دوستان از من خواستهاند دربارهٔ «مزاری، رسانه، آگاهی جمعی و انسجام سیاسی» حرف بزنم. برای نسل ما که نه تجربهٔ زیستهٔ مستقیمِ همهٔ فراز و فرودهای عصر مزاری را دارد و نه در متن آن میدان تاریخی بالیده است، سخن گفتن در این باره همواره با دشواریای دوگانه همراه است: از یک سو، خطر تقدیس و اسطورهسازی وجود دارد؛ و از سوی دیگر، خطر سادهسازی و تبدیل یک تجربهٔ پیچیدهٔ تاریخی به چند شعار آشنا و دلخوشکننده.
اگر بخواهیم از شهید مزاری چیزی بیاموزیم، باید او را نه صرفاً بهعنوان رهبری محبوب و کاریزماتیک، بلکه بهمثابه گونهای فهم سیاسی از مسأله هزارهها بخوانیم. اهمیت مزاری فقط در شجاعت شخصی، مقاومت و ایستادگی، محبوبیت مردمی یا موضعگیریهای اخلاقی او خلاصه نمیشود؛ اهمیت اصلی او در این است که توانست مسأله هزاره را از سطح شکایت اخلاقی و مطالبهٔ ترحم به سطح مسأله قدرت سیاسی و ارادهٔ جمعی منتقل کند.
به گمان من، بزرگترین هنر شهید مزاری این نبود که فقط از عدالت اجتماعی، حقوق زنان، برابری اقوام یا ضرورت همزیستی سخن بگوید. اینها مهم بودند؛ اما اهمیت تعیینکنندهٔ مزاری در جای دیگری نهفته بود: او می دانست که ستم تاریخی بر هزارهها صرفا ناشی از عیب اخلاقی حاکمان یا نقص قانون و ساختار دولت نمیشود بلکه بیشتراز هر چیزی از فقدان قدرت سیاسی و از بیگانگی یک جامعه با سازوکار تولید قدرت ناشی میشود. جامعهای که قدرت ندارد، حتی اگر برای سالها و قرنها از عدالت سخن بگوید، در نهایت ناچار است زندگی خود را بر مدار ترحم، شفاعت و لطف دیگران تنظیم کند. در چنین وضعی، «حق» به رسمیت شناخته نمیشود، بلکه بهصورت موقت و مشروط اعطا میشود. آنچه داده میشود، هر زمان که توازن نیرو تغییر کند، دوباره پس گرفته میشود.
در اینجا باید میان دو منطق تفاوت گذاشت: منطق لطف و منطق حق. در منطق لطف، حاکم یا ساختار مسلط چیزی به گروه فرودست میبخشد: سهمی کوچک، حضوری نمادین، امتیازی محدود یا انتصابی فردی. اما چون این بخشش نه از دل رابطهای برابر، بلکه از موضع سلطه صادر شده است، هر لحظه قابلِ پسگرفتن است. در منطق حق، برعکس، مسأله بر سر آن است که گروههای فرودست چنان به نیرویی سیاسی تبدیل شوند که نادیده گرفتنشان برای ساختار قدرت هزینه داشته باشد. در این حالت، دیگر مسأله این نیست که چه کسی دلش به رحم میآید؛ مسأله این است که چه کسی توان حذف خواست جمعی را دارد و چه کسی ندارد. مزاری دقیقاً در این نقطهٔ گذار ایستاده بود. او میدانست تا وقتی هزاره فقط موضوع ترحم، دلسوزی یا آرایش دروغینِ «همهشمولی» باشد، هیچ تغییری پایدار در زندگی جمعی آنان رخ نخواهد داد.
اگر به تاریخ معاصر افغانستان نگاه کنیم، میبینیم که در دورههای مختلف، افراد برجستهای از میان هزارهها توانستهاند به مناصب بالا راه یابند. اما مسئله اینجاست که حضور فردی الزاماً به معنای حضور سیاسی یک جامعه نیست. فرد میتواند بالا برود، وزیر شود، صدراعظم شود، مشاور شود؛ اما جامعهٔ او همچنان در حاشیه بماند. زیرا او نه بهعنوان تبلور ارادهٔ یک جمع سازمانیافته، بلکه بهعنوان استثنایی قابلتحمل در دل نظم مسلط پذیرفته شده است.
