تقدیم به: یاد و خاطرۀ دوست تازه از دست رفتهام حاجی محمدباقر شریفی
جامعۀ هزاره، شوربختانه، از دیر زمانی نه تنها با مرگ دست به گریبان بوده، بلکه با نوعی مرگ ارزان و فراوان و بدون پیامد و عواقب جدی اخلاقی و حقوقی مواجه بوده است. از پایان قرن 19 و عهد کشتارهای عبدالرحمانی تا سراسر قرن 20 و اینک قرن 21 هیچگاه غبار مرگ دامن این جامعه را رها نکرده است. اشکال مختلفی از مرگ بر این جامعه تحمیل میشد. از مرگ در اثر گرسنگی در ملک و خانه گرفته تا جان دادن در اثر اعمال شاقه قوای کار هزاره در جاهای مانند تنگی غارو، از کشتار خودسرانه در شهرها(مانند داستان جبار قاتل) تا کشتار عوامل فشار حکومت و کوچیها، هزاره طعمۀ بیارزش و کمبهای بازی مرگ بود. دست خشن مرگ همواره در جامعه گرم کار بوده و بازار مردن به اشکال مختلف رواج و رونق داشته بیآنکه این رونق بازار مرگ برای کسی، در بیرون و درون این جامعه، مسئلۀ سزاوار مکث و تأمل باشد.این زندگی مرگبار و آکنده از تشدد و خشونت سبب شده بود که هزاره به زندگی گیاهی بازگردد و به یک میکانیزم ناب طبیعی تبدیل گردد. هزاره مثل درخت، قد و نیم قد، بسته به آب و خاک و محیط، رشد میکرد و قطع و برید و شکست آن هیچ واکنشی و هیچ پیامدی نداشت. از ماجرای جبار قاتل پیداست که حتی محض حضور برای هزاره با تاوان مرگ همراه بوده است و هیچ چیز هم عادیتر و طبیعیتر از مرگ انسان هزاره در جامعه نبوده است. حکومتهای استبدادی تا واپسین سالهای قرن بیستم در تلاش بود تا سرچشمۀ خواست و مطالبات انسانی هزاره خشکانده شود و هزاره صرفاً به اجساد متحرک و فاقد ارادۀ انسانی و مطالبۀ حقوقی تبدیل شود. هزاره هم اگر به اجساد متحرک تبدیل نشد، به دلیل شدت فشار و خشونتی که بر سرشان میبارید، دستکم وانمود میکرد که از حقوق یک انسان زنده تنها به نفس زندگی اکتفا کرده است.
باری، به دنبال کودتای چپی سال 1979، که نظم کهن برهم خورد و شورشها و خیزشهای مردمی از هر کران برخاست، پارهای جریانهای سیاسی که در میان هزارهها قد علم کردند، تنها ارادۀ معطوف به زندگی داشتند. آنان پذیرفته بودند که هزاره بودن جرم است و بردن نام هزاره کفر و بنابراین در صلاح خویش میدیدند که به عنوان «اهل تشیع کشور» بایستیمنتظر لطف شاهی یا رئیس دولتی باشند تا آنان را در کنف حمایت خود بگیرد و از سر مرحمت چشم از خون و خواستهشان درپوشد و به آنان اجازۀ زندگی بدهد. در این میان اما یک جریان بود که مرگ را سیاسی فهمید و سعی کرد که آن را به بخشی از ایدئولوژی خود تبدیل کند و برای آن غایت سیاسی تعریف کند. آن جریان «سازمان نصر افغانستان» بود. این سازمان نه تنها رویداد مرگ را در جامعۀ هزاره به پدیدۀ سیاسی و ایدئولوژیک تبدیل کرد، بلکه با تعریف غایت سیاسی برای مرگ، مرگ را به عنوان یگانه مجرای تحول اجتماعی در جامعه تعریف کرد و در مقام تدوین یک ایدئولوژی سیاسی به کشته شدن و مردن خصلت والا و ایجابی بخشید.

