فرهنگ هزاره: عقلانیت و تحول «یادداشتی به مناسبت روز فرهنگ هزاره»

امان الله فصیحی
فرهنگ هزاره: عقلانیت و تحول «یادداشتی به مناسبت روز فرهنگ هزاره»

مقدمه
شناخت پدیده‌های فرهنگی در جوامع چندلایه و چندقومی مانند افغانستان، مستلزم عبور از رویکردهای سطحی و تقلیل‌گرایانه است زیرا فرهنگ را به شمایل‌های عینی و نمادین محدود می‌کند. فرهنگ قوم هزاره، به‌عنوان یکی از پیچیده‌ترین نظام‌های معنایی در بستر تاریخی-اجتماعی افغانستان، همواره از یک منظر توجه شده است؛ نگاهی که آن را صرفاً در قالب عناصری چون موسیقی، پوشاک یا گویش صورت‌بندی نموده و از درک لایه‌های عمیق‌ترِ سازنده هویت جمعی یک مردم بازمی‌ماند.

این نگرش تقلیل‌گرا و ناشی از «سوگیری مشاهده‌پذیر» نه تنها از تبیین پویایی‌های درونی، سازوکارهای عقلانی و کارکردهای انطباقی و مقاومتی این فرهنگ ناتوان است، بلکه با نادیده گرفتن بستر تاریخیِ طرد هویت هزاره از فضای گفتمانی، به بازتولید همان گفتمان سلطه‌آمیزی کمک می‌کند که این فرهنگ را در حاشیه جانمایی کرده است. این رویکرد سطحی، به ویژه در قالب رویدادهایی که تحت عنوان «روز فرهنگ هزاره» تنها بر نمایش برخی نمادها تمرکز می‌کنند، می‌تواند ناخواسته به موزه‌ انگاری فرهنگ و تهی ساختن آن از معنای زنده‌اش منجر شود.
این مقاله با تکیه بر چارچوب‌های نظریِ مطالعات فرهنگی، از جمله مفهوم «ساختارهای احساسی» ریموند ویلیامز که بر پیوند ناگسستنی فرهنگ با تجربه زیسته تأکید دارد و نظریه «مقاومت فرهنگی» استوارت هال که فرهنگ را میدان نبرد بازنمایی‌ها می‌داند، در پی ارائه تحلیلی چند بُعدی از فرهنگ هزاره است. هدف، عبور از خوانش ایستای فرهنگ به مثابه «موزه‌ای از رسوم» و بازتعریف آن به‌عنوان «نظامی پویا» است که در فرآیند دیالکتیکیِ تولید، مصرف و بازتولید معنا، هویت جمعی خود را در برابر چالش‌ها و ساختارهای نابرابر بازمی‌سازد. در این چارچوب، فرهنگ هزاره نه مجموعه‌ای منفعل از عناصر پراکنده، بلکه شبکه‌ای عقلانی و مقاوم است که «حافظه‌ جمعی» رنج، ستم و تاب‌آوری را، در دل خود حمل می‌کند. به بیان دقیق‌تر، فرهنگ در اینجا به‌مثابه «متنی زنده» فهمیده می‌شود که بازخوانی آن همانند بازخوانی خاطره نیازمند عبور از سطح روایت‌های رسمی و توجه به «زیست-جهان» سوژه‌های تحت ستم است. این «زیست-جهان» شامل تجربیات روزمره، مبارزات برای بقا، و شیوه‌های معناسازی در مواجهه با تبعیض ساختاری است.
همچنین، با بهره‌گیری از اصطلاح «تولید فرهنگی» و «مصرف فرهنگی»، این مقاله به واکاوی فرآیندهای خلق، بازتولید و به‌کارگیری عناصر فرهنگی در زندگی روزمره‌ی هزاره‌ها می‌پردازد. از آیین‌ها و مناسک گرفته تا الگوهای معیشتیِ مبتنی بر عقلانیت بقا، همگی نشانگر آنند که فرهنگ هزاره در تعاملی پویا با شرایط تاریخی، همزمان «سازنده» و «ساخته شده» است و در این بستر، مقاومت نقشی محوری ایفا می‌کند. در نهایت، این نوشتار استدلال می‌کند که تجلیل واقعی از فرهنگ هزاره در تقابل با نمایش سطحی نمادها مستلزم بازشناسی آن به‌مثابه یک نظام معنایی پویا، عقلانی و مرتبط با تجربه زیسته، به ویژه در بستر مقاومت و تحول است.

