22 حوت/اسفند برابر 13 مارچ، روز شهادت عبدالعلی مزاری و درگذشت سلطانعلی کشتمند است. این دو، شخصیت کلیدی در تاریخ سیاسی مردم هزاره بودند. یک روز پیشاز این روز، روز ویرانی تندیسهای بامیان به دست گروه طالبان است. در این دور روز، مردم هزاره سه چیز گرانبها را از دست دادند. این دو روز، روزهای سیاه تاریخ هزاره است. اینجا من دربارۀ کشتمند و مزاری سخن خواهم گفت و پاسخ خواهم داد که چرا اینان را گرانبها گفتهام. من برداشت خودم را از این دو مینویسم و امیدوارم منتقدان در نقد آن غفلت نکنند. این نوشته فیالبداهه است. بیشتر به فراخوانی برای نقد و بررسی کارنامۀ کشتمند میماند تا بررسی عمیق او. امید که بتواند در راستای تحقق هدفش موفق باشد.
سلطانعلی کشتمند، در بهار سال 1314ه.ش در قلعۀ سلطانجان چهاردهی کابل چشم به جهان گشود.(کشتمند، 2002، ص 38) زادگاه او امروزه در منطقۀ دشت برچی، در غرب کابل قرار دارد. نامش را پدر و مادرش «سلطان» گذاشتند و پسوند «علی» را که در خانوادهاش رایج بود، به نامش افزودند. پدرش نجفعلی نام داشت و پدربزرگش شیرعلی. شیرعلی، دهقان بود. دهقان در گویش هزارگی، کسی را گویند که بالای زمینهای دیگران کشتوکار کند. شیرعلی پساز یک عمر دهقانی، در پایان زندگانی توانست، مقدار زمینی برای فرزندانش در چهاردهی کابل بخرد. (همان) شیرعلی فرزند محمدعلی از طایفه پولادی هزاره بودند که در هژیرستان میزیستند. هژیرستان در دوران تهاجم عبدالرحمان(1990-1993م) از هزارگان ستانده شد و باشندگانش نسلکشی و پراکنده شدند. عبدالرحمان و حبیبالله، هژیرستان را به طایفه ملاخیل کوچی دادند. محمدعلی، پساز فرار از هژیرستان، چندی در دایمیرداد بود و از آنجا به کابل آمد. مادر کشتمند از هزارگان دایمیرداد بود.(همان، ص 35-34) کشتمند در کابل بزرگ شد و در دانشگاه کابل اقتصاد خواند.

دوران کشتمند، سه دور حرکت فکری-فرهنگی و سیاسی در کشور وجود داشت. حرکت نخست، پدیدۀ ملیگرایی بود. این پدیده با آمدن امیر امانالله(1298-1307ش) قدرت گرفت و در دوران آلیحیی(1308-1358ش)به اوج رسید. کشتمند، با ملیگرایی دو برخورد داشت. یکی یافتن ملیگرایی در چهرۀ خصم و خشونت و دیگری در ظلم طبقاتی. کشتمند بهطوری طبیعی، با ملیگرایی افغان روبهرو بود. او و خانوادهاش، توسط افغانان از سرزمین نیاکانشان رانده شده بودند. چهره و فرهنگ سچه آنان، در نظر ملیگرایان در شمار ملت «اصیل و نجیب» نمیرفت. برای همین، تبعیض قومی، چهرهای بود که ملیگرایی افغان به کشتمند و هزارگان نشان میداد. در برداشت دوم که بیشتر شامل دوران جوانی و حزبی کشتمند میشود، کشتمند، برخورد ملیگرایی افغان را سیاسی-اقتصادی میدید. او همانند هماندیشگانش میپنداشتند که قدرت اقتصادی یک گروه قومی، باعث شده است که آنان سریر سیاست را در دست گیرند و بر دیگران حکم کنند. نمونۀ اعلای این کنش، خاندان شاهی بود. آنان کار نمیکردند؛ اما بیشاز هر کارگری، سود میبردند. آنان به توده اجازۀ سربرآوردن و رشد کردننمیدادند تا مبادا پایههاشان سست گردد و از سریر سلطنت به خاک ذلت فروافتد.
