در دهم نوامبر ۲۰۲۳، یک ماه پس از آغاز حمله زمینی اسرائیل به غزه و به دنبال حمله غافلگیرانه حماس در هفتم اکتبر، نیویورک تایمز مقالهای از اومر بارتوف، مورخ برجسته هولوکاست، منتشر کرد که سوال مهمی را مطرح میکرد: آیا اقدامات نظامی اسراییل در غزه نسلکشی محسوب میشود؟ بارتوف در آن زمان استدلال میکرد که «در حال حاضر مدرکی دال بر وقوع نسلکشی در غزه وجود ندارد، اگرچه بسیار محتمل است که جنایات جنگی و حتی جنایت علیه بشریت در حال رخ دادن باشند.» او تأکید کرد که «دو چیز مهم وجود دارد: اول، ما باید آنچه را که میبینیم تعریف کنیم، و دوم، ما فرصت داریم که قبل از بدتر شدن اوضاع، آن را متوقف کنیم».
این موضع اولیه بارتوف در زمانی مطرح شد که بر اساس گزارش وزارت بهداشت غزه، بیش از یازده هزار فلسطینی کشته شده بودند. اما در پانزدهم جولای ۲۰۲۵، نزدیک به دو سال بعد و در حالی که شمار تلفات به شصت هزار نفر رسیده است، نیویورک تایمز مقاله دیگری از بارتوف منتشر کرد که در آن او استدلال میکند اسرائیل در غزه و علیه فلسطینیان مرتکب نسلکشی شده است.
بارتوف، که در اسرائیل متولد شده و در حال حاضر در دانشگاه براون در امریکا تدریس میکند، یکی از شناختهشدهترین پژوهشگران هولوکاست و سیاست آلمان در دوران رایش سوم است. او در کتابها و مقالات متعدد تلاش کرده توضیح دهد که چگونه ایدولوژی نازی در سراسر رژیم هیتلر و بهویژه در ارتش آن تجلی یافت. تجربه شخصی او به عنوان سربازی که در ارتش اسرائیل خدمت کرده و در جنگ ۱۹۷۳ شرکت داشته، به تحلیلهایش عمق بیشتری میبخشد. این نوشته گزارشی از مصاحبه بارتوف با مجله نیویورکر است که دو سال پیش، پس از نشر مقاله او در نیورکتایمز، انجام شده است. و به دلیل مشابهت کم و بیش آنچه در فلسطین با آنچه افغانستان اتفاق میافتد؛ البته با تفاوت در شدت و گستردگی جنایت، این گزارش میتواند مارا در فهم بهتر و دقیقتر نسل کشی و تمایز، مشابهت و اشتراکات آن با تصفیه قومی (Ethnic Cleansing) یاری رساند.
چارچوب حقوقی و تعریف نسلکشی
برای درک صحیح بحث پیرامون نسلکشی، ابتدا باید تمایزات واضح موجود در حقوق بینالملل را بررسی کرد. جنایات جنگی در سال ۱۹۴۹ در کنوانسیونهای ژنو و سایر پروتکلها تعریف شدند و نقض جدی قوانین و عرف جنگ و درگیریهای مسلحانه بینالمللی محسوب میشوند. این جنایات میتوانند علیه رزمندگان بیدفاع یا غیرنظامیان ارتکاب یابند و شامل استفاده از نیروی نامتناسب میشوند. به این معنا که در هر عملیات نظامی، میزان آسیب وارده به غیرنظامیان باید متناسب با اهداف نظامی باشد.
جنایات علیه بشریت، گرچه شامل قطعنامه مشخصی از سازمان ملل نیست، اما در اساسنامه رم تعریف شده است که اکنون مبنای محکمه جزایی بینالمللی است. این اساسنامه در مورد نابودی یا سایر انواع جنایات علیه جمعیت غیرنظامی صحبت میکند و لزوماً نیازی به وقوع در زمان جنگ ندارد، در حالی که جنایات جنگی آشکارا باید در زمینه جنگ رخ دهند.

