اگر فرهنگ را معادل «کلتور» فرنگی و «ادب» عربی بگیریم، میتوان گفت «فرهنگ» برایند عرقریزی روحانی یک ملت در طول تاریخ، در راستای حفظ و بهبود زندگی است. آنچه را که روح خلاق یک ملت در برخورد با پیچیدگیها، شادیها و شوربختیهای زندگی پدید میآورد و آن را با ذوق زیباییشناختی خاص خود میآراید، فرهنگ آن ملت است. بدینسان، فرهنگ بازتاب روح در تاریخ است. ملتهایی که بخت آن را نداشته که روح خود را در تاریخ بازتاب دهند و به لحاظ معنوی ناشکوفا و فروبسته باقی ماندهاند، واجد فرهنگ بدوی دستهبندی میشوند که مردمشناسان از آن سخن میگویند. بحث در مورد فرهنگ هزاره از نوع اول است نه دوم. مردم هزاره بخت آن را داشته که در یک تاریخ طولانی و سرشار از تحولات، از عهد باستان تا کنون، روح خود را شکوفا و آن را در تاریخ بازتاب دهد.
در جغرافیای زیست مردم هزاره از وادی سیستان(سیستان/ ساکستان که خود از نام سکاها از قبایل اسلاف باستانی مردم هزاره برگرفته شده است) تا خوارزم، و از بلخ تا حدود تاکسیلای تاریخی که دولتشهرهای کهنسال چون غور و بامیان و جوزجان و غزنی و زابل و کابل را در بر میگیرد، فرهنگ متکثر و همگونی پدید آمده است. در جغرافیای یاد شده، عناصر متعدد و متنوعی چون تاریخنویسی و ادبیات، جعرافیا و ریاضیات، طب و منطق، حکمت سیاسی و تصوف، صنعت پیچیدۀ مهندسی آب و اشکال معماری و انواع و اقسام هنرهای زیبا و صنایع مستظرفه، برای رفع نیاز انسان و اشباع احساسات زیباییشناسانه او، دست در دست هم داده و فرش یک فرهنگ غنی، پیچیده و چندوجهی را بافته است. درست است که ما اکنون در این جغرافیا با نکبت و فلاکت زندگی میکنیم ولی ما در همین جغرافیا (نه در صحرای مغولستان و دشت قبچاق و نه در ری و همدان و اصفهان) نخستین کتاب جغرافیای به زبان فارسی را داریم(حدودالعالم)، نخستین متن فارسی سره در فلسفه و منطق را داریم(دانشنامه علایی)، نخستین اثر فارسی در ریاضیات و نجوم را داریم (التفهیم بیرونی)، نخستین کتاب در گاهشماری و مناسبتهای تاریخی و تقویمی را داریم(الآثار الباقیه)، نخستین کتاب در دینشناسی و بررسی ادیان و مذاهب را داریم(بیان الادیان بلخی) و مفصلترین متن طبی زبان فارسی را داریم (ذخیره خوارزمشاهی). پیش از سیاست نامه خواجه نظام الملک(که آن هم متعلق به همین جغرافیا است) کتابی در آیین ملک داری و ضروریات فرهنگ شاهی داریم که در بامیان نگاشته شده است(مجمع النوادر/چهارمقاله)؛ در اینجا، سنت تدوین و ویرایش انتقادی متون مذهبی را داریم (ماجرای کتابهای حدیثی ششگانه مشهور اهل سنت) و سنت نقد منطق ارسطو را داریم (نمونۀ امام افضلالدین بامیانی). خلاصه، در این جغرافیاست که آداب و فنون و علوم و معارف و هنرها و اندیشهها، دیبای رنگارنگ و ظریف و ریزبافت و در عین حال محکم و استواری را پدید میآورد که جامۀ جان و حُلۀ روح انسان ساکن این سرزمین به خصوص انسان هزاره است. نه اینکه هیچ دست غیر هزاره در بافتن فرش آکنده از نقش و نگار این فرهنگ نقشی نداشته باشد ولی بدیهی است که دستان هزاره بیشتر از همه، در طول قرنها، در این رِشتن و بافتن آن دخیل بوده است. زیرا در اینجا، آنان، صاحب خانه بوده اند و در ادوار پیش از اسلام اسلاف پارتی و پهلوی ایشان گامهای استواری در فرهنگ و سیاست و آیین ملکداری برداشته بودند و به خصوص اشکانیها(پارتیها/ داهیها) که هم سدّ استواری در برابر تهاجم رومیان افراشته بودند و هم شاهراه همواری برای تبادل فرهنگی میان شرق و غرب هموار کرده بودند(به قول اووه الربروک)، تأثیرات ماندگار بر جا نهادهاند و نتایج آن هنوز قابل توجه و جلب کنندۀ نظر اهل تحقیق است.

