شهر؛ تمدن، قدرت، جهان امروز
شهر، پایۀ تمدن است. واژۀ «تمدن»، واژۀ عربی و بهمعنای شهر است. طبق یک نظر، وقتی انسانها توانستند از گردهم آوردن روستاهای کوچک، یک شهر بسازند، پایههای تمدن را ریختند. نخستین تمدنهای بشری، در شهرهای کنار رودها پدید آمد. تمدن چین کنار رود زرد و تمدن سومر و بابل کنار دجله و فرات، تمدن مصر کنار نیل، تمدن هند کنار سند، تمدن ایران کنار رود بلخ و هیرمند و مرو. سرچشمۀ آب فروان، باعث جذب نفوس در کنار رودخانهها شد. وقتیکه نفوس مردم افزون شد و دیگر روستاها قادر نبود به نیازهای آنان پاسخ بگوید، شهرها به میان آمد. ازنظر ابنخلدون(732-808ه.ق) روستا، «مادر» شهر است. شهر نوزادی است که از درون روستا بیرون آمده است. این زایش، یک نیاز اجتماعی-طبیعی بوده است. وقتی روستای مادر به سرحدی از رشد رسید، نوزاد شهر را زایید. شهر بریده از روستا نیست؛ بلکه در امتداد روستاست. هنوز هم، روستا بهعنوان نخستین زیستگاه جمعی بشر که در آن نظمی اجتماعی پدید آمد، نقش خود را دارد. به هر اندازه که بشر به روستا نزدیک باشد، به نظم اجتماعی روزگار نخستین خود نزدیکتر است. حتا عادات و اخلاق آنان نیز چنان است. این عادات و اخلاق روستایی، در شهر بنابر سرشت شهر، دیگرگون میشود. نظم روستایی، نظم «بسته» و «خشن» و «نانوشته» است؛ چون در روستا، همهکس باهم آشنایی دارند؛ اما در شهر، نظم آن «باز» و «ملایم» و «نوشته» است. چون در شهر نفوس فراوان است و ارتباط روبهرو نیست، نظم بسته و نانوشته نمیتواند پاسخگوی نظم شهری باشد. نظم شهر پیچیدهتر و دارای قوانین و مقررات بیشتر است. این پیچیدگی، عنصر مشخص نظم و زندگی شهری است.
در سوی دیگر، نقش شهر از منظر «قدرت» نیز مهم است. قدرت در انسان و جهان معاصر، از عنصر جمعی انسان شکل میگیرد. انباشت نیروی انسانی، سرچشمۀ قدرت است. قدرت روستا نسبت به قدرت کوچی بیشتر و قدرت شهر نسبت به قدرت روستا بیشتر است. قدرت امروزی از شهرها میآید. جایی قدرتمندتر است که شهرهای بزرگتر داشته باشد. نظم نو جهانی، نظم شهری است. قدرتی که در جهان امروز از آن سخن میرود، از همین شهرها برمیخیزد. قدرتی که توان چیرگی بر نظم کلان را دارد. نظم اجتماعی شهری، نظم سیاسی را شکل میدهد. سیاست(policy) از شهر(polis) میآید و سیاست کردن(politic) در اصل همان رسیدن به امور شهروندان(polites) است. سیاست در درون شهر، جایگاهش را مییابد. شهر، تختگاه قدرت و پشتوانۀ قدرت سیاسی است. سیاست بدون شهر ـ اگر ممکن باشد ـ سیاست ناقص و کمزور است. قدرت مردمسالاری، برآمده از نظم شهری است. در شهر است که مفهوم «شهروندی» مطرح میشود. حقوق شهروندی، حقی است که باشندگان یک شهر دارایند و آنان به حقوق خویش آگاهند. نسبت حق و سیاست در شهر است که بیشتر آشکار میشود. فزونبر همۀ اینها، افزایش شهرها، به «شکستن انحصار قدرت» مرکزی و «پخش شدن قدرت» میانجامد. نظم «فدرالی»ای که هر شهر به نسبت جمعیت خود از آن در یک حکومت بهرهمند میشود. این خود «تنوع» سیاسی است که درپیاش تنوع مذهبی و دیگر تنوعهای اجتماعی را پدید خواهد آورد. نمونۀ خوب قدرت شهری چین است. چین پساز ساختن شهرهای صنعتی و بزرگشهرهای اقتصادی، تبدیل به یکی از قدرتهای جهان شد.
