آب دل آتش

عبدالله اکبری
آب دل آتش

احترامی به محمد‌بشیر رحیمی و آثار ماندگارش

۱- بیست و هشت سال پیش بشیر رحیمی را از نزدیک دیده و با هم آشنا شدیم. در قم و دفتر قنبرعلی تابش نشسته بودیم، گپ می‌زدیم که جوان رعنا، شیک و تمیز با لباس روشن و موهای بلند وارد شد. آقای تابش معرفی کرد که آقای رحیمی و از شاعران خوب و به‌نام مردم ما است. گفتم نامش را شنیده ام، پس از احوال پرسی مختصر سر پایی کارش را تمام کرد و بر آمد. وقتی از دفتر آقای تابش بر آمد با شوخی گفتم عجب که حرکت هم چنین شاعر تازه و کاکه دارد!
تابش با چهره نیمه لبخند پاسخ داد آره این از تازه ها و کاکه های حرکت اسلامی است. گفتم ولا چندان ده حرکت نموخره، با خنده بلندتر گفت چرا نموخره ده کجا موخره؟
گفتم هر جا بوخره اما ده حرکت نموخره.
تابش بلند بلند خندید، هر دو خندیدیم و سپس توضیح بیشتر داد که رحیمی نه تنها از نصری هاست که شاگرد مستقیم شهید مزاری است. کمی اطلاعات بیشتر از درس و استعداد فوق العاده وی داد. تابش در همان ایام که سر دبیر «فجر امید» ماهنامه حرکت شیخ محمد آصف محسنی بود با حلقه فرهنگی مردمش تا حد زیادی روابط نیک داشت. از آن به بعد گهگاهی رحیمی را در مناسبت‌ها می دیدم.
روزگار آن روز ما تکیده‌ و فرو افتاده بود. مانند بودای ویران شده و بامیان سقوط کرده زخمی بودیم. ایام به تمام تلخکام و با نگرانی سپری می‌شد، همه چیز ما در ایران به هوا بود و شخصا نمی توانستم جلسات فرهنگی و نشست‌های ادبی را دنبال کنم.

۲- وقتی در لندن مقیم شدم، فصلنامه در دری و بعدها خط سوم برایم می‌آمد. در یکی از شماره های خط سوم که به احتمال قوی شماره دوم بود در صفحه اول عکس شیک و تمام رنگ اما با ریشی اصلاح شده و بروتهای کلفت از آقای رحیمی با بخش‌های از یک غزلش چاپ شده بود.
تو آسمان روشن صبحی و من در آن
مثل پرنده مشق پرو بال می‌کنم
یعنی دل گرفته خود را چو غنچه‌ها
تحویل گل نموده و فعال می‌کنم
خلاقیت زیبا در شعر و تنیده در طبیعت هر خواننده را جذب می‌کند و من نیز فورا دنبال دیگر شعرهای تازه ایشان در انترنت جستجو را آغاز کردم. آن وقت‌ها همه از «پرشین‌بلاک» و «بلاکفا» استفاده می‌کردند. فیسبوک و شبکه‌های امروز وجود نداشت. یاهو مسنجر روشن بود و دیدم جناب شریف سعیدی آنلاین است. از شماره جدید خط سوم گفتم و نوشته های خودش در این شماره با چاشنی شعر و عکس از آقای رحیمی. او به من آدرس وبلاگ ایشان را داد و گفت عنوانش «در شرف ماه» است و با این عنوان کتاب هم چاپ کرده یا می‌کند.
وبلاگ ایشان را در «بلاگفا» پیدا کردم و در خستگی‌ها و نت گردی‌ها همیشه سر می‌زدم. هر چه زمان می‌گذشت نام و نشان این شاگرد با شرف و خلف شهید مزاری در جان و جهانم بیشتر خانه می‌کرد و در دنیای ادبیات فارسی نیز روز به روز پر آواره‌تر می‌شد.