نام «سازمان نصر افغانستان» از آیه 13 سورۀ 61 قرآن، سورۀصف، گرفته شده است. آیههای 9 تا 13 این سوره مطلب یگانهای را مطرح میکند که مضمون اصلی آن را میتوان نوعی «تجارت رهاییبخش» دانست. این تجارت جهاد در راه خدا و رسول او با «جان و مال» است که حاصل آن «نجات از عذاب دردناک»، «بخشش گناهان» و «دستیابی به کامگاری بزرگ»است که همان «دخول در باغهای عدنی دارای نهرهای جاری و خانههای پاکیزه» میباشد. اما یکی از مهمترین سودهای این «تجارت رهاییبخش» وعدۀ «یاری الهی و پیروزی در آیندۀ نزدیک» آست که به صورت نام و شعار سازمان نصر در آمد(نصرٌ من الله و فتحٌ قریبٌ و بشّرالمؤمنین). تنها نام و شعار سازمان نصر از آیه مذکور گرفته نشده است، بلکه مضمون آیات یاد شده محتوای ایدئولوژی سازمان نصر را میسازد و پیکربندی میکند. بدینسان، با این مایههای ایدئولوژیک، و از پس این پیمان با «جان و مال»، و مشارکت در «تجارت رهاییبخش»، سازمان نصر به عنوان جریان انقلابی،تحولخواه، واجد رسالت رهاییبخش، عدالتطلب و تودهگرا،آمادۀ مبارزه با جان و مال و امیدوار به پیروزی در آیندۀ نزدیک قدعلم کرد.
در اینجا با سه عنصر مشخص با دلالتهای بسیار روشنروبهرو هستیم: «تجارت رهایی بخش»، «مبارزه با جان و مال» و «یاری الهی و پیروزی در آیندۀ نزدیک». بدین ترتیب قلب یا هستۀ ایدئولوژی این سازمان را نوعی «تجارت» یا داد و ستد تشکیل میدهد. سودی که از این تجارت به دست میآید «یاری الهی و پیروزی در آیندۀ نزدیک» است که نام و شعار سازمان از آن گرفته شده است. بهایی که باید برای پیروزی پرداخت شود «جان و مال» است. جان هزاره در گذشته ارزش و بها نداشت و جریانهای دیگر در عهد جدید نیز طرحی برای ارزشمندی جان هزاره نداشتند و حد اکثر به زنده ماندن در سایۀ نام بدل قناعت داشتند و هنوز هم بردن نام هزاره در حکم اهانت به حیثیت و کرامت آنان است. سازمان نصر نیز روند مرگ هزاره را متوقف نکرد، اما غایت و هدفی برای آن تعریف کرد: «پیروزی در آیندۀ نزدیک»(فتح قریب). بنابراین، به موجب آیاتی که نام سازمان نصر از آن برگرفته شده است، این سازمان کوشید که مرگ هزارهها را در ضمن یک معادله قرار دهد و آن را به عنوان یکی از ارکان نوعی معامله که در همین آیات از آن به «تجارت رهاییبخش» یاد شده است، واجد ارزش و بها کند. به موجب این فرمولبندی جدید اکنون بهای مرگ هزاره(جهاد با جان و مال) «رهایی از عذاب دردناک» و «پیروزی در آیندۀ نزدیک» میباشد و دیگر خون هزاره با آب برابر نیست و بهای آن بایستی «اقامۀ قسط و عدل» باشد که خود برگرفته از آیه 25 سوره حدید است و به صورت شالودۀ ایدئولوژیک سازمان نصر در لوگوی آن بازتافته بود.
