بریدجنرال (سرتیپ) خادم حسینخان چنگیزی از نسل نو نخستین هزارههای پاکستانی پس از تشکیل پاکستان بود که بهعنوان افسر در ارتش پاکستان پیوست. او مطالعات گسترده در زمینه تاریخ مغول و تاریخ قوم هزاره داشت. از او نقل است که گفته است «از زمان دانشجویی همیشه در پی کتابهایی در این دو زمینه بودم. کتابهای مربوط به تاریخ مغول پیدا میشد، اما یافتن کتاب درباره تاریخ هزاره بسیار دشوار بود. نخستین کتابی که در این زمینه یافتم، مختصرالمنقول نوشته محمد افضل ارزگانی (چاپ ۱۹۱۴ کویته) بود، همچنین برخی نوشتههای الیزابت بیکن نیز بهسختی به دست میآمد».
بر پایه برخی منابع، او و Air Marshal ایرمارشال شربت علی چنگیزی، تئوری مغول تباری هزارهها را پذیرفته بودند و هر دو با لقب «چنگیزی» وارد ارتش پاکستان شدند؛ لقبی که تا امروز باقی مانده و هر افسر هزاره در ارتش پاکستان «چنگیزی» خوانده میشود. آن دو با کوشش و تواناییهای فردی خود به مقامهای عالی در ارتش پاکستان رسیدند.
مرحوم جنرال چنگیزی در مسایل ژیوپولوتیک منطقه و پاکستان، و همچنین جمعیت و تبارشناسی پاکستان و افغانستان، احزاب و شخصیتها، تسلط بینظیری داشت۔ در اپریل ۱۹۷۸، پس از انقلاب ثور، هنگامی که جنرال ضیاء الحق تصمیم گرفت علیه انقلاب وارد میدان شود، دو مقر فرماندهی محلی را در پیشاور و کویته تاسیس کرد. جنرال چنگیزی فرمانده مقر کویته بود. اگرچه او با صداقت کامل و رویکرد حرفهیی، وظایفش را انجام داد، اما بدشانسی خودش یا قوم هزاره این بود که منطقه وسیع هزارهجات به او واگذار شد. مردم هزارہجات با بهرهگیری از موقعیت جغرافیایی، در زمستان ۱۹۷۹ علیه حکومت کابل شورش کرده و بر اکثر مناطق خود مسلط شدند. جنرال چنگیزی نیز از این موقعیت بهرهبرداری کرده و موفق شد تا شمال افغانستان نیز دسترسی یابد، که این برای منافع پاکستان دستاورد بزرگی بود. اما احزاب قوم حاکم افغانستان، اعم از اسلامی و قومی، با شیوه کار او شدیدا مخالفت داشتند، چون نمیخواستند ملت هزاره افغانستان مستقیم از پاکستان کمک دریافت کند، بلکه این کمکها باید از طریق آنها به دست هزارهها برسد تا همچنان تابع آنان بمانند. در این میان، گلبدین حکمتیار و حزب اسلامیاش پیشتاز بودند. بنا براین از همان ابتدا، صدای مخالفتها علیه مرحوم جنرال چنگیزی بلند شد۔

در فبروری ۱۹۷۹، انقلاب اسلامی در ایران پیروز شد. با اینکه مدتی زمان برد تا روحانیان انقلابی تازهکار کنترل کامل دولت را به دست بگیرند؛ ولی ملاهای پرشور هزاره تا میانه سال ۱۹۸۰ توانستند گروهی را به نام «جبهه آزادیبخش انقلاب اسلامی»، تشکیل دهند و از ایران اندکی کمک دریافت کنند. اما مشکل اصلی، رساندن این کمکها به هزارهجات بود. تنها دو مسیر وجود داشت: یکی از هرات که طولانی و خطرناک بود، و دیگری از طریق پاکستان یعنی تفتان تا بادینی/قمرالدین کاریز، که با تلاش زیاد توسط جنرال چنگیزی باز شده بود. این مسیر امکان رساندن بیوقفه کمکها را فراهم میکرد، مسیری که پیشتر کمتر هزارهای امکان عبور از آن را داشت.
