تأملات حاشیه‌ای؛ نکته‌های پیرامون جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران

علی امیری
تأملات حاشیه‌ای؛ نکته‌های پیرامون جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران

جنگ همواره پدیدۀ پیچیده‌ای بوده و در عصر کنونی این پیچیدگی چند برابر شده است. به همین جهت همه از جنگ متأثر می‌شویم ولی همه توان بحث و نظر در مورد جنگ، ابعاد پیچیده و چندی و چونی آن را نداریم. با این وصف، جنگ به همان اندازه که خشونت‌آمیز و دهشتناک است، عبرت‌آمیز و درس‌آموز نیز است. بنابراین اگر قبل از جنگ و در حین جنگ نمی‌توان به درستی تحلیل‌های فنی و تخصصی از آن به دست داد، بعد از جنگ، یا دست‌کم بعد از آنکه سمت و سوی جنگ اندکی خود را آشکار می‌کند، می‌توان در مورد آن تأمل کرد و در حد توان از آن درس آموخت. درست است که هیجان جنگ و بمباران تبلیغاتی جوانب درگیر، بازنمایی جنگ به مدد تصویر، جدال‌ روایت‌ها، تقطیع و دستکاری واقعیت و تلاش برای ساختن حقیقت دل‌خواه، درهم‌آمیزی ریتوریسم سیاسی و رجزخوانی نظامی با گزارش‌های ژورنالیستی و تحلیل‌های کارشناسی و تلفیق این همه با حب و بغض‌ها و عقده‌ها و آرزوهای طیف گستردۀ دخیل در هنگامۀ محشرآسای جنگ، تأمل فارغدلانه در مورد جنگ را اگر نه ناممکن دست‌کم دشوار می‌کند. ولی از آنجا که بی‌تفاوتی در برابر جنگ به نیت پرهیز از مشارکت در پروپاگندای جنگ و تأیید ایدئولوژیک یکی از دو طرف موجه به نظر نمی‌رسد، شاید اخلاقی‌تر از همه این باشد که از رهگذر تأمل در بارۀ جنگ سعی در آشکار کردن منطق جوانب جنگ و مآلاً سعی در گرفتن عبرت‌ها و درس‌های احتمالی آن کنیم. تلاش برای فهم منطق طرف‌های درگیر، دست‌کم برای حاشیه‌نشینان جنگ، شاید یکی از معدود کنش‌های اخلاقی و موجه در بارۀ جنگ باشد.

تأملات حاشیه‌ای؛ نکته‌های پیرامون جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران
محل اقامتگاه آیت‌الله خامنه‌ای پس از حملات هوایی اسرائیل

جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران واجد درس‌ها و عبرت‌های بسیار است. اگرچه هنوز گرد نبرد و غبار پیکار فرو ننشسته و سمت و سوی تحولات آینده روشن نیست ولی بعد از چهل روز نبرد، برخی نکات کم و بیش خود را عیان کرده که پیش از آن برای اغلب ما جماعت تماشاچی چندان مرئی و مشهود نبود. به مواردی چند از درس‌ها و عبرت‌های این جنگ اشاره می‌کنم.