حرکت دوم، حرکت چپی و سوسیالیستی بود. این حرکت، پساز جنگ جهانی دوم(1316-1322ش) در جهان سوم رشد کرد. در افغانستان، ملیگرایی در این دوره ضعیف شد؛ زیرا تلاشهای ملیگرایان نتیجهای چندان نداشت. اندیشۀ مارکسیستی از ایران به افغانستان آمد. حزب تودۀ ایران، نقش برجسته در ترویج اندیشۀ سوسیالیسم در جهان فارسیزبان داشت. چپگرایان افغانستان، نظام چپ را در همان قالب اقتصادی و اقتصاد سیاسی میفهمیدند. اینان به چند گروه بخش شدند؛ اما هدف اصلیشان این بود که نظام خاندانی باید برافتد. برای همین، آنان از انقلاب دفاع میکردند. ظهور اندیشۀ چپ، ملیگرایی افغانی را کُند کرد. کشتمند در این میان، کسی بود که هم از نظام شاهی بیزار و هم داغ تبعیض قومی را چشیده بود. برای همین، او، با کسی چون طاهر بدخشی، بیشتر کنار میامد تا سلیمان یاری. طاهر بدخشی و کسانی چون حفیظ آهنگرپور، در کنار مسألۀ طبقاتی، به ستم قومی و زبانی نیز واقف بودند. برای همین، آنان از ستم ملی جای ستم طبقاتی سخن میگفتند. آنان همچنان با ملیگرایی افغان از آن لحاظ همه را در افغان بودن گرد میکرد، مخالف بودند.
حرکت سوم که در آخر عمر سیاسی کشتمند پدید آمد، انقلاب گروههای جهادی دینی بود. این انقلاب زنگی بود که کشتمند و اندیشمندان چپ را بیدار کرد. آنان پی بردند که اگر سخن از دهقان و توده باشد، نمیتوان انگیزههای مذهبی آنان را نادیده گرفت. انقلاب جهادیان، انقلاب چپیان را برانداخت. کشتمند برای اینکه خودش را با تودهها نزدیک کند و آنان را با تمام انگیزههایش بپذیرد، کارهای چون «جرگۀ سراسری شورای ملیت هزاره» را پدید آورد. این کار کشتمند، در حقیقت، بیرون شدن از نگاه تکعاملی اقتصادی بود. کشتمند دریافته بود که جامعه فقط روی یک پاشنه نمیچرخد.

عبدالعلی مزاری در بهار سال 1326ه.ش در دیه نانوایی چارکنت ولایت بلخ چشم به جهان گشود. نام پدرش خداداد بود. حاجی خداداد کشاورز بود. او یکی از بزرگان نانوایی بود. پدران خداداد از هزارۀ دایزنگی بودند. آنان از سرخجوی ورث به بامیان و از آنجا به بلخ کوچیدند. مزاری در روستا بزرگ شد. با مردمان روستا زیست و فرهنگ روستایی را آموخت. در روستا، او با اربابسالاری روبهرو شد. او درسهای ابتدایی خود را در مدرسۀ «چهارمحلۀ» نانوایی فراگرفت. در مدرسه نیز، با متولیان آن ناساز بود و میپنداشت که آنان همان رفتاری را با طلاب دارند که خانان با رعیت. (دولتآبادی، 1391، ص 7)
مزاری در یک جو دیگری رشد کرد. او با اربابسالاری در آغاز زندگیاش درگیر بود. او میپنداشت که جامعهای چنین، فرصت برابر برای همگان را از کف میدهد. این همان چیزی است که کشتمند به آن «فئودالیسم» میگفت. گروهی بر اکثریت حاکم است و از سفرۀ آنان تغذیه میکند.
نخستین دغدغۀ مهم مزاری، پساز ملاقات با علامه بلخی(1299-1347ش) شکل گرفت. این ملاقات، او را از یک جوان سادۀ روستایی با آروزهای روستایی، به یک جوان دوراندیش بدل کرد. مزاری از بلخی نقل میکرد که به طلاب گفته بود:«اگر درس آخوندی میخوانید، باید در فکر اجتههاد و مجتهد شدن باشید. اگر میخواهید سیاسی شوید، باید در فکر وزارت و ریاستجمهوری باشید. اگر میخواهید کار اقتصادی کنید، باید در فکر تجارت خارجی باشید. اگر نظامی میشوید، باید در فکر جنرالی باشید. اگر میخواهید برای مردم کار کنید و درد مردم را بشناسید و با مردم آشنا شوید، باید عسکری بروید. اگر دزد هم میشوید، باز دزدی شوید که بانکهای بزرگ را بزنید، نه اینکه خسدزد شوید و مال غریب و بیچاره را بزنید.» (همان، ص 7) اینجا بود که مزاری، خواست برای مردم کار کند و عزم جزم کرد که به عسکری برود. عسکری، مزاری را پخته کرد. او را با اقوام آشنا ساخت و ستم قومی را برایش معنادار کرد. او در عسکری بود که فهمید هزاره بودن یعنی چه و هرچه بیشتر زیست، بیشتر هزاره بودن را درک کرد. بلخی به مبارزۀ مزاری، سو داد. او را آگاهانید که تنها مبارزه با ارباب و متولی مدرسه، کاری پیش نمیرود. اگر میخواهی مبارزه کنی، در میدان بزرگ رزم بیا.