چنین حضوری، هرقدر هم درخشان باشد، در بهترین حالت به حاکمیت چهرهای نرمتر و توجیهپذیرتر میدهد، بیآنکه مناسبات قدرت را دگرگون کند. به همین دلیل، وقتی کارکرد آن فرد برای دستگاه سیاسی پایان مییابد، حاکمیت بیخیال و بیواهمه او را کنار میگذارد، بیآنکه ساختار چیزی از دست داده باشد. جامعهٔ پشت سر او نیز، چون از پیش به ارادهای نهادمند تبدیل نشده است، نمیتواند از این حذف جلوگیری کند. به بیان دیگر، فردِ بینهاد، مُهرهای است در دست ساختار مسلط، نه نمایندهٔ نیرویی مستقل.
مزاری با این منطق مخالف بود. او نمیخواست هزارهها برای همیشهمنتظر لطف یا در سایهٔ عنایت این یا آن امیر، رئیسجمهور، غازی یا هربازیگر مسلط باقی بمانند. آن جملهٔ مشهور او که «ما عاشق قیافهٔ کسی نیستیم» فقط یک شعار نبود؛ یک موضع سیاسی بود. معنای آن این بود که سیاست را نباید بر مدار دلبستگی به اشخاص و پدرخواندهها تنظیم کرد. جامعهای که به چهرهها دل ببندد، در عمل قدرت خود را واگذار میکند و در عوض به امید نمایندگی نیابتی مینشیند. اما جامعهای که خود را بهعنوان حامل ارادهٔ جمعی بازسازی کند، میفهمد که سیاست نه عرصهٔ محبت شخصی، بلکه میدان توازن نیروها، سازمان، نهاد و توانِ هزینهسازی است.
در اینجا ممکن است این پرسش پیش آید که آیا مزاری عدالت، قانون و اصلاح ساختار را بیاهمیت میدانست؟ پاسخ منفی است. مسئله این نبود که قانون مهم نیست، بلکه این بود که قانون، بدون پشتوانهٔ قدرت، ضمانت اجرایی ندارد. نکتهٔ ظریفتر اما اینجاست: در جوامعی که قدرت نامتوازن است، قانون اغلب نه ابزار تحقق عدالت، بلکه ابزار تثبیت همان نابرابری است. قانون در چنین ساختاری نه داوری بیطرف، بلکه زبان رسمی نظم مسلط است؛ مگر آنکه نیرویی اجتماعی و سیاسی پدید آید که بتواند تعادل را برهم زند و قانون را از خدمتگزاری صرف به قدرت به سوی حداقلی از انصاف بکشاند. مزاری عدالت را انکار نمیکرد؛ نشان میداد که عدالت، بدون قدرت اعمال کننده و بازدارنده، به وعظ اخلاقی فروکاسته میشود. این نکته بسیار مهم است؛ زیرا بسیاری از جوامع بهحاشیهراندهشده سالها انرژی خود را صرف اثبات حقانیت اخلاقی خویش میکنند، بیآنکه همزمان دربارهٔ ابزارهای تضمین آن حقانیت بیندیشند. نتیجه آن میشود که حقانیتِ بیقدرت، بهجای آنکه ساختار ستم را به چالش بکشد، به منبع تسلای درونی بدل میگردد.
