در پیِ معنای روز فرهنگ هزاره

اسد کوشا
در پیِ معنای روز فرهنگ هزاره

نوزدهم می در تقویم معاصر هزاره، روز فرهنگ نام گرفته است. روز فرهنگ هزاره ایده ای نو است که هنوز تعریف روشنی ندارد. بخشی از این ابهام تا حدی ناشی از آن است که این ایده در حال شدن، شکل گیری و بازتعریف مداوم قرار دارد. البته این بدان معنا نیست که این ایده به عنوان یک ابتکار تابع هیچ منطقی نیست. منطق دانی می گوید «تحملِ تناقض ها، نوعی بی اعتنایی به حقیقت است». با این حال، شاید بتوان گفت ایده روز فرهنگ هزاره در این مرحله، نوعی احساس تعلق به ابژه ها و سوژه هایی است که، درست همانند بخشی از جمعیت هزاره، عملاً بی جا شده اند ، از مکانی به مکان دیگر پرتاب می شوند، یا همچون بخش دیگری از این جمعیت، در سایه ستم و سرکوب نفس می کشند.
اینکه بخش هایی از جامعه هزاره یک روز در سال، به بهانه بزرگداشت این روز گرد هم می آیند تا عناصری از فرهنگ خویش را، هرچند برای لحظه ای، بازنمایی و به یاد آورند، خود نوعی ژست در برابر فراموشی است، اما از آنجاکه این بازنمایی، به نحوی با گذشته پیوند دارد و همزمان با اکنون درگیر است، اهمیت نمادین و پیامد های احتمالی آن را باید در چشم انداز آینده دید.
گذشته و اکنون هزاره ها نشان می دهد که این گروه قومی دارای ویژگی هایی است که بازتاب آن را می توان در وضعیت اجتماعی-سیاسی آنان در افغانستان و سایر نقاط جهان دید. اگر از روی کنجکاوی برای شناخت هزاره ها به متونی رجوع کنیم که نویسندگان غیرهزاره در مورد آنان نوشته اند، در می یابیم که شناخت دیگران در مورد هزاره بسیار اندک، در مواردی گزینشی و البته گاهی هم جالب است.
تداوم تاریخی هزاره به عنوان یک موجودیت با تمام افت و خیز ها نشان می دهد که این قوم به رغم شباهت های فرهنگی ای که با گروه های همجوار خویش دارد، در گروه دیگری ادغام نشده است و یا شاید هویت های دیگر توان هضم این موجود را نداشته است. در نتیجه، به رغم آنکه حیات اجتماعی و هویت نمادین هزاره در طول سال ها دگرگون شده است، موجودی به نام هزاره در نهایت امر همچنان هزاره باقی مانده است.
هزاره معاصر واقعیت و تداوم همان گذشته است.
هرچند به لحاظ وجودی، تجربه هزاره از این واقعیت عریان بوده است، به لحاظ معرفتی اما شناخت آنها از این تجربه مخدوش و کم رمق است. تاریخ نویسی در میان هزاره ها که عمدتاً و به حق خود را در برابر تاریخ نگاری رسمی افغانی تعریف می کند، نقطه عزیمت را یا چنان از دور آغاز می کند که پل زدن میان اکنون و گذشته را (آن هم در نبود موزیم و اسناد بایگانی) تا حدی موهوم می سازد و یا از جای شروع می کند که با یک ترومای التیام نیافته گره خورده است. والدین هزاره وقتی به کودک خود می گویند که نیاکان آنان با اسکندر مقدونی نامه نگاری داشته اند، نمی توانند این ادعا را به شکل قوامند ثابت کنند و یا بر عکس وقتی نقطه عزیمت تاریخ هزاره از شکست مقاومت هزاره ها در ارزگان شروع می کند، کودک هزاره چشم در چشم گذشته در خود می لرزد. هر دو رویکرد، باستان گرایی (رویکردی که یافتن ریشه های کهن را مساوی می گیرد به پاتولوژی، تشخیص و در نهایت نسخه شفابخش برای مسأله هزاره)، و رویکردی دومی، (رویکردی که بازسازی جامعه را بر اساس یادآوری فصل تلخ تاریخ بنا می سازد) ما را سردرگم و سردرگم تر می سازد.
بازخوانی گذشته هزاره به شکل اجتناب ناپذیری پیچیده است. این پیچیدگی تن به فهم نمی دهد مگر اینکه به شکل روشمند خوانده، ویرایش و باز ویرایش شود. در واقع، پرسش مرکزی، کلیدی ترین پرسش و از سوی هم شاید دشوارترین پرسش، این است: گذشته ما چگونه به ما تعلق دارد؟ مسأله اصلی بر سر چرایی سوال نیست. در این جهان، هر چیزی و هر کسی گذشته ای دارد؛ هزاره هم گذشته ای دارد که به شکل انحصاری متعلق به هزاره است. اینکه چه عوامل و عناصری در خلق آن گذشته نقش داشته است، بحثی است جداگانه.
