیتی و لایه‌های متوسط و پایین جامعه، افراد و شخصیت‌های مستقل و متعهد بسیاری وجود داشتند؛ اما این افراد نیز متأسفانه نتوانستند از فضای فکری و حصار ذهنی‌ای که برای خود ساخته بودند بیرون شوند و به‌صورت متحد و یکپارچه، با تحلیل دقیق اوضاع آن روز، موضع واحد اتخاذ کنند.
آنان می‌توانستند صف مقاومت ملی را شکل دهند، یک تشکل سیاسی ایجاد کنند و از لحاظ فکری و تبلیغاتی بر طالبان و صحنه‌سازان امریکایی و داخلی فایق آیند؛ اما چنین اتفاقی نیفتاد.
ب. مدیریت روند مذاکره با طالبان
به تعبیر برجسته‌تر، امریکایی‌ها باید می‌رفتند. کسانی را که امریکایی‌ها بر جامعه افغانستان تحمیل کرده بودند، پا به پای سیاست امریکا به مذاکره با طالبان رفتند و امریکایی‌ها به‌تدریج سیاست مذاکره با طالبان را به‌گونه‌ای مدیریت کردند که در نهایت، هیچ راهی جز تسلیم افغانستان به طالبان باقی نماند.
ج. ظرفیت موجود برای مقاومت
در وزارتخانه‌ها، ارگان‌های امنیتی و حکومتی و در تمام پهنه حکومت افغانستان، به جز سران احزاب سیاسی، خانواده‌ها و گروه‌های وابسته به آنان و فرماندهان و مقام‌های برکشیده‌شده‌ای که با خارجی‌ها همدم و همراز بودند، افراد بسیاری وجود داشتند که می‌توانستند از امکانات در اختیار خود برای سازمان‌دهی مقاومت ملی استفاده کنند.
صدها هزار کادر برجسته وجود داشتند که در ساختار دولت فعالیت می‌کردند و ده‌ها هزار فرد افغانستانی از تمام اقوام و ملیت‌ها در ارگان‌های امنیتی حضور داشتند؛ افرادی که از نظر تجهیزات و امکانات نظامی، امکاناتی بسیار بیشتر از طالبان در اختیار داشتند و می‌توانستند برای خود، خانواده، زندگی و کشورشان ایستادگی کنند.
د. نقش فرهنگیان و رسانه‌ها
فرهنگیان، نویسندگان و شخصیت‌های مستقل بسیاری داشتیم که می‌توانستند با ازخودگذشتگی، در برابر تبلیغات و رسانه‌هایی که به برجسته‌سازی طالبان و حکومت افغانستان می‌پرداختند، بایستند.
آنان می‌توانستند صف مردم، منافع آنان و مقاومت ملی را برجسته سازند و با نظامیان، کادرهای پایین نظامی و نیروهای امنیتی تماس بگیرند و برای آنان توضیح دهند که افغانستان در معرض خطر سقوط به دست بیگانگانی مانند طالبان قرار دارد.
هـ. نقش تبلیغات در شکل‌دهی واقعیت سیاسی بنام طالبان
برخی مأموران امریکایی، به‌خصوص خلیل‌زاد و رسانه‌های مرتبط با او، به‌صورت نادرست و برای تثبیت مأموریت خود، طالبان «خوب»، «بد» و «تعدیل‌شده» را تعریف و معرفی کردند.
اما رسانه‌ها، نویسندگان، کادرهای سیاسی و امنیتی و روشنفکرانی که هر روز شاهد کشتارهای طالبان بودند، در برابر این تهاجم تبلیغاتی، با مدارا برخورد کردند؛ گویی حقیقت آشکار را نادیده می‌گرفتند.
برای مثال، تمام اعضای هیئت مذاکره‌کننده با طالبان در «دوحه» از سوی طالبان به شکل افغانی و خشن مورد تمسخر و توهین قرار می‌گرفتند و آنان را علناً «ترجمانان مزدبگیر امریکایی» خطاب می‌کردند؛ اما آنان هیچ‌گاه پاسخ مناسبی به طالبان ندادند. یا به خاطر امریکایی‌ها و یا به دلیل نصیحت ومصلحت دولت به نام اشرف غنی، با آنان مدارا کردند و در واقع، آنان را از نظر رسانه‌ای توجیه کردند.
نتیجه
اکنون، پس از پنج سال از سقوط افغانستان به کام جنگ و جنایت طالبان، بسیاری از نویسندگان و سیاستمداران هستند که سقوط افغانستان را صرفاً به گردن امریکایی‌ها و احزاب جهادی می‌اندازند و با این تحلیل، خود را قانع می‌کنند.
اما این واقعیت، صفحه دیگری نیز دارد که باید خوانده شود.
صدها هزار نظامی و ده‌ها هزار کادر امنیتی افغانستان، از لحاظ روحی و جسمی، دقیقاً مانند طالبان در سرزمین خشونت و جنگ رشد کرده و بزرگ شده بودند. آنان با داشتن امکانات نظامی چندین برابر بیشتر از طالبان، می‌توانستند در برابر طالبان مقاومت کنند و یا افغانستان را به دو بخش، یعنی مناطق تحت کنترل طالبان و مناطق غیرطالبان، تقسیم کنند.
اما آنچه این همه نظامی و کادر امنیتی را شکست داد، تهاجم تبلیغاتی، رسانه‌ای و روانی بود که به باور این قلم از سوی امریکایی‌ها سازمان‌دهی شد. افغانستان بدون جنگ و صرفاً با ترس از طالبان، همراه با تمام امکانات مدرن خود، به طالبان تسلیم شد.
این تبلیغات و سازمان‌دهی فرهنگی و رسانه‌ای چنان قدرتمند بود که در برخی مناطق و ولسوالی‌ها، چندین روز پیش از رسیدن طالبان، مناطق به‌کلی خالی شده بود.
تحویل افغانستان به طالبان با زور و جنگ هرگز صورت نگرفت؛ بلکه روند تحویل‌دهی، از طریق تبلیغات رسانه‌ای و فعالیت استخباراتی امریکایی‌ها انجام شد.
این واقعیت نیز وجود داشت که کادرهای ملی و شخصیت‌های سیاسی مستقل در افغانستان، اگرچه عملاً قدرت سیاسی کافی در اختیار نداشتند، اما از امکانات تبلیغاتی و رسانه‌ای لازم برخوردار بودند تا بتوانند صفوف پایین نیروهای نظامی و حکومت را نسبت به خطر طالبان آگاه کنند.
طالبان آن‌قدر جنایت و کشتار کرده بودند که نفرت از آنان در بسیاری از خانه‌های افغانستان وجود داشت. مردم افغانستان نیز، به یمن کمک‌های جهانی، به‌صورت نسبی طعم زندگی مدنی و فرهنگی را تجربه کرده بودند؛ تجربه‌ای که می‌توانست آنان و فرزندان‌شان را به مقاومت در برابر طالبان ترغیب کند.
از این منظر، مسئله اصلی فقط این نیست که چه کسی افغانستان را ترک کرد یا چه گروهی قدرت را به دست گرفت؛ بلکه پرسش اساسی این است که چرا جامعه‌ای با آن حجم از نیروی انسانی، کادرهای نظامی و امنیتی، امکانات، تجربه و ظرفیت اجتماعی، نتوانست در برابر روندی که سال‌ها به سوی سقوط پیش می‌رفت، یک مقاومت ملی منسجم و مؤثر ایجاد کند.

اولین دیدگاه را ثبت کنید

مطالب مشابه

نمایش همه