۱- چرخه فروپاشی و بازگشت به نقطه صفر در افغانستان هر دم سریعتر می شود. این چرخه با عبدالرحمن پایه ریزی شد. پیش از عبدالرحمن درکی از سیاست و حکمرانی در این قلمرو وجود داشت و احترام سنتی به آن باعث دوام آن بود. چالش های ناشی از انتقال قدرت که به نام “پادشاه گردشی” یاد می شد به معنی بازگشت به نقطه صفر و فروپاشی کامل نبود. آن نزاعهای درون قبیلهای یا خانوادگی جنگ بین مدعیان پادشاهی بود و پس از فیصله شدن به نفع یکی از مدعیان، نظام سیاسی به کار خود ادامه می داد. اما عبدالرحمن آن ساختار را فروپاشاند و در ساختاری که امروز از او به میراث مانده فروپاشی دورهای و بازگشت به نقطه صفر ذاتی و درونی شده است.
۲- تحولات سیاسی تا قبل از کودتای کمونیستی 1357 هرچند عمیق و بنیادی اما بازگشت مطلق به نقطه صفر نبودند. از پادشاهی مطلقه به پادشاهی کمتر مطلقه و از آن به پادشاهی مشروطه و از پادشاهی مشروطه با جمهوری شاهانه تغییرات بنیادینی بودند که افغانستان در قریب به نیم قرن (دوره امانی تا دوره داوود خان) آنها را تجربه کرد. با این حال هیچ کدام این تحولات بنیادین در ساختار سیاسی امکان ذاتی شدهی فروپاشی را نتوانستند خنثی کنند.
۳- نظام سیاسی ما قبل عبدالرحمن قدمتی داشت که بسادگی نمی توان برای آن سرآغازی تعریف کرد. حکومت مرکزی عمدتا متولی امور کلی و امور مرتبط با همسایگان و خارجی ها بود، و حکومت های خودمختار محلی متولی امور داخلی و حامی (نه مطیع کامل) دولت مرکزی در امور کلی مانند مالیات و حامی آن در امور مرتبط با همسایگان مانند جنگ علیه تجاوز خارجی بودند.
۴- واکنش به کودتای کمونیستی و مقاومت تقریبا همگانی در برابر آن تجربهی نسبتا موفق شیوه تدبیر امور عمومی/سیاسی پیشا عبدالرحمانی در به انجام رساندن یک طرح فراگیر را نمایان کرد؛ خودگردانی مناطق که در برابر آنچه تجاوز خارجی فهمیده می شد، بصورت همسو عمل کردند در حالیکه در امور داخلی شکلی از خودمختاری را به نمایش می گذاشتند. ناممکن بودن شکل گیری یک حکومت مرکزی فراگیر که انعکاس دهنده حقوقی/سیاسی یعنی به رسمیت شناسی واقعی تنوع در ساختار سیاسی باشد در نتیجهی نیرویهای مخرب ناشی از ته ماندههای ذهنیت حکومتداری مطابق با مدل عبدالرحمن، و فقدان درک تاریخی از نحوه اداره کشوری با تنوع قومیتی مانند افغانستان از همان روز اول سقوط حکومت کمونیستی خود را نمایان کرد. نتیجه آن شد که کاستی های خودگردانی های محلی نه فقط جبران و تصحیح و انرژی های آنها در مسیری همسو هدایت نشد بلکه به تصادم انرژی ها انجامید.
۵- جنگهای داخلی نمود اعلای شکست پروژه عبدالرحمانی برای اداره افغانستان بود. این جنگها بیش و پیش از هرچیزی “بازگشت امر سرکوب شده” بود. انرژی های اجتماعی که سالها سرکوب شده بودند و دیر یا زود منفجر شده و ساختار را نیز منفجر میکردند. افغانستانی که عبدالرحمن پایه گذاشته بود اکنون جنازه رو به احتضاری است که بر دوش مردمان سرزمینی که هنوز افغانستان نامیده می شود، بر دوش همسایگان، و جهان سنگینی میکند.
۶- قاتل آن پروژه کسی نبود جز عبدالعلی مزاری. مزاری با مقاومت کم نظیر خود در غرب کابل امکان تشکیل دولتی بر مدل حکمرانی عبدالرحمانی را خنثی کرد. هرچند طرح و نگاهی که او به حکومتداری داشت پذیرفته و پیروز نشد اما گفتمانی را خلق کرد و از خود به میراث گذاشت. گفتمانی که او خلق کرد نقطه مقابل گفتمان و ساختاری بود که عبدالرحمن ایجاد کرده بود و حکومت مجاهدین چیزی جز باز تولید همان نمیتوانست باشد. گفتمان مزاری، مدل حکومت داری پیشنهادی، او در زمان خود او تحمل نشد و در نهایت او خود قربانی تلاش برای گذاشتن سنگ بنایی استوار برای دولت آینده و انسانیتر کردن سیاست در این سرزمین شد. اما با او امکان احیای و تثبیت ساختار سیاسی عبدالرحمانی برای همیشه منتفی شد.
۷- اقوام در افغانستان صرفا تنوع رنگ و زبان و فرهنگ نیستند. آنها حتی خورده هویتهای متعدد ذیل یک هویت سیاسی فراگیر نیستند، زیرا در قالبی که عبدالرحمن پایه گذاشت هویت سیاسی فراگیری ایجاد شدنی نبود. تحمیل یک هویت بود و انکار و تحقیر و سرکوب دیگر هویت ها بود. در نتیجه انرژی نهفته در تنوع هویتی نتوانست بدنی واحد و تصوّری فراگیر ایجاد کند که همه و هر کس انعکاسی از خود را در آیینه آن بتوانند مشاهده کنند و برای تکوین یا تقویت یا بقاء آن هویت سیاسیِ واحد تلاش کنند. هویتهای قومی در افغانستان هویتهای سیاسی هستند که انکار و سرکوب و تحقیر آنها را موقتا به حاشیه میراند اما همین به حاشیه رانده شدگان و انکار شدگان نشانی پوچیِ درونیِ ساختارند.
۸- این عامل فروپاشی، همانی که مزاری به صراحت بیان کرده بود: “در افغانستان عملکردها قومی است” و “مشارکت” باید سنگ بنای حکومت باشد، برای اولین بار در عالی ترین قانون کشور، در قانون اساسی دوره جمهوریت، هرچند با اکراه به رسمیت شناخته شد. نام اقوام عمده در قانون اساسی ذکر گردید. ذکر نام اقوام مختلف افغانستان صرفا تایید تنوع نبود، بلکه به ظاهر تمهیدی برای خنثی کردن عامل درونی فروپاشی در افغانستان نیز بود. نه فقط در داخل افغانستان، در عالیترین سند حقوقی کشور، این عامل درونی فروپاشی به رسمیت شناخته شد، بلکه در عرصه بین المللی نیز دوران انکار، دوران یک دست جلوه دادن افغانستان، “سرزمین افغانها”، به آخر راه رسید. در عالی ترین اسناد بین المللی، مانند قطع نامه های شورای امنیت سازمان ملل و معاهدات متعدد بین المللی تنوع هویتی، به تعابیر مانند “فراگیر بودن حکومت آینده”، به عنوان سنگ بنای افغانستان آینