در جست‌وجوی سفیدی: چرا سلطنت‌طلبان ایرانی برای نسل‌کشی اسرائیل هورا می‌کشند؟

رضا صیا-ابراهیمی
در جست‌وجوی سفیدی: چرا سلطنت‌طلبان ایرانی برای نسل‌کشی اسرائیل هورا می‌کشند؟


یادداشت مترجم: این مقاله در سال گذشته، پس از جنگ دوازده‌روزهٔ اسرائیل و ایران، توسط یک پژوهشگر ایرانی نوشته شده است. ترجمهٔ آن به فارسی به‌هیچ‌وجه به‌معنای حمایت ازسیاست های رژیم ایران نیست؛ بلکه با دو هدف انجام می‌شود: نخست، کمک به ارتقای آگاهی عمومی دربارهٔ گفتمان‌های مختلف در روابط بین‌الملل، به‌ویژه رویکردهای انتقادی نسبت به سیاست‌های غرب در خاورمیانه؛ و دوم، افزایش آگاهی از جریان‌های سیاسی ایران، تنش‌های عمیق میان آن‌ها، و نیز گشودن بحثی ژرف دربارهٔ ماهیت ناسیونالیسم ایرانی و آسیب‌های آن. — عباس میرزایی

«از منابعی در پلیس متروپولیتن به‌طور قابل اتکا به ما اطلاع داده شده است که (…) جریان راست افراطی به رهبری تامی رابینسون، [و] گروهی از سلطنت‌طلبان ایرانی (…) فردا در اعتراضات حضور خواهند یافت تا آن‌ها را تحریک کرده و به ماهیت مسالمت‌آمیزشان آسیب بزنند.»

پیامکی که پیش از یک تجمع حامیان فلسطین در سال ۲۰۲۴ دریافت شده است.

هر کسی که در اروپای غربی یا آمریکای شمالی در فعالیت‌های همبستگی با فلسطین مشارکت داشته باشد، با صحنه‌ای نگران‌کننده مواجه شده است: سلطنت‌طلبان ایرانی در دیاسپورا که با شور و تعصبی افراطی از نسل‌کشیِ فلسطینیان توسط اسرائیل حمایت می‌کنند. در تجمعات حامی اسرائیل، با پرچم‌های پیش از انقلاب ۱۹۷۹ ایران، شانه‌به‌شانهٔ برتری‌طلبان یهودی، جریان راست افراطی و دیگر حامیان کشتار جمعی راهپیمایی می‌کنند. در مناظره‌های تلویزیونی، قتل نظام‌مند کودکان فلسطینی را توجیه می‌کنند. تعهد آنان صرفاً در سطح گفتار باقی نمی‌ماند، بلکه اغلب به‌صورت فیزیکی هم‌وطنان حامی فلسطین خود را مرعوب می‌کنند. در سال ۲۰۲۴ در لندن، یک سلطنت‌طلب جوان و بلندقد، زنی ایرانی و فعالِ سالخورده را «تروریست» خواند و به او گفت «برو توسط حماس مورد تجاوز قرار بگیر». او بعدها به‌خاطر سن و آسیب‌پذیری‌اش در فضای آنلاین نیز مورد تمسخر قرار گرفت.

در برخی جوامع دیاسپورا که سلطنت‌طلبی در آن‌ها نفوذ بیشتری دارد و صهیونیسم از حمایت ساختاری در خود جامعه میزبان برخوردار است—مانند جنوب کالیفرنیا در آمریکا—این تعهد به حمایت از اسرائیل می‌تواند به خشونت بینجامد. فعالان ایرانیِ مدافع فلسطین به‌طور مداوم از دریافت تهدیدهای مرگ خبر می‌دهند. همچنین گزارش‌هایی وجود دارد از این‌که گروه‌هایی از ایرانیانِ خودخوانده، به دانشجویان متحصن در محوطه دانشگاه کالیفرنیا در لوس آنجلس با باتوم با حمله فزیکی کرده‌اند؛ شیوه‌هایی که به‌طرزی ترسناکی یادآور لباس‌شخصی‌های جمهوری اسلامی در سرکوب معترضان در داخل ایران است.

در جست‌وجوی سفیدی: چرا سلطنت‌طلبان ایرانی برای نسل‌کشی اسرائیل هورا می‌کشند؟

شدت و حرارت صهیونیسم در میان سلطنت‌طلبان ایرانی از این جهت غافلگیرکننده است که برخلاف روندهای مشاهده‌شده در دیگر نقاط حرکت می‌کند. در سراسر غرب، در حالی که حمایت دولت‌ها، شرکت‌ها و رسانه‌ها از نسل‌کشی اسرائیل همچنان پابرجاست، اما افکار عمومی که هر روز با تصاویر کودکان گرسنه، خانواده‌های سوخته و امدادگران کشته‌شده روبه‌رو می‌شود به‌طور فزاینده‌ای از این خشونت‌ها منزجر شده است. با این حال، سلطنت‌طلبان ایرانی در جهت معکوس حرکت می‌کنند: اشتیاق صهیونیستی آن‌ها با هر جنایتی که به‌صورت زنده منتشر می‌شود، شدت می‌گیرد و حتی حملهٔ ماه جون ۲۰۲۵ اسرائیل به ایران که به کشته‌شدن بیش از هزار ایرانی، از جمله شمار زیادی زن و کودک بی‌گناه انجامید نیز این حمایت را تضعیف نکرده است.

این شور و شیدایی تنها به سلطنت‌طلبان محدود نمی‌شود، بلکه بخشی از پدیده‌ای گسترده‌تر است. گرایش‌های طرفدار صهیونیسم در میان طیف‌های مختلف اپوزیسیون جمهوری اسلامی—چه در خارج و چه در داخل ایران—قابل مشاهده است. فضای مجازی فارسی پر از نمونه‌هایی از این دست است: از شعارهایی مانند «پرچم فلسطین رو بکن تو باسن‌ات» در ورزشگاه‌ها گرفته تا برافراشتن پرچم اسرائیل در کنار نمادهای شهری تهران و فریاد «زنده باد اسرائیل». با این حال، سلطنت‌طلبان دیاسپورا به‌دلیل دیده‌شدن بیشتر، شدت آشکار خصومت‌شان نسبت به فلسطینیان، تداوم حمایت‌شان از اسرائیل و اثرگذاری ملموس‌شان در فضاهای همبستگی با فلسطین در غرب، جایگاهی متمایز دارند.

