آن «یک‌شنبه غمگین»

صادق دهقان
آن «یک‌شنبه غمگین»


جز پنجره‌ای که
رو به عشق و آزادی گشوده شود،
مگر چه خواستم از وطن
که از من دریغش کردند…
آه ای میهن مغموم!
وطن از پا افتاده!
بدرود… بدرود!
شیرکو بیکس
تا امروز که این یادداشت را در سالگرد فروپاشی وطن و هم‌زمان با شنیدن خبر انفجار در مکتب «شمع هدایت» در شهرک مهدیه (دشت برچی کابل) می‌نویسم، زنجیره ستم‌کاری قوم‌گرایان شریعت‌پناه حاکم بر همه مردم کشور به ویژه زنان، هزاره‌ها و دیگر اقوام ادامه دارد. در این میان، با اندکی چشم‌پوشی شاید بتوان نام «فروختن به ثَمَن بَخس» یا «حراج» را بر «معامله ننگین دوحه» و «تسلیم‌دهی میهن به تروریستان» گذاشت؛ زیرا به قیمتی گزاف برای مردم تمام شد. این «معامله ننگین» نیز حالا در فهرست بلندبالای «خاک‌فروشی‌های ننگین» سلسله حاکمان افغان در تاریخ ثبت شده است، ولی بهای آن را تا هنوز مردمان این سرزمین با روح و تن خود و عزیزانشان در گوشه و کنار این گیتی می‌پردازند. درست است که بیش‌تر مردم در این شکست تاریخی نقشی نداشتند و قربانی بودند، ولی بار همه این ویرانی را نمی‌توان بر دوش «تروریستان» و «همسایگان بداندیش» و «قدرت‌های سودجوی منطقه» و «ابرقدرت‌ها» انداخت.
باید کمی پس‌تر برویم؛ زمانی که شَبَح دژخیمان سپیدپوش سیاه‌اندیش از مرزهای جنوبی پدیدار می‌شد و همگان که از «برادرکشی»، «ویرانگری» و «بی‌سرنوشتی» به ستوه آمده بودند، خام‌اندیشانه به استقبالش آغوش گشودند. سوگ‌مندانه، هزاره‌ها در همان آغازین‌قدم‌های پیشروی گروهک مجهول‌الهویه‌ای که بیرق فریب از جنوب برافراشته بود، نخستین قربانی آشکار بودند در «حوت خونین 1373» و در تعاملی چندجانبه میان این غول نوظهور چراغ جادو، دولت مستعجل «کابل»، هم‌پیمانان خیانت‌پیشه‌اش، همسایگان و قدرت‌های فرامرزی و اربابانش. پس از آن هم «کمربند گرسنگی» را همین هیولای خون‌خوار بر گِرد مردمان «هزارستان» کشید و در کشتارهای پیاپی در مزار شریف، بامیان، سیدآباد، یکاولنگ و گوشه و کنار آن خاک، روی «مغولان» را هم سفید کرد. «زمین سوخته‌»ای که در «هزارستان» و «شَمالی» بر جای گذاشتند، اوج بدنهادی این قوم شنیع را به نمایش گذاشت و یادآوری کله‌منارهایی بود که اجداد خون‌ریزشان در یک سده پیش برپا کرده بودند.
همانا 15 آگوست 2021، مثال دقیق این ضرب‌المثل فارسی است: «دزد چون با چراغ آید، گزیده‌تر بَرَد کالا». هر قدر سران سیاسی و دیگر اقشار اجتماعی از اقوام افغانستان در خواب غفلت غنوده بودند، طراحان برنامه‌های ضدِ «سقوی دوم»، قدم به قدم در راه اجرای نقشه‌های پلید خود بیش از پیش منسجم‌تر عمل می‌کردند و از آزمندی و هواپرستی سران سیاسی و اجتماعی آن اقوام به سود خویش بهره می‌بردند. از این رو، به «معاهده دوحه» باید بیش‌تر در نقش تسهیل‌گر ماجرا نگریست، وگرنه پیش از آن، بسیاری از این‌ خودرهبرپنداران قومی و اطرافیانشان بر سر شاخ نشسته بودند و بُن می‌بریدند. دریغا که هرگز بیدار نشدند و نتوانستند پیش از آن‌که زمان از دست برود، از رخ دادن فاجعه پیش‌گیری کنند. حال در آن سوی مرزها و در کاخ‌های بناشده بر خون مردم نشسته‌ و هر روز در حال نمایش دادن ناداشته‌های خویش در قالب «بیانیه»، «نشست»، «حزب»، «جبهه» و «شورا»یند.