این فرهنگ اما میراث تاریخی هزاره است و اکنون دیروقتی است که هزاره از آن فاصله گرفته و دچار بحران و انحطاط فرهنگی جدی و ویران کنندۀ است. اکنون، به مناسبت روز تجلیل از فرهنگ هزاره، پرسش این است که در میانۀ آن شکوه شاهوار دیروزی و این انحطاط دهشتبار امروزی، روز فرهنگ هزاره در کجا قرار میگیرد و بازتاب چه چیزی است؟ در صدد تجدید شکوه دیرروز است یا بازتاب انحطاط امروز؟ یا هر دو؟ یا هیچ کدام؟
تجلیل از روز فر هنگ هزاره قاعدتاً باید این فرهنگ را به یاد هزاره بیاورد و اجزا و عناصر آن را اگر نه در رفتار دستِکم در وجدان و ضمیر هزاره زنده کند. روز فرهنگ هزاره باید به هزاره یادآوری کند که نخستین سلطان زن بعد از اسلام در غور حکمروایی کرده است(سلطان راضیه غوری) و حق زن و آزادی در پوشش و آموزش و کسب و کار تحفۀ نیست که دیگران به هزاره بدهد؛ باید یادآوری کند که در بخارا سپاهیان یک زن با لشکر فاتح عرب جنگیده و کورش به دست تومیروس ملکه سکایی در حوزۀ بلخ کشته شده است. روز فرهنگ هزاره باید به ما یادآوری کند که این فرهنگ نه حاصل تصادف است، نه هدیه طبیعت و نه موهبت الهی، بلکه حاصل کار و زحمت و کوشش طاقتفرسای نیاکان هزاره است. در این فرهنگ هم بزم است و هم رزم، هم جنگ و سیاست است و هم شکار و تفریح، هم کار و زحمت است، هم عیش و عشرت. ابوریحان بیرونی در سال دو روز رخصتی داشت و بقیه تمام روزهای سال را سرگرم کار بود، ابنسینا ارکستر شخصی داشت و همیشه بعد از کار از رقص و آواز و ساز و سرود بهره وافی میبرد، مولانا مردم را به شادی فرا میخواند و «دستی به جام باده و دستی به زلف یار» آرزوی رقص در میانۀ میدان داشت، و فردوسی سی سال وقت و انرژی و نبوغ خود را بر سر یک کار گذاشت و این ها همه جلوههای رنگارنگ یک فرهنگ است.