اما پرسش کلیدی این است: چه چیزی برخی ایرانیان را به این نقطه می‌رساند که نسل‌کشی فلسطینیان را بپذیرند یا حتی از آن دفاع کنند؟ توضیح رایج اما این پدیده را به «سیاست‌های تقابلی» نسبت می‌دهد. به معنا که فلسطین به‌عنوان آرمان جمهوری اسلامی معرفی می‌شود، حماس نیروی «نیابتی» تهران تلقی می‌گردد، و در نتیجه مخالفت با رژیم، به حمایت از اسرائیل ترجمه می‌شود. در این چارچوب، رجزخوانی‌های صهیونیستی به‌عنوان اقدامات شجاعانهٔ مقاومت علیه جمهوری اسلامی دیده می‌شود. مخالف با فلسطین، یعنی تقابل با حکومت ایران یا مخالفت خوانی.

اما به نظر من، این توضیح کافی نیست. سیاست‌های تقابلی نمی‌تواند این باور تکان‌دهنده را توضیح دهد که نابودی فلسطینیان چگونه به آزادی ایران می‌انجامد. وقتی بابک اسحاقی، خبرنگار ایران اینترنشنال، شعار «زن، زندگی، آزادی» را بر آوارهای نسل‌کشانه غزه می‌نویسد، در واقع، مخالفت‌خوانیِ واکنشی فقط بخشی از ماجراست؛ بخش دیگر، نوعی رضایت از نابودی انسان‌های بی‌گناه است؛ و این همان واقعیت مسکوت است که در توضیحات رایج نادیده گرفته می‌شود.

استدلال من این است که این نوع نگرش ضد فلسطینی را باید به‌مثابه شکلی از خصومت عمیق نژادی و نگاه انسان‌زدا فهمید؛ خصومتی که ریشه در آن چیزی دارد که من «ناسیونالیسمِ بی‌جاساز» (Dislocative Nationalism) ایرانی می‌نامم. این ایدئولوژی—که به‌ویژه در میان سلطنت‌طلبان قوی‌تر است—اعراب و مسلمانان را دشمنان دیرینهٔ ایران می‌بیند و حتی نابودی آن‌ها را نوعی رستگاری تلقی می‌کند. اما آنچه این ناسیونالیسم درنمی‌یابد این است که خود، ناخواسته، سلسله‌مراتب نژادی و اسلام‌هراسیِ نهفته در معرفت شناسی های استعماری غربی و صهیونیستی را درونی کرده است. مشکل اما این است که این امر در نهایت نه‌فقط دیگر مردمان منطقه، بلکه خود ایرانیان را نیز در معرض خطر قرار می‌دهد.

ناسیونالیسمِ بی‌جاساز چیست؟

من در پژوهش قبلی خود استدلال کرده‌ام که ناسیونالیسمِ بی‌جاساز ایرانی در قرن نوزدهم زاده شد؛ زمانی که شکست‌های نظامی و از دست رفتن سرزمین‌ها در برابر امپراتوری‌های روسیه و بریتانیا، احساس قدرت و امنیت نخبگان ایرانی را درهم شکست. آنچه این نوع ناسیونالیسم را برجسته می‌کند، واکنش خلافِ انتظار آن به این بحران است: به‌جای رد کردن اپیستمولوژی‌های اروپایی، آن‌ها را به‌طور کامل پذیرفت و همان نظریه‌های نژادی و اسلام‌هراسانه‌ای را درونی کرد که خود بنیان سلطهٔ اروپا بودند. برای مردمی غیرسفید که تجربهٔ فشارهای استعماری را داشته‌اند، این وضعیت نمونه‌ای چشمگیر از اعوجاج ایدئولوژیک است.

دو عامل این پذیرش نامحتمل را ممکن ساخت. نخست، ویژگی خاص و مسئله‌دار در نظریهٔ «نژاد آریایی» بود. زمانی که متفکران اروپاییِ قرن نوزدهم، گویشوران زبان‌های هندواروپایی را به‌عنوان اعضای «نژاد آریایی» نژادینه کردند، ایرانیان نیز ناخواسته در این دسته‌بندی گنجانده شدند. عضویت در این «باشگاه سفید» هرگز بی‌قیدوشرط نبود؛ اندیشمندانی چون ارنست رنان و آرتور دو گوبینو، در بهترین حالت، ایرانیان را گونه‌ای «تنزل‌یافته» از آریاییان می‌دانستند. بااین‌حال، برخی روشنفکران ایرانی حتی همین شمولِ با اکراه را دستاویزی قرار دادند و آن را مسیری برای ادعای خویشاوندی با آزارگران اروپایی خود دیدند؛ آزارگرانی که—در نوعی وارونگی شگفت‌انگیز روانی—به «خویشاوندان» یا پسرعموهای ما» ما بدل شدند.

عامل دوم، تجربهٔ مبهم ایران از استعمار بود. برخلاف بسیاری از سرزمین‌های آسیا و آفریقا، ایران هرچند در معرض مداخلات روسیه و بریتانیا قرار داشت، هرگز به‌طور رسمی مستعمره نشد. این وضعیت باعث شد خشونت نژادی اروپا هرگز به‌صورت نظام‌مند بر ایرانیان تحمیل نشود؛ به‌گونه‌ای که آنان را در برابر نژادپرستی اروپایی واکسینه کند. ازاین‌رو، امید به پذیرش در «نژاد برتر» همچنان باقی ماند—باوری فریبنده اما ساده‌لوحانه.

من ناسیونالیسمِ بی‌جاساز را بر حسب کارکرد آن تعریف می‌کنم: این گفتمان، ایران را به‌صورت بلاغی از واقعیت عینی‌اش منفک می‌سازد. می دانیم که ایران با جایگاه جغرافیایی در خاورمیانه، پیوندهای فرهنگی با عراق، ترکیه و حوزهٔ خلیج فارس، ارتباطات تاریخی با آسیای مرکزی و شبه‌قارهٔ هند، و برای بیش از یک هزار سال اکثریتی مسلمان دارد؛ اما در در روایت ناسیونالیسمِ بی‌جاساز به‌مثابه ملتی آریایی بازتعریف می‌شود؛ خویشاوندی سرگشته از اروپاییان که در محیطی «نامتناسب» جای گرفته است، در میان «سامی‌های» عرب که به‌عنوان دیگریِ نژادیِ آریاییان بازنمایی می‌شوند. آخرین شاه این نگاه را به‌روشنی بیان کرد، آن‌جا که موقعیت خاورمیانه‌ای ایران را «تصادفِ جغرافیایی» خواند.