اما قدرت سیاسی از کجا میآید؟ مزاری بهخوبی دریافته بود که قدرت سیاسی فقط از متن ارادهٔ جمعی بیرون میآید؛ نه از انتصاب چند فرد، نه از مناسبات محفلی و نه از پیوندهای موقتی با کانونهای قدرت بیرونی. به همین دلیل، بخش مهمی از زندگی سیاسی کوتاه اما متراکم او صرف کار دشوار وحدت شد: وحدت نه به معنای پاک کردن همهٔ اختلافها، بلکه به معنای تبدیل پراکندگی اجتماعی به یک «کل سیاسی». این نکته باید با دقت فهمیده شود. وحدت سیاسی با یکنواختی یکی نیست. جامعهٔ هزاره، مانند هر جامعهٔ دیگری، دارای کثرت مذهبی، طبقاتی، نسلی، جنسیتی و جغرافیایی است. هنر سیاست این نیست که این تکثر را انکار کند؛ هنر سیاست این است که از دل این تکثر، صورتبندیای مشترک برای عمل جمعی بسازد. مزاری میخواست همین صورتبندی مشترک را ایجاد کند.
تأسیس حزب وحدت، با همهٔ کاستیها و تناقضهایش، در همین چارچوب فهمیدنی است. اهمیت آن در این بود که برای نخستینبار تلاش شد هزاره نه بهعنوان مجموعهای از مناطق جداگانه، فرماندهان پراکنده، روحانیون منفصل یا شبکههای محلی، بلکه بهعنوان یک سوژهٔ سیاسی فراگیر ظاهر شود. این پروژه طبعاً بینقص نبود. جنگ، رقابتهای درونی، محدودیت منابع، دخالت بازیگران بیرونی و شرایط پرآشوب افغانستان مجال نمیدادند که این پروژه بر اساس الگویی کلاسیکِ نهادسازی پیش برود. اما حتی با وجود این محدودیتها، خودِ تلاش برای نهادینه کردن ارادهٔ جمعی یک نقطهٔ گسست تاریخی بود؛ گسست از الگوی هزاره بهمثابه مجموعهای پراکنده از رنجکشیدگانِ بیصدا، به سوی الگوی هزاره بهمثابه فاعل سیاسی. مزاری فهمیده بود که رنج مشترک فقط زمانی به نیروی سیاسی تبدیل میشود که بتواند فراتر از چهرهها به زبان، سازمان و نهاد پایدار ترجمه شود.
اینجا به مسئلهٔ رسانه و آگاهی جمعی میرسیم؛ بخشی که به نظر من امروز حتی از زمان مزاری هم مهمتر شده است. اگر قدرت سیاسی بدون ارادهٔ جمعی به دست نمیآید، ارادهٔ جمعی نیز بدون آگاهی جمعی شکل نمیگیرد، و آگاهی جمعی هم بدون رسانه، حافظه، روایت و گردش اطلاعات پایدار نمیشود. رسانه در این معنا صرفاً ابزار خبررسانی نیست؛ رسانه زیرساخت ساختن «ما»ی جمعی است. جامعهای که دردهایش پراکنده روایت شود، حافظهاش تکهتکه باشد و هر واقعهٔ آن فقط برای چند ساعت در فضای عاطفیِ شبکههای اجتماعی برق بزند و خاموش شود، نمیتواند به نیرویی منسجم سیاسی تبدیل شود. رسانه کارش فقط بازتاب واقعیت نیست؛ رسانه واقعیت سیاسی را صورتبندی میکند، اولویتها را تعیین میکند، حافظه را سامان میدهد و میان رنجهای پراکنده رابطهای ساختاری برقرار میسازد.
مزاری در دورانی میزیست که رسانه به شکل امروز نبود. با این همه، او بهخوبی اهمیت آگاهیبخشی، سخنرانی و ارتباط سازمانیافته با مردم را فهمیده بود. امروز این بُعد از میراث مزاری باید بسیار جدیتر خوانده شود. رسانه برای یک گروه بهحاشیهراندهشده فقط بلندگو نیست؛ نوعی میدان سازمانی است. اگر روایت از خود نداشته باشید، دیگران دربارهٔ شما روایت میسازند. اگر حافظهٔ جمعی را مستند نکنید، خشونت علیه شما به حادثهای بینام و گذرا تبدیل میشود. اگر زبان سیاسی خود را تولید نکنید، در زبان دیگران ترجمه میشوید؛ و ترجمه شدن در سیاست، اغلب به معنای تحریف شدن و حتی حذف شدن است.