یکم. این جنگ نشان داد که دوران جنگ‌های آزادی بخش به پایان رسیده است. بجاست پرسیده شود که: مگر در گذشته جنگ ها برای آزادی و حقوق بشر بوده است که جنگ کنونی امریکا و اسرائیل با ایران را پایان جنگ‌های آزادی بخش بدانیم؟ واقع این است که در جنگ‌های گذشته اگرچه اهداف استراتژیک، سلطه و قدرت اهمیت اساسی داشته‌است، ولی برغم بدبینی‌های بسیار، آن جنگ‌ها کم‌وبیش واجد غایت رهایی‌بخشی بوده یا دست یکسره فاقد اهداف رهایی‌بخش نبوده است. مقایسه رفتار و ادبیات امریکا در جنگ جهانی دوم با جنگ کنونی امریکا و اسرائیل با ایران تفاوت فاحشی را نمایان می‌کند. اینکه در این جنگ از «نابودی یک تمدن» و «بازگردان یک جامعه به عصر حجر» سخن گفته شد و در عمل هم از مدرسه دخترانه تا دانشگاه و بیمارستان و مراکز تحقیقاتی و تأسیسات عام المنفعه عمداً مورد حمله قرار گرفت، نشان ورود جهان به یک عصر تازه است. عصری که به موازات رشد قدرت و تکنولوژی، ترس و نگرانی جهانی نیز افزایش یافته است و ارزش‌های عصر روشنگری که بعدها اصول روابط بین‌المللی از آن دل آن بیرون آمد، دیگر رهنمای عمل انسان‌ها و دولت‌ها نیست. امریکا در جنگ جهانی دوم تنها به عنوان یک نیروی فاتح عمل نکرد، بلکه به عنوان نمایندۀ یک تمدن با نظم و اصول بر خورد کرد. به قوانین بشردوستانه اولویت داد، مجرمین نازی را در یک نظام قضایی عادلانه محاکمه کرد(دادگاه نورنبرگ)، عدالت انتقالی را تطبیق نمود، خرابی‌ها را آباد کرد(طرح جورج مارشال) و تعهد عملی خود به دموکراسی را نشان داد. نظام استالینی شوروی همان اندازه فاتح جنگ بود که امریکا. ولی آنچه که سبب گسترش هژمونی امریکا در جهان شد نه فتح که رفتار امریکا بعد از فتح بود. شوروی دیوار آهنین کشید ولی امریکا از موج دموکراسی خواهی بعد از جنگ حمایت کرد. اما جنگ جدید فاقد هر نوع تشریفات حقوقی و تمدنی و فرهنگی است. قهر و سبکسری در آن بیشتر است تا حقوق و اهداف تمدنی. ترامپ بنیانگذار این عصر نیست ولی نشانۀ آن است. جنگ ها درماهیت خودخصلت غیر تمدنی پیدا کرده و قدرت آتش در برخی جبهات در حدی است که می‌تواند جامعه‌ای را در کمترین زمان ممکن به عصر حجر برگرداند. اما این قدرت بی‌مهار فاقد غایت اخلاقی و چشم‌انداز تمدنی و فرهنگی است و به حکم نگرانی از زوال و غریزۀ بقا عمل می‌کند. لذا است که جنگ کنونی مخوف و ترسناک شده است ولی هرگز نویدبخش و رهایی‌دهنده نیست. ترامپ مظهر و سخنگوی این عصر است نه عامل و پدیدآورندۀ آن. چه بسا دروغ‌ها و تناقضات او بیشتر از ژست‌های اخلاقی و روشنفکرانۀ که به گونۀ گسترده پیرامون جنگ مطرح می‌شود، ماهیت عصری را که در آن زندگی می‌کنیم افشا کند.

دوم. به موازات ازدیاد و افزایش قدرت بشر، ترس و توهم او نیز افزایش یافته است. آینده تاریک است و تحولات سریع. هیچ قدرتی به شمول امریکا قدرت پیش‌بینی آینده را به گونۀ مطمین ندارد. این وضعیت به نوعی اراده‌گرایی غیر مسئولانه و توأم با ترس و خشونت انجامیده است. تمدن غربی، تمدن عقل بود و تا دهه‌های پایانی قرن بیستم، عقل غرب کم وبیش قدرت غرب را راه می‌برد. اکنون جای عقل را اراده گرفته است. تابعیت قدرت از اراده، قدرت را هم مخرب و ویرانگر می‌کند و هم بی‌قاعده و غیر قابل پیش‌بینی. «ارادۀ معطوف به قدرت» اکنون در تحول تاریخی خود به «قدرت معطوف به اراده» دگردیسی یافته است. در چنین شرایطی، امریکا که به گفتۀ زمامدارانش ترکیبی از قدرت و اراده است دچار تردید گشته و از آینده نامطمین شده است. از این روست که به زورگویی غیر منطقی و اراده گرایی در روابط بین الملل پناه برده و بر طبق میل و ارادۀ خود جنگ راه می‌اندازد تا بر ترس و تردید خود غلبه کند. جنگ‌های با هدف نا معلوم یا هجوم غیر مسئولانه و ناشی از قهر و زور به لحاظ تاریخی همواره نشان غلبۀ توهم و تاریکی افق بوده است و بنابراین بیشتر نشان ترس و نگرانی است تا احساس اقتدار و اطمینان. امریکا قدرت قهار عصر ماست و توان تخریب و ویرانگری آن ترسناک و کم‌سابقه است. ولی به همان اندازه نگران و دچار غرور و توهم است. این شاید نگران کننده ترین درسی باشد که جنگ کنونی به ما می‌دهد. بدون تردید امریکا قدرت و توان تکنیکی و تسلیحاتی غول‌آسا و منحصر به فرد دارد ولی به نظر نمی‌رسد که اقتدار و اطمینانی در خور این قدرت را داشته باشد و مقتدر نگران و نامطمئن همواره خطرناک بوده است.