نظریهٔ «نژاد آریایی» اسلام را به‌عنوان محصول «ذهن عربی/سامی» نژادینه می‌کند و بر این پیش‌فرض استوار است که اسلام ذاتاً با جوهرِ به‌اصطلاح آریاییِ فرضی ایران بیگانه است. در همین‌جا کلید فهم صهیونیسمِ سلطنت‌طلبانهٔ معاصر در میان ایرانیان و نیز مخالفت‌های اسلام‌هراسانه با جمهوری اسلامی نهفته است. فرایند پیچیده، غنی و چندسده‌ای که طی آن جوامع ایران‌فرهنگ اسلام را پذیرفتند و دگرگون کردند، به‌طرزی خشن به یک رخدادِ یک‌شبه فروکاسته می‌شود: «تهاجم عرب»، که به‌عنوان تجسمی از خصومتِ به‌اصطلاح نژادیِ اعراب نسبت به ایرانیان و زبان فارسی تصویر می‌شود.

این روایت از نظر تاریخی نادرست است. همان‌گونه که مورخان نشان داده‌اند، نخبگان فارسی‌زبان نقش مهمی در گسترش اسلام به شرق ایفا کردند و زبان فارسی به یکی از زبان‌های مهم جهان اسلام تبدیل شد—در این مسیر حتی برخی زبان‌های ایرانی دیگر مانند سغدی و باختری به حاشیه راینده شدند یا از میدان رفتند. بااین‌حال، در نظام‌های اعتقادیِ ملی‌گرایانه، دقت تاریخی اهمیت کمتری از کارکرد ایدئولوژیک دارد. کارکرد اسطورهٔ «تهاجم عرب» آن است که برای هر ناکامیِ ایران—از شکست‌های نظامیِ قرن نوزدهم تا انقلاب ۱۳۵۷—یک مقصرِ نژادی فراهم کند. هر فاجعه به‌عنوان نشانه‌ای از «آلودگی سامی» بازخوانی می‌شود—نوعی آمیختگی نژادی‌ای که در منطق هر نظریه‌پرداز نژادگر یک کابوس است.

بر اساس منطقِ ناسیونالیسمِ بی‌جاساز، راه‌حل نیز به‌شکلی خطرناک صورت‌بندی می‌شود که عبارت است از «پاکسازی نژادی». یعنی، ریشه‌کن کردن مناسک اسلامی و حتی واژگان عربی، همچون جراحیِ بافت‌های بیگانه از یک کالبد. قرار است این مُثله‌سازی فرهنگی، شکوه پیشااسلامی ایران را بازگرداند. همان‌گونه که علی‌اکبر سیاسی، ایدئولوگ دههٔ ۱۹۳۰، گفته بود: ایرانیان باید «روان ایرانی را از این آلایش [اسلام] پاک کنند تا از آن تابشی که ویژهٔ نبوغ آریایی است، درخشش یابد.»

از دولت پهلوی تا دیاسپورا
تاریخ، طنزی تلخ در دل خود دارد. آنچه در آغاز به‌عنوان ایدئولوژی‌ای حاشیه‌ای در میان برخی روشنفکران ایرانیِ قرن نوزدهم شکل گرفت، در اثر تصادفاتِ سیاست و قدرت، به‌تدریج به عقیدهٔ رسمیِ دولت پهلوی (۱۹۲۵–۱۹۷۹) بدل شد. این دگرگونی سریع و فراگیر بود. در دههٔ ۱۹۳۰، تهران با ساختمان‌های نئوکلاسیکِ آمیخته با عناصر هخامنشی سر برآورد—گویی بناهایی بتنی برای تجسمِ خیالِ باستانی. خوانشِ تاریخ بر پایهٔ ناسیونالیسمِ بی‌جاساز—که شکوه ایران را در گذشتهٔ پیشااسلامی آن جست‌وجو می‌کرد و ورود اسلام را به‌مثابه «تهاجم عربی» آخرالزمانی تصویر می‌نمود—از طریق آموزش همگانی در ذهن نسل‌های جوان کوبیده شد. نسل‌های کامل آموختند که فرهنگ خود را آلوده به اسلام و اعراب ببینند.

در جست‌وجوی سفیدی: چرا سلطنت‌طلبان ایرانی برای نسل‌کشی اسرائیل هورا می‌کشند؟

منحط‌ترین وجه این پروژه، ادعای «اصالت» آن بود. کارزار بی‌رحمانهٔ رضاشاه برای غربی‌سازی ایران—از ممنوعیت شعائر اسلامی تا تحمیل پوشش غربی و کشف حجاب اجباری—به‌عنوان بازگشت به «ایرانی‌گری واقعی» عرضه شد. نابودی حیات فرهنگی و مذهبی ایران در جامهٔ «احیا» ارائه گردید. پسرش، محمدرضا، لقبِ از نظر تاریخی بی‌معنای «آریامهر» (نور آریاییان) را برگزید، در حالی که آیین‌ها و تشریفات سلطنتی بریتانیا را تا جزئی‌ترین سطوح—از مراسم تاج‌گذاری و لباس‌های درباری گرفته تا حتی کالسکهٔ سلطنتی—تقلید می‌کرد. این تقلیدِ تمام‌عیار از اروپاییان، هنوز هم به‌عنوان دستاوردی میهن‌پرستانه ستایش می‌شود—نمونه‌ای شگفت‌انگیز از اینکه چگونه ناسیونالیسمِ بی‌جاساز، خودویرانگریِ فرهنگی را به غرور ملی بدل می‌کند.

بااین‌حال، روشن‌ترین شاهدِ تعهد ایدئولوژیک شاه در سیاست خارجی او نمایان بود؛ سیاستی که بر ائتلافی نزدیک با قدرت‌های هژمونیک، به‌ویژه ایالات متحده، بنا شده بود. ضداستعمارگرایی اساساً در «دی‌ان‌ای» ناسیونالیسمِ بی‌جاساز جایی ندارد. هنگامی که قدرت‌های غربی «خویشاوندان نژادی» شما تلقی شوند، به‌طور پیشینی به متحد بدل می‌شوند؛ و تنها «دیگریِ نژادی»—مسلمانِ عرب—می‌تواند دشمن باشد. در چنین چارچوبی، همکاری با استعمار امری اجتناب‌ناپذیر می‌شود.