یکم: فرهنگ چندلایه از نمادها تا زیرساخت‌های هویتی
بر اساس نظریه‌ی «شبکه نمادین» کلیفورد گیرتز، فرهنگ نظامی از معانی است که تنها از طریق «توصیف غلیظ» قابل درک است. فرهنگ هزاره نیز سه لایه‌ی درهم‌تنیده دارد که در تعامل مداوم با یکدیگر، کلیت این نظام معنایی را شکل می‌دهند و در مواجهه با شرایط تاریخی و اجتماعی، کارکردهای انطباقی، بقا و مقاومت از خود نشان می‌دهند. این لایه‌ها عبارتند از:

الف. لایه نمادین (آشکار)
رویین‌ترین سطح فرهنگ و در عین حال عنصر متمایز کننده، لایه نمادین فرهنگ است. عناصری مانند گویش هزارگی، واژگان خاص، سبک پوشش چون لباس‌های رنگین زنان هزاره، نوای دمبوره در موسیقی سنتی، غذاهای محلی مانند آش، حلوای سرخ، گوشت‌کوچه و بولانی، معماری خانه‌های سنتی در مناطق کوهستانی و مراسم خاص مانند مراسم چرخش عمر، آداب‌ومراسم ازدواج، آیین تدفین، مناسک عزاداری و سوگواری، تقسیم زمان و مکان به مقدس و عرفی، تفریح و سرگرمی‌های خاص و دیگر مواردی از این نوع قسمتی از لایه نمادین و یا به‌ تعبیر بوردیو «سرمایه فرهنگی» تجسدی را شکل می‌دهند که از گذشته‌های دور به ما رسیده‌ند.
این عناصر زمانی از نظر جوهری دارای اهمیت و از نظر کارکردی در بازنمایی هویت نقش آفرین هستند که از بستر تاریخی، اجتماعی و کارکردهای واقعی‌شان جدا نشوند. نگاه استقلای به هر یک از نمادهای فوق آنها را به کالاها و نمادهای بی‌جانی تبدیل می‌کنند که تنها مصرف تفریحی یا موزه‌ای دارند و حتی ممکن است گاه به عنصر بی‌معنا و خرافی تبدیل شود. چنانکه ریشه‌ی بت پرستی در برخی فرهنگ‌ها همین امر است. بت‌هایی که نماد خدایان بودند، بجای خدا نشستند و خود مورد پرستش واقع شدند.
اما اگر این عناصر در بستر خود لحاظ شوند، هر کدام حامل معانی عمیق‌تر هستند. چنانکه «کلیفورتز گیرتز» پس از پانزده سال تحقیق در قوم «بالی» نشان داد که خروس جنگی به‌عنوان یک نوع تفریح به ظاهر بی‌معنا، در این قوم نشان جنگ دو قبیله و دارای بار معنایی تاریخی و فلسفی است.

ب. لایه ارزشی-هنجاری
ارزش‌ها و قواعد رفتاری به‌عنوان سطح دیگری از فرهنگ، در فرآیندهای روزمره و کنش‌های متقابل بازتولید می‌شوند و به رفتارها جهت می‌دهند. گستره‌ی ارزش‌ها و هنجارها وسیع و متنوع است که احصای آنها ممکن نیست. چون میدان‌های مختلف زندگی در عین اینکه دارای ارزش‌ها و نرم‌ها عام و مشترک هستند، هر کدام از ارزش‌ها و هنجارهای خاصی نیز برخوردارند. برای مثال در فرهنگ هزاره «کار» و «تلاش» برای امرار معاش یک امر مقدس و حتی عبادت محسوب شده است. همچنین ضرب‌المثل‌های چون «از آدم بیکار خدا بیزار»، «هرکی نان دهد فرمان دهد» یا «نان خوردن از اوله دست» بیانگر ننگ انگاری تنبلی و تن‌پروری و نوعی عقلانیت ابزاری و سنجش‌گری معطوف به بقا و همیاری جمعی و خوداتکایی در جغرافیای حاشیه‌ای و شرایط اقتصادی دشوار است.
تأکید بر سوادآموزی و تحصیل، حتی در شرایط سخت و با وجود ممنوعیت‌ها و محدودیت‌های سیستماتیک در ادوار مختلف، یکی دیگر از ارزش‌های محوری و استراتژیک در فرهنگ هزاره است که ریشه در درک تاریخی از اهمیت دانش به‌عنوان ابزار رهایی، پیشرفت و ارتقاء جایگاه اجتماعی دارد. انگاره‌های نظیر نورانگاری علم، سرمایه گزاری در عرصه آموزش و مکتب سازی در سال‌های اخیر در مناطق مختلف جغرافیایی هزاره از سوی مهاجرین و اهتمام خانواده‌ها به آموزش فرزندان‌شان، گواه این حقیقت است.
ارزش‌هایی مانند مهمان‌نوازی، احترام به سالمندان، دانایان، والدین و دیگر گروهای مهم جامعه و همبستگی درونی در شرایط سختی و بحران نیز بخشی از این لایه ارزشی-هنجاری هستند که در تعاملات روزمره بازتولید می‌شوند. به گفته «هابرماس» این ارزش‌ها و هنجارها در «کنش ارتباطی» بازتولید و تقویت می‌شوند و مبنای کنش‌های جمعی را فراهم می‌آورند. این لایه ارزشی، چارچوبی برای انطباق با شرایط و تلاش برای بقا و بهبود فراهم می‌کند و بنیان برخی اشکال مقاومت روزمره و سازمان‌یافته را تشکیل می‌دهد.