بدینسان، سازمان نصر در مقام یک گروه ایدئولوژیک و مبارز،مرگ را نخست به رکن اساسی ایدئولوژی خود تبدیل کرد و سپس آن را به مثابۀ کالایی در یک معاملۀ بزرگ بهای «پیروزی در آینده» قرار داد. آنان مرگ انسان هزاره را که پیش از این پدیدۀ عادی، طبیعی، کمبها و بیارزش در جامعه بود به متاعی در خور معامله در یک «تجارت رهاییبخش» تبدیل کرد. اما این تجارتِ، به تعبیر قرآن، «رهاییبخش» تنها «سود» نداشت،بشارت و امید و «سودا» نیز داشت. از این رو، رهایی از «عذاب دردناک» و امید به «پیروزی در آیندۀ نزدیک» تنها بهای جان و مال هزاره نبود، بلکه منبع شور و هیجان برای آنها نیز بود. سازمان نصر بدین ترتیب تنها مرگ را تبدیل به کالا نکرد، بلکه استتیک مرگ را نیز تغییر داد و آن را در یک بستهبندی شیک و زیبا و خواستنی و سزاوار افتخار به مردم تحویل داد.اکنون هر کس یک سرمایه داشت که میتوانست با آن وارد یک معامله بزرگ شود و آن توان مردن بود. مرگ دیگر نکبت و فلاکتی نبود که از سوی حاکمان ظالم بر سر مردم میبارید بلکه متاعی بود دارای مشتری و قابل عرضه در بازار. اینک مرگ ارزان به متاع گرانبها تبدیل شده بود و هر کسی از آن برخوردار بود. حدیثِ ظاهراً جعلی «إنّ الحیوةَ عقیدةٌ و جهاد» به گونۀ گسترده در ادبیات و گفتار این جریان پیکارجو راه یافته بود و مرگ به عنوان راه رهایی و رستگاری در ادبیات این سازمان تقدیس میشد. اشعار سیداسماعیل بلخی را به عنوان «خروش آزادی» بخش فرهنگی همین حزب نشر کرد و ستایش خون و خشونت و اینکه «سیلی» که سرانجام «بنیاد دیوار» ظالم را ویران خواهد کرد، چیزی جز «خون» نیست، ورد زبان اعضا و اراکین این جریان بود.

ایدئولوژی سازمان نصر اما مرگخواهی و نفی زندگی نبود. بلکه مرگ برای آنان غایت انضمامی داشت و معطوف به «پیروزی در آیندۀ نزدیک» بود. بدین سان برنامۀ آنان تنها زیباییشناسانه کردن مرگ نبود، در قدم اول دستیابی به زندگی بود. آنان مرگ را پلی برای زندگی متعالی ساخته بود.بنابر نظر آنان، «رهایی از عذاب دردناک» و رسیدن به «پیروزی در آیندۀ نزدیک» متاعی بود که هزاره با بذل «مال و جان» خود در یک «تجارت نجاتبخش» به دست میآورد. از این رو مرگ در میان این جماعت به نوعی «سلاح»، کاراکتر و افتخار تبدیل شده بود. این وضعیت در رهبران و اعضای اولیه سازمان به طور آشکار قابل مشاهده است. هستۀ رهبری سازمان به لحاظ سنی جوان (اغلب زیر سی سال) بودند و اغلب خطرپذیر، بیپروا و جسورانه آمادۀ ورود در بازی مرگ و زندگی را داشتند. در این سیمای تازهای که اینان از مرگ با توجه به هدف «پیروزی در آیندۀ نزدیک» بازنمایی کرده بود، مردن در زیر لحاف نوعی دون همتی و نقص در کارکتر مبارزاتی شخص به حساب میرفت و عافیتطلبی و تمتع از لذات زندگی مذموم و مایه ننگ به شمار بود، و زجر و زندان و شکنجه نوعی پدیدۀ معمولی و قهری در روند مبارزه پنداشته میشد. رفتار ریسکی و بیپروای رهبران سازمان آشکارا از عادی بودن مرگ در زندگی آنان حکایت داردو از سرشت کالا بودن آن پرده بر میدارد. با این حال، از هشت تن هستۀ اولیه این سازمان تعداد کمی قربانی شدند و اغلب عمر دراز یافتند.