دومین چیز که روی اندیشۀ مزاری سخت موثر بود، انقلاب ایران و برپایی نظام ولایت فقیه بود. مزاری در ده پنجاه و شصت با ایران و مبارزان ایرانی آشنا شد. این آشنایی کمکم مزاری را به سوی آرای مبارزان ضد شاه ایرانی کشید. مزاری میدید که در افغانستان بر شیعیان ستم روا میشود. او برای اینکه بتواند این ستم را کنار زند، نیاز به الگویی داشت. آن زمان، الگوی ولایت فقیه، الگوی کارآ بود که در ایران توانست جمعی بزرگی را بسیج کند و رژیم شاه را از میان بردارد. مزاری در آغاز چنین میپنداشت که این الگو میتواند برای افغانستان هم کارساز شود. اکثر گروههای نخستین شیعیان هزارهتبار، هم چنین بینشی داشتند. مزاری و دوستانش، از یکسو به رنج هزاره و شیعه بودن میندیشیدند و از سویی، الگویی بومی برای خود خلق نتوانسته بودند. برای همین، کماکان با همان الگوی ایرانی به پیش میرفتند.
مزاری در آواخر دهه شصت شمسی، دریافته بود که وجود مردم هزاره زیر سوال رفته است. گروههای مقیم پیشاور، اینان را نادیده انگاشتهاند. مزاری و دوستانش برای نشان دادن خود، تصمیم به وحدت گروههای هشتگانه گرفتند. حدود یک دهه درگیری داخلی، مردم را نسبت به گروهها، بدبین کرده بود. سرانجام حزب وحدت در 1368ش. در بامیان بنیاد نهاده شد. پساز آن، مزاری در اندیشۀ وحدت ملی برآمد. او دریافته بود که با نظام ولایت فقیه، نمیتوان وحدت ملی در افغانستان ایجاد کرد. این اندیشههای پسین او، در غرب کابل، به اوج رسید. آنجا که او میگفت «دشمنی اقوام فاجعه است» این اندیشه بهخوبی خودش را نمایانده است. غرب کابل، نگاهی دیگری به مزاری داد؛ نگاه جامعتر و همهگیرتر. میتوان آن را پختگی اندیشۀ مزاری نامید. در غرب کابل بود که مزاری هم هزاره بودن را به عینیترین شکلش تجربه کرد و هم سیاست افغانستان را تا بُن شناخت. آنجا او دانست که مشکل افغانستان رژیم شاهی یا ریاستی نیست. مشکل افغانستان در ساختار سیاسیای است که تبعیض تولید میکند. او برای ساختار افغانستان، ساختار بدیل «فدرال» پیشنهاد کرد. هزارگان را هم دچار تحول سیاسی کرد. او از بلخی آموخته بود که اگر سیاستمدار میشوید، در فکر وزرات باشید. مزاری گفت که نه، وزرات بهتنهایی ارزش ندارد. ما خواهان «مشارکت معنادار» در سیاست کشور هستیم. چه سود از وزیری که هیچ نقشی در سیاستهای کلان دولت ندارد. وانگهی، او هزاره را از یک عنصر مفعول، با عنصر فاعلی سیاسی بدل کرد. او مردن هزاره را معنادار کرد. مبارزه را معنادار کرد. سیاست را برای هزارگان تعریف کرد. جایگاه سیاسی هزارگان را نشان داد. دوران سوم زندگی مزاری، پرباترین دورۀ او بود و همین دوره، او را بابه مزاری ساخت.
روشی که کشتمند برای رسیدن به اهداف خویش در پیش گرفت، یکی مبارزه با رسمهای توسعهسوز بود. رسومی که مانع میشد یک جامعه بهسوی رشد رود؛ اما این کافی نبود. آب از سرچشمه گلآلود بود. بههمینسبب، رویکرد مبارزۀ خشن با نظام شاهی و ریاستی آلیحیی در پیش گرفت. او برپایۀ فکر انقلابی، گمان میکرد که ستم را تنها از راه یک انقلاب سرتاسری میتوان ریشهکن کرد. متأسفانه اکثر رهبران چپی افغانستان، به گفته زندهیاد زریاب، هیچ فهم علمی از کمونیسم و سوسالیسم نداشتند. آنان هیچکدام کتابهای مارکس و انگلس و مکتب فرانکفورت و… را نخوانده بودند. آنان مارکسیستان مارکسنخوانده بودند. کشتمند، متفاوت بود. او مردی اهل مطالعه بود. بازهم، اینان برنامۀ کلی در فردای پساز انقلاب نداشتند. کل توان اینان، برپایی انقلاب و سرنگونی رژیم بود. برای همین بود که پساز انقلاب، دچار انشعاب شدند و کشمکشها روی داد و خونها ریخت. کشتمند، در آخر عمر سیاسی خود، دریافته بود که مبارزۀ بیحد خشن آنان، نتیجه معکوس داده است. گرچه او خود از قربانیان این مبارزۀ خشن بود. در پایان دهۀ شصت شمسی، او بیشتر به گفتوگو علاقهمند شده بود. او میپنداشت که با جنگ نمیتواند راهحل دوامدار پیدا کرد. او همچنان به این نتیجه رسیده بود که اگر بتوان همزمان تنوع قومی و منافع ملی را در یک چیز جمع کند، آن نظامی نامتمرکز میتواند باشد. نظامی که او آن را فدرالیسم مینامید.