ج. لایه زیرساختی
این لایه شامل عمیق‌ترین بنیان‌های فرهنگ، از جمله اسطوره‌ها، استعاره‌ها، حافظه جهان‌بینی، حافظه جمعی، گفتمان‌ها و ساختارهای کلان معنایی است که کمتر در سطح روزمره مورد بحث قرار می‌گیرند، اما تأثیر عمیقی بر لایه‌های دیگر دارند. این لایه در فرهنگ هزاره به شدت تحت تأثیر جهان‌بینی شیعی-عدالت‌خواهانه و تاریخ پر از رنج و ستم، از جمله کشتارها و کوچ‌های اجباری ادورا مختلف چون دوره‌ی «عبدالرحمان» و حملات سیستماتیک در دهه‌های اخیر، مانند حملات تروریستی به زیارتگاه‌ها، زایشگاه، مراکز آموزشی و مساجد قرار دارد. این جهان‌بینی و حافظه تاریخی، مبنای نوعی خودآگاهی جمعی و پاسخی فرهنگی به نابرابری‌های تاریخی و اجتماعی را فراهم می‌آورد.
تقلیل فرهنگ هزاره به لایه نخست و آن هم به برخی از عناصر آن، همان‌گونه که در برخی جشن‌های نمادین دیده می‌شود، نادیده گرفتن نقش فرهنگ به‌مثابه «ساختاری زنده» و دارای ابعاد و سطوح مختلف و پویا است که پیوسته در حال مواجهه با قدرت، تولید معنا و بازسازی هویت در پاسخ به شرایط متغیر است.

دوم: ریشه‌های تاریخی-اجتماعی: از حاشیه تا بستر تحول
فرهنگ هزاره محصول تلاقی پیچیده و دینامیک عوامل متعدد در بستر تاریخی-اجتماعی افغانستان است که آن را از حاشیه جغرافیایی و سیاسی به سمت تحول و بازتعریف کشانده است. این ریشه‌ها عبارتند از:

الف. ریشه‌های باستانی و هویت چندلایه
زیست جهان جغرافیایی هزاره‌جات از دیرباز مسکونی بوده و شواهد باستان‌شناختی نظیر میراث فرهنگی و تاریخی بامیان با تندیس بوداهای عظیم و غارهای متعدد حدقل بیانگر سه دوره‌ی تمدنی: تمدن‌های کهن قبل از بودایی، تمدن بودایی و تمدن اسلامی است. قرار داشتن این منطقه بر سر راه ابریشم، آن را پذیرای جریان‌های فرهنگی و قومی مختلف از جمله تأثیرات زبان‌های هندواروپایی، ترکی و مغولی، کرده است. این تلاقی‌ها در طول قرون، بستر اولیه شکل‌گیری فرهنگی با لایه‌های متعدد و ریشه‌های کهن را فراهم آورده است.
پذیرش «اسلام» و گرایش اکثریت به «تشیع اثنی عشری»، محوری‌ترین مؤلفه دینی هویت هزاره را شکل داده است. این هویت چندلایه، به گفته‌ی «اروینگ گوفمن»، در تعامل با «انگ زنی» و تبعیض سیستماتیک تاریخی از برچسب‌های دینی و قومی در ادوار پیشین تا اتهامات ناروا در دوران معاصر، به‌مثابه عاملی برای تقویت همبستگی درونی و ایجاد تمایز هویتی عمل کرده است. باید توجه کرد که اسلام «حنفی» و «تشیع اسماعیلی» نیز نقش اساسی در فرهنگ هزاره‌های پیرو این دو مذهب داشته است.