نیز، علیالقاعده، روز فرهنگ هزاره، بایستی، رکود و رخوت و بیماری و تنبلی مزمن فرهنگی کنونی ما را به یادآورد و نه تذکر بلکه هشدار دهد. هزاره دچار بحران فرهنگی شدید است. دستشان از میراث فرهنگی تاریخی شان شدیدا خالی و چشمانداز فرهنگی آینده شان مبهم و تیره و تار است. فعالیتهای فرهنگی شان پراکنده و فاقد اهداف راهبردی به نظر میآیند. اغلب حوزههای فرهنگی هزارگی نحیف و کم رمق است. افراد مستعد و نقاش داریم ولی دشوار است که از جریان نقاشی معاصر هزاره سخن بگوییم؛ مشارکت هزاره در فیلم و موسیقی خیلی سطحی و ناچیز است و اگر پیشکسوتان مانند استاد صفدر توکلی و داود سرخوش به هر نحوی دست از کار کشند، سرنوشت همین دمبوره به دست هوش مصنوعی سپرده خواهد شد؛ در چهار دهۀ اخیر تا کنون یک سینماگر از میان ما برنخاسته و گوشۀ اندکی از شوربختیها ما روایت بصری نیافته است؛ رمان نویسی هزاره نیز فقط زنده است ولی یک جریان پویا و قوی نیست(البته نسبت به سایر حوزهها شاید بهتر باشد). در سایر حوزههای علوم انسانی و تاریخ و سیاست و ادبیات نیز اثر سزاوار توجهی از زیر دست و قلم اهل فرهنگ هزاره بیرون نیامده است. اما از آن سوی دیگر آشوب و آشفتگی و تقطیع و مونتاژ و بساز و بفروش فرهنگی، و نیز متأسفانه، خودنمایی و تنگ نظری سکۀ غالب و رایج در زمانۀ کنونی در فرهنگ معاصر هزاره است. همۀ اینها مسئلههای فوری و حیاتی هزاره و سزاوار التفات و یادآوری، در هر نوع مناسبت فرهنگی، از جمله در روز فرهنگ هزاره است.
از نمایشها و محفلها و مجالسی که تا کنون در گوشه و کنار جهان، در داخل و خارج، برپا شده و میشود، چنین پیداست که روز فرهنگ هزاره تا کنون به این دو واقعیت فرهنگی هزاره، واقعیت شکوه دیروز و انحطاط امروز، واکنش در خور نشان نداده است. در فرهنگ هزاره، از آن واقعیتی تاریخی تا این بازنمایی کنونی، شکاف بسیار به وجود آمده است. میان آنچه بود و آنچه که امروز به نام فرهنگ هزاره بازنمایی میشود فاصلهها مقیاس نجومی یافته است. انتظار نیست که در روز یا هفتۀ فرهنگ هزاره، مردم هزاره محقق و دانشمند شود و هریک بازتاب زندۀ از میراث تاریخی و فرهنگی خود گردد ولی دستکم باید به عناصر اصلی فرهنگ خود آشنا شود. هر نوع شادی و خوشی و نمایش مطلقا درست است ولی تقلیل همه چیز به نمایش لباس و رقص و شادی، نه تجلیل است نه بازنمایی. هر نوع حرکت، واکنش و تجلیل و فعالیت نمایشی باید حالت ارجاعی داشته باشد؛ باید بازتابی از یک عظمت باشد؛ باید یک شکوه و افتخار را نشان دهد. اما، تا جایی که فعلا دیده میشود روز فرهنگ هزاره تنها فرصتی برای شادی و نمایش است؛ ابراز وجود است ولی بازتاب هیچ چیزی نیست. نه تنها صرف بازتاب وضعیت اکنون است، بلکه فقط و فقط اکنون محض است. یعنی در روز فرهنگ هزاره، هزارهها نه آنچه «هستیم» را نمایش میدهند، نه نشانی از آنچه «بودیم» دارند، و نه چشماندازی از آنچه باید «باشیم» طرح میکنند.
فرم زندگی کنونی هزاره همان قدر که ممکن است حاصل فرهنگ هزاره باشد، ممکن است که حاصل فراموشی این فرهنگ نیز باشد. ولی از آنجا که زندگی هزاره به اکنونیت محض و عاری از فراوردههای فرهنگی و تاریخی تقلیل یافته است، دشوار است تشخیص دهیم که این اکنون محض و ناب حاصل حضور فرهنگ است یا فراموشی آن. فرهنگ هزاره چنانکه به اجمال بدان اشاره کردیم یک واقعیت پیچیده و متنوع سیاسی و تاریخی است. تجلیلها و نمایشهای ما اگر بازتاب این واقعیت نباشد، دستِکم باید نشانی از آن باشد و ارجاع و اشاره ای بدان داشته باشد. ولی هزاره معاصر به سختی میتواند بار سنگین فرهنگ را به دوش بکشد لذا از درد سرهای فرهنگ و امر تاریخی به اکنونِ عاری از همه چیز پناه برده و فرهنگ نیز در میان ایشان به امر حاضر تبدیل شده است. در این اکنونیت، روز فرهنگ هزاره، دودی است که برای لحظهای هزارهها را نشه میکند؛ مخدری است که برای لحظهای دردهای آنان را تسکین میدهد و مناسکی است که هزارهها خودشان، خود را در آن تأیید میکنند.