نسلکشی کمی عجیب و متمایز است، زیرا کنوانسیون نسلکشی ۱۹۴۸ آن را به عنوان «قصد نابودی، به طور کامل یا جزئی، یک گروه ملی، قومی، نژادی یا مذهبی، به طور کلی» تعریف میکند. عبارت «به طور کلی» اهمیت ویژهای دارد زیرا نشان میدهد که نسلکشی واقعاً تلاش برای نابودی گروه است و نه افراد آن گروه. این نابودی میتواند با کشتن اعضای گروه انجام شود، اما همچنین میتواند از طریق روشهای دیگری مانند گرسنگی دادن، گرفتن فرزندان، یا هر اقدامی که باعث انقراض و قطع تداوم یک گروه هویتی شود و بدون کشتن مستقیم افراد آن، صورت گیرد.
مفهوم نابودی و ابعاد آن
واژه «نابودی» در تعریف نسلکشی لزوماً به معنای کشتن فیزیکی نیست. هنگامی که رافائل لمکین، حقوقدان یهودی لهستانی که در جنگ جهانی دوم و در زمان وقوع هولوکاست به ایالات متحده پناهنده شد، این اصطلاح را ابداع کرد، او به طور خاص از نسلکشی فرهنگی سخن میگفت. نسلکشی فرهنگی زمانی اتفاق میافتد که گروهی صرفاً به دلیل هویتش نابود میشود. ممکن است یهودیان زیادی در جهان باشند، اما دیگر نمیدانند که یهودی هستند، یا فرزندان آنها گرفته میشوند تا بقای آن گروه به عنوان یک گروه هویتی انسانی دیگر ادامه نیابد.
نمونههای تاریخی این رویکرد در استرالیا یا کانادا مشاهده میشود، جایی که کودکان از خانوادههای گروههای بومی جدا شدند و این اقدامات به عنوان نسلکشی تعریف شدهاند. مثال معاصر این موضوع آنچه بر سر جمعیت اویغور در چین آمد، تا جایی که اطلاع داریم هیچ کمپین کشتار جمعی وجود ندارد، اما این نمونه از نسل کشی فرهنگی است. در این موارد، فرهنگ و ویژگیهای هویتی و گذشته تاریخی آن گروه انسانی نابود میشود.
تمایز بین نسلکشی و پاکسازی قومی
تفاوت بین نسلکشی و پاکسازی قومی در این است که در پاکسازی قومی هدف اخراج مردم از قلمروی مشخص یا از خانه و زندگی آنهاست، البته آنها میتوانند به هر جایی که میخواهند بروند، البته اگر ممکن باشد. در مقابل، در نسلکشی، یک گروه هدف قرار میگیرد مهم نیست کجا باشند. پاکسازی قومی در واقع تعریف روشنی در حقوق بینالملل ندارد و معمولا زیر مجموعه دستههای مختلف دیگری از جنایات علیه بشریت قرار میگیرد.
نکته بسیار مهم این است که پاکسازی قومی معمولاً قبل از نسلکشی رخ داده است. این الگو در نسلکشی هرروها در نامیبیای امروزی که از سال ۱۹۰۴ شروع شد، و نسلکشی ارامنه که از سال ۱۹۱۵ آغاز شد، مشاهده میشود. هولوکاست احتمالاً به عنوان پاکسازی قومی آغاز شد، یعنی حذف یهودیان از سرزمینهای تحت کنترل آلمان، و سپس وقتی جایی برای انتقال آنها وجود نداشت، آلمانها تصمیم به کشتن آنها گرفتند.
در مورد هرروها، ارتش امپراطوری آلمان برای سرکوب شورش فرستاده شد و ژنرال آلمانی دستور نابودی صادر کرد که اولین دستور نابودی مدرن محسوب میشود. اما آنچه او اساساً به آنها گفت این بود که باید به صحرای کالاهاری بروند، و آشکارا احتمال مرگ آنها در آنجا بسیار زیاد بود، بهویژه به این دلیل که آلمانیها همزمان تمام چاههای آب را بسته بودند. این همان کاری بود که مقامات عثمانی در ابتدا با ارامنه انجام دادند، آنها را به صحرا، از طریق مناطق خشک در شرق ترکیه و شمال سوریه امروزی فرستادند، جایی که بسیاری بدون کشته شدن مستقیم میمردند.