ب. تجربه زیسته حاشیه‌نشینی و عقلانیت بقا
محرومیت سیاسی و اقتصادی سیستماتیک هزاره‌ها پس از قرن نوزدهم، به ویژه پس از سرکوب‌های خونین دوره «عبدالرحمان» و از دست دادن اراضی حاصلخیز در مناطق مرکزی و جنوبی، هزاره‌ها را به سمت مناطق کوهستانی و کم‌حاصل هزارجات فعلی رانده و زندگی در شرایط دشوار جغرافیایی و اقتصادی را به تجربه زیسته روزمره آن‌ها تبدیل کرد. این شرایط سخت، در کنار محرومیت‌های عامدانه توسط حکومت‌های مرکزی در دسترسی به زیرساخت‌ها و فرصت‌ها، نیاز به نوآوری، سخت‌کوشی و اتکا به خود برای بقا را در فرهنگ هزاره تقویت کرد. این «عقلانیت بقا» در شیوه‌های خاص کشاورزی پلکانی، استفاده بهینه از منابع محدود و توسعه شبکه‌های حمایتی درون‌جامعه‌ای عینیت یافت. مهاجرت‌های گسترده به کشورهای همسایه (ایران و پاکستان) و سراسر جهان در دهه‌های اخیر، که اغلب با هدف کسب درآمد برای حمایت از خانواده‌ها، صورت گرفت، نمونه‌ای برجسته از این عقلانیت تعاونی و آینده‌نگری برای بهبود شرایط نسل‌های آینده است.

ج. نوسازی آگاهانه و بازتعریف هویت
فرهنگ هزاره، بر خلاف تصور رایج، ایستا نیست و در دوران معاصر شاهد فرآیند نوسازی آگاهانه و بازتعریف هویت بوده است. شکل‌گیری نهادهای مدنی، سازمان‌های فرهنگی و اجتماعی، رسانه‌های هزاره‌زبان مانند تلویزیون‌های رهبران هزاره و رادیوهای محلی و فعالیت‌های هنری و ادبی از گذشته تا بحال، نشانگر گذار از فرهنگ به‌مثابه «میراثی ایستا و دست نخورده» به فرهنگ به‌مثابه «فرایند فعالانه و در حال ساخت» است.
این نهادها و فعالیت‌ها نه تنها به دنبال حفظ و بازنمایی فرهنگ سنتی بودند و هستند، بلکه در فرآیند بازتعریف هویت هزاره در چارچوب ارزش‌های مدرن مانند دموکراسی، حقوق بشر، عدالت اجتماعی و مشارکت مدنی نقش داشتند و دارند. یک نمونۀ آن نشریات مختلف ادبی از سوی کانون‌های متصدی امور فرهنگی است. جنبش‌های اجتماعی مانند «جنبش تبسم» و «جنبش روشنایی»، نمونه‌هایی از کنش جمعی سازمان‌یافته بر پایه آگاهی فرهنگی، حافظه تاریخی و مطالباتی عدالت‌خواهانه هستند.
در این بستر پیچیده‌ی تاریخی-اجتماعی، عناصری مانند موسیقی، پوشاک یا گویش، صرفاً نمادهای سطحی نیستند، بلکه می‌توانند حامل معانی عمیق‌تر باشند و در پیوند با لایه‌های ساختاری و در دل فرآیندهای کنشی، به بخشی از بافت زنده و متحول فرهنگ هزاره تبدیل شوند.

سوم: پویایی: تولید، مصرف و تحول در عمل
فرهنگ هزاره، برخلاف تصور ایستا و منجمد، پدیده‌ای به شدت پویا و در حال تحول است که در فرآیندهای مستمر تولید، مصرف و توزیع فرهنگی خود را بازتولید و با شرایط جدید سازگار می‌کند. نگاه صرف به نوع خاص لباس یا «دمبوره» به‌عنوان نمادهای ایستا، از این پویایی و خلاقیت مستمر غافل است. پویایی فرهنگ هزاره را می‌توان در سطوح مختلف تحلیل کرد که همگی متأثر از تجربه زیسته و شامل ابعاد انطباق، بقا و مقاومت هستند.

الف. تولید فرهنگی به مثابه بازآفرینی معنا
فرآیندهای تولید فرهنگی در جامعه هزاره اغلب با تجربه زیسته و چالش‌های تاریخی گره خورده‌اند. معانی دینی (مانند فلسفه عاشورا و ارزش ایثار و شهادت) در تعامل با تجربه زیسته ستم بازتولید و تعبیر می‌شوند. ادبیات شفاهی مانند چهاربیتی‌ها، داستان‌ها و افسانه‌ها و ادبیات مکتوب مانند شعر، داستان کوتاه و رمان در پاسخ به شرایط اجتماعی و تاریخی شکل می‌گیرند و می‌توانند حامل مضامینی مانند رنج، مهاجرت و امید باشند. موسیقی و هنرهای دستی نه تنها برای زیبایی یا کارکرد صرف تولید می‌شوند، بلکه ابزارهایی برای بیان هویت، انتقال پیام‌ها و سازگاری با محیط هستند. این اشکال تولید فرهنگی در دل زندگی روزمره، ابزاری برای تفسیر واقعیت و ایجاد فضاهای معنایی فراهم می‌آورند که در قسمت بعدی این موضوع بیشتر مدلل می‌شود. حتی فعالیت‌های اقتصادی مانند کشاورزی در اراضی دشوار و صنایع دستی نیز فرآیندهای تولید اقتصادی-فرهنگی هستند که تحت تأثیر ارزش‌هایی چون کار و تلاش، خوداتکایی و سازگاری شکل می‌گیرند.