سوم. جنگ به یک معنا همان صورت تشدید شدۀ تضاد منطق‌هاست. اما از آنجا که منطق جنگ از چاشنی توهم و غرور در طرف امریکا و توهم و نگرانی در طرف ایران به شدت متأثر است، جنگ کنونی به شدت پیچیده شده و شکست و پیروزی در آن معانی متفاوت یافته‌اند. امریکا نگرانی فوری امنیتی ندارد ولی از مخدوش شدن غرور و اقتدار خود در آینده نگران است لذا برای حفظ غرور، هیمنه و هژمونی خود می‌جنگد؛ اسرائیل نگرانی بقا دارد ولی آن را نه در صلح و توازن با همسایگان که در تخریب و تضعیف همسایگان جستجو می‌کند؛ ایران برای موجودیت خود می‌جنگد و حفظ آن را «اوجب واجبات» یا رسالت آخرالزمانی برای خود تعریف کرده است. بدین ترتیب امریکا نگران است، اسرائیل فرصت‌طلب است، ایران ناگزیر است. اسرائیلِ فرصت‌طلب، امریکای نگران را به جنگ با ایران مستأصل وا داشته است. آخر و انجام جنگ معلوم نیست ولی هرکه به آنچه که می‌خواهد نرسد باخته است. پیروزی اسرائیل در تضعیف و تسلیم و تجزیه و تفرقه ایران است، پیروزی ایران در سالم برآمدن از پس این جنگ است ولی پیروزی امریکا مبهم است. نه سقوط ایران برای امریکا خالی از پیامدهای جدی است و نه بقای آن به شکل کنونی قابل هضم. چهل روز جنگ در هر سه جبهه تأنی و تأمل را افزوده ولی تردید و نگرانی را کم نکرده است. یعنی برای همگان همه چیز روشن و شفاف نیست و کم‌وبیش همه احساس ابهام و تیرگی و سردرگمی دارند.

تأملات حاشیه‌ای؛ نکته‌های پیرامون جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران
حملات گسترده هوایی به تهران