سیدحسینی درهصوفی در حادثه ترافیکی کشته شد، سید عبدالحمید سجادی در مأموریتی در پاکستان جان خود را از دست داد و مزاری در کابل با تعدادی از سران حزب وحدت تن به تیغ طالبان سپرد. از بقیه هستۀ اولیه سازمان پروانی، واعظی، حکیمی و عرفانی در کهنسالی مردند و شفق، خلیلی و ناطقی هنوز زنده هستند. اینان البته نه به یک اندازه، بلکه با کم و بیش تفاوت، آمادگی مردن را داشتند. شفق، محقق، جعفری، رفیعی، موحدی و محمدی و بسیاری دیگر که همواره در جبهات داخل سازمان حضور داشتند آشکارا به طبیعی بودن مرگ در روند زندگی باور داشتند و بنابراین اگر کشته نشدندبیتردید آمادگی مردن و کشته شدن را داشتند. نیروهای میانی این حزب نیز به گونۀ گسترده در جای جای افغانستان در حوادث مختلف جان خود را از دست دادند که حکایت از آمادگی ایدئولوژیک آنان برای مرگ دارد. محمد ابراهیم شهرستانی، خالقداد محمدی، غلام علی جعفری در شهرستان و گیزاب، امان الله موحدی، محمدعلی رضایی، امینی شیخمیرانی و سید عبدالله موسوی در دایکندی(ولسوالی دایکندی)، عوضعلی احمدزاده، ضابط احمد بنیادی، علیاور نظری، امیرمحمد امیری، محمدعارف جوادی، عوضعلی روحالله، یحیی نصرت، فرهاد سرجنگ و عبدالحکیم میثم در غزنی باختری، محمدی، دانش، قاسمی، جوادی و اصغری در میدان و بهسود و امثال شان در بامیان و شمال و دیگر نقاط کشور نمونههای اندکی از نیروهای میانی این سازمان است که در میان دو قطب مرگ و پیروزی بازی کردهاند و به امید پیروزی مرگ را به جان خریدهاند. اغلب این افراد تحصیل کرده، هوشیار و آگاه و دارای خانواده و علاقهمند به زندگی بودهاند. با این حال، استقبال آنان از مرگ هیمنۀ ایدئولوژیگ، هم بعد استتیک و هم خصلت شورانگیزی آن را برجسته میکند. به نظر نمیرسد که آنان از سر تصادف و ناگزیری تسلیم مرگ شده باشند، بلکه در چشمانداز اغلب آنان مرگ متاعی بود که بدان میتوان پیروزی در آیندۀ نزدیک را خرید و از آن خود و مردم کرد.
با تشکیل حزب وحدت سازمان نصر دچار بحران هویت شد.اغلب گروههای دیگر نه در اهداف و نه در استراتژی با سازمان نصر هماهنگ نبودند و این وضعیت به خصوص ردههای میانی اعضای سازمان را دچار بحران میکرد و تحت فشار قرار میداد. از همان آغاز در میان سران این سازمان در مورد پیوستن و نپیوستن به حزب وحدت اختلاف نظرهای جدی وجود داشت. مزاری که احساس خطر میکرد بازی مرگ و زندگی در حال جدی شدن است، سعی داشت با ایجاد یک چتر گستردهتر و با آمادگیهای بیشتری وارد این بازی شود. دیگرانی که مخالف بودند، از بابت زوال هژمونی سازمان نصر و استحالۀ ایدئولوژیک آن در سپهر حزب وحدت دلهره داشتند. بههرحال، سالی بعد از تشکیل حزب وحدت شکل بازی تغییر کرد و جدالها بر سر قدرت همه را غافلگیر نمود. بنبستهای سیاسی وضعیت را به طرف خشونت راند. در برابر موج مخالفتها سازشکاریها و عافیتطلبیهایی از یکسو و فشارهای نظامی و تجاوز و خشونت از سوی دیگر، که کم و بیش همه شاهد آن هستیم، آنچه که ماشین مقاومت در برابر انحصار و استبداد را انرژی داد همین پیوند ایدئولوژی با مرگ بود که سازمان نصر در درون حزب وحدت آن را نمایندگی میکرد. شکاف درونی حزب وحدت در کابل قبل از همه شکاف بر سر مردن برای زندگی متعالی و زنده ماندن برای مرگ ذلتبار بود. صرف نظر از مداخلات دیگران و فشارهای گوناگون و فعل وانفعالات سیاسی که جبهۀ کابل بدان مواجه بود، ما به گونۀ آشکار شاهد تقابل ارادۀ وابسته و معطوف به زندگی در کنف حمایت دیگران و رادیکالیسم مرگ برای زندگی و «رهایی از عذاب دردناک» هستیم. سازشکاران و تسلیمطلبان زندگی خود را تضمین کردند ولی حقوق جامعه را تأمین نتوانستند، اما آنانیکه مرگ را برگزیدند انرژی و پتانسیل عظیمی را در جامعه آزاد کرد که به شکلگیری سریع هستههای مقاومت و پایداری انجامید. حزب وحدت در کابل به گونۀ دهشتناک و خونین تار و مار شد ولی جسارت رویارویی با مرگ سبب شد که به زودی خود را بازسازی کند.