ب. مصرف فرهنگی به‌مثابه بازسازی هویت و همبستگی
مصرف فرهنگی در فرهنگ هزاره فعالانه و معنادار است. مشارکت در آیین‌ها و مناسک مانند مراسم عروسی، سوگواری، جشن‌های مذهبی و نوروز، نوعی مصرف جمعی معنا و هویت است که به بازتولید باورها، ارزش‌ها و هنجارها و تقویت همبستگی اجتماعی می‌انجامد. حضور فعال زنان در این آیین‌ها، نشانگر نقش پررنگ آنان در حیات فرهنگی و اجتماعی جامعه است. شنیدن موسیقی، استفاده از صنایع دستی، خواندن ادبیات و درونی‌سازی روایت‌های تاریخی، همگی فرآیندهای مصرف فرهنگی هستند که هویت جمعی را تقویت می‌کنند و حس تعلق و همبستگی را در میان اعضای جامعه، حتی در پراکندگی جغرافیایی، زنده نگه می‌دارند. در وضعیت موجود، مصرف رسانه مانند تماشای تلویزیون، استفاده از اینترنت و شبکه‌های اجتماعی و فراگیری دانش از طریق مراکز علمی نیز اشکال مهمی از مصرف فرهنگی هستند که نشان‌دهنده ظرفیت سازگاری و عقلانیت فرهنگی در جهت توسعه، آگاهی و مشارکت در دنیای مدرن است که ابعاد مصرف فرهنگی و مرتبط با مقاومت در بخش چهار بیشتر بحث می‌شود.

ج. توزیع فرهنگی و عبور از مرزها
تولیدات فرهنگی هزاره از طریق کانال‌های سنتی انتقال شفاهی مانند روایت داستان‌ها توسط بزرگان، خانواده‌ها، چهاربیتی‌خوانی و اشعار در جمع‌های خانوادگی و دوستانه و کانال‌های مدرن رسانه‌ها مانند تلویزیون، رادیو، وب‌سایت‌ها، کانال‌های یوتیوب و صفحات در شبکه‌های اجتماعی، توزیع می‌شوند. این توزیع فرهنگی نه تنها به حفظ انسجام فرهنگی و انتقال فرهنگ بین نسلی کمک می‌کند، بلکه به هزاره‌ها در سراسر جهان امکان می‌دهد تا با یکدیگر در ارتباط باشند، از وضعیت هم مطلع شوند و به صورت جمعی در فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی مشارکت کنند. رسانه‌های مدرن به حفظ ارتباط و همبستگی دیاسپورایی کمک می‌کنند.
این فرآیندهای تولید، مصرف و توزیع، نشان‌دهنده عقلانیت پنهان و آشکار در فرهنگ هزاره است. این عقلانیت نه تنها در بعد ابزاری مانند توسعه تکنیک‌ها برای معیشت در محیط سخت، سرمایه‌گذاری استراتژیک بر آموزش و استفاده آگاهانه از رسانه‌ها برای پیشبرد اهداف جمعی، بلکه در بعد فرهنگی نیز خود را نشان می‌دهد؛ جایی که فرهنگ به صورت عقلانی (هرچند نه همیشه به صورت آگاهانه فردی) برای حفظ بقا، انسجام اجتماعی و بازتولید هویت در برابر چالش‌ها و ستم‌های سیستماتیک به کار گرفته می‌شود.