ملاهای «جبهه آزادیبخش» با حمایت ایران به اسلامآباد مراجعه کردند و پس از چند نشست، توافق شد که کمکها به مقامات پاکستانی در تفتان تحویل داده شود و در بادینی دریافت گردد. اما پس از دریافت و توزیع کمکها، این ملاهای مورد حمایت ایران موجی از تبلیغات منفی علیه جنرال چنگیزی به راه انداختند. در صدر آنان، شیخ علی یاور افتخاری، بنیانگذار حزب «نهضت اسلامی» و مدیر وقت مدرسه امامیه کویته قرار داشت. او و سایر ملاهای حامی ایران میدانستند که توان رقابت با احزاب حامی پاکستان را ندارند، پس مسیر فتوای تکفیری را در پیش گرفتند. واقعیت آن است که در مقایسه با حجم قابل توجه سلاح و امکاناتی که از طریق پاکستان به «اتحادیه مجاهدین» داده شده بود آنان فقط دو صد قبضه تفنگ (M1) از ایران دریافت کرده بودند. (غرجستانی ص ۲۳۱)
شیخ افتخاری، به مدد رابطه خویشاوندی با آیت الله منتظری رابطه خوبی با دولت انقلابی ایران داشت. او با استفاده از نفوذ خود، از طریق مقامات بلندپایه ایرانی، علیه چنگیزی پیش جنرال ضیاءالحق توطیه کرد کرد. این در حالی بود که پیشتر نیز حکمتیار و احزاب متعصب پشتون از او شکایت کرده بودند. در نتیجه، چنگیزی از آن پست کلیدی کنار گذاشته و بهعنوان کمیشنر امور پناهندگان افغانی منصوب شد۔
فرمانده جدید آی اس آی بلافاصله کمک مستقیم به احزاب هزاره طرفدار پاکستان از جمله اتحادیه مجاهدین و شورای اتفاق را قطع کرد و آنان را به احزاب افغانستان مقیم پیشاور ارجاع داد. همچنین دسترسی گروههای طرفدار ایران از طریق پاکستان به افغانستان را ممنوع کرد، زیرا از نظر آنان کمک تسلیحاتی ایران، پوششی برای ارسال مواد تبلیغاتی بود، امری که حتی مردم هزاره و محققان خارجی نیز تأیید کردهاند. در این زمینه، آثار محقق فرانسوی «اولیور روا» بسیار قابلتوجه است۔
مدرسه امامیه در آن زمان به مقر حزب نهضت تبدیل شده بود و اعضای ارشد آن از ایران و افغانستان دایم رفتوآمد داشتند. پس از برکناری جنرال چنگیزی، آنها چنان به یکدیگر تبریک میگفتند که گویی بزرگترین مانعشان برداشته شده بود. اما در واقع، این برکناری سه زیان جبرانناپذیر برای ملت هزاره داشت
الف) کمکهای مستقیم پاکستان قطع شد، در نتیجه گروههای حامی ایران قدرتمند شدند، و ایران یکجانبه موفق شد از هزارهها به نفع خود استفاده کند.
ب) هزارههای افغانستان از تعامل با جامعه جهانی بازمانده و منزوی شد، امری که تا امروز ادامه دارد.
ج) یک افسر برجسته هزاره، از پیشرفت بازماند، که این نیز ضربهای سنگین برای جامعه هزاره پاکستان بود.
نقش ایران
آیتالله خمینی ابتدا شعار «نه شرقی، نه غربی» را سر داد و انقلابیان پرشور مرکزی با نام «مرکز نهضتهای اسلامی» تأسیس کردند تا نظام ولایت فقیه را صادر کنند. اما بهزودی با واقعیتهای زمینی روبرو شدند. اگرچه به ظاهر شعار «مرگ بر آمریکا و شوروی» سر میدادند، اما در باطن با شوروی معامله کردند. متأسفانه قوم هزاره افغانستان در این معامله، مهرهیی بیش نبود۔
چنانکه قبلاً اشاره شد، در زمستان ۱۹۷۹، مردم هزاره با تکیه بر توان خود، اکثر مناطق هزارهجات را از کنترل دولت کابل خارج کردند. بعداً با تلاش چنگیزی، مسیر امنی تا شمال افغانستان ایجاد شد. این موفقیت، تهدیدی جدی برای گروههای حامی ایران بود، چراکه ممکن بود کنترل اوضاع از دستشان خارج شود. آنها با سوءاستفاده از ذهنیت عمومی، ابتدا «اتحادیه مجاهدین» را بهعنوان «کمونیستهای طرفدار چین» و سپس تا پاییز ۱۹۸۴، «شورای اتفاق» را بهعنوان «طرفداران آمریکا» متهم کرده و شکست دادند (داکتر ابراهیمی ص۷ ).
