خرد و نقد تاریخ: گزارشی از کتاب خرد و انقلاب مارکوزه و پرسشی از فلسفه ما

امان الله فصیحی
خرد و نقد تاریخ: گزارشی از کتاب خرد و انقلاب مارکوزه و پرسشی از فلسفه ما


پس از مدتی خانه نشینی اجباری به‌خاطر جنگ ایران و اسرائیل و ماه محرم وقتم را به مطالعه و تأمل بر آثار هربرت مارکوزه (۱۸۹۸-۱۹۷۹)، فیلسوف و جامعه‌شناس آلمانی-آمریکایی و از چهره‌های برجسته مکتب فرانکفورت، اختصاص دادم و در نتیجه، دریافتم را از یکی از مهم‌ترین کتاب‌های او، یعنی خرد و انقلاب، را به اشتراک می‌گذارم. مارکوزه در این کتاب به سراغ فلسفه پیچیده هگل می‌رود تا نشان دهد چگونه انتزاعی‌ترین اندیشه‌ها می‌توانند به ابزاری برای نقد ریشه‌ای واقعیت‌های اجتماعی تبدیل شوند. هدف از این گزارش، نه یک تحلیل سیاسی، بلکه شریک شدن در نتایج یک کار فکری در مورد رابطه میان فلسفه و بحران‌های یک جامعه است.
۱. رویارویی با یک واقعیت دروغین و زبان مُرده
مارکوزه توضیح می‌دهد که هگل در دورانی زندگی می‌کرد که سرزمینش، آلمان، وضعیتی از هم گسیخته و گرفتارِ سنت‌های خشک و بی‌روح داشت. امید به تغییر در میان مردم کم‌رنگ بود و بسیاری، وضعیت موجود را به‌عنوان سرنوشتی محتوم پذیرفته بودند.
نخستین و شاید مهم‌ترین ایده انقلابی هگل که در این کتاب برجسته می‌شود، این است: هر واقعیتی که وجود دارد، لزوماً یک واقعیت حقیقی نیست. هگل میان امر واقعی و امر حقیقی تمایز قائل می‌شود. از نظر او، معیار حقیقت و عقلانیت یک نظام اجتماعی یا سیاسی فقط همسویی با اصول بنیادین کرامت انسانی، آزادی و عدالت است. اگر یک نظم اجتماعی بر پایه بی‌عدالتی، تبعیض و سرکوب بنا شده باشد، هرچند که در ظاهر وجود دارد و قدرتمند است، اما در ماهیت خود یک واقعیت دروغین و غیرعقلانی است که مشروعیت ندارد.
اما چنین نظامی چگونه این واقعیت دروغین را حفظ می‌کند؟ فلسفه هگل به ما می‌آموزد که این کار از طریق سلطه بر زبان و تاریخ ممکن می‌شود. یک نظام غیرعقلانی، واژگانی چون عدالت، آزادی، ملت و قانون را از معنای جهانی و حقیقی‌شان تهی می‌کند و آن‌ها را با محتوایی محدود و ایدئولوژیک پر می‌کند. در چنین وضعیتی، زبان از ابزار ارتباط و بیان حقیقت، به ابزار کنترل و پنهان‌کاری بدل می‌شود. تاریخ بازنویسی می‌شود و روایت یک گروه خاص، به عنوان تنها روایت حقیقی به جامعه تحمیل می‌گردد. این اولین گام برای به چالش کشیدن چنین وضعیتی است: بازپس‌گیری زبان و افشای این دروغ نهادینه شده.
۲. خطر حاکمیت امر جزئی و پدیده بیگانگی
یکی از کلیدی‌ترین تحلیل‌های کتاب به مفهوم دولت در اندیشه هگل می‌پردازد. طبق این فلسفه، یک دولت واقعی باید نماینده امر کلی باشد، یعنی حافظ منافع و حقوق تمام شهروندان بدون استثنا. دولت حقیقی، تجسم روح جمعی و عقلانی یک ملت است.
مارکوزه با ظرافت نشان می‌دهد که بزرگترین خطر برای یک جامعه زمانی است که یک امر جزئی خود را به دروغ به جای امر کلی جا بزند و حاکم شود. این امر جزئی می‌تواند هر چیزی باشد: منافع یک قوم خاص، یک تفسیر خشک و انحصاری از مذهب، یا برتری دادن به یک جنسیت بر جنسیت دیگر.
وقتی چنین گروهی با منافع جزئی، قدرت را به دست می‌گیرد، نه تنها دیگران را سرکوب می‌کند، بلکه پدیده خطرناک‌تری به نام بیگانگی را رقم می‌زند. شهروندانی که از دایره قدرت بیرون مانده‌اند، به دولت نه به چشم نماینده خود، بلکه به مثابه یک نیروی بیگانه و متخاصم می‌نگرند. آن‌ها از قوانینی اطاعت می‌کنند که در وضع آن نقشی نداشته‌اند و به نظامی خدمت می‌کنند که هویت و کرامتشان را به رسمیت نمی‌شناسد. این بیگانگی، روح جمعی یک ملت را خفه می‌کند، اعتماد اجتماعی را از بین می‌برد و جامعه را به مجموعه‌ای از افراد جدا افتاده و بی‌تفاوت تبدیل می‌کند. چنین نظامی هرچقدر هم خود را دولت بنامد، در عمل چیزی جز ابزار سلطه یک گروه خاص و عامل اصلی از خودبیگانگی یک ملت نیست.