با این حال، باید از یک توهم پرهیز کرد: رسانه بهخودیخود قدرت نمیسازد. رسانه میتواند آگاهی تولید کند؛ اما آگاهی، بدون سازمان، بهسرعت به فرسودگی، خشم پراکنده و نمایش نمادین بدل میشود. بسیاری از جوامع فرودست در عصر شبکههای اجتماعی دچار همین مشکلاند: رنج را خوب روایت میکنند، اما از روایتِ رنج به سازمان سیاسی نمیرسند. هر فاجعهای موجی از همدردی و خشم میسازد، هشتگها بالا میرود، تصاویر پخش میشود و چند روز بعد همهچیز فروکش میکند، بیآنکه چیزی در ساختار نیروها تغییر کرده باشد. این یعنی رسانه، اگر در نسبت با نهاد، برنامه، آموزش کادر و سازوکار تصمیمگیری جمعی قرار نگیرد، بیش از آنکه قدرتساز باشد، به تخلیهٔ عاطفیِ جمعی خدمت میکند. رسانه باید حلقهٔ وصل میان مردم، حافظه و نهاد سیاسی باشد، نه جایگزین نهاد سیاسی.
از همین زاویه میتوان بخشی از بحران سه دههٔ اخیر را نیز فهمید. بعد از مزاری، فقط افراد نبودند که از مسیر معامله و لطف به قدرت نزدیک شدند؛ بلکه بهتدریج خودِ سیاست نیز شخصیسازی شد. جای نهاد را شبکههای وفاداری گرفت، جای ارادهٔ جمعی را رقابت برای دسترسی فردی گرفت و جای پروژهٔ تاریخی و بلندمدت را محاسبهٔ کوتاهمدت و فرصتطلبانه پر کرد. البته منصفانه نیست اگر همهٔ این فروپاشی را فقط به «خیانت افراد» فروبکاهیم. جنگ بیوقفه، مهاجرت گسترده، وابستگی اقتصادی، نفوذ بازیگران منطقهای و بینالمللی، اقتصاد مبتنی بر کمکهای خارجی، فروپاشی نهادهای ملی و بازگشت طالبان، همه در این انحلال نقش داشتهاند. اما یک نکته روشن است: هرجا نهادهای جمعی ضعیف باشند، سیاست بهسمت شخصی شدن میرود؛ و هرجا سیاست شخصی شود، جامعهٔ فرودست به وضعیتِ پیشامزاری بازمیگردد: وضعیتی که در آن چند فردِ قابلمعامله جای یک جامعهٔ صاحب اراده را میگیرند. این بازگشت نشان میدهد که دستاورد مزاری نه یک پیروزی نهایی، بلکه یک امکان بود؛ امکانی که بدون نهادسازیِ مداوم، همواره در معرض واگشت است. بیجهت نبود که مزاری همواره تأکید داشت «هوشیار باشید کسی با سرنوشت شما معامله نکند.»
به همین دلیل، بازگشت به مزاری، اگر فقط به معنای تکرار نام و تصویر او باشد، هیچ دستاوردی نخواهد داشت. بازگشت واقعی به مزاری یعنی بازگشت به پرسش بنیادی او: چگونه میتوان از دل پراکندگی، ترس، تبعید، مهاجرت، شکافهای درونی و فرودستیِ تاریخی، دوباره ارادهٔ جمعی تولید کرد؟ این پرسش امروز از گذشته دشوارتر است؛ زیرا هم ساختار رسمی قدرت برای هزارهها بهشدت بستهتر شده، هم جامعهٔ هزاره در درون و بیرون افغانستان پراکندهتر شده، و هم رسانههای جدید، در کنار فرصت، نوعی شتابزدگی و سطحیشدن را بر فضای سیاسی تحمیل کردهاند. پس پاسخ امروز نمیتواند صرفاً نسخهبرداری از گذشته باشد. وفاداری به مزاری، بیش از آنکه وفاداری به یک صورت تاریخیِ خاص باشد، وفاداری به یک روش فهم است: فهم سیاست از منظر قدرت، نهاد، آگاهی و ارادهٔ جمعی.