چهارم. نقش ویرانگر خطاهای معرفت‌شناختی یا اشتباهات ادراکی در این جنگ نکته‌ای بسیار عبرت انگیز است. بدیهی است که در عصری که عمداً هزاران پیام و زیگنال دروغ برای گمراه کردن رقیب پخش می‌شود و بشر مهارت کافی برای کتمان منویات خود یافته است، خطاهای شناختی امر بدیهی باشد. نکته اما آن است که با برداشت‌های ناقص و آرزواندیشی وارد عمل شدن و موضع گرفتن با توجه به پیامدهای مرگبار آن، موضوع مسئولیت اخلاقی در سطح بازیگران میانی را به شدت برجسته می‌سازد. درست است که جهان شاید غایت اخلاقی نداشته باشد و قدرت‌های بزرگ فاقد چشم‌انداز تمدنی و فرهنگی (اخلاقی) شده‌اند و در جنگ از میل و ارادۀ خود متابعت می‌کنند. اما مبارزات عدالت‌خواهانه و رهایی‌بخش هنوز هیچ ابزاری جز اخلاق و عدالت برای توجیه مبارزات خود پیدا نتوانسته‌اند. این است که خطاهای شناختی موضع‌گیری‌های جریان‌های مخالف و اپوزیسیون‌ها را با پیامدهای مرگبار همراه می‌سازد و شانه خالی کردن از مسئولیت این پیامدها موضوع مبارزه را منتفی می‌کند. قبل از جنگ کنونی شاهزادۀ تبعیدی ایران، رضا پهلوی، به مردم ایران فراخوان اعتراض به حکومت جمهوری اسلامی داد. هزاران نفر به ندای او لبیک گفت و در برابر حکومت به پاخواست. پاسخ حکومت سرکوب و کشتار خونین بود. شاهزاده مسئولیت خطای ادراکی خود را نپذیرفت، یا خطا نداشت ولی خطر را از مردم کتمان کرد، یا مطمئن نبود که مردم سرخورده از سرکوب به میزان قابل توجهی به ندای او پاسخ مثبت دهد؛ در هر صورت پای شناخت، خطای شناختی و مسئولیت و عدم مسئولیت در میان است. درس واضحی که این موضوع می‌دهد این است که با توجه به پیامدهای مرگبار خطاهای ادراکی، هر نوع موضع‌گیری و عمل سیاسی باید پیشاپیش از اتقان و حجیت معرفت‌شناختی خود مطمئن باشد. در غیر آن صورت مبارزه مشروعیت و توجیه اخلاقی لازم را از دست خواهد داد. ایرانیان سلطنت‌طلب خواهان بمباردمان ایران و مداخلۀ نظامی امریکا و اسرائیل بودند. توجیه اغلب‌شان این بود که با نابودی سران رژیم، جمهوری اسلامی از هم می‌پاشد و مردم و زیرساخت‌ها آسیب نمی‌بینند(خطای شناختی ناشی از ساده‌انگاری). اما اکنون که مدرسه و دانشگاه و پل و انستیتوت داروسازی و شفاخانه ویران می‌شوند آیا هنوز آنان بر موضع شان هستند و اگر هستند در این خون و خرابی مسئولیتی برای خود قایل‌اند یا نه؟ به نظر می‌رسد که اپوزیسیون ایرانی بیش از هر گروه دیگر از لحاظ معرفت‌شناختی دچار پوسیدگی شده‌اند و در خلال جنگ اخیر خطاهای شناختی خود را به گونۀ واضح آشکار کردند. آنان نه تصور دقیقی از پیامدهای یک مداخلۀ نظامی داشتند و شاید واقعا در این تصور بودند که راه آزادی و دموکراسی از مجرای حملۀ نظامی امریکا می‌گذرد، نه برآوردی از واکنش مردم عادی در ایران داشتند و نه از میزان تاب آوری جمهوری اسلامی. ولی بر پایه همین تصورات کج بر آتش جنگ دمیدند. جنگ اگر تشدید شود ایران ویران برجا می‌گذارد و اگر همین جا متوقف شود یک رژیم زخمی که ممکن در آینده در برابر مخالفان شدت عمل بیشتری داشته باشد.

پنجم. این خطای شناختی در سطوح بالاتر شامل حال امریکا و اسرائیل و رسانه‌های غربی نیز است. رسانه‌های غربی سال‌هاست که تصویری از ایران ساخته و به خورد مردم سراسر جهان داده است. به موجب این تصویر، ایران یک رژیم یکه‌سالار، اسلام‌گرا و سروکوب‌گر است که سال‌ها هم با مردم خود در داخل وهم با جهان در خارج در حال جنگ است و به خصوص برای نابودی امریکا و اسرائیل در صدد ساختن سلاح‌های کشتار جمعی است. ترامپ به سهم خود متأثر از این تصویر است. امریکا به جنگ تصویری بازنمایی شده از ایران رفته که توسط رسانه‌های خودش ساخته شده و اکنون تبدیل به واقعیت همگانی شده است. برخی از تضادها، تناقضات و بن‌بست‌ها ریشه در این گرفتاری در تلۀ تصاویر دارد. دونالد ترامپ به همان اندازه که قهرمان تصویرسازی است و با هر اعلان موضع خود در شبکۀ اجتماعی چشم‌انداز سیاسی و اقتصادی جهان را تحت تأثیر قرار می‌دهد، اسیر دام تصویر نیز است. در عصر مونتاژ واقعیت و بسازوبفروشی شدن حقیقت که مرز توهم و حقیقت به میزان زیادی از هم پاشیده است، خطاهای شناختی شاید بدیهی باشد ولی پیامدهای آن خانمان برانداز است. صورت تام و تمام «عصر تصویر جهان» یا غلبۀ تبدیل شدن تصویر به واقعیت زندگی در عصر کنونی را به طرز طنیزآمیزی در شبکۀ اجتماعی شخصی رئیس جمهور ترامپ می‌توان دید که نامش «حقیقت» (تروث) است و روزانه چند بار تضاد، تناقض، دروغ و دشنام‌های رکیک خطاب به مخالفان و دشمنان در پیش چشم میلیون‌ها آدم در سراسر جهان از آن پخش می‌شود. ترامپ به دلیل نشر اکاذیب در دور اول ریاست جمهوری خود از تویتر اخراج شد و حساب کاربری‌اش بسته شد. او اکنون رسانۀ اجتماعی شخصی خود را «حقیقت» نام نهاده که ظاهرش طنز و دهن‌کجی است و لی باطنا بازتاب حقیقت روزگار ماست. «تروث» تنها شبکۀ نشر پیام، موضع‌گیری و پروپاگندا نیست، بلکه بخشی از فرایند ساختن حقیقت در عصر کنونی است. پارۀ از حقیقت جنگ، حقیقت جمهوری اسلامی و حقیقت آینده و اقتدار امریکا از این رهگذر ساخته می‌شود. التفات به این فرایند شکل‌گیری حقیقت از رهگذر تصاویری که خود ما می‌سازیم و بعد با آن درگیر و احیاناً اسیر آن می‌شویم یکی از شگفتی‌های زمانۀ شگفت‌انگیز ماست.