۳- روزی قنبرعلی تابش پیام داد که شعرهای جدید بشیر رحیمی را خواندی؟ گفتم نه. گفت ایمیلت را باز کن فرستادم، فورا ایمیل را باز کردم، دیدم شاعر و شاگرد شهید مزاری برای شهید مزاری کولاک کرده است. چنین شعرهای صریح در نقد کارگزاران سیاست و جامعه پس از شهید مزاری کسی تا آن روز نسروده بود. رحیمی با آن دو شعر به خصوصش ترس همه را پراند. از تابش پرسیدم این شعر جاهایی نشر هم شده، گفت نشر چه می‌کنی که خودش در قم خواند و اشک همه را در آورد. دقیق بود آن شعرها برای همه و به خصوص خانواده های شهدا پر آب چشم بود. رحیمی در آن شعرها زخم دلهای تمام خانواده های شهدا و مردم اسیر شده در سیاست های آلوده‌ای کار گزاران سیاست را فریاد کرده بود. آن شعرها به یک معنی داد تمام خون‌هایی بود که در راه و آرمان شهید مزاری ریخته شده بود و زمانه داشت به آن خون‌ها و آرمان‌ها پشت می‌کرد.

۴- یک روز در میان صحبتها با شریف سعیدی گفتم تقریبا یک جلد شعر دیگر برای شهید مزاری سروده شده و می شود جلد دیگری «تبر و باغ گل‌سرخ» را جمع و جور کنی. گفت من مصروفم شما این کار را بکنید و داوود حکیمی هم است. چندی بعدش جمعی از دوستان در پی راه اندازی وبسایت با هدف جمع آوری آثار دوران مقاومت و ایجاد یک خط تحلیل مشخص شدیم. آنلاین بسیار جلسه کردیم، در نتیجه وبسایتی را با عنوانِ «به‌سوی عدالت» توافق کردیم. قرار شد روی وبسایت حبیب پیمان و بلال نوروزی کار کند اما در طراحی گرافیک آقای بشیر رحیمی نیز همکار باشد. بماند که عمر وبسایت کوتاه و برای من یکی از تجربه‌های تلخ کار جمعی بود اما در این جمع من و داود حکیمی قرار شد مجموعه شعرهای جدید را جمع آوری کنیم. حکیمی تا حد زیادی کار را به من سپرد و من وبلاگی را به نام «تبر و باغ گل سرخ» در «بلاگفا» ایجاد و برای همه فرا خوان دادم. تصور کردم گرچه سایت به بن بست خورد اما شعرها را می‌شود جمع آوری کرد. اولین شعرها را آقای رحیمی فرستاد.

آب دل آتش
آثار محمد بشیر‌رحیمی

تا ما تکان خوردیم دوستانی از قم فراخوان جمع آوری شعر دادند و جالب که آدرس همان وبلاگ ما را هم در فراخوان آورده بودند. قصه کوتاه، کار به دست دوستان قم افتاد و جلد سوم «تبر و باغ گل سرخ» چاپ شد. بعدها محمد جاوید جاوید همه را در یک جلد بسیار زیبا و با جلد سخت در کابل چاپ کرد که خدای همگان را توفیق بیشتر دهد.
از قصه رحیمی دور نشویم که با ایشان پیوسته تماس ادامه داشت و در میان این افت و خیزهای کار جمعی که گاهی جگر خونی هم داشت حتی یک‌بار شکوه و ناراحتی از ایشان ندیدم و نشنیدم. تقریبا از معدود کسانی بود که آدم فکر می‌کرد این مرد به‌جز به اصل کار به هیچ حواشی دیگر نمی اندیشد.
۵- شعرهای رحیمی در میان شاعران زبان فارسی یکی از پیشروها و نمونه‌‌های ویژه برای خودش است. وی که با شعرها و اندیشه بیدل دهلوی سالها دم خور بوده و مطالعاتی فراوان داشته سبک ویژه و زبان پخته خودش را دارد. در میان بسیاری از شعرهای شاعران به لحاظ زبانی مشترکات و شباهت‌های فراوانی می‌شود پیدا کرد اما شعرهای رحیمی در قالب‌های مختلف ویژه خودش است. وقتی شعر رحیمی را بخوانی تا حدِ زیاد می‌فهمی این شعر سروده رحیمی است. ترکیب‌ عاشقانه‌‌های رحیمی بکر و تازه است که می‌توان فقط در شعر او یافت.