وانگهی، شهر، «زبان» تمدن نو است. تمدن نو خودش را با شهرهای بزرگ و دارای آسمانخراشهای بالاتر از برج بابل، به انسان معرفی کرد. آنجا برج بابل نماد قدرت «الهی» شمرده میشد، اکنون آسمانخراشها، نماد قدرت «انسانی» شمرده میشود. امروز وقتی از تمدن نامی میرود، تصور آسمانخراشها و جادهها آسفالت و موترهای فراوان به ذهن تداعی میشود. این همانسانی میان شهر و تمدن نو، مصداق و صدق مفهومی از آن چیزی است که ما در آن زندگی میکنیم.
تمدن نو جهانی، تمدنی استوار بر شهرهای صنعتی است. از وقتیکه صنعت و انقلاب صنعتی شکل گرفت، شهرها بزرگ و صنعتی به میان آمد. این شهرهای صنعتی بزرگ، مکاتب فکری متوعی در خود پروراند. مردمسالاری در دل این شهرهای صنعتی راهش را گشود. جنگها از همین شهرها آغاز شد و در همین شهرها پایان پذیرفت. هنر و فلسفه و دانش و حقوق و… همه در شهر نمایان شد. تمدن جدید، هیچ سازگاری با روستا ندارد؛ برای همین، بحران زیستمحیطی پدید آمد؛ چون تمدن نو، فقط به شهر اندیشید و همهچیز را فدای شهر کرد و این فدا کردن، بخشهای از محیط زیست را آسیب زد.
در جهان کنونی، شهری شدن یک «اجبار» است. جهان امروز بهسوی شهرنشینی روان است. نفوس روستاهای جهان بهشدت کاسته شده و نفوس شهرها هر روز بیشتر میشود. این سیر صعودی رشد نفوس شهرها و بزرگ شدن آن، نشان از گسترش زندگی شهری میدهد. زندگیای نظم خود را دارد و در عینحال، تغییراتی زیادی در نگرش و زندگی آدمی میآورد.
چرا شهر؟
با توجه به مقدمات بالا، شهر در جهان معاصر یک ضرورت است. برای مردم هزاره که درپی احیای هویت و ستاندن حق خود و عدالت اجتماعی و قدرت سیاسی هستند، شهر نیاز شدید و فوری است. امروزه قدرت هزارهها در کابل و هرات و بلخ و غزنین و بامیان، از شهرهای آن میآید. درست است که اکثریت نفوس هزارگان در روستاها زندگی میکنند؛ اما این نفوس روستایی، توان «خلق روایت قدرت سیاسی» را ندارند. یکی از کاستیهای سیاست هزارهها، نداشتن پشتوانۀ شهری است. اگر هزارهها چند شهر میداشتند، امروز به مراتب در سیاست نقش بیشتر داشتند و میتوانستند روایت قدرت سیاسی خلق کنند و در میان اقوام کشور، نفوذ بیشتر داشته باشند.
من به آسیب شهری شدن بیدرنگ هزارهها آگاهم. این فرایند اگر با برنامه پیش نرود، ممکن باعث گسست ارزشها و داشتههای روستاییان با شهریان شود. این گسست، شهریان را نسبت به ژرفای هویتیاش به مشکل گرفتار میکند. برای اینکه این مشکل دفع شود، باید میراث روستاییان هزاره «شناسایی» و «ضبط» و «مکتوب» شود تا از نابودی آن با فرایند شهری شدن یا مهاجرت جلوگیری شود. از این مهمتر دعوت من به شهری شدن تمام مردم هزاره نیست. روستاهای هزاره باید باشد؛ چون روستا، «حافظ فرهنگ» هزاره است. نابودی روستا، همانا نابودی ریشههای فرهنگی هزاره. سخن من این است که در کنار روستاهای هزاره باید شهرهایی نیز به میان بیاید. وجود شهرها، افزونبر مسأله قدرت، ضرورتهای دیگر نیز دارد که ایجاب میکنند تا شهرهایی در هزارستان پیریزی شود.
چرا شهر؟
یکی از ضرورتهای شهر داشتن، نیاز «اقتصادی» است. مردم هزاره، در شهرهای بزرگ کشور، دچار تنگنای معیشتی هستند. کارگران بسیار در شهر وجود دارند که به گردآوری آهنپارهها و کراچیوانی روز را بیگاه میکنند. این مزد ناچیز، درآمد سالیانه آنان را میکاهد و آنان نمیتواند چنانکه باید به خود برسد. درآمدی نسبتا بهتری که مردم هزاره به آن دست یافته بود، ساختن کارخانههای خیاطی بود که اکنون با آمدن مال چینی با بهای اندک، آن را از کار انداخته است. حکومتها با سیاست نادرست و حمایت نکردن از بخش خصوصی، به تولیدات داخلی آسیب میزند. بزرگترین آسیب را مردم هزاره میبینند. وقتی آنان نتوانند مشکلات معیشتی خود را بهگونۀ درست برطرف کنند، بیمار میشوند یا مجبورند به کارهای خلاف دست بزنند یا آواره از وطن شوند. در بیرون از کشور نیز آلۀ دست دیگران میشوند که خود آسیب دوچند بر آنان میزند.