چهارم. فرهنگ مقاومت: بن‌سازه‌ای حیاتی و اشکال آن
رابطه میان فرهنگ هزاره و مقاومت، رابطه‌ای عمیق، حیاتی و درهم‌تنیده است. تاریخ چند قرن اخیر هزاره‌ها، به ویژه از زمان حملات عبدالرحمان خان و خشونت‌های سیستماتیک پس از آن، بستر اصلی شکل‌گیری، بازتولید و تقویت این فرهنگ مقاومت بوده است. مقاومت صرفاً یک کنش سیاسی یا نظام بیرونی نبوده، بلکه درونی شده و در تار و پود تولید و مصرف فرهنگی این قوم تنیده شده است و اشکال گوناگونی به خود گرفته است:

الف. مقاومت هویتی
در مواجهه با تلاش برای نفی هویت و همگون سازی فرهنگی، اتکا بر عناصر متمایزکننده هویتی به یک شکل بنیادین مقاومت تبدیل شده است. این مقاومت را می‌توان در چارچوب نظریه «سرمایه نمادین» «بوردیو» فهمید که چگونه گروه‌های تحت ستم تلاش می‌کنند ارزش‌ها و ویژگی‌های خود را در برابر گفتمان مسلط بازتایید کنند. همچنین، تجربه «انگ زنی» به هویت قومی و مذهبی هزاره، باعث شده است که این هویت به مثابه «نقاب مقاومت» و عاملی برای تقویت همبستگی درونی عمل کند. حفظ و ترویج زبان (گویش هزارگی) علیرغم فشارهای تاریخی برای پذیرش زبان ملی، تأکید بر مذهب تشیع به مثابه سنگر هویت دینی در برابر تبعیضات مذهبی و اتهامات ناروا و احیا و بازخوانی حافظه تاریخی (تاریخ رنج و مقاومت در برابر فراموشی تحمیلی) نمونه‌های برجسته این مقاومت هویتی هستند.

ب. مقاومت در ابعاد فرهنگی خاص
نوع دیگر از مقاومت از طریق سازوکارهای متعدد فرهنگی شکل می‌گیرد. در فرهنگ «هزاره» دین بستری مهم برای سازماندهی اجتماعی و ایجاد شبکه‌های حمایتی فراهم کرده است. آیین‌های عاشورا، به مثابه «عملکرد نمادین» و با تکیه بر نظریه «هژمونی» «گرامشی»، فضاهایی برای «همبستگی ضد هژمونیک» و بازخوانی روایت مبارزه علیه ظلم فراهم کرده و می‌کند. این آیین‌ها به بازتولید «ساختارهای احساسی» مرتبط با رنج و ایستادگی کمک کرده است. حضور گسترده و فعال زنان در این آیین‌ها، سخنرانی‌ها و نوحه‌خوانی، نشانگر نقش پررنگ آنان در حیات فرهنگی و اجتماعی و همچنین پتانسیل بازتعریف نقش جنسیتی در چارچوب فرهنگ مقاومت است. همچنین، زبان و ادبیات شفاهی (مانند چهاربیتی‌ها، داستان‌ها و افسانه‌ها) و ادبیات مکتوب به مثابه ابزاری برای حفظ حافظه تاریخی و بیان دردهای ناگفته عمل می‌کنند و در میدان نبرد بازنمایی‌ها، حضوری فعال دارند. در بُعد هنری، موسیقی، نوای دمبوره، ورای کارکرد سرگرمی، بیانگر مبارزه، امید و پایداری است و حامل روایت‌های شفاهی، حماسه‌ها و دردهایی است که در طول تاریخ نسل به نسل منتقل شده‌اند؛ داستان‌هایی که «ساختار احساسی» جامعه را بازنمایی می‌کنند و در فرآیند تولید و مصرف فرهنگی نقش دارند.

ج. مقاومت روزمره
فراتر از اشکال آشکار مقاومت، هزاره‌ها در زندگی روزمره خود نیز از «سلاح‌های ضعیفان» برای مقاومت در برابر سلطه و محدودیت استفاده کرده‌اند. این شامل مقاومت در برابر محدودیت‌های اقتصادی و اجتماعی از طریق عقلانیت ابزاری برای بقا و پیشرفت است. زنان در صنایع دستی فی المثل سوزندوزی و خامک دوزی، با وجود محرومیت از دسترسی کامل به بازارهای رسمی و فشارهای اقتصادی، با تولید و فروش محصولات خود نوعی «اقتصاد موازی» ایجاد کرده‌اند که به استقلال نسبی و توانمندسازی آن‌ها کمک می‌کند و نماد مقاومت در برابر حذف اقتصادی است. سرپیچی‌های کوچک از قواعد تحمیلی، شایعات انتقادی، و تمسخر پنهان قدرتمندان نیز می‌توانند در چارچوب این مقاومت روزمره قرار گیرند. فعالیت‌های اقتصادی مانند کشاورزی در اراضی دشوار و استفاده بهینه از منابع محدود، همچنین مهاجرت‌های گسترده با هدف کسب درآمد برای حمایت از خانواده‌ها، نمونه‌هایی از عقلانیت بقا و اشکال مقاومت روزمره محسوب می‌شوند که تحت تأثیر ارزش‌هایی چون کار و تلاش، خوداتکایی و سازگاری شکل می‌گیرند و در چارچوب تلاش برای انباشت اشکال مختلف سرمایه، از جمله سرمایه اقتصادی و فرهنگی، قابل تحلیل هستند.