۳. سه نیروی دگرگون‌ساز و رهایی بخش
حال سوال این است که در برابر چنین واقعیتی چه می‌توان کرد؟ کتاب خرد و انقلاب سه ابزار مفهومی قدرتمند را از دل فلسفه هگل بیرون می‌کشد:
الف. خرد انتقادی: وظیفه خرد، پذیرش کورکورانه وضع موجود نیست. برعکس، وظیفه آن پرسشگری دائمی است. خرد همواره می‌پرسد: آیا این قانون عادلانه است؟ آیا این رفتار با کرامت انسانی سازگار است؟ آیا این نظم به نفع همگان است؟ صرفِ پرسیدن این سوال‌ها، خود یک عمل رهایی‌بخش است؛ زیرا سکوت را می‌شکند و مشروعیت دروغین نظام سلطه را به چالش می‌کشد.
ب. قدرت امر منفی: این شاید امیدبخش‌ترین پیام کتاب باشد. طبق روایت مارکوزه از هگل، وی معتقد بود هیچ وضعیت ایستا و سرکوبگری برای همیشه دوام نمی‌آورد. هر نظامی، تضادهای درونی خود را پرورش می‌دهد. به بیان ساده، سرکوب، بذر نابودی خود را در دلش می‌کارد. وقتی یک نظام، گروه بزرگی از جامعه (مثلاً بر اساس جنسیت، نژاد یا مذهب) را از حقوق اولیه‌شان محروم می‌کند، یک تضاد بزرگ و حل‌نشدنی در درون جامعه ایجاد می‌کند که مانند یک بیماری، کل سیستم را از درون ضعیف و پوسیده می‌سازد.
ج. مبارزه برای بازشناسی: هگل به ما می‌آموزد که عمیق‌ترین نیاز انسان، نه فقط نیاز به بقا، بلکه نیاز به بازشناخته شدن به عنوان یک فرد آزاد و برابر است؛ چون انسان تنها موجودی است که سوژه واقع می‌شود. وقتی یک نظام، هویت، زبان، مذهب، سبک زندگی و حقوق یک گروه را انکار می‌کند، در واقع انسانیت آن‌ها را انکار کرده است. بنابراین، مبارزه برای حق تحصیل، حق کار، حق پوشش، یا حق صحبت به زبان مادری، تنها یک مبارزه سیاسی یا اقتصادی نیست؛ بلکه یک مبارزه اگزیستانسیال و عمیق برای بازپس‌گیری کرامت و به رسمیت شناخته شدن به عنوان یک انسان کامل است. این نگاه، به مقاومت‌های به ظاهر کوچک، معنایی فلسفی و جهانی می‌بخشد.
سخنی پایانی و طرح یک پرسش
این گزارش، نگاهی گذرا به پیام اصلی کتاب خرد و انقلاب بود. این کتاب به ما نشان می‌دهد که فلسفه در اوج انتزاعی بودنش، می‌تواند به ما بیاموزد که چگونه به واقعیت خود بیندیشیم، آن را نقد کنیم و از پذیرش وضع موجود به عنوان امری ابدی سر باز زنیم و یا تأیید کنیم.
این گزارش را با طرح یک پرسش برای اهل نظر به پایان می‌برم. ما دیدیم که فلسفه هگلی، با تمام پیچیدگی‌هایش، چگونه ابزارهایی برای نقد وضعیت‌های تاریخی و اجتماعی فراهم می‌کند. حال سوال اینجاست: آیا سنت فلسفی غنی ما که با فیلسوفان بزرگی چون فارابی آغاز شد و با ابن‌سینا به اوج رسید، امروز نیز از چنین توانی برای جامعه‌سازی فعال و در افتادن با تاریخ برخوردار است؟
بدیهی است که داوری تطبیقی و قطعی در این باره، از حوصله این نوشتار کوتاه خارج و نیازمند پژوهشی عمیق در آن سنت فلسفی مشخص است. از این رو، این پرسش، قضاوتی سلبی یا ایجابی نیست، بلکه دعوتی است عام از متخصصان و پژوهشگران ارجمند فلسفه اسلامی تا با تکیه بر دانش خود، ظرفیت‌های این دو نوع عقلانیت را در نسبت با چالش‌های امروز ما برای مخاطبان روشن سازند. این خود، مجالی است برای گفتگوی دیگر.

مطالب مشابه

نمایش همه