در کنار آن، نیاز «جمعیتی» نیز مشکلاتی است که مردم گرفتار آنند. کمبود مسکن، برای بیست سال است که دامنگیر مردم شده است. در سالیانی اخیر، کرایۀ خانه بهگونۀ سرسامآوری بالا رفته است. این کرایۀ بالا به مردمی که کارگرانش با کراچیوانی روز میگذرانند، بسیار سنگین است. آنان در عمل مجبورند یا به خوراک و پوشاک برسند یا به مسکن. این تنگنای معیشتی باعث میشود آنان از دیگر بخشهای زندگی مثل تفریح و ورزش و آموزش و سیاست بهکلی دور شوند. در چنین تنگنای، مردم هزاره معمولا به «شهروندان درجۀ دوم» و دور از تصمیمهای مهم اجتماعی و سیاسی بدل میشوند.
سومین ضروت مهم شهر ساختن هزارهها، بُعد «سیاسی» آن است. هزارهها برای اینکه بتوانند روایت خود را کشور و مردم و سیاست و اقتصاد و فرهنگ داشته باشند، باید دارای پشتوانۀ قدرت شهری باشند. تاکنون این کار برای آنان ممکن نشده است. «برچی» و «بامیان» و «جبریل» و «نوآباد» و «سهدکان» تنها جایی بوده است که هزارهها از آن سکویی برای سخن گفتن ساختند. همین بخشی از شهر که هزارهها در آن ساکنند، همواره مورد غضب حاکمان و دهشتافکنان بوده است. بیشترین آمار نسلکشی هزاره در دوران معاصر، در همین جاها بوده است. این قدرتی که این بخشها به مردم هزاره داده است، نشان میدهد که اگر هزارهها بتواند شهرهای دیگر بسازند، میتوانند سهم بیشتر در قدرت و روایت داشته باشند. در کنار این، فشارهای سیاسی در جاهای یاد شده، به ما ضرورت ساختن شهرهای دیگر را میرساند. از نمونههای فشار سیاسی، دولتی و غصبی اعلان کردن زیستگاه هزارهها در درون شهرهاست. این فشار، میخواهد نقش هزارهها را در قدرت و اجتماع و روایت بکاهد. در کنار آن، مشکلات روانی و معیشتی را نیز دامن میزند. علاوهبر این، یکی از دلایلی که نظام متمرکز از میان نرفته است و نظام نامتمرکز مستقر است، نبود شهرهاست که پشتوانۀ این امر باشد و تولید قدرت کند. هزارهها ازجمله کسانیاند که از نظام متمرکز بیشترین آسیب را دیدهاند. شعارهای «عدالت اجتماعی» و «حضور به اندازۀ شعاع وجودی» و «وحدت ملی» و «نه به حذف» و «نظام فدرال» که در نفی نظام متمرکز است، همگی باید از یک موضع قدرت باشد و این قدرت در شهر پدید میآید.
در کنار این، «مشکلات شهری» چون سرک، پالیز، ورزشگاه، فاضلاب، تشنابهای همگانی، آب، برق، دفع زبالههای شهری، بینقشه بودن کوچهها، افزایش جمعیت شهرها، آموزش نامتوازن و… همه نیاز به ساخت شهرهای جدید دارد. برای همین و سه ضرورت مهم و اساسی، باید شهرهایی در هزارستان پدید بیاید.
در کجای هزارستان باید شهر ساخته شود؟
این بخش، نیاز به نظر مهندسان و شهرسازان دارد. من در حد یک انسان عادی، نظر خودم را میگویم. به نظر من، آنچه نیاز اصلی یک شهر میتواند باشد، دو چیز است: «انرژی» و «آب». یک شهر میتواند با خانههای یکمنزله و سرکهای خامه باشد؛ اما هیچ شهری بدون آب و انرژی نمیتواند دوام بیاورد. پس، نخست ضرور است که شهرها جایی ساخته شود که این دو زیربنای شهر در دسترس باشد.