نقش «نیت» در تشخیص نسلکشی
مهمترین عنصر در تعریف نسلکشی، قصد نابودی است. برای تشخیص اینکه آیا اقدامات نظامی در پاسخ به حمله تروریستی نسلکشی محسوب میشود، باید «نیت» را شناسایی کرد. اگر ارتشی برای بمباران منطقهای که تروریستها از آنجا آمدهاند برود و قصدش نابودی گروهی باشد که در یک عمل تروریستی حمله کرده است، و بگوید که این کل گروه باید محو شود زیرا همه آنها تروریست هستند، این نیتی است که میتواند به عنوان پیش زمینه اقدامات نظامی اضافه شود تا آنچه را که ممکن است نسلکشی باشد تولید کند.
در مقابل، اگر هدف بمباران آن سازمان تروریستی خاص باشد و در جریان آن ممکن است تعداد زیادی غیرنظامی نیز کشته شوند، اما هدف اصلی کشتن آن تروریستهای خاص باشد، این ممکن است به جنایات جنگی یا حتی جنایات علیه بشریت تبدیل شود، اما ممکن است نسلکشی نباشد. این تمایز در نیت و قصد، حیاتی است.
تحلیل زبان و ادبیات سیاسی
یکی از نگرانیهای اصلی بارتوف از مشاهده جنگ اسرائیل و حماس در غزه وجود نیت نسلکشی در اقدامات ارتش این کشور است که به راحتی میتواند به اقدام نسلکشی تبدیل شود. در هفتم اکتبر، نخستوزیر بنیامین نتانیاهو گفت که غزهایها برای اقدامات حماس «بهای سنگینی» خواهند پرداخت و نیروهای دفاعی اسرائیل بخشهایی از مراکز شهری پرجمعیت غزه را «به ویرانه تبدیل خواهند کرد». در بیست و هشتم اکتبر، او با استناد به سفر تثنیه در آخرین کتاب تورات اضافه کرد: «باید به یاد داشته باشید که عمالیق با شما چه کرد.» همانطور که بسیاری از اسرائیلیها میدانند، در انتقام از حمله عمالیق، کتاب مقدس میخواهد که «مردان و زنان، نوزادان و شیرخواران را یکسان بکشید».

نتانیاهو که معمولاً در صحبتهایش محتاط است، در این مدت حرفهای زیادی از این دست زده است. حتی رئیسجمهور اسرائیل نیز گفته که این فقط حماس نیست بلکه همه مردم غزه مسئول هستند. وزیر دفاع اسراییل یواو گالانت در مورد «انسانهای حیواننما» صحبت کرد، گرچه خیلی مشخص نبود که منظور او حماس بود یا تمام فلسطینیان غزه. این همان زبانی است که در چندین نسلکشی دیگر استفاده شده، جایی که پیوسته از یک گروه انسانیتزدایی میشود. هوتوها در مورد توتسیها، نازیها در مورد یهودیان از این شیوه استفاده میکردند.
آوی دیختر، وزیر زراعت و توسعه روستاها از حزب لیکود در کابینه اسرائیل، گفته: «ما اکنون در حال اجرای نکبت غزه هستیم.» این اشارهای به نکبت ۱۹۴۸ و اخراج فلسطینیان است که قصد واضح پاکسازی قومی را نشان میدهد.