در دوره پسابُن، هر قدر بیش‌تر مردم با دست خالی و شکم گرسنه برای بهبود زندگی خود می‌کوشیدند و با کَدّ یمین و عرق جبین، دختر و پسر خود را به مکتب و آموزشگاه می‌فرستادند، در رأس هرم سیاسی بودند کسانی که با نام همان مردم قمار می‌کردند. تکرار مکرّرات است برشمردن نمونه‌های پرشمار از پشت و پهلو زدن تشنگان قدرت برای به دندان کشیدن جیفه کرسی و منصب حتی به بهای بر خاک زدن آبرو و عزّت مردم خویش در عین بر خاک نشستن. وقتی شاه‌دزدان قبیله شب و روز برای قبضه کردن همه قدرت نقشه می‌کشیدند، خس‌دزدان اقوام دیگر در فکر گسترش جزیره‌های کوچک قدرتشان بودند و به منطق «منطقه» خویش رفتار می‌کردند.
از یک سو، مردمی بودند که هیچ جایی از آن سرزمین را نمی‌توان نشان داد و گفت که خونشان در آن جا ریخته نشده است؛ در مجلس عروسی و عزا، کوی و برزن، جاده و خیابان، موتر و بس، مکتب و مسجد، آموزشگاه و ورزشگاه، زایشگاه و شفاخانه. از آن سو، کم‌تر هم‌دردی و همراهی می‌دیدند از دیگران. بودند حتی فرومایگانی دست‌آلوده به جنایت در حق همین مردمان در زمانه «مقاومت غرب کابل» که به انکار زخم‌هایشان زبان می‌گشودند و به یقین، اگر پروا نداشتند، برای خوش‌خدمتی به قبیله، جنایت‌های آنان را نیز کتمان می‌کردند.
از این رو، «فروپاشی» در آن «یک‌شنبه غمگین»، پیش و بیش از آن‌که بیرونی باشد، درونی بود. آن شکست، درونی بود؛ چون کسانی اعم از عوام و خواص قبیله که خود را به ناحق و غلط، «صاحب» مملکتی می‌دانستند، پیش از آن‌که به فکر «ساختن» باشند، بیش‌تر از هر کسی در پی «سوختن» بودند. اندک گلوهایی نیز اگر اهل خرد و انصاف بودند، توانایی فریاد نداشتند و خفقان گرفته بودند یا خاموش می‌شدند. آن ویرانی، درونی بود؛ زیرا شماری از خواص آن اقوام پراکنده همیشه در جدال‌هایی بر سر هیچ با همدیگر دست به گریبان بودند ـ که هنوز هم هستند و چه بسا بیش‌تر ـ و از ترفند قبیله‌سالاران، غافل و مردمان را نیز یارای مقابله با آنان نبود.
امروزه شاید قبیله‌مداران از «ساختن» بنای پوشالی قدرت خود، شادمانه اَتَن کنند، ولی از نگاه اهل بصیرت، دود «سوختن» این باغ، دامن‌گیر همگان شده است. دستاورد حاکم‌سازی مشتی پای‌برهنه بی‌بهره از دانش و فرهنگ شده است «دیگرسازی» از همه اقوام اصیل این سرزمین، فراگیرسازی تبعیض نظام‌مند بر آنان، نهان کردن زنان و دختران در پستوی خانمان‌ها، آواره کردن مردم به سبک عبدالرحمانی از و در درون کشور، مسخ‌سازی نصاب آموزشی در خدمت «جهل»، قفل نهادن بر در مکتب و دانشگاه‌های آگاهی‌آفرین، کشاندن سراسر سرزمین به وادی فقر دامن‌گیر، تهی‌سازی انسان افغانستانی از «کرامت انسانی» در درون و بیرون کشور و زدن چوب حراج بر سرمایه‌ای به نام «میهن» و به قول سعدی شیرازی: «این چه حرام‌زاده مردمانند؛ سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته».

مطالب مشابه

نمایش همه