د. مقاومت روایی
در مواجهه با تلاش برای پاک کردن تاریخ یا ارائه روایت‌های تحریف شده، ثبت و انتشار تاریخ شفاهی، جمع‌آوری خاطرات و زندگی‌نامه‌ها و تولید محتوا در رسانه‌های خودی برای ارائه روایت «هزاره» از تاریخ و واقعیت‌های افغانستان، به یک شکل حیاتی از مقاومت روایی تبدیل شده است. این تلاش‌ها در برابر سکوت تاریخنگاری رسمی یا روایت‌های مسلط قوم خاص، به بازسازی و تثبیت روایت تاریخی هزاره‌ها کمک می‌کند و در برابر تلاش برای پاک کردن حافظه تاریخی مقاومت می‌نماید. حافظه جمعی رنج و تاب‌آوری ناشی از کشتارها، غصب سرزمین و کوچ‌های اجباری در اواخر قرن نوزدهم و حملات سیستماتیک در دهه‌های اخیر، که در روایات شفاهی به نسل‌های بعد منتقل می‌شود، در اشعار، روایت‌ها و داستان‌ها چون داستان «چهل‌دختران» بازتاب می‌یابد و در مراسم یادبود احیا می‌شود، به بخشی جدایی‌ناپذیر و دردناک از حافظه جمعی تبدیل شده و زمینه را برای شکل‌گیری نوعی همبستگی و هویت مقاوم در برابر بی‌عدالتی تاریخی فراهم می‌آورد. این روایت‌ها در میدان نبرد بازنمایی‌ها به گفتمان‌های غالب پاسخ می‌دهند.

هـ مقاومت بدن‌مند
در فضاهایی که هویت هزاره و شیعه با انگ، تبعیض و خطر همراه است، بدن خود به میدان نبرد هویتی تبدیل می‌شود. این شکل از مقاومت با نحوه‌ی «ارائه خود در صحنه زندگی» و بازنمایی هویت در ارتباط است. حفظ پوشش سنتی که با رنگ‌های شاد و طرح‌های متمایز همراه است، مانند لباس رنگین زنان، می‌تواند بیانی از افتخار به هویت و مقاومت در برابر تلاش برای همرنگ شدن یا پنهان‌سازی باشد. این مقاومت نه تنها در پوشش، بلکه در حضور قاطعانه در فضاهای عمومی، مشارکت فعال در فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی و حتی در شیوه‌های راه رفتن و صحبت کردن نیز تجلی می‌یابد که می‌تواند به مثابه ابراز وجود و به چالش کشیدن ساختارهای قدرت تفسیر شود.

و. کنش سیاسی _ اجتماعی سازمان‌یافته و نقش دیاسپورا
گاه مقاومت در شکل سازمان‌یافته و جمعی نمود می‌یابد. تشکیل احزاب سیاسی، سازمان‌های جامعه مدنی، انجمن‌های فرهنگی و جنبش‌های اجتماعی اخیر نظیر تبسم و روشنایی، نمودهایی از مقاومت سازمان‌یافته‌ای هستند که ریشه در آگاهی فرهنگی و تاریخی، و همچنین نیاز به کنش جمعی برای پیگیری مطالبات و حقوق دارند و در حوزه سیاسی و اجتماعی به چالش هژمونی موجود می‌پردازند (گرامشی). این جنبش‌ها نشان می‌دهند که فرهنگ چگونه می‌تواند بستری برای شکل‌گیری عاملیت سیاسی و اجتماعی فراهم آورد. همچنین، دیاسپورا و نقش آن در توزیع فرهنگی و مقاومت فراملی حیاتی است. رسانه‌های مدرن مانند تلویزیون‌ها، رادیوها، وب‌سایت‌ها، کانال‌های یوتیوب و صفحات در شبکه‌های اجتماعی، که غالباً توسط دیاسپورا راه‌اندازی و مدیریت می‌شوند، به‌مثابه «امتدادهای تکنولوژیک» فرهنگ مقاومت عمل می‌کنند و جغرافیای مقاومت را فراتر از مرزهای ملی بازتعریف می‌کنند. این رسانه‌ها ابزاری برای تولید و توزیع روایت‌های جایگزین و سازماندهی کنش‌های جمعی مثل هشتک «هزاره جنوساید»، هستند و در فرآیند تولید و مصرف فرهنگی در مقیاس جهانی نقش دارند. پخش آنلاین مراسم محرم از شهرهای مختلف جهان، پخش مراسم سالگرد شهید «مزاری» به‌صورت زنده از جاهای مختلف یا انتشار اخبار و تحلیل‌ها درباره‌ی وضعیت هزاره‌ها نمونه‌هایی از این توزیع فرهنگی در مقیاس جهانی و نقش آن در تقویت همبستگی دیاسپورایی و بسیج اجتماعی هستند. این فعالیت‌ها به انباشت و گردش انواع سرمایه در حوزه فرهنگی و سیاسی کمک می‌کنند.