اکنون به دیاسپورای امروز بازگردیم، جایی که ناسیونالیسم بی‌جاساز در میان مخالفان جمهوری اسلامی—به‌ویژه نوستالژیک‌های پهلوی—دوباره شکوفا شده است. این ایدئولوژی فراتر از فراهم کردن زبانی برای مقاومت در برابر رژیم فعلی، چیزی فریبنده‌تر عرضه می‌کند: نوعی «تحرک اجتماعیِ» ظاهری در جوامع غربی از طریق نزدیکی به «سفیدی». هرچند ادعای آریایی‌بودن یا آریایی گرایی امروز برای بسیاری از غربی‌ها یادآور نازیسم است و نتیجهٔ معکوس می‌دهد، اما اسلام‌هراسی همچنان گویا درها را برای خویشاوندی می‌گشاید. ناسیونالیست‌های بی‌جاساز ایرانی مشتاقانه کلیشه‌های ضد مسلمانان—مانند افراط‌گرایی، زن‌ستیزی و انحراف جنسی—را می‌پذیرند و برای خود مخاطبان غربی پیدا می‌کنند. این «نگاه از درون» نیز به‌نوبهٔ خود به اسلام‌هراسی غربی مشروعیت می‌بخشد. آن‌ها با ساخت مسجد مخالفت می‌کنند، به نظریه‌های توطئه درباره «جهاد پنهان» و «جایگزینی بزرگ» دامن می‌زنند و هر جا لازم باشد، از زبان به‌ظاهر مترقیِ «فمو-ناسیونالیسم» و «صورتی‌شویی» (استفاده ابزاری از حقوق دگرباشان) برای حمله به اسلام استفاده می‌کنند. این اسلام‌هراسی چندمنظوره، به مثابه «درخواست پاسپورت» برای ورود به جهان سفیدی (سفید پوست بودن) تبدیل می‌شود.

در تاریخ برتری‌پنداری سفیدپوستان، سنتی طولانی از جذب و همسو کردن افراد از گروه‌های نژادینه‌شده وجود دارد (نژادینه‌شدن به فرایندی اطلاق می‌شود که طی آن یک گروه انسانی به‌عنوان دارای هویت نژادیِ خاص تعریف و برچسب‌گذاری می‌شود تا به‌مثابه «دیگری» تثبیت وبه حاشیه ‌رانده شود—توضیح مترجم). آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار اصطلاحاتی نژادینه شده ای مانند «سیاهانِ خانگی» و «عمو تام» را در میان خود می‌شناسند. در مورد فلسطین نیز از «عادی‌سازان» و «همکاران» یاد می‌شود که به سرکوبگران اسرائیلی نزدیک می‌شوند. با این حال، آنچه ناسیونالیست‌های بی‌جاساز ایرانی را متمایز می‌کند این است که آن‌ها صرفاً همکار نیستند؛ بلکه خودِ ایدهٔ برتری‌پنداری سفیدپوستان را می‌پذیرند. آن‌ها به‌جای به چالش کشیدن نظام نابرابر نژادی، آن را تأیید می‌کنند و می‌کوشند در آن جای بگیرند—و در این مسیر، قربانیان خشونت نژادی، از جمله خود ایرانیان را، قربانی می‌کنند.

محدودیت‌های این راهبرد نیز با وضوحی بی‌رحمانه آشکار می‌شود. با وجود حمایت برخی ایرانیانِ ساکن آمریکا از ترامپ، سیاست «ممنوعیت ورود مسلمانان» او شامل همهٔ ایرانیان شد، بدون توجه به مواضع سیاسی‌شان. در سال‌های اخیر نیز ایرانیانِ دارای تابعیت آمریکا—حتی مخالفان سرسخت جمهوری اسلامی—به صورت روزمره هدف اقدامات نهادهایی مانند اداره مهاجرت و گمرک امریکا (ICE) قرار گرفته‌اند که در فضای سیاسیِ متأثر از ترامپیسم تقویت شده‌اند. همان‌گونه که ندا مقبول به‌خوبی نشان می‌دهد، ایرانیان در آمریکا با «محدودیت‌های سفیدی» روبه‌رو هستند—نوعی سقف شیشه‌ای که همواره بالای سرشان قرار دارد. این همان مشکلی است که هیچ میزان از ژست‌های آریایی یا نمایش‌های اسلام‌هراسانه قادر به شکستن آن نیست.

صهیونیسم به مثابه نردبانی به سوی «سفیدی»
ناسیونالیسم بی‌جاساز ایرانی و صهیونیسم هر دو از دل مؤلفه‌های اصلی مدرنیتهٔ غربی برآمده‌اند: ناسیونالیسم قومی، سلسله‌مراتب نژادی و سرمایه‌داری. افزون بر این، صهیونیسم حامل این فرضِ استعماریِ غربی است که مردمان غیرسفید می‌توانند به‌عنوان «راه‌حل» مسائل سفیدپوستان به کار گرفته شوند. در این چارچوب، «مسئله» تاریخ خاص یهودی‌ستیزی در اروپا و اوج تراژیک آن—هولوکاست—است، و «راه‌حل» در قالب ایجاد یک دولت یهودی در فلسطین صورت‌بندی شد؛ راه‌حلی که مستلزم سلب مالکیت از فلسطینیان و نابودی جامعهٔ بومی آنان بود. این همان معادلهٔ کلاسیک استعمار است: بومیانِ غیرسفید باید بهای وجودی خطاهای اروپا را بپردازند.