بههرحال، با مرگ خونین مزاری و چند تن از یارانش در کابل که خود تجلی بارز فرمول مرگ – پیروزی بود، بازسازی مجدد حزب وحدت نیز به مدد همین فرمول «تجارت رهاییبخش» و انرژی و سودای نهفته در آن ممکن شد. اما شکست حزب وحدت در بامیان تنها سقوط یک سنگر نبود، بلکه رخنه در حصار ایدئولوژیک سازمان نصر بود. رهبر بعدی حزب شهر را بدون مقاومت به دشمن سپرد و جان خود را از معرکه کشید. اینک دیگر «رهایی از عذاب دردناک» و «پیروزی در آیندۀ نزدیک»متاعی نبود که بتوان آن را با مرگ خواست و این معامله را «تجارت رهاییبخش» نام داد. بلکه اکنون دیگر ضربالمثل قدیمی «روباه زنده به از شیر مرده» رهنمای عمل مردان رهبری کنندۀ حزب شده بود. کار ندارم که برای جامعه کدام شیوه سودمند بود و کدام پالیسی درست یا غلط بوده است. منظورم این است که فرار رهبری از مهلکۀ بامیان، مرگ را به طور رسمی از قلب ایدئولوژی سازمان نصر برکند. با حذف مرگ از قاموس سازمان نصر، که اکنون به نام حزب وحدت شناخته میشد ولی جوهر ایدئولوژیک آن از سازمان نصر به میراث رسیده بود، نوکیسگی و ابتذال و مسابقۀ نفسگیری برای زندگی و رقابت بر سر استفاده از مواهب آن، و چشم و همچشمیهای خرد و ریز دیگر به سکۀ رایج بدل شد. با شروع دوران جمهوریت این وضعیت تشدید گردید.

حزب وحدت به دنبال شکست بامیان دچار تحول ایدئولوژیک نشد، بلکه دچار فروپاشی ایدئولوژیک شد. در کانون این انفجار و فروپاشی ایدئولوژیک مفهوم مرگ قرار داشت. دیگر نه تنها کسی آمادۀ مردن برای «پیروزی در آیندۀ نزدیک» نبود، بلکه آنانیکه در گذشته با مرگ بازی کرده بودند به سادگی و حتی بلاهت متهم بودند و از دوران جنگ و مبارزه به عنوان نوعی «عهد جاهلیت» یاد میشد. و از همین جاست که ریزشها، نومیدیها و سرخوردگیها آغاز میشود. یک عده کوشش کردند خود را با آهنگ زمانه همسو کنند و هر هنری که داشتند(از موزه پاکی و تملق تا طراری و باج خواهی و انواع و اقسام فشار اجتماعی) به کار بردند تا از قافلۀ رقابت باز نمانند؛ عدۀ زیادی سرخورده شدند و از مبارزه توبه کرده با رنج بیحاصل و سعی باطل و عمر ضایع به زندگی شخصی رفتند و اغلب در لابلای دامن شبرنگ زندگی همرنگ جماعت شدند. اما در این میان معدودی وفاداران به فرمول «مرگ برای پیروزی» که نه با یاران گذشته فرصت مردن یافته بود و نه با یاران جدید توان زندگی داشتند تلخکام و منزوی بیرسمیها و بی مروتیهای زمانه را تاب آوردند و تلخی لحظهها را جرعه جرعه سر کشیدند و اینک یکی پی دیگری در سکوت و انزوا بی سرو صدا دنیای ما را ترک میکنند. اصغر مهدوی، طالب حسین مصعب(معروف به حاجی طالب)، اسد حمزه، توسلی، محمد قیام، تورن جانعلیمهاجر، محمداسلم بیانی، محمدباقر شریفی، حسین صابری، محسن نجاشی، بستانعلی ناصری، عقیل مبلغ، محمدحسین فهیمی و مهدی میثم و بسیار دیگر همانند اینان، افرادی اند که از کاروان مردگان(کشتگان) مانده و در میان زندگان جایگاهی نیافته ولی از آرمان و ایدئولوژی خود نیز دست نکشیده اند.