فهم گذشته از آن رو اهمیت دارد که اکنون را اندکی روشن تر پیش چشم می گذارد. تا زمانی که گذشته هزاره با همه ضرورت های لازم و با بهره گیری از شیوه های خلاقانه به درستی فهم و درک نشود، سخن گفتن از آن شاید از نظر روانی به ما آرامش دهد، اما کمکی به توضیح اکنون و طرح ریزی آینده نخواهد کرد؛ بلکه همچون باری سنگین بر دوش ما باقی خواهد ماند.
با این همه، انصاف حکم می کند که تلاش های برخی افراد در زمینه تاریخ نویسی هزاره نادیده گرفته نشود. اینکه آنها تحت چه شرایطی تاریخ مردم خود را تکثیر کردند، خود بیانگر دشواری سخن گفتن در مورد مردمی است که از قضای روزگار یکی از مورخین پرکار آن روز ها پشت میز کفّاشی عرق می ریخت و شب ها لای متون کلاسیک دود چراغ می خورد تا نگذارد که تند باد زمانه و بد سگالی روزگار ریشه های درخت وجود او خشک سازد.
با توجه به پیشینه خاص مسأله هزاره، پرسش از روز فرهنگ هزاره تا حد زیادی به معنای پرسش از توانایی فکری جامعه هزاره و به طور خاص هزاره در دیاسپورا است.
پس از دهه ها مبارزه در برابر تبعیض ساختاری و هرج و مرج سیاسی، اکنون هزاره های وطن در شرایطی قرار دارد که در آن زبان، مذهب، جمعیت و اقتصاد به طور گیج کننده ای با یکدیگر درگیر شده اند. این وضعیت به نفعی هر گروهی باشد، به نفع هزاره قطعاً نیست. امروز، هزاره در سرزمین آبای خود مجبور می شود که با حاکمیتی کنار بی آیند که اگر نه کلیت، بلکه بخش های آن از هزاره ستیزی امتناع نمی کند. در غرب هزاره با چالش و فشار های دست و پنجه نرم می کند که نوعی فرم مطیع به خود می گیرد. (من در فرانسه به والدین هزاره برخورده ام که خود حسرت فهم زبان فرانسه را در دل دارد و با فرزندان خود که در نظام آموزشی ملی فرانسه آموزش می بینند، به زبان فرانسه حرف می زنند).
هر تعریفی از فرهنگ اتخاذ کنیم، فرهنگ مفهومی است که در کانون آن توانایی های تفکر، آفرینش هنری، خلاقیت ادبی، ادراک زیبایی شناختی و تخیل انسانی جای دارد. اگر فرهنگ را برآمده از فعالیت های ذهنی و فکری انسان و جوهره آن را آینه وجود جامعه انسانی بدانیم، آنگاه رابطه میان انسان و فرهنگ به پیوندی لطیف و سازنده بدل می شود. در گذشته نه چندان دور (زمانی که من کودک بودم)، هزار و یک شب، حافظ شیرازی، ورقه و گل شاه، حمله حیدری و شاهنامه فردوسی بخشی از فرهنگ هزاره ها بود. اینکه میان جهان واقعی هزاره و به عنوان مثال هزار و یک شب یا شاهنامه چه پیوندی وجود داشت و این دو بر یک دیگر چه تأثیری می گذاشت را دقیق نمی دانم، اما آن چه بود و مهم تر از همه آن چه محسوس بود، این بود که زندگی پُر بود و مقاوم. برعکس، امروز اگر از معدود استثنا ها بگذریم، در کانون بیشر خانواده های هزاره مقیم در اروپا، نه از حافظ خبری است و نه از قصه های شهرزاد و ادبیات سلجوقی. شوربخت تر از این، اکثر خانواده های هزاره در اروپا نه جواد خاوری را می شناسد و نه آصف سطانزاده را. البته این حرف به این معنا نیست که آن ها خالد حسینی را می شناسند یا کافکا و داستایفسکی می خوانند. در حالیکه تابلوهای لطیف اشراق خاک می خورد، دیوار خانه هزاره ای که دستش به دهنش می رسد با تلویزیون و یا تصویر ستاره فوتبال مزین است. در این میان، آنچه آشکار و گویا است، تمایل عجیبی است به تظاهر و میان مایگی.
اگر تجلیل از روز فرهنگ هزاره را رویدادی به تمام معنا فرهنگی تلقی کنیم و آنگاه به بهانه بزرگداشت آن، شیوه این تجلیل را به پرسش بگیریم، می توان گفت هزاره ها در میان گذشته و آینده در موقعیتی قرار گرفته اند که در بازنمایی ذوق خویش، کم رمق تر از گذشته جلوه می کنند. من، به عنوان عضوی از جامعه هزاره، وقتی خود را در این آینه می نگرم، کوچک ترین نشانی از تنوع بی شمار نقاشی هزاره، کم ترین طعم نثر هزارگی و اندک درخشش ژرفای شعر هزاره را در آن نمی یابم. آنچه در این آینه خود را نمایان می سازد، تصویری دفرمه از فرهنگ و تاریخی است که زیستن در آن، در من احساسی آنارشیستی و تجربه ژرف، توصیف ناپذیر و هم زمان آمیخته به رنج و لذت بر می انگیزد.

اولین دیدگاه را بنویسید

مطالب مشابه

نمایش همه