اگر بخواهیم این روش را به زبان امروز ترجمه کنیم، نخستین گام بازسازی زیرساخت دانایی است. هیچ جامعهای بدون شناخت منظم از وضعیت خود نمیتواند سیاست مؤثر بسازد. باید داده داشت: دربارهٔ خشونتهای هدفمند، محرومیت آموزشی، جابهجایی جمعیت، تبعیض در دسترسی به منابع، وضعیت مهاجران، ترکیب طبقاتی جامعه و ظرفیتهای اقتصادی. تفاوت میان دردِ محسوس و دانشِ منظم، تفاوت میان واکنش و کنش است. درد فقط فریاد تولید میکند؛ دانش، برنامه. تا وقتی مسئله در سطح درد محسوس باقی بماند، سیاست نیز در سطح واکنش باقی میماند. یکی از ضعفهای مزمن ما این بوده است که حافظهٔ تاریخی و رنج جمعی را بسیار حمل کردهایم، اما کمتر آن را به آرشیف، تحقیق، سند، بانک اطلاعاتی و زبانی قابلاستناد برای جهان امروز تبدیل کردهایم.
گام دوم، ایجاد رسانههای مسئول و حرفهای است. رسانهٔ مسئول نه رسانهای است که فقط احساسات جمعی را تحریک کند و نه رسانهای که به نام بیطرفی، تبعیض را عادیسازی کند. رسانهٔ مسئول باید چند کار را همزمان انجام دهد: مستندسازی خشونت؛ پیوند دادن رویدادهای ظاهراً پراکنده به ساختارهای عمیقتر تبعیض؛ تولید زبان سیاسی دقیق؛ آموزش عمومی؛ و مراقبت از صحت اطلاعات. جامعهٔ بهحاشیهراندهشده بیش از دیگران از اطلاعات نادرست آسیب میبیند؛ زیرا ظرفیت مادی و امنیتیِ کمتری برای جبران خطا دارد. بنابراین، رسانهٔ هزاره، اگر بخواهد میراث مزاری را ادامه دهد، باید از افتادن در دام نفرت قومی، قهرمانسازیِ بیپایه و فضای هیجانیِ بیمسئولیت فاصله بگیرد. رسانه باید وسیلهٔ ارتقای بلوغ سیاسی باشد، نه جایگزین آن.
گام سوم، نهادسازی است؛ و این شاید دشوارترین بخش کار باشد. نهادسازی یعنی ایجاد سازوکارهایی که بود و نبود افراد، اصل نهاد و برنامه را از میان نبرد. شوراها، مجامع محلی، شبکههای تخصصی، انجمنهای دانشجویی، اتاقهای فکر، گروههای حقوقی، نهادهای مدنیِ در تبعید، صندوقهای حمایتی و مجامع سراسریِ دیاسپورا، همه میتوانند اجزای یک زیستبوم نهادی باشند. اما شرط لازمِ آن روشن است: شفافیت مالی، قواعد گردش قدرت، سازوکار پاسخگویی و سهم واقعی زنان و نسل جوان. اگر وحدت فقط به معنای جمع شدن چند مرد کهنسال و بانفوذ در پشت درهای بسته باشد، همان ابتدا شکست خورده است. نهادی که ساختار درونیاش همان سلسلهمراتب سنتی را بازتولید کند، حتی اگر نامی مدرن داشته باشد، توان بسیج واقعی جامعه را نخواهد داشت. وحدت پایدار فقط زمانی ساخته میشود که افراد احساس کنند در آن نه رعیتِ یک حلقه، بلکه عضوِ یک جمعِ صاحبصدا هستند.