از این جمع محمد باقر شریفی تازه در کابل درگذشته است، حاجی طالب چند ماهی میشود که از دنیا رفته است و اصغر مهدی بیش از یک سال است که در کمال گمنامی مرده است. بقیه در گوشه و کنار جهان در انزوا و تنهایی روزگار میگذرانند. صابری در مشهد است، حمزه اسد در پاکستان است، قیام در میلبورن است، توسلی در ادیلاید معیوب و منزوی زندگی میکند، مهاجر پیرانهسر راه مهاجرت به غرب(کاناد) پیش گرفت و عقیل مبلغ و محمدحسین فهیمی در کابل با عسرت و سختی شب را به روز میرسانند. این جماعت فرم خاصی از مردن را تجربه میکنند؛ بیماریهای طولانی و اغلب خاموش و بیسروصدا، مرگ در گمنامی و سپس واکنشهای فیسبوکیگسترده و بیثمر. اما بیش از هرچیز یافت و تجربۀ شخصی این افراد مهم است. چندی پیش جایی در فضای مجازی دیدم که دکتر علیاحمد راسخ نوشته بود که دوست دارد وصیتنامه اصغر مهدی و طالب حسین مصعب را بخواند. واقعا من هم مشتاق هستم که اینان به بازماندگان شان، به ما و به جامعه چه سفارشی دارند؟ با چه حسی زندگی را ترک کردند؟ آیا احساس غبن و خسارت و پشیمانی داشتند یا مغرور و شادمان بار زندگی را بر زمین نهادند و هنگام رفتن احساس سبکباری و سبکبالی کردند؟ در مورد آن «پیروزی نزدیک»، و نام محبوب سازمان شان، چه میاندیشیدند؟ هنوز فکر میکنند پیروزی نزدیک است؟ هنوز فکر میکنند که برای این «فتح قریب» بذل «جان و مال» ارزش دارد؟ وقتی که «تجارت رهاییبخش» به «تجارت مبتذل» بر سر خون و خواستۀ مردم بدل شد حس و واکنش آنان چه بود؟ در تجربۀ این نسل دردها و نکتهها بسیار است. آنان نه شهید شدند تا به افتخار «مرگ سرخ» که آن را از «زندگی ننگین» بهتر میدانستند نایل شوند، و نه بهرۀ از زندگی بردند و «پیروزی نزدیک» را تجربه کردند تا احساس کنند که یاران شان بیهوده جانهای شان را فدا نکردهاند. بدین گونه نه به گذشته تعلق داشتند و نه به زمان حال. حامل ایدههاو آرمانهایی از گذشته بودند و به صورت ناگزیر و بیگانهوار در زمان حال زندگی میکردند. قربانی بودند چون خود را با ساز زمانه هماهنگ نتوانستند، شورشی بودند چون ساز زمانه را بدنوا و دُژآهنگ مییافتند. این جماعت بازار شان کساد بود، چون آن متاعی را که داشتند و آمادۀ معامله بر سر آن بودند، دیگر خریدار نداشت. برغم خون و خشونتی که در سالهای اخیر جامعه را در کام خود فروبرده بود، مرگ پدیدۀ زشت و کراهتبار بود. هیچکس به استقبال مرگ نمیرفت، ولی همه در پی زندگی میدوید. شکوه مرگ زوال کرد ولی زندگی عظمت نیافت بلکه مبتذل و ملالانگیز شد. در چنین شرایطی این جماعت به سکههای ناچل بدل شدند، غریب و خاموش و بیگانهوار در میان ما زیستند، حتی پوزخند و تمسخری را نیز از ما دریغ کردند، ساکت و مرموز و سِر به درون و سَر به مهر از میان رفتند و میروند.