برای ناسیونالیست‌های بی‌جاساز، این آرایش جذابیتی مضاعف دارد. نابودی جمعیتی که عمدتاً عرب و مسلمان‌اند، دو هدف را هم‌زمان پیش می‌برد: از یک سو، پروژهٔ استعماری غربی را که آنان مشتاق پیوستن به آن هستند تقویت می‌کند؛ و از سوی دیگر، چیزی را محقق می‌سازد که آنان به‌عنوان «انتقام تاریخی ایران»—هم برای روایت «حملهٔ اعراب» و هم برای انقلاب ۱۹۷۹—تصور می‌کنند. در یکی از حملات اسرائیل به غزه، به دوستی ایتالیایی که در تهران بود گفته شده بود که رنج غزه، هرچند تأسف‌بار، نتیجهٔ «کارمای» اسلام و انقلاب ۱۹۷۹ است. در این منطق، فلسطینی‌ها به‌عنوان «عرب»، ذاتاً و به‌طور جمعی مسئول مشکلات ما قلمداد می‌شوند؛ و رنج آنان به پیروزی‌ای نیابتی علیه یک «دشمن» نژادینه‌شده تبدیل می‌شود. زیربنای ایدئولوژیک هم‌پوشانی ناسیونالیسم بی‌جاساز و صهیونیسم در همین‌جاست: هر دو، برای رسیدن به چشم‌اندازِ رستگاری نژادی خود، حذفِ عرب-مسلمان را مفروض می‌گیرند.

خصومت کنونی اسرائیل با جمهوری اسلامی نیز فرصتی راهبردی برای تبلیغات اسرائیلی فراهم کرده است تا خود را متحد مردم ایران در برابر رژیم سرکوبگر معرفی کند. تحریک حساسیت‌های ناسیونالیسم بی‌جاساز ایرانی کار دشواری نیست: ستایش میراث پیش از اسلام و قهرمان‌سازی از کوروش کافی است. مقامات اسرائیلی این کار را به‌خوبی انجام داده‌اند، حتی در زمانی که در حال بمباران شهرهای ایران بوده‌اند؛ و این روش کارگر افتاده است. حتی رضا پهلوی، مدعی سلطنت، نیز جذب این کارزار تبلیغاتی شده که توسط گیلا گاملیل، وزیر پیشین اطلاعات اسرائیل، سامان‌دهی شده بود. او و همسرش در سال ۲۰۲۳ به اسرائیل سفر کردند و «ارزش‌هایی» را که ظاهراً با اسرائیلی‌ها «مشترک» است ستودند.

این راهبرد با موفقیت چشمگیری پیش رفته و اکنون از طریق نفوذ اسرائیل در برخی رسانه‌های اپوزیسیون دیاسپورا نهادینه شده است—به‌ویژه شبکهٔ ایران اینترنشنال در لندن، که به‌گفتهٔ منتقدان، در برخی موارد مواضعی حتی پررنگ‌تر از رسانه‌های اسرائیلی اتخاذ می‌کند. برای فهم این‌که چرا برخی ایرانیان می‌توانند حملات نظامی علیه کشور خود را ستایش کنند، باید به این نکته توجه کرد که در منطق ناسیونالیسم بی‌جاساز، جمهوری اسلامی اساساً «ایرانی» تلقی نمی‌شود، بلکه تجسمی از یک خصومت تاریخیِ عربی-اسلامی دانسته می‌شود. رهبران رژیم گاه با عنوان «تازی‌زاده» خطاب می‌شوند و رضا پهلوی نیز از تعبیر «اشغالگر» برای تأکید بر بیگانگی آن‌ها استفاده کرده است. اسرائیلی‌ها نیز این گفتمان را به‌کار گرفته‌اند—از جمله در تبلیغات نظامی خود، که رژیم را به «ضحاک» تشبیه می‌کردند. در این چارچوب، هر حملهٔ اسرائیل می‌تواند به‌عنوان «اقدامی رهایی‌بخش» علیه یک رژیمِ به‌زعم آنان غیرایرانی تعبیر شود. این همان اوج کارکرد «هاسبارا» است: تبدیل کردن قربانیان بالقوه به همراهان روایت نابودی خودشان.

با این حال، صهیونیسم در این میان کارکردی عمیق‌تر نیز دارد: به نردبانی برای نزدیک شدن به «سفیدی» بدل می‌شود. در ذهن ناسیونالیست‌های بی‌جاساز، هیچ موضعی به‌اندازهٔ حمایت پرشور از صهیونیسم—که یکی از مرکزی‌ترین ایدئولوژی‌های غربی است—اعتبار غربی ایجاد نمی‌کند. صهیونیسم که در اروپا زاده شد، با روش‌های استعماری پیش رفت و با حمایت قدرت‌های امپریالیستی استمرار یافت، به‌نوعی تبلور فشردهٔ همان نظم نژادی است که بر خاورمیانه اعمال شده است. برای ایرانیان دیاسپورا که در پی ورود به این جهان‌اند، حمایت از این پروژه به «آزمون نهایی وفاداری» تبدیل می‌شود؛ آزمونی که دو چیز را نشان می‌دهد: «گسست کامل از اسلام» و «قطع همبستگی با جنوب جهانی».

در چارچوب تخیل استعمارگرانهٔ غرب، تشویق نابودیِ جمعیتی با اکثریت عرب و مسلمان، به‌منزلهٔ عالی‌ترین مرتبهٔ «ترقی تمدنی» فهم می‌شود. از همین منظر است که شدت صهیونیسم در میان سلطنت‌طلبان ایرانی، در مواردی از بسیاری از حامیان غربی نیز پیشی می‌گیرد: آنان ناگزیرند تعهدی فراتر از طراحان، و شوری بیش از مجریان، در قبال نابودی فلسطینیان و رنج مسلمانان از خود نشان دهند. در این منطق، حمایت از نسل‌کشیِ در حال پخش زنده پیش چشمان مان، نه خیانت بلکه نوعی «قبولی» است—امتحان نهایی در «نصاب سفیدی». بااین‌حال، این‌که این آزمون از اساس نابرابر است، این‌که دسترسی به «سفیدی» همواره تعلیق می‌شود، و این‌که قربانیان امروز می‌توانند به‌سادگی جای خود را به اهداف فردا بدهند، برای کسانی که جهان را از دریچهٔ ملی‌گراییِ جابه‌جاکننده (بی‌جاساز) می‌بینند، همچنان نامرئی می‌ماند.