در کنار آن دو چیز که باید باشد، چیزهایی نباید باشد تا مانع ساخت شهر شود. شهر نباید در دشت ساخته شود. جایی که آب در آن کمیاب باشد. شهر نباید در کوه ساخته شود تا هموارسازی آن خرچ اضافه باشد. چیزی مهمی که طی پنجاه سال جهانیان متوجه آن شدند، «بحران زیستمحیطی» است. شهر در جایی ساخته نشود که به محیط زیست آسیب بزند. برای همین، در ساحۀ چمن یکهاولنگ نباید شهر ساخته شود؛ چون چمن آن را نابود خواهد کرد. در ساحۀ باستانی بامیان نیز ساخته نشود؛ زیرا آثار باستانی تخریب خواهد شد. با استفاده از این دو مثال، میتوان بسیار جاها را مستثنی قرار داد.
پیشنهاد من، پنج جای در هزارستان است که ظرفیت شهر شدن را دارد. نخستین آن، «بادآسیاب» در بهسود است. بهسود خودش ظرفیت یک ولایت را دارد؛ اما نبود یک شهر در آن، آن را به سه بخش پراکنده است. بهسود در تاریخ مردم ما جایگاه مهم دارد. در قدیم به نام «سَرَسوَتی» نامیده میشد. دریای درخشان هیرمند از آن سرچشمه گرفته است. یکی از بزرگترین سرزمینهای هزارههاست و طایفۀ بهسودی نیز از طایفههای بزرگ هزاره است. بادآسیاب در تقریبا در مرکز بهسود است. رود هیرمند به آن نزدیک است. با ساختن یک بند بالای رود هیرمند، مشکل انرژی و آب این شهر برطرف خواهد شد. شهر سرسوتی بادآسیاب میتواند تمام بهسود و دایمیرداد و لولنج و شیخعلی و ناوور را زیر پوشش خود بگیرد. دومین جای، «نَیَک» در یکهاولنگ است. نیک، خلاف بهسود، اکنون نیز شهرکی دارد. نیک در کنار رود بند امیر قرار دارد. گرچه تپه دارد؛ اما اطراف آن همواری فراوان است و شهر میتواند گسترش یابد. نیک نیز حکم مرکز بودن را دارد. منطقۀ بزرگ یکهاولنگ، به نظر دکتر یونس طغیان در قدیم به نام «ریوشاران» نامیده میشده است. سنگنبشتهای به زبان باختری و دهها دژ و قلعۀ تاریخی، اهمیت آن را ثابت میکند. شهر ریوشاران نیک میتواند تمام یکهاولنگ و شهیدان و سیغان و بامیان و بلخاب و کوهستانات و پنجاب را زیر پوشش بگیرد. آب و انرژی آن از رود بند امیر به دست میآید. سومین جای، «لعل» در غور است. لعل و سرجنگل دو منطقۀ پرنفوس غور است که مردم آن از تیرۀ دایزنگی میباشند. لعل و اطراف آن در گذشته به نام «غرجستان» یاد میشده است. لعل در کنارش رود هریرود را دارد که منبع انرژی و آب شهر لعل خواهد بود. رود مرغاب نیز از همین ساحه سرچشمه میگیرد. شهر غرجستان لعل میتواند لعل و سرجنگل و کرمان و ورث و دولتیار و پسابند را زیر پوشش خود بگیرد. چهارمین جای، شهر «نیلی» در دایکندی است. شهر نیلی اکنون نیز مرکز ولایت است. این شهر میتواند تبدیل به یکی از شهرهای بزرگ مرکز کشور شود. دایکندی که از نام تیرۀ دایکندی گرفته شده است، در قدیم بیشتر به نام «غور»(جنوبی) و ارزگان شمالی یاد میشده است. نیلی میتواند آب و انرژی را از رود هیرمند در قسمت میرامور بهدست بیاورد. نیلی میتواند کل دایکندی و نومیش را زیر پوشش خود بگیرد. پنجمین جای، «سنگماشه» است. گرچه سنگماشه در میان کوهها افتاده است؛ اما میتوان جای مناسبی برای شهر در جاغوری و مالستان پیدا کرد. این منطقه، فعلا مرکز هزارستان جنوبی شمرده میشود. شهری در این ساحه نیاز است. رود و رودخانههای بسیار از این ساحه سرازیر است که هر کدام میتواند منبع انرژی و آب شهر باشد. این شهر میتواند ارزگان و مالستان و جاغوری و قرباغ و علاءالدینی و هژیرستان و زابل را زیر پوشش خود بگیرد.