به تصویرت قلم‌مو وار تا گردد تر انگشتم
شبیه شمع‌ها گل می‌کند آتش در انگشتم

به شوق نام تو، پیش از نوشتن چون قلم نی‌ها
ز پیچ‌و تاب نستعلیق می‌گیرد پر انگشتم

چه شوری دارد از چشم تو گفتن، تا قلم گیرم
غزل روی غزل گل می‌کند از هر سر انگشتم

اگر چه میوه‌ی ممنوعه‌ی دنیاستی، اما
نباشد جز هوای چیدن تو در هر انگشتم

رقابت‌هاست بین دست‌هایم تا برو دوشت
جدل‌ها کرده در این راه با یکدیگر انگشتم

تویی آن انتخاب اول و آخر مرا و، من
برای انتخابت چون قلم سرتاسر انگشتم

تصویر سازی‌ها در این شعر از قلم مو بگیر تا پیچ‌و تاب نستعلیق همه و همه تازه و ابتکاری است. وقتی شعر را می‌خوانی درک می‌کنی از همه سو شعر تازه می‌خوانی. قافیه‌ها نیز بکر و تازه با آفرینش‌های ویژه زبان شعر رحیمی است. حس می‌کنی شاعر با تمام حروف و عناصر شعر در گیر است که طبعا خواننده را نیز درگیر وادی‌های تازه می‌کند.

در شعر دیگر زاویه‌های دیگر در شعرها و عاشقانه‌های رحیمی را مرور می‌کنیم.

لاحول ولا باز کشیدی به جنونم
چشمان تو کردند دگر باره فسونم

آدم شده بودم به خدا، تازگی، اما
یک‌بار دگر ساختی از جرگه برونم

دل در تپش افتاده و جان باز به شورش
بر پا شده صد شور قیامت به درونم

در حاشیه‌ها بود مرا راحت و آرام
لاحول ولا باز کشاندی به متونم

آن‌سان متغییر شده اندیشه‌ام از تو
ترسم که برد آن طرف از هفت کمونم

یک پلک اگرت شیخ‌ترین شیخ ببیند
یک‌دم کشدش پایه‌ی ایمان و وضو، نم

دعواست سرت بین دل و جان و دو چشمم
می‌ترسم از این‌که کشد این جنگ به خونم

این شعر چقدر روان و برای هر خواننده مأنوس است. اصطلاح لاحول ولا، صد شور قیامت، آدم شده بودم به خدا و کلمه‌های مانند جرگه موردهایی‌اند که بر دل و دماغ هر خواننده می‌نشیند. به عبارتی خواننده خود و اصطلاحات مروج زمانه خود را در شعر می‌بیند و از این جهت حس نزدیکی بیشتر پیدا می‌کند. شعر چنان سیال است که می‌شد وضعیت درون شاعر را تا حدی زیاد تماشا کرد. قافیه‌های تازه و خلاق نیز مانند دیگر شعرهای رحیمی بر زیبایی شعر افزوده است.