محدودیت‌های سیاست‌های تقابلی
این توضیح که صهیونیسم ایرانی صرفاً محصول «سیاست‌های تقابلی» است، در برابر بررسی دقیق تر قابل دفاع نیست. اگر نفرتِ سلطنت‌طلبان واقعاً از مخالفت با هر آن چیزی ناشی می‌شد که جمهوری اسلامی از آن حمایت می‌کند، باید شاهد خشم مشابهی نسبت به مهم‌ترین متحدان رژیم—یعنی روسیه و چین—می‌بودیم. این قدرت‌ها فقط پشتیبانی دیپلماتیک ارائه نمی‌دهند، بلکه به‌طور فعال سرکوب داخلی را ممکن می‌سازند. فناوری‌های روسی و چینی، ستون فقرات دستگاه نظارتی ایران‌اند: از سیستم‌های تشخیص چهره گرفته تا روش‌های کنترل جمعیت. وقتی معترضان با باتوم سرکوب می‌شوند یا روزنامه‌نگاران در زندان ناپدید می‌شوند، با ابزارها و روش‌هایی روبه‌رو هستند که در مسکو و پکن توسعه یافته و به کمال رسیده‌اند.

سلطنت‌طلبان، از جمله خود رضا پهلوی، از روسیه و چین به‌دلیل رابطه‌شان با تهران انتقاد می‌کنند و حتی ادعاهای پرطمطراقی را درباره «مستعمره شدن ایران توسط چین» مطرح می‌سازند. اما با وجود این انتقادها، شدت واکنش‌های احساسی به‌هیچ‌وجه قابل مقایسه نیست. هیچ سلطنت‌طلبی شعار «مرگ بر روسیه» را با همان شدتی که نفرین شان را متوجه فلسطین می‌کند، سر نمی‌دهد. هیچ‌کس پیشنهاد نمی‌کند از پرچم چین به‌عنوان کاغذ توالت استفاده شود، در حالی که با نمادهای فلسطینی چنین رفتارهای دیده می‌شود. وقتی پهپادهای اوکراینی روس‌ها را هدف قرار می‌دهند، فضای مجازی اپوزیسیون ایرانی مانند زمانی که کودکان فلسطینی کشته می‌شوند، از شادی منفجر نمی‌شود.

در جست‌وجوی سفیدی: چرا سلطنت‌طلبان ایرانی برای نسل‌کشی اسرائیل هورا می‌کشند؟

این عدم‌تقارن زمانی برجسته‌تر می‌شود که توجه کنیم فلسطینیان—برخلاف روسیه و چین—هیچ‌گونه تهدیدی را متوجه اپوزیسیون ایران نمی‌سازند. از منظر ساختاری، ملتی که خود تحت انقیاد بوده و هشتاد در معرض استعمار و نسل‌کشی قرار داشته است، اساساً قادر نیست به‌طور معنادار از رژیم ایران پشتیبانی کند. آن‌ها دریافت‌کنندگان منفعل هر کمکی هستند که بتوانند به دست آورند، در حالی که روسیه و چین قدرت‌های جهانی‌اند که ابزارهایشان مستقیماً به مخالفان ایرانی آسیب می‌زند. با این حال، ناسیونالیست‌های بی‌جاساز، آگاه از این تناقض، به‌طور ناامیدانه به نمونه‌هایی مانند حمایت یاسر عرفات از صدام در دههٔ ۱۹۸۰ متوسل می‌شوند تا نوعی دشمن تاریخی فلسطینی بسازند؛ یا بی‌پایه ادعا می‌کنند که رژیم از نیروهای فلسطینی برای سرکوب معترضان استفاده می‌کند.

مدرکِ قاطع را باید در واکنش آنان به خودِ رنج فلسطینیان جست‌وجو کرد. در حالی که کودکان غزه از گرسنگی رنج می‌برند، برخی حساب‌های کاربریِ ایرانی با هشتگ #بیااینوبخور («بیا اینو بخور/بمک»—طعنه‌ای جنسی و زننده) به جشن و تمسخر می‌پردازند و تصاویر غذاهای مجلل ایرانی را منتشر می‌کنند؛ گویی برای آزار و تحقیرِ فلسطینیانِ گرسنه. این رفتار یکی از تاریک‌ترین جلوه‌های اخلاقی در فضای معاصر ایران است. همچنین نشان می‌دهد که توضیحاتی مثل «سیاست‌های تقابلی» توضیحی گمراه‌کننده جعلی است که بالا بدان اشاره شد. چنین قساوت غیرانسانی را نمی‌توان صرفاً به اختلاف سیاسی فروکاست؛ این واکنش از سمی ایدیولوژیک عمیق‌تر سرچشمه می‌گیرد—یعنی همان ناسیونالیسم بی‌جاساز.

تنها این چارچوب است که رفتار سلطنت‌طلبان را توضیح می‌دهد: ترکیبی از اسلام‌هراسیِ نژادینه‌شده و درونی، میلِ نومیدانه به نزدیکی با «سفیدی»، و گرایش غریزی به پذیرش هژمونی غرب. اگر ناسیونالیسمِ بی‌جاساز را از معادله حذف کنیم، این مواضع نامفهوم می‌شوند؛ اما با در نظر گرفتن آن، رفتارشان—هرچند نکوهیده—در چارچوبی قابل پیش‌بینی قرار می‌گیرد.

سرابِ اتحاد

یک استدلال عمل‌گرایانه نیز در دفاع از صهیونیسمِ سلطنت‌طلب مطرح می‌شود: توانمندی‌های نشان‌داده‌شدهٔ اسرائیل در داخل ایران. ترور دانشمندان هسته‌ای، فرماندهان سپاه و حملات ویرانگر ماه جون ۲۰۲۵، به‌عنوان نشانه‌ای از نفوذ عمیق اسرائیل در ساختار رژیم تعبیر می‌شود. برای سلطنت‌طلبان، اسرائیل در اینجا همچون یک «نیروی نجات‌دهنده از بیرون» ظاهر می‌شود—نیرویی که می‌تواند بدون هیچ هزینه‌ای برای آن‌ها، تغییر رژیم را از آسمان «تحویل» دهد. وقتی بمب‌های اسرائیلی بر خاک ایران فرود می‌آیند، این گروه‌ها آن را تشویق می‌کنند و هم‌زمان روایت «حملات دقیق و هدفمند» را تکرار می‌کنند؛ روایتی که ادعا می‌کند صرفاً اهداف حکومتی را هدف قرار داده است. در این میان، صدها تلفات غیرنظامی به‌راحتی از این تصویر حذف می‌شوند تا بی‌خطایی اسرائیل حفظ شود. در چنین بستری، رضا پهلوی—«ولیعهدِ» یک پادشاهیِ خیالیِ طرفدار غرب که تنها در ویدئوهای تولیدشده با هوش مصنوعی وجود دارد—مدت‌هاست با محافل و لابی‌های نزدیک به اسرائیل دلبری می‌کند، به این امید که آن‌ها قهرمانِ آرمان او شوند.