روش مزاری، در بیشاز سه دهه زندگی او، بیشتر مصالحه و معاینه بود. او میخواست بداند که مشکل در چیست و چگونه آن را میتوان حل کرد. او از ستمهای خاندانی بیزار بود؛ اما قصد انقلاب علیه آنان را نداشت. مزاری وقتی راه خشونت و تفنگ را گرفت که نیروهای اتحاد جماهیر شوروی به کشور داخل شدند. مردم آن زمان، میپنداشتند که هم از لحاظ دینی و هم کشوری در خطر هستند. شوروی کشور را اشغال کرده است و به دین آنان پایبند نیست. برای نجات دین و زمین، باید بهپا خاست. گلیم شوروی خیلی زود از هزارهجات برچیده شد؛ اما درگیرهای گروهی تا پسان باقی ماند. مزاری به این اندیشه شد که چرا چنین است. او درگیریها را ناشی از نبود برنامۀ کلان سیاسی و هدف مشترک میدید. برای همین کوشید تا از طریق گفتوگو با گروهها، یک برنامۀ کلان سیاسی و هدف مشترک پیدا کند. در دوران غرب کابل، مزاری همین برنامۀ کلان سیاسی و هدف مشترک را برای تمام اقوام کشور مطرح کرد. او به چشم میدید که با وجودی که نیروهای شوروی رفته و حکومت سقوط کرده است؛ اما هنوز جنگ جریان دارد. او در واکنش به این حالت، راهحل را «تفاهم» میدانست، نه «حذف» همدیگر.
اگر با در نظرداشت زندگی و اندیشۀ این دور بزرگمرد تاریخ هزاره نگاه کنیم، میبینیم که هر دو از دو جای بیرون آمدند و رشد کردند؛ ولی هر دو خود را فرزند «دهقان» میدانستند. کشتمند در دانشگاه تحصیل کرده بود. او با مسایل دانشگاهی بهروز آشنا بود. در مقابل، مزاری در حوزۀ علمیه و مدرسه دانش آموخته بود. کشتمند، مشکل افغانستان در قبضۀ قدرت توسط یک خاندان میدانست و از برافتادن خاندان با انقلاب، پشتبانی میکرد. مزاری، قصد انقلاب نداشت و انقلاب را تنها در مقابل نیروهای خارجی جایز میدانست. کشتمند، علارغم آنکه خود تعبض قومی را تجربه کرد بود، میپنداشت که با تعویض ساختارهای اجتماعی و سیاسی میتوان تبعیض قومی را از میان برد و ملت را پدید آورد. مزاری میپنداشت که اقوام واقعیت جامعه است و هیچ ملتی بدون بهرسمیت شناختن اقوام، پدید نخواهد آمد. برای مزاری، مذهب، در اولویت بود و کشتمند به آزادی مذهبی باورمند بود. آنچه عجیب مینماید این است که هر دو در پایان زندگی سیاسیشان پی برده بودند که راه «گفتوگو» بهتر از راه جنگ است. هر دو به خوبی درک کرده بودند که تبعیض و بیعدالتی از سوی قومی و طبقهای نیست؛ بلکه ساختار متمرکز اجازۀ رشد و سخن گفتن به دیگران را نمیدهد. برای همین، ریشۀ اساسی تزلزل سیاسی، ساختار سیاسی است. برای تغییر اساسی، باید ساختار سیاسی نامتمرکز پدید آورد. چرا که ساختار متمرکز به دست هرکسی یا گروهی افتد، دیگران را به آن راه نمیدهد. پس ساختار فدرال، بهترین گزینه برای جانشینی است.
شهادت و درگذشت این دو در یک روز، نشان داد که مردم هزاره هرچه ازهم دور باشند، بازهم در یکی چیز شریکند؛ در «سرنوشت مشترک».
دولتآبادی، بصیراحمد، مزاری، ماندگارترین تلاش در تاریخ هزارهها، بیجا: بینا، 1391.
کشتمند، سلطانعلی، یادداشتهای سیاسی و رودادهای تاریخی، بیجا: نجیب کبیر، 2002.