تجلیل از روز فرهنگ هزاره، دستِکم باید ضرورت نوعی فرم مشخص برای زیست فرهنگی هزاره را برای هزاره گوشزد کند. ولی امر اکنون، امر لحظهای و فاقد فرم است. لذا موضوع خود به خود منتفی است. به همین جهت، نمایشهای روز فرهنگ هزاره، تا کنون موفق نشده است که حتی فرم خاصی را بازنمایی کند. بیشتر شبیه اجرای مناسک یا برگزاری نوعی نمایش مد است که البته همواره یک مدل را تکرار میکند و پروای بازار و مشتری را نیز ندارد. بدین ترتیب، هزارهای که فرم زندگی فرهنگی خود را از دست داده است در فشار زندگی و تنگناهای زمانه، روز فرهنگ را فرصت مغتنمی میبیند که در آن لحظهای از غمها و اندوههای خود فاصله گیرد. روز فرهنگ هزاره معجزه نمیکند و کسی انتظار معجزه را هم ندارد ولی اگر نتواند نوعی التفات و توجه به این بیریشهگیها ایجاد کند، شاید کم کم به یک مناسک ملالانگیز تبدیل شود. حتی دمبوره در روز فرهنگ هزاره، نه نشان فرهنگ که ابزار فرح و شادمانی است. ما دمبوره را بازنمایی نمیکنیم بلکه بدان پناه میبریم (شاید بتوان سِرّ گسترش دمبوره نوازی کنونی را نیز در این نکته جستوجو کرد). در واقع ما نه فرهنگ هزاره را تجلیل میکنیم، نه آن را بازتاب میدهیم و نه به آن ارجاع و اشاره می دهیم، بلکه از ملال بیکاری یا از فشار کار به روز فرهنگ پناه میبریم و به بهانۀ فرهنگ لحظهای خود را از فشار میرهانیم و از ملال فارغ میسازیم.
با این وضع، به پرسشی که پیشتر مطرح کردیم که در میانۀ واقعیت دیروز و انحطاط امروز، نمایش و کارناوالی که در روز فرهنگ هزاره با شادی و بیخیالی بسیار در گوشه و کنار جهان برپا میشود، در کجا قرار میگیرد، به پاسخ نومید کننده میرسیم. واقعیت این است که نمایش و انجام مناسکیِ روز فرهنگ هزاره به سختی میتواند با واقعیت دیروز یا ناهنجاریهای امروز وضعیت فرهنگی ما پیوند پیدا کند. روز فرهنگ هزاره، به شکلی که اکنون تجلیل و برگزار میگردد نه التفات و توجهی به بیماری این فرهنگ ایجاد میکند، نه بازتاب ضعف و زبونی فرهنگی کنونی است و نه چشماندازی برای آینده به دست میدهد. فقط، بدانسان که یادآوری شد، برای لحظاتی ما را شاد یا خمار و نشه میکند.

در بحثهای متعددی که پیرامون نحوۀ برگزاری این روز گه و بیگاه مطرح میشود، نیز اغلب محتوای برنامه مورد بحث است که به گونۀ گسترده حکایت از مناسکی شدن و ایدئولوژیک شدن آن دارد ولی هیچ بحثی معطوف به غایت(چشمانداز فرهنگی) یا گذشته (واقعیت تاریخی فرهنگ) و یا حال(انحطاط فرهنگ) در افق مباحثات دیده نمیشود. وقتی که ماهیت برنامههای تجلیل از روز فرهنگ هزاره تفریح و سرگرمی است، چه فرق میکند که در برنامه رقص باشد یا قرائت؛ با اولی شاد میشویم و لذت میبریم و با دومی مناسک انجام میدهیم یا وفاداری خود را به کدام ایدئولوژی سیاسی بیان میکنیم. در هر هرحال برنامههای ما پیوند با انحطاط فرهنگ در زمانۀ ما ندارد. روز فرهنگ هزاره بدین سان پدیدۀ مستقل است و بیالتفات به بحران و انحطاط فرهنگ راه خود را میرود و در حال تبدیل شدن به یکی از دهها مناسکی است که هزارهها با انجام دادن آن، به گونۀ کمیک _ تراژیک، هزاره بودن خود را اثبات میکنند.