آنچه شرکای صهیونیست او هرگز به آن اشاره نمی‌کنند این است که این فرض—که «نفوذ یهودی» می‌تواند سیاست‌های ابرقدرت‌ها را به نفع شما هدایت کند—خود ریشه در یک منطق کلاسیکِ یهودی‌ستیزانه دارد. همین پیش‌فرض‌ها در شکل‌گیری بیانیهٔ بدنام بالفور در سال ۱۹۱۷ نیز نقش داشتند. در عین حال، مبلغان اسرائیلی با معرفی خود به‌عنوان «شرکای همبستگی» با اپوزیسیون ایران—به‌ویژه جنبش زنان—و با تکرار کلیشه‌های قدیمی پهلوی دربارهٔ دوستی ایران و یهود، فعالانه سرابِ یک اتحاد طبیعی علیه جمهوری اسلامی را پرورش می‌دهند. با این حال، این تصور که ایران و اسرائیل منافع مشترکی دارند، بر یک «توهم بنیادی» استوار است؛ توهمی که از منطق ناسیونالیسم بی‌جاساز تغذیه می‌کند—منطقی که اعراب را به‌عنوان دشمنی ابدی نژادینه‌سازی می‌کند و در نتیجه، سرکوبگرِ آن‌ها را «دوست طبیعی» ایران می‌بیند.

واقعیت به‌گونه‌ای آشکار متفاوت است. اسرائیل در خدمت منافع هیچ بازیگری جز پروژه خاص خود—یعنی نسل‌کشی فلسطینیان و تثبیت سلطه منطقه‌ای—عمل می‌کند. تفکر راهبردی اسرائیل، برخلاف هرگونه فرض درباره امکان مشارکت با ایران، با پدیده‌ای تعریف می‌شود که هگای رم آن را «ایران‌هراسی» می‌نامد. این جهان‌بینی، که بر بستر اسلام‌هراسی و ایدئولوژی‌های برتری‌طلبانه شکل گرفته، به‌دنبال تثبیت هژمونی مشترک آمریکا و اسرائیل بر کل منطقه خاورمیانه است. چنین هژمونی در مواردی مانند مصر، عربستان سعودی و امارات متحده عربی از مسیر ادغام در نظم سرمایه‌داری تحقق یافته است؛ اما در مورد جمهوری اسلامی ایران—و پیش‌تر سوریه تحت حاکمیت اسد—این هدف مستلزم اعمال و تحمیل زور بوده است.

در این چارچوب، اهداف اسرائیل در قبال ایران بسیار فراتر از تغییر رژیم یا خلع سلاح هسته‌ای است. سیاست‌گذاران اسرائیلی در پی ایرانی هستند که اساساً ناتوان از به چالش کشیدن این نظم باشد. هرچند یک ایرانِ یکپارچه ممکن است در ظاهر در خدمت این هدف قرار گیرد، اما راهبردپردازان اسرائیلی به‌خوبی می‌دانند که چنین سناریویی تضمین‌شده نیست. جامعهٔ پیچیده و متنوع ایران هیچ اطمینانی نمی‌دهد که ناسیونالیسم بی‌جاساز در نظم پس از جمهوری اسلامی دست بالا را پیدا کند. از همین رو، راه‌حل مطلوب—که از سوی برخی جریان‌های نئومحافظه‌کار در آمریکا نیز حمایت شده—به الگویی آشنا نزدیک می‌شود: چندپاره‌سازی ایران. یعنی تبدیل ایران به دولتی ناکام، تکه‌تکه‌شده میان نیروهای قومی و جناح‌های سیاسی رقیب، به‌گونه‌ای که دیگر تهدیدی برای اسرائیل ایجاد نکند.

چنان‌که اسکندر صادقی بروجردی تحلیل کرده است، «اوج منطقی یک اجماع چند دهه‌ای در واشینگتن و تل‌آویو» این است که «هیچ قدرت مستقلی در خاورمیانه نباید بتواند از معماریکه برای تبعیت طرح شده است فرار کند». در چنین چارچوبی، آنچه به‌عنوان «اتحاد» تصویر می‌شود، در واقع می‌تواند به مسیری منتهی شود که نتیجهٔ آن تضعیف و ازهم‌گسیختگی بیشتر است—مسیر خطرناکی که بخشی از سلطنت‌طلبان، بی‌آن‌که به پیامدهایش بیندیشند، به سوی آن گام برمی‌دارند.

چرا آزادی فلسطین، آزادی ایران است؟
نسل‌کشی فلسطینیان توسط اسرائیل، یکی از بزرگ‌ترین جنایت‌های زمانهٔ ماست. اما برای ما ایرانیان، این فقط «فاجعهٔ آن‌ها» نیست—به نوعی «فاجعهٔ خود ما» نیز هست. آن سلطنت‌طلبانی که برای حملات اسرائیل هورا می‌کشند، درک نمی‌کنند که در تخیل نژادیِ مسلط در غرب، ارزش جان فلسطینی و ایرانی تفاوتی ندارد: هر دو بی‌ارزش تلقی می‌شوند.

اجازه دهید روشن‌تر بگویم چرا سرنوشت ما به هم گره خورده است. نابودی فلسطینیان فقط با نیروی نظامی اسرائیل پیش نمی‌رود؛ بلکه با حمایت بی‌قیدوشرط دولت‌ها، شرکت‌ها و رسانه‌های غربی نیز همراه است. این حمایت ریشه در اسلام‌هراسی دارد—نوعی نژادپرستی که مردمان خاورمیانه را انسان‌زدایی می‌کند. همین نگاه است که باعث می‌شود بخش‌هایی از افکار عمومی در اروپا و آمریکا نسبت به رنج اسرائیلی‌ها بسیار حساس، اما نسبت به رنج فلسطینی‌ها بی‌تفاوت باشند. سوءتفاهم نشود؛ بسیاری از شهروندان غربی با این نسل‌کشی مخالف‌اند و برخی نیز با به‌خطر انداختن خود و مواجهه با خشونت پلیس و تخریب رسانه‌ای، هزینه‌های سنگینی را متحمل می‌شوند. بااین‌حال، این میزان از مخالفت برای توقف یا حتی کاهش سرعت این روند کفایت نمی‌کند. در عمل، ورای اعتراضات خیابانی، بخش‌های قابل توجهی از جامعهٔ غربی—خصوصاً نخبگان—با نوعی بی‌تفاوتی عمیق، و گاه حتی با حمایت صریح، شاهد سوختن کودکان فلسطینی‌اند.