بعد از آن دیگر دلیلی برای درگیری نبود، اما باز هم به جنگ داخلی ادامه دادند. طبق تحقیق زندهیاد محمد عیسی غرجستانی، دستکم ۲۳ هزار نفر ازملت هزاره کشته شدند و میلیونها نفر آواره شدند (غرجستانی ص ۲۲۹). مهمترین پرسش این است: اگر این گروهها از روی ناآگاهی این اشتباهات را مرتکب شدند، چرا ایران آنها را متوقف نکرد؟ چون کاملاً به کمکهای ایران وابسته بودند و بدون آن، چند ماه هم دوام نمیآوردند. بااینحال، ایران نه تنها کمکها را قطع نکرد، بلکه کارخانه تولید حزب ایجاد کرد. قرار برآورد استاد بصیر دولتآبادی شمار احزاب طرفدار ایران به بیش از ۶۰ میرسید (بصیر دولت آبادی صفحہ آخر) در حالیکه در خود ایران فقط یک حزب سیاسی (جمهوری اسلامی) اجازه فعالیت داشت که آنهم بعدها تعطیل شد.
چرا ایران در یک منطقهای بسیار عقبمانده مثل هزارهجات با سواد پایین، ۶۰ گروه مسلح تشکیل داد؟ پاسخ روشن است: برای منافع خود و با معامله با روسیه. آنها با سوءاستفاده از احساسات مذهبی ملت هزاره، آنها را به آتش جنگ داخلی انداختند، تا بار دولت کمونیستی کابل و روسیه را سبکتر کنند. مشابه همین معامله با احمدشاه مسعود هم صورت گرفت. تنها تفاوت آن بود که در آن معامله، هر دو طرف سود بردند، اما در معامله ایران و روس، این قوم هزاره بود که قربانی شد.
این حقیقت زمانی روشنتر میشود که بدانیم این دهها گروه اسلامی جهادی طرفدار ایران، کمتر علیه روسها جنگیدند؛ اکثراً به جان یکدیگر افتادند. هیچ یک از علما و حتی شخص خمینی نیز واکنشی نشان ندادند. در حالیکه در آغاز (به اصطلاح) جھاد، هزارهجات در آستانه تبدیلشدن به قدرت بزرگی بود که نمیشد نادیدهاش گرفت، و میتوانست مستقیماً با روسیه و کابل وارد معامله شود. برای نمونه، تا پایان ۱۹۸۲، تنها اتحادیه مجاهدین بیش از 30 هزار قبضہ سلاح به هزارهجات وارد کرده بود (غرجستانی، ص ۲۱۵)، کمک به شورای اتفاق جدا است۔ این کمک بزرگ بدون ھمکاری جنرال چنگیزی غیر ممکن بود۔ در این بارہ شادروان غرجستانی مینویسد که بدون قدرت نفوذ و تلاش جنرال خادم حسین امکان بازکردن مسیر انتقال اسلحه به هزارهجات ممکن نبود؛ از همین رو او تمام هزارهها مدیون او هستند (غرجستانی، ص ۲۱۵).
پانوشت: برای معلومات بیشتر در مورد خدمات جنرال خادم حسین چنگیزی کتاب شادروان غرجستانی را از صفحه ۲۱۳ تا صفحه ۲۲۲ بخوانید.
منابع:
1- تاریخ ھزارہ و ھزارستان، محمد عیسی غرجستانی، کویته پاکستان 1989 میلادی
2- جنگ ھای داخلی، داکتر نعمت اللہ ابراهیمی مقاله شمارہ 41، جنوری 2009 میلادی
3- شناس نامه احزاب و جریانات سیاسی افغانستان، بصیر دولت آبادی، قم ایران 1371