۶- از عاشقانه‌های رحیمی که بگذریم شعرهای میهنی یا آیینی ایشان نیز به همان اندازه از ظرافت و زیبایی بر خور‌ دار است. رحیمی شاعر دردها و رنج‌های پیوسته کشور و مردمش بوده است. کمتر جایی تلخی و اندوه در جان مردم خانه کرده باشد که رد پایی از سرایش و سرود این سرور ارجمند نباشد. رحیمی پا به پای دردهای مردم مانند فاجعه خونبار «افشار» و انفجار تلخ «روشنایی» قلم زده و با شعرهای زیبایش ادای دین کرده است اما شاه بیت شعرهای آیینی ایشان شعرهایی است که در اندوه بی فرجام رهبر شهید «عبدالعلی مزاری» سروده است. کتاب «آب‌دل‌آتش» بر علاوه که جای خالی مزاری شهید را فریاد می‌زند به نوعی نقد عریان و صریح اجتماعی در تاریخ معاصر ما نیز است. این کتاب به صورت روشن باید‌ها و نباید‌های اجتماعی را در خود جمع کرده و به همه بانگ بیدار باش می‌دهد. خطوط روشن جبهه عدالت خواهی و مزاری بر جسته و هویدا‌ست. کسانی هم که از خط و آرمان مزاری تمرد کرده است بی‌گدار مورد باز جویی قرار گرفته و محکوم شده است. چیزی به نام خط خاکستری وجود دارد، شفاف و صادقانه همه چیز برای تاریخ و مردم باز‌گو شده است و آنان که بر گور شهدا و شهید مزاری دکان زده اند بر آفتاب ملامت شده است. آنانی که چهار صباحی با مزاری بودند و عکس گرفتند اما به آرمان‌های مزاری پشت کرده و از نام او نان و آوازه شخصی ساختند هیچ یک از تیغ نقد شاعر در امان نمانده است.
سخت است انتخاب کنی و از میان شعرها یکی را نمونه بیاوری.

اکثریت شعرها گواه روشن بر زخم همیشه شعله‌ور جای خالی مزاری و یاران اوست ولی این غزل معروف را از میان دیگر شعرهای او نمونه می‌آوریم و می‌خوانیم.

ای که آواز تو در گوش دلم آن گردد
که گهر در تن بی‌رنگ صدف جان گردد

زخم‌های تو هنوزند فراوان در من
که شب بی رمق خاک چراغان گردد

خون تو ریخته، جاری شده و می‌باید
که رگ‌ و ریشه‌ی انبوه درختان گردد

خون تو ریخته، شک دارم از‌ این خاک عقیم
که کسی سر بدر آورده و خواهان گردد

تو شهیدی تو شهیدی که نمی دانم کی؟
خون تو در دل این طایفه ایمان گردد

خون تو‌ ریخته در کتری آدم‌خواران
که دمی دم شده و چای فراوان گردد

ریخت خون تو که از نو گِلی آماده شود
خشتِ تزیینی دیوار قومندان گردد

خون تو ریخته و سرخی قالین شده است
تا لگد‌مال زن تازه‌ی ایشان گردد

خون تو رنگ در و پنجره‌ی خانه اوست
که مگر در خور مهمانی مهمان گردد

تو شهیدی که دکان‌ها سر گورت زده اند
که در اجناس دکان، نام تو پنهان گردد

نام و فامیلی خود را سر گورت زده اند
که پس از مدتی این خاک از ایشان گردد

تو شهیدی که همین طایفه خوردند تو را
نام تو مانده که در سفره‌ی شان نان گردد

استخوان‌هات به‌جا مانده که این سگ‌ها را
پاسخ خارش بی‌کاریِ دندان گردد

و همین شعر که شاید به امید تعویذ
زینت شانه‌ی جنرال و قومندان گردد

و همین شعر، که پروانه‌ی هر واژه‌ی آن
تا ابد دور و بر گور شهیدان گردد

این غزل جان‌سوز در ۱۴ ثور ۱۳۸۲ سروده شده است و دو ماه بعد از تاریخ شهادت بابه مزاری. مشخص است که شاعر در ایام شهادت مزاری حال و هوای دیگر می‌گیرد. هر چه زمان گذشته است، این شعر تازه تر شده است. گویا برای زمان اکنون ما و به خصوص کار گزاران سیاسی امروز است. در نمونه های دیگر بر علاوه سیاسیون مخاطب همگانی است و پهنای درد و پرسش، گستره‌ی بیشتر را توأم با نا امیدی شامل می‌شود.