نکتهٔ اصلی اینجاست: این بی‌اعتناییِ آغشته به اسلام‌هراسی، میان مردمان خاورمیانه تمایزی قائل نمی‌شود. همین منطق بود که همدستی غرب در جنگ ایران و عراق را ممکن کرد؛ جنگی که در آن حدود یک میلیون غیرنظامی کشته شدند، در حالی که قدرت‌های غربی صدام حسین را مسلح می‌کردند. وقتی او از سلاح شیمیایی علیه سربازان و غیرنظامیان ایرانی و عراقی استفاده کرد، همان قدرت‌هایی که بعدها او را به‌خاطر داشتن سلاح‌های کشتار جمعی سرنگون کردند، چشم خود را بستند. تا زمانی که این سلاح‌ها علیه «ما» به کار می‌رفت، مسئله‌ای نبود. همین ذهنیت اسلام هراسانه است که بی‌تفاوتی نسبت به سرنگونی پرواز ۶۵۵ ایران‌ایر توسط ناو وینسنس را نیز توضیح می‌دهد—حادثه‌ای که در سال ۱۹۸۸ به کشته شدن بی دلیل ۲۹۰ غیرنظامی ایرانی انجامید. در این منطق، خون ایرانی همان‌قدر بی‌ارزش است که خون فلسطینی.

در جست‌وجوی سفیدی: چرا سلطنت‌طلبان ایرانی برای نسل‌کشی اسرائیل هورا می‌کشند؟

این یک سیستم است، نه یک تصادف. اسلام‌هراسی، همهٔ مردمان خاورمیانه را به‌طور کلی خشونت‌طلب و «قابل‌حذف» تصویر می‌کند. فرقی نمی‌کند عرب باشید یا ایرانی، مذهبی باشید یا سکولار، حامی حکومت باشید یا مخالف آن—وقتی منافع قدرت‌های بزرگ اقتضا کند، این تفاوت‌ها بی‌اهمیت می‌شود. تحریم‌هایی که معیشت خانواده‌های ایرانی را هدف قرار داده‌اند—با وجود تفاوت‌های جدی در مقیاس و شدت نسبت به فاجعهٔ انسانی در غزه—بر همان منطق استوارند: پذیرش رنج خاورمیانه‌ای‌ها به‌عنوان «هزینه جانبی» برای حفظ هژمونی غرب. در همین راستا، چارچوب‌های گفتمانی‌ای که سلطه بر فلسطینیان را توجیه می‌کنند، برای توجیه بمباران شهرهای ایران نیز به‌کار گرفته شده‌اند. واژگان تکرارشونده‌اند: «سپر انسانی»، «خسارت جانبی»، و «حق دفاع از خود». در این میان، حتی فریدریش مرتس صدر اعظم آلمان نیز از اسرائیل به‌خاطر انجام «کار کثیف» برای اروپا قدردانی کرده است.

ناسیونالیسم بی‌جاساز ایرانی برای مدت‌ها این تصور را القا کرده که می‌توان با نزدیک شدن به «سفیدی» از وضعیت خاورمیانه‌ایِ خود گریخت. بر همین اساس، برخی سلطنت‌طلبان می‌پندارند که اسلام‌هراسی و صهیونیسمِ پرشور آنان می‌تواند پذیرش سفیدی غربی را برایشان به ارمغان آورد؛ حال آن‌که این تصور، توهمی خودخنثی‌کننده است. رویدادهای اخیر—از جمله نسل‌کشی فلسطینیان و حملات علیه ایران—ناتوانی این راهبرد را عیان ساخته‌اند. هیچ میزان از همسویی گفتمانی با اسلام‌هراسی یا اشتیاق به صهیونیسم، راهی به نظمی نمی‌گشاید که در آن، همان قدرت‌ها به بمباران شهرها و اعمال تحریم علیه خانواده‌های ما مبادرت می‌ورزند.

مبارزات در سراسر منطقهٔ ما به هم پیوسته‌اند. آزادی فلسطینیان از نسل‌کشی، به رهایی ایران از تحریم و حملات نظامی، و به آزادی سوریه، یمن و سودان از جنگ‌های استعماری، بمباران‌های هوایی و منازعات نیابتی گره خورده است. همهٔ این‌ها از یک منطق واحد سرچشمه می‌گیرند: منطقی که جان ما را بی‌ارزش می‌بیند. وقتی در کنار مقاومت فلسطین می‌ایستیم، این نظم مسلط را به چالش می‌کشیم. اما وقتی برای نابودی آن‌ها هورا می‌کشیم، همان نیروهایی را تقویت می‌کنیم که سرنوشت همهٔ ما را شکل می‌دهند. پرچم فلسطین، نماد مبارزهٔ مشترک ما برای کرامت و حق حاکمیت است. ما به‌عنوان «یک مردم» هدف قرار می‌گیریم—و باید به‌عنوان «یک مردم» پاسخ دهیم.

به‌ندرت در تاریخ، شعاری توانسته است تجربه‌های محلی، منطقه‌ای و جهانیِ ستم را با چنین وضوحی به هم پیوند دهد. از سرزمین‌های بومی تا اقتصادهای تحریم‌شده، از دولت‌های نظارتی تا شهرهای بمباران‌شده—هرجا که قدرتمندان ضعیفان را درهم می‌شکنند، هرجا که منطق استعماری انسانیتِ مردمان را انکار می‌کند، و هرجا که مقاومت با نیرویی برتر مواجه می‌شود، یک شعار مبارزهٔ مشترک ما برای کرامت و حاکمیت را متحد می‌کند: فلسطینِ آزاد.

برای مطلب به زبان اصلی به لینک زیر مراجعه کنید:

www.jadaliyya.com/Details/46906

اولین دیدگاه را بنویسید

مطالب مشابه

نمایش همه