نتیجه‌گیری
تحلیل فرهنگ هزاره با تکیه بر چارچوب‌های نظری مطالعات فرهنگی، نشان می‌دهد که این فرهنگ پدیده‌ای بسیار پیچیده‌تر، چند بعدی‌تر و دینامیک‌تر از نمودهای سطحی آن است. این فرهنگ نه مجموعه‌ای ایستا از رسوم، بلکه یک پروژه‌ی مقاومت پویا است که در بستر تاریخی پرچالش و در فرآیندهای مستمر تولید، مصرف و توزیع معنا، هویت جمعی خود را بازمی‌سازد و کارکردهای حیاتی انطباقی، بقا و مقاومت در برابر ستم‌های تاریخی و معاصر را از خود نشان می‌دهد.
تقلیل فرهنگ هزاره به عناصری مانند لباس، دمبوره یا گویش، همان‌گونه که در رویدادهای «فرهنگی» سطحی دیده می‌شود، نادیده گرفتن لایه‌های عمیق‌تر مانند جهان‌بینی شیعی-عدالت‌خواهانه، حافظه جمعی و عقلانیت بقا و فرآیندهای پویای آن است. این نگاه سطحی، فرهنگ را از کارکرد حیاتی‌اش به‌مثابه ابزار مقاومت و تغییر تهی می‌سازد.
فهم جامع فرهنگ هزاره نیازمند تحلیل علمی، بین‌رشته‌ای و در نظر گرفتن تمامی ابعاد آن در بستر پرچالش تاریخ و جغرافیای افغانستان و فراتر از آن، در تجربه دیاسپوراست. چنین درکی، فراتر از بازنمایی‌های سطحی، مستلزم توجه به موارد کلیدی زیر است:

الف. جهان‌بینی و عقلانیت: درک نظام ارزشی و عقلانیت ابزاری و فرهنگی که در طول تاریخ به بقا و پیشرفت جامعه هزاره کمک کرده است.

ب. حافظه و روایت: شناخت نقش حافظه جمعی رنج و تاب‌آوری و تلاش‌های مستمر برای ثبت و ترویج روایت هزاره از تاریخ در برابر فراموشی و تحریف.
ج. خلاقیت و دانش: توجه به ظرفیت فرهنگ در تولید دانش، هنر و اشکال جدید فرهنگی در طول تاریخ و در عصر حاضر.

د. اشکال مقاومت: تحلیل چگونگی کارکرد فرهنگ به‌عنوان ابزار مقاومت در ابعاد گوناگون هویتی، فرهنگی، روزمره، روایی، بدن‌مند و سازمان‌یافته.
ه. پویایی و تحول: فهم فرآیندهای تولید، مصرف و توزیع فرهنگی در زندگی روزمره، مناسک و نقش رسانه‌های جدید و دیاسپورا در این پویایی و در ایجاد ارتباط فراملی.

و. نهادهای مدنی: شناخت نقش نهادهای فرهنگی و اجتماعی مدرن در بازتولید، توسعه و بازخوانی انتقادی فرهنگ و در پیشبرد مطالبات.
ز. نقش زنان: برجسته کردن نقش زنان در تمامی این فرآیندها، از حفظ سنت تا کنشگری مدرن و مقاومت در ابعاد گوناگون.
پیوند ناگسستنی این ابعاد، تصویری واقع‌بینانه و پویا از فرهنگ هزاره به دست می‌دهد؛ فرهنگی که نه صرفاً مجموعه‌ای از نمادها، بلکه یک پروژه مقاومت زنده و در حال شدن است که حافظه جمعی را به سلاحی برای بازپس‌گیری عاملیت و ساختن آینده‌ای متفاوت تبدیل می‌کند. تجلیل واقعی از فرهنگ هزاره در بازشناسی همین پایداری، عقلانیت، خلاقیت و مبارزه برای کرامت و عدالت نهفته است. این امر نیازمند رویکردی انتقادی و جامع در سیاست فرهنگی است که از تقلیل‌گرایی دوری گزیند و به پیچیدگی‌ها و پویایی‌های این فرهنگ عمیقاً توجه کند.

مطالب مشابه

نمایش همه