تأملات حاشیه‌ای؛ نکته‌های پیرامون جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران
تجمع هواداران رضا پهلوی در آلمان

ششم. عبرت غم انگیز دیگری که در این جنگ خود را نشان داد این است که رژیم‌های مستبد مخالفین خود را تنها سرکوب نمی‌کند، آنان را فاسد و عقدۀ نیز می‌کند. صف بستن نیروهای مدعی آزادی خواهی و دموکراسی در پشت سر شاهزادۀ تبعیدی ایران یکی از نمونه‌های بارز فساد و پوسیدگی مخالفان حکومت و یکی از طنزهای تلخ تاریخ معاصر ایران است. هیچ نکتۀ مثبت و شوق برانگیزی در تاریخ حکومت داری خاندان پهلوی وجود ندارد. رضاشاه به یک اشاره انگلیس کشور خود را ترک کرد و در تبعید مرد، پسرش به حکم انگلیس زمامدار شد و بعد از آنکه در 1953 توسط مردم فراری شد باز به بهای نابودی حکومت ملی ایران(حکومت مصدق) و به زور امریکا و انگلیس بر ایران تحمیل شد. بعید است ولیّ‌عهدی که 47 سال در تبعید زندگی می‌کند بهتر از جدّ و پدرش باشد. اما سرکوب و استیصال جمهوری اسلامی آنقدر عقده ایجاد کرده است که نه تنها در اعتراضات پیش از جنگ هزاران آدم به ندای او لبیک و جوانان بسیاری در تهران خود را برای او به کشتن دادند، بلکه داریوش آشوری مرد زبان و فرهنگ پیرانه سر عکس خود را در کنار شاهزاده به تاریخ سپرد. سرکوب و ستم جمهوری اسلامی قابل درک است ولی میزان عقده و نفرتی که این رژیم در مخالفان خود تولید کرده است، افزون از تصور بود و عبرت انگیز است. من با دیدن موضع‌گیری های افراد چون آشوری، اشکوری، مخملباف، اکبرین و کدیور و امثال شان دانستم که در رژیم‌های استبدادی زنده‌ها به اندازۀ مرده‌ها قربانی هستند. مبارزه با رژیم‌های مستبد و سرکوب‌گر به همان اندازه که خطر جانی دارد به مراتب بیشتر خطر روحانی و اخلاقی دارد. بسیار دشوار است که آدمی در مبارزه با اژدها خود تبدیل به یک اژدهای کوچک‌تر نشود و بتواند روح خود را از کینه و نفرت و پوسیدگی حفظ کند. و این در مورد هر اپوزیسیونی صادق است و درس آموز.