تأثیر زبان و ادبیات سیاستمداران و رهبران بر رفتار و کردار سربازان و مردم
هنگامی که این شکل از گفتار و ریتوریک به طور پیوسته توسط افرادی در موضع قدرت بیان میشود، نگرانیهای جدی ایجاد میشود. این ادبیات به سرعت در میان سربازان نفوذ میکند و مردم را نیز به خشونت بیشتر و بدون پیامد تحریک میکند. جمعیتی را که با آن میجنگند انسانیتزدایی میکنند. انسانیت زدایی از گروه مقابل در ادبیات و گفتار سیاستمداران و سرایت آن به رسانهها و مردم، زمینه ساز عملی تصفیه قومی و نسلکشی است. انسانیت زدایی در زبان، ادبیات و رسانه، به تدریج موانع اخلاقی، قانونی و سیاسی در برابر نسلکشی را بر میدارد.
تمایز قصد در کشتار جمعی
تمایز مهمی بین انواع مختلف کشتار جمعی وجود دارد که بر اساس نیت و هدف تعریف میشود. مثلاً پس از جنگ جهانی دوم، دادگاه نورنبرگ تشکیل شد که در میان چیزهای دیگر، عدالت طرف پیروز بود. هیچ کس برای بمباران فرشگونه شهرهای آلمان و جاپان که در آن صدها هزار غیرنظامی کشته شدند، محاکمه نشد. استراتژی آمریکاییها و بریتانیاییها در بمباران شهرهای آلمان، یا آمریکا در بمباران آتشین و سپس بمباران هستهای شهرهای جاپان چه بود؟
هدف نابودی مردم آلمان به عنوان یک گروه، یا مردم ژاپن به عنوان یک گروه یا ملت نبود. هدف پیروزی در جنگ بود و این کار را با همه وسایل ممکن و بسیار بیرحمانه انجام میدادند. ممکن است کسی این اقدامات را متعاقباً جنایات جنگی بداند، اما هدف نسلکشی به این معنا نبود که آنها هیچ علاقهای به نابودی مردم و فرهنگ ژاپن یا آلمان نداشتند. بلافاصله پس از جنگ، آنها شروع به بازسازی آن کشورها کردند.
همین تمایز در مورد نیروهای شوروی که افراد زیادی را کشتند نیز صادق است. اگر آلمانیها جنگ را برده بودند، در واقع میلیونها نفر دیگر را به بردگی میکشیدند و میکشتند. پس از اینکه شورویها جنگ علیه آلمان را بردند، مرتکب کشتار و تجاوزهای بیشماری شدند و در آلمان شرقی دیکتاتوری برقرار کردند، اما پس از جنگ دیگر مردم را به صورت انبوه نمیکشتند، بنابراین رفتارها ممکن است جنایت جنگی و جنایت علیه بشریت تلقی شود، اما نسلکشی نیست.
منطقه خاکستری بین جنایات
حتی اگر قصد نابودی یک گروه انسانی نباشد، اما از نظر عملکردی این کاری است که انجام میشود و بسیاری از لفاظیها در مورد رفتار با آن افراد به عنوان انسانهای فرعی باشد، در منطقه خاکستری بین یک نسلکشی کاملاً برنامهریزی شده و چیزی که به تدریج به آن تبدیل میشود، قرار داریم. این تمایز ظریفی است و احتمالاً اکثر سیاستمداران و سیاست گذاران در اسرائیل واقعاً به نسلکشی فکر نمیکنند، اما از آن زبان و سیاستهایی استفاده میکنند که در نهایت به آن سمت پیش میرود و به آن ختم میشود.
بخشی از آنچه در عمل اتفاق میافتد این است که اگر تعداد زیادی از مردم را از خانههایشان آواره کنید، آنها را در قلمرو بسیار کوچک و کوچکتری فشرده کنید، خانههایی را که از آنجا آمدهاند نابود کنید، آنها زیرساخت حیاتی نداشته باشند، غذا، آب، مراقبتهای پزشکی کافی دریافت نکنند. نتیجه نهایی همان مردن کتلهیی است. هدف ممکن است پیروزی در یک عملیات نظامی و انجام آن به بیرحمانهترین و سریعترین شکل ممکن بوده باشد، اما نتیجه همان نسلکشی است.