مرگ این جماعت فرم خاصی از مرگ است. به لحاظ ظاهری درخاموشی و در تنهایی صورت میگیرد، از لحاظ تاریخی با توجه به دگردیسیهای ایدئولوژیک و فشارها و بحرانهای ناشی از آن لابد بایستی غمانگیز و دردناک باشد ولی هیچ کس نمیداند که در انتهای یک مسیر نامرادی آنان خود چه فکر میکردند؟ به چه میاندیشیدند؟ داهیه عظمای سقوط کشور به کام تروریسم و حادثۀ شعوای سلطۀ مجدد طالبان را چگونه تجربه کردند و از زیر سایۀ خوف و دهشت و مرگ در آستانۀ دیدار با فرشتۀ مرگ چگونه به گذشتههای شان نگریستند؟ و با چه حس و حالی به ملاقات مرگ رفتهاند. درست است که اینک مرگ کالایی نیست که اکنون بتوان با آن چیزی خرید، بلکه سکۀ از اعتبار افتادهای است که با افکندن آن در صندوق عدم تومار رنج و نامرادی بسته میشود. اما، برای آنانیکه در رؤیای پیروزی در آینده نزدیک زیستهاند و مرگ برای شان متاعی بودهاست که بدان وسیله میتوان این پیروزی را خرید، این گونه مردن مرموز، خاص و غمانگیز است.
به درستی نمیتوان حدس زد که پس از باخت در قمار مرگ و زندگی این جماعت چقدر به رستگاری شخصی اهتمام کرده و به دنیای زهد و نسک و پرهیز و مراقبت وارد شده بودند. تا جایی که شناخت و تجربۀ شخصی من حکم میکند برای عدهای زیادی از این جماعت کامیابی دنیوی از رستگاری روحانی جدا نبود. اما این برداشتی است مورخانه و بیرونی و هیچ کس به درستی نمیداند برای آنانی که مرگ سرمایه بود، از اعتبار افتادن این سرمایه چه حسی داشته است. آنان با بلندپروازی میخواستند مرگ را در اختیار بگیرند و شکل مرگ شان را تعیین کنند. اما اکنون که بازی روزگار مرگ را بر آنان چیره میکند و زندگی با قساوت و بیرسمی و بیرحمی خود مرگ در تنهایی و خاموشی را بر آنان تحمیل میکند، حسرتها و تجربههای شان شنیدنی خواهد بود اگر ممکن و میسر باشد.
باری و به هرحال، در کنار خاطرات رجال سیاسی تجربۀ این نسل از راه طی شده و جمعبندی آنان از زندگی اهمیت بسیار دارد. قصۀ آنان خواه حکایت بنبست و شکست باشد، خواه داستان نامرادیهای شخصی، و خواه برخورد رندانه و رواقیوار با نیک و بد روزگار، حکایت حقیقتی، هرچند تلخ و شاید هم شیرینی، است که نسل ما آن را از سر گذرانده است.جای شادی و خوشی است یادآور شوم که دوست صادقِ تازه درگذشتۀ من، مرحوم محمد باقر شریفی، زندگی و خاطرات خود را نوشته و نسخهای از آن را، مشتمل بر یک هزار صفحه، در زمان حیات خود به من سپرده بود که اکنون نزدم موجود است. امیدوارم شوربختیهای زندگی مجال دهد که روزی روایت و تجربۀ او از این زمانۀ هزار رنگ و پر نیرنگ در دسترس همگان قرار گیرد.