هفتم. امکانات معنوی و خاطرات تاریخی در جنگ به اندازه امکانات مادی اهمیت دارد. این نیز درسی است که جنگ اخیر به ما می‌دهد. ملت‌ها تنها با آتش اسلحه در مقابل دشمنان خود نمی‌روند، بلکه با امکانات مادی و معنوی خود با هم می‌جنگند. در هر جنگی پیروزی و شکست گذشته حاضر است. و بیش از پیروزی این شکست است که به یک ملت نیرو و تاب پایداری می‌دهد. ایران در دوصدسال اخیر یکی از ملت‌های تلخ کام و شکست خوردۀ منطقه بوده است. ایران با جنگ به دنیای جدید وارد شد و در تمام جنگ ها ناکام بود. تاریخ ایران، به خصوص تاریخ جنگ‌های ایران سرشار از خرافات و نامرادی است و این ایرانی معاصر را بدبین، بی‌اعتماد و عصبی کرده است. در قرن هیجدهم، پیش از آنکه شاه سلطان حسین صفوی تاج و تختش را در تهاجم محمود افغان از دست بدهد (1722) به مشوره فتح علی خان قاجار، فرمانده ارشد نظامی خود نقشۀ نظامی جالبی برای دفع دشمن کشید. ژوف فریه مورخ فرانسوی در کتاب خود به نام «تاریخ افغان‌ها» نوشته است که فتح علی خان شاه سلطان حسین را متقاعد کرد که از پیرزنی در استراباد شنیده است که اگر دو پاچۀ بز را با 325 دانه نخود پخته و دوشیزۀ باکره 1200 بار لااله الاالله بخواند و بر آن فوت کند، سپاهیانی که با آن خوراک اطعام شوند، از نظرها ناپدید خواهند شد و بر دشمن غلبه خواهند یافت(در کتاب «اسلام» به این مطلب اشاره‌ای آورده ام). در جنگ‌های دیرپای ایران و روس که از پایان عهد صفوی شروع و تا معاهدۀ گلستان و سپس 14 سال بعد از آن معاهدۀ ترکمان‌چای در نیمۀ نخست قرن نوزده ادامه یافت سرزمین‌های قفقاز و ماواری قفقاز کاملا از دست ایران خارج شد و تسلط ایران بر دریای خزر نیز محدود گشت. در خلال این ماجرا ده درصد جمعیت و سرزمین ایران از کف رفت و دردسرهای ژئوپلیتیکی که گاه بیگاه از ناحیه باکو، نخچوان و گذرگاه زنگ‌زور بر ایران وارد می‌شود بایستی پیوسته داغ این شکست را در دل ایرانیان تجدید کند. پس گذشته تنها گذشته نیست، لکۀ ننگ یا سکه‌ی افتخاری برای زمان حال نیز است و پیامدها و شوربختی‌هایش بر شانۀ ایران معاصر سنگینی می‌کند. در پایداری‌ها و تاب آوری‌های ایران نباید این تاریخ آکنده از درد و داغ و تحقیر را از یاد برد.

هشتم. از همین جا و به دلیل این پس‌منظر تاریخی است که معنای پیروزی برای ایران متفاوت است. از منظر این تاریخ نفس ایستادگی و مقاومت برای ایران یک پیروزی واقعی است. ایران، که در دوران قاجار یک جامعۀ ایلیاتی و عشایری بود و بخش اعظم کشور توسط خوانین محلی اداره می‌شد و سبک و نحوۀ مدیریت خوانین را هوشنگ گلشیری، تا حدودی، در رمان «شازده احتجاب» منعکس کرده است، عقدۀ پول و آبادنی و رفاه ندارد. اما عقدۀ تحقیر و سرکوب دارد. ایرانیان نابودی بزرگترین سازۀ ترافیکی خاورمیانه (پل بی 1 کرج) را زود فراموش می‌کنند ولی سرنگونی دولت ملی دکتر محمد مصدق را فراموش نکرده‌اند و نمی‌توانند. ویرانی پل خسارت است و سرنگونی حکومت عقده. خسارت جبران می‌شود ولی عقده به آسانی گشوده نمی‌شود. حکومت جمهوری اسلامی به دلیل سرکوب و ستم خود با دولت مستعجل مصدق قابل مقایسه نیست ولی مقاومت و لجاجت و تاب آوری و پایداری اش تمام تحقیر و فرار و بی‌کفایتی زمامداران سابق ایران را در خاطر هر ایرانی تجدید می‌کند و آن را در ذهن و ضمیر ایرانیان به یک مدل متفاوت تبدیل می‌نماید. ناصرالدین شاه قاجار بعد از آنکه مرو و هرات را از کف داد دوست داشت که در نقش «سلطان ملت شیعه» و «حامی شریعت» ظاهر شود و چون در برابر بدرفتاری با شیعیان عراق نیز کاری از پیش نبرد، از سر خشم و استیصال تصمیم گرفت که حد اقل یک مانور نظامی داخلی در سلطانیه زنجان با اشتراک حدود 30 هزار سرباز برگزار کند. تامسون، وزیر مختار انگلیس با اینکه در گزارش خود به وزارت خارجه در لندن گفته بود هدف از اردوی سلطانیه این است که شاه را «در چشم مردمش از تهمت سست رآیی» برهاند ولی باز هم تمام کوشش خود را کرد که همین تمرین مختصر نظامی داخلی هم انجام نشود. سرانجام که شاه با تشویق و دلگرمی‌های دالگوروکی، سفیر روسیه در تهران، به برگزاری سان نظامی مصمم شد، اردو خود به خود فروپاشید. سه نفر سرباز قبل از عزیمت ازتهران به بیماری وبا از بین رفت و بقیه به سوی خانه و ولایات خود رو به فرار نهادند. وقتی که شاه به اردو گاه رسید وضع خراب‌تر شده بود. تامسون، وزیر مختار انگلیس نیز به اردوگاه آمده بود تا شاه را از سان دیدن رژه نظامی منصرف کند. اما پیش از آنکه انگلیس آن را مانع شود یا سفیر روسیه که منشی خود را برای تشویق شاه به برگزاری سان نظامی به سلطانیه روان کرده بود، آن را بر سر پا کند، بیماری وبا شیرازۀ اردو را از هم درید و شاهِ مأیوس و مستأصل، سرخورده تر و تحقیرشده‌تر از پیش به تهران بازگشت(تفصیل را در «قبلۀ عالم»، اثر عباس امانت باید دید). ایران خود را کمتر با امریکا بلکه با گذشتۀ خود مقایسه می‌کند. ایران در جنگ کنونی آسیب‌های بسیار دیده ولی از نمایش نظامی سلطانیه که «اردوی فلک فرسای» شاه نارسیده از هم پاشید تا جنگ کنونی راه طولانی‌ای را پیموده است. صرف نظر از آیندۀ جنگ، برای وجدان جمعی ایرانیان نفس اینکه موشک‌های ایرانی طول و عرض خاورمیانه را درمی‌نوردند و نیروی مسلح ایران گذرگاه انرژی جهان را می‌بندند و تأثیر آن در دور دست‌های کرۀ ارض احساس می‌شود، یک لحظۀ تاریخی و سرشار از حس پیروزی است.