اهمیت هشدار زودهنگام
دلیل اصلی تأکید بر تعاریف دقیق و تشخیص زودهنگام این است که وقتی نسلکشی را مطالعه میکنیم، همیشه به عقب نگاه میکنیم و میگوییم همه این نشانهها حاکی از آن بود که قرار است اتفاق بیفتد، و چرا هیچ کس کاری در مورد آن انجام نداد، یا حداقل هشدار نداد که جنایتی در شرف وقوع است. شاید در آلمان زمان هم افرادی بودند که هشدار میدادند، بنابراین بهتر است از قبل هشدار داد تا منتظر وقوع آن بود.
این اندازه از خشونت در مقیاسی بسیار متفاوت از هر چیزی است که قبلاً در غزه اتفاق افتاده. ذهنیت، خشم، و رویکرد در دولت و مردم اسرائیل متفاوت است. اما هنگامی که شروع به صحبت در مورد آن میکنید، ممکن است واقعاً تأثیری داشته باشد، هم بر کسانی که میتوانند آن را از بیرون متوقف کنند، بهویژه دولت آمریکا، و هم بر برخی افراد در داخل که میگویند ما داریم خودمان را وارد چیزی میکنیم که قصد انجام آن را نداشتیم.
تجربه شخصی و درسهای تاریخی
تجربه شخصی بارتوف به عنوان سربازی که در ارتش اسرائیل خدمت کرده، دیدگاه منحصر به فردی به تحلیلهایش میبخشد. او در ژانویه ۱۹۷۳ سرباز شد و در جنگ همان سال خدمت کرد. دو تجربه بر او تأثیر عمیق گذاشت: شروع جنگ ۱۹۷۳ و خدمت به عنوان سرباز اشغالگر.
در اوایل دهه هفتاد، در دبیرستانی پیشرو در تل آویو، او و همکلاسیهایش در حال اعتراض علیه اشغال بودند و میگفتند «اشغال ما را فاسد میکند.» در آن زمان تلاشهای صلحطلبانه توسط مصر و رئیسجمهور انور سادات مطرح میشد، اما موشه دایان، وزیر دفاع سابق، گفت: «شرم الشیخ بدون صلح بهتر از صلح بدون شرم الشیخ است»، به این معنی که بهتر است صحرای سینا را نگه داریم چون به اندازه کافی قوی هستیم.
سپس جنگ اتفاق افتاد. سه هزار سرباز اسرائیلی کشته شدند، ده هزار نفر زخمی شدند. اعضای نسل او تا به امروز آن نوعی از اختلال اضطراب پس از حادثه رنج میبرند. هفتم اکتبر این اختلال را در بسیاری از آنها بیدار کرد و آنها واقعاً دو باره تکان خوردند. آن جنگ به بارتوف آموخت که جنگهایی وجود دارد که میتوان از آنها اجتناب کرد. فکر میکنید میتوانید آنچه را از دیگران به زور گرفته اید، نگه دارید زیرا به اندازه کافی قوی هستید، اما ناگهان و در نهایت جلو چشم شما منفجر میشود.
تجربه دوم خدمت او به عنوان سرباز اشغالگر بود. او به عنوان فرمانده دسته، در خیابان با صفی از سربازان پشت سرش در آفتاب راه میرفت. فلسطینیها پشت پنجرههایشان پنهان شده بودند و به آنها نگاه میکردند و از آنها میترسیدند. سربازان هم کمی از آنها میترسیدند زیرا نمیدانستند آیا قرار است نارنجکی به سمت آنها پرتاب شود. احساس میکرد که کاری در آنجا ندارد و از خود میپرسید چرا آنجا است.
چندین نسل از جوانان اسرائیلی بیشتر خدمت نظامی را به عنوان پلیس در مناطق اشغالی گذراندهاند. در این وضعیت انسانیتزدایی متقابلی در حال انجام است که با وحشتهایی مانند آنچه دیده و میبینیم به پایان میرسد. این فرآیند آهسته و طولانی، اما همان فسادی است که روح و روان را فاسد میکند.