در همین جا باید بر یک نکتهٔ حساس تأکید کرد: سخن گفتن از ارادهٔ جمعی نباید به حذف تنوع درونیِ هزارهها منجر شود. سیاستِ رهاییبخش، اگر بهراستی رهاییبخش باشد، باید بتواند درون خود نیز با سلطه مقابله کند. جامعهای که از ستم بیرونی شکایت دارد، اما در درون خود زنان را به حاشیه میراند، نسل جوان را صرفاً ابزار بسیج میبیند، نابرابری طبقاتی را نادیده میگیرد و هر صدای منتقدی را متهم به تفرقه میکند، بنیان اخلاقی و سیاسیِ خود را تضعیف میکند. این تضعیف صرفاً اخلاقی نیست؛ سیاسی هم هست. جامعهای که نیمی از اعضایش را سرکوب یا نادیده بگیرد، عملاً از نیمی از ظرفیت بالقوهٔ خود برای تولید قدرت صرفنظر کرده است. میراث مزاری را نباید به یک قومگراییِ بستهٔ خشممحور فروکاست. نقطهٔ قوت مزاری در این بود که مسئلهٔ هزاره را به مسئلهٔ عدالت در ساختار سیاسی افغانستان گره میزد، نه به انزواطلبی.
این ما را به مسئلهٔ ائتلاف میرساند. مردمی که میخواهند از فرودستی خارج شوند، ناگزیرند هم هویت سیاسیِ خاصِ خود را بسازند و حفظ کنند و هم توان ائتلافسازی داشته باشند. بدون هویت سیاسیِ مستقل، در ائتلاف با دیگران حل میشوند و دوباره نامرئی میگردند؛ و بدون ائتلاف، در انزوا میمانند و توان اثرگذاری ملی پیدا نمیکنند. هنر سیاست در حفظ این تعادل است. مزاری دقیقاً از همینجا اهمیت دارد: او در عین برجسته کردن مسئلهٔ هزاره، آن را به زبان مشارکت در قدرت و بازتعریف عدالت ملی بیان میکرد. امروز نیز هر تلاش جدی باید از همین منطق پیروی کند: نه باید به دام برنامههای پرزرقوبرقِ دیگران افتاد و در آنها حل شد، و نه باید به دام خودبسندگیِ خیالپردازانه گرفتار آمد. سیاست همواره در میدان نسبتها ساخته میشود.
در وضعیت کنونی، دیاسپورای هزاره نقشی مهم دارد؛ اما این نقش فقط زمانی مؤثر است که از حد مصرفِ نمادین فراتر برود. مهاجرت گسترده در دو دههٔ اخیر جامعهٔ هزاره را از نظر جغرافیایی پراکنده کرده، اما همزمان منابع جدیدی نیز پدید آورده است: دسترسی به دانشگاهها، رسانههای آزادتر، شبکههای حقوقی، نهادهای بینالمللی و امکان شکل دادن به افکار عمومیِ جهانی. اما دیاسپورا، اگر فقط به تولید احساس هویت بدون تعهد سازمانی بسنده کند، یا فقط در لحظههای بحران واکنشهای عاطفی نشان دهد، به فضایی نمایشی تبدیل میشود. نسل دوم هزاره در بیرون از افغانستان باید بداند که هویت فقط میراثی عاطفی نیست؛ مسئولیت سیاسی هم هست. این مسئولیت میتواند در قالب تحقیق، روزنامهنگاری، لابیگریِ حقوقی، مستندسازی و ساختن شبکههای فراملی بروز پیدا کند. پیوند میان داخل و بیرون، میان حافظهٔ زیسته و زبان جهانیِ امروز، یکی از مهمترین میدانهای کنش سیاسیِ آینده است.
با این همه، نباید دچار این توهم شد که راهحل در «دخالت نجاتبخش بیرونی» نهفته است. تجربهٔ تاریخی بارها نشان داده است که هیچ نیروی بیرونی سرنوشت بلندمدتِ یک جامعه را بهجای آن جامعه نمیسازد. بازیگران خارجی ممکن است در مقاطعی، در امتداد منافع خود، فرصت، فشار یا حمایت محدود فراهم کنند، اما هرگز جایگزین ارادهٔ جمعی نمیشوند. جامعهای که همهٔ امید خود را به بیرون گره بزند، در بزنگاههای تعیینکننده بیپناهتر میشود؛ زیرا ابزار درونیِ مقاومت و بازسازی را از پیش تقویت نکرده است. در عین حال، رد کردن وابستگی بیرونی به معنای بریدن از جهان نیست. هنر سیاست امروز در این است که بتوان از امکانات حقوقی، رسانهای و دیپلماتیکِ جهانی استفاده کرد، بیآنکه پروژهٔ سیاسیِ خود را به ضمیمهٔ اراده و برنامههای دیگران بدل کنیم.