کسی اما در این میان ملامت نیست. تا جایی که دیده میشود این برنامه متولی خاص و تعریف خاص ندارد. ظاهرا واکنشی در برابر حذف و کتمان و نادیده گرفتن بوده است لذا جوهر خود را به صورت تظاهر و نمایش عیان میکند. این به سهم خود امر مثبتی است ولی نکته این است که با نمایش نمیتوان ضعفها و انحطاط را جبران کرد و کتمان و سرکوب ونادیده گرفتن فرهنگی نیز دست کم در میان دایاسپورای هزاره دیگر واقعیت خارجی ندارد و بنابراین مظلومنمایی فرهنگی در روز فرهنگ هزاره نه تنها ترحم برانگیز بلکه به تدریج مشمئز کننده خواهد شد. کس یا کسانی که این روز را ابتکار کرده شایان تقدیر است و نهادها و جماعاتی که این روز را برگزار میکنند قطعاً نیت خیر دارند. اما برغم این حسن نیت، مراسم و برنامههای روز فرهنگ هزاره بدون ارتباط با واقعیت غنی تاریخی فرهنگ هزاره و بحران و انحطاط عمیق معاصر آن به راه خود میرود. ما را تخدیر میکند، نشه میکند، غرق در شادی و سرور میکند، برای ساعاتی از فشار کار و ملال بیکاری دور مان میدارد و بعد ما را به همان حالت اولی رها میکند و ما پس از یک خلسه و خمار کوتاه مدت دو باره در آشوب و نگرانی امر اکنون و تلاش معاش و فشار کار، فارغ از گذشته و آینده، غرق میشویم. در فردای تجلیل از فرهنگ هزاره ما به لحظۀ اکنون باز میگردیم، جایی که نه گذشته وجود دارد و نه آینده. واقعیتهای سخت زمان حال، گذشته و آینده را خورده است و سویههای دهشتبار زندگی امر فرهنگی و تاریخی را به امر مازاد و سزاوار حذف بدل کرده است. کار فرهنگی جدی گاهی در میان ما معادل نوعی بلاهت است و اگر تنفُّرانگیز نباشد مباشر آن دستکم با نوعی نگاه عاقل اندر سفیه و حس ترحم همراهی میگردد. ملال از خواندن و نوشتن که اکنون سکۀ رایج روزگار ماست و در زیر سنگینی پرسش مکرر «چه فایده دارد؟» توجیه حق به جانبی نیز برای خود دست و پا کرده است، خود حکایت آشکاری از غلبۀ اکنونیت ناب و بیپیرایه و تبدیل شدن خود فرهنگ به امر مازاد وملال انگیز است. از این منظر روز فرهنگ هزاره میتواند ابتکاری برای فرار از ملال امر مازاد و پناه بردن به سرگرمی و تفریح و شادمانی نیز باشد که به سهم خود ابتکار جالبی است و میتواند برای اغلب ما که از جفای زندگی ملول و مغموم هستیم، مفید باشد.
به هرحال، همین اکنونیت تکلیف همه چیز را به حدّ کافی روشن میکند. در تقلای بقا در زمان حال، ما به هیچ چیز نیاز نداریم؛ نه به فرهنگ، نه به نمایش و نه حتی به نشه و تخدیر؛ دهشت واقعیت خود به اندازه کافی ما را گیج و گنگس میکند. هوشیاران نیاز به بنگ و چرس دارند «تا دمی از هوشیاری وارهند» ولی ما را که دهشت واقعیت دیوانه کرده است، بیباده مستیم و به هیچ چیز نیاز نداریم. این است که همان یک روز در سال هم به تدریج اضافی و ملالانگیز خواهد شد، مگر اینکه غریزۀ مناسکگرایی ما به طور تام و تمام فعال گردد و با چنگ و دندان به کار افتد.