بعد از تو‌ زمین، در گرو سردی‌هاست
بعد از تو زمان بستر بی‌دردی‌هاست
مردانگی از میان ما کوچیده است
در شهر هر آن‌چه مانده نا مردی‌هاست

خاموش شده آتش جرأت در ما
یخ بسته هر آیینه حمیّت در ما
بعد از تو سری نرفت بالا، انگار
تعطیل شده مردی و غیرت در ما

بعد از تو دگر کسی مزاری نشود
هر بی سر و پای، سر به‌داری نشود
هر کس که زند تکیه به جایت به گزاف
جز مایه‌ی ننگ و شرمساری نشود

توضیح و تفسیر چنین شعر‌ها و شعرهای کتاب «آب‌دل‌آتش» در این مقال نمی‌گنجد. گزاف نخواهد بود اگر بگویم کتابی بر کتاب «آب‌دل‌آتش» را می‌توان نوشت و توضیح داد که چه اندازه دردها و داستان‌ها در این شعرها شگفت‌اند و مزاری نقطه پرگار این آسمان بیکران.

۷- جامعه فرهنگی و ادبی کشور جناب رحیمی را شاعر می‌شناسند، که هست؛ اما ایشان در کنار سرایش شعر و تحقیق ادبی خوشنویس فوق‌العاده است که نستعلیق را تا حد ممتاز کار کرده است. هرچند اخلاق فرو تنانه ایشان هیچ‌گاه اجازه نداده است که خود بازار‌‌‌یابی و یا طبق زمانه غریب اکنون بازار ‌گرمی کند. همین‌که گاه گدار برای دل خود نمونه‌های خط زیبایش را در رخ‌نمای خود در فضای مجازی نشر می‌کند نشان می‌دهد خط پخته و استخوان‌دار رحیمی حرفه‌ی تر از بسیاری از مدعیانِ خوشنویسی در میان خوشنویسان ایران و افغانستان است. اخلاق ویژه و بی ادعای رحیمی سبب شده که این بخش از هنر ایشان در سایه بماند.

آب دل آتش
آثار محمد بشیر رحیمی

گذشته از مهارت خوشنویسی و خط نستعلیق صدای گرم و گیرای رحیمی هنر پنهان دیگری است که خداوند به ایشان داده است. یقین دارم اگر ایشان چندی روی صدای خود حرفه‌ی کار کند می‌تواند تحولی در سرود خوانی‌های آیینی که مورد علاقه اوست ایجاد کند. هنر دیگر ایشان طراحی جلد و صفحه آرایی است که بعضا کار کتابهای شعر خود را خود انجام داده است.
دریغا دولتی نداریم تا قدر چنین گوهر‌ها را بداند، کدام نهاد و تشکیلاتی نیز وجود ندارد که از ظرفیت و توانایی چنین هنرمندان مستعد بهره لازم برده شود. محمد‌بشیر رحیمی به معنی درست کلمه یک تجمیعی از ظرفیت‌های ارزشمند هنری و فرهنگی است که کمتر کسی چنین توفیقی دارد.
قدر رحیمی را باید دانست و غیرت بی پروا و داد خواهانه وی را باید ستود. نهاد «هزاره‌های بی‌سی» در کانادا کار نیکی کرد. برایش جلسه نکوداشت گرفت و از شخصیت و کارنامه ایشان تجلیل به عمل آورد که جای سپاس بسیار دارد.
از ایشان تا کنون هشت کتاب شعر نشر شده است. یک جلد گرد آوری و کار مشترک با دوستان است، بقیه هفت جلد کتاب ایشان هفت گنجینه مهم ادبی است که تا کنون وارد بازار فرهنگ و ادبیات شده است. توفیق این شاعر خوشنویس و هنرمند خوش‌صدا فوران و فراوان باد.

آب دل آتش
آب دل آتش
آب دل آتش
اولین دیدگاه را ثبت کنید

مطالب مشابه

نمایش همه