نکتهٔ مهم دیگر این است که نباید رنج را به سرمایهای برای مصرف در بازار احساسات تبدیل کرد. جامعهای که پیوسته فقط در مقام قربانی سخن بگوید، بهتدریج حتی در درون خود نیز احساس ناتوانی را بازتولید میکند. رنج باید دیده و مستند شود، اما سیاست از دل رنجِ صرف بهوجود نمیآید. سیاست زمانی شکل میگیرد که رنج به مطالبه، مطالبه به برنامه، برنامه به سازمان، و سازمان به قدرتِ چانهزنی و بازدارندگی تبدیل شود. اگر این زنجیره شکل نگیرد، خون و جان و مال مردم همچنان بیهزینه میماند و هر پروژهٔ حذفگر مطمئن میشود که میتواند با کمترین هزینه پیش برود.
از این رو، وقتی میگوییم «مسئلهٔ هزاره سیاسی است»، باید دقیقاً بدانیم که چه میگوییم. این جمله به معنای نفی فرهنگ، اقتصاد، آموزش یا دین نیست؛ بلکه به این معناست که هیچیک از این حوزهها، بدون صورتبندیِ قدرت، به امنیت و دوام نمیرسند. مکتب و آموزش زمانی دوام دارد که بستن و تعطیل کردن آن هزینه داشته باشد. زمین و دارایی زمانی حفظ میشود که تصرف آن بیپاسخ نماند. حافظه زمانی زنده میماند که فراموش کردن آن ممکن نباشد. و کرامت انسانی زمانی از سطح گفتار فراتر میرود که تعرض به آن برای ساختار مسلط پرهزینه شود. این همان نقطهای است که مزاری به ما نشان داد: سیاست، برای جامعهٔ فرودست، امری تجملی یا ثانوی نیست؛ شرط امکان بقا و کرامت است.
امروز، سه دهه پس از مزاری، ما در موقعیتی هستیم که هم باید از او بیاموزیم و هم از محدودیتهای دورهٔ او فراتر برویم. ما به زبان سیاسیِ دقیقتر، رسانهٔ حرفهایتر، نهادهای دموکراتیکتر، پیوندهای فرامرزیِ پایدارتر، و اشکال هوشمندانهتری از ائتلاف و مقاومت نیاز داریم. وفاداری به مزاری یعنی تبدیل رنج به اراده، پراکندگی به انسجام، و آگاهی به قدرت؛ نه برای آنکه تاریخ را تکرار کنیم، بلکه برای آنکه از دل شرایط امروز، شکل تازهای از حضور سیاسی بسازیم.
جامعهای که نمیخواهد سرنوشتش همواره موضوع تصمیم دیگران باشد، ناگزیر است خود را بهعنوان یک فاعل سیاسی بازسازی کند. این کار نه با خشمِ تنها ممکن است، نه با خاطرهٔ تنها، نه با رسانهٔ تنها، و نه با قهرمانپرستی. به صبرِ سازمانی، تخیلِ نهادی، انضباط اخلاقی و فهمِ واقعبینانه از مناسبات قدرت نیاز دارد. مزاری به ما آموخت که راه رهایی از حاشیه، عبور از دروازهٔ ترحم نیست؛ بلکه ساختن قدرتی است که بیعدالتی را برای دیگران پرهزینه کند. تا وقتی این قدرت ساخته نشود، حق هزاره همچنان منوط به لطفِ حاکم، امیر، غازی یا بازیگر مسلط باقی میماند. و تا وقتی چنین باشد، خون و جان و مال هزاره همچنان بیش از حد ارزان خواهد بود. این ارزانی باید پایان یابد؛ و پایان آن فقط با ارادهٔ جمعی، آگاهیِ پایدار، رسانهٔ مسئول و نهاد سیاسیِ واقعی ممکن است.