تأملات حاشیه‌ای؛ نکته‌های پیرامون جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران
تهران

نهم. جهان پیچیده و بی رحم شده است. اصول انسانی تضعیف و قوانین بین‌المللی ناکارا شده است. میکانیزم بقا دشواری‌ها و پیچیدگی‌های بسیار یافته است. خطر همواره در کمین است و بدبینی و نگرانی در میان جوامع، دولت‌ها، شرکت‌ها و انسان‌ها رو به افزایش است. برای بسیاری‌ها، اعم از تماشاچی و بازیگر، این پرسش مطرح است که: «مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد»؟ تمام جوامع انسانی با امکانات خود برای بقا مبارزه می‌کنند و همه برای همدیگر خطر تهدید بقا هستند. جنگ کنونی امریکا و اسرائیل با ایران برغم پیچیدگی و ابعاد تکنولوژیک و استراتژیک آن، بار دیگر مسئله کهنسال بقا را برای همگان گوشزد می‌کند. چطور می‌توان به عنوان یک دولت، به عنوان یک مردم، به عنوان یک هویت بقا کرد و زیر فشار روزگار دوام آورد. برگترین درس جنگ و از جمله این جنگ این است که همه جدی‌تر، صمیمانه‌تر و متواضعانه‌تر به صلح و بقا بیاندیشیم. بقا امر غریزی و منطق آن امر عقلی است. رسالت عقل تدوین منطق بقا و تضمین مایه نقد بقا است. اما زمانی که عقل به تکنیک منحل شده و قدرت تابع اراده است، آیا می‌توان به عقل همچنان امیدوار بود؟ با تمام بدبینی‌ها و نومیدی‌ها التجا به خرد هنوز یگانه راه احتمالی رستگاری است. عقل عروةالوثقی است ولی تمسک بدان آسان نیست. باید امیدوار بود و به حکم این امیدواری یادداشت را با قطعۀ از سوفوکل ختم می‌کنم:

«خرد باید آموخت

تا مگر از شادی، بتوان بهره‌ای برد.

خدایان گستاخی را بر نمی‌تابند؛

و ژآژخایی خیره‌سران را

به ضربت‌های گران سزا می‌دهند؛

باشد که مردمان

پیرانه سر خرد آموزند» (آنتیگونه، ص 147).

اولین دیدگاه را بنویسید

مطالب مشابه

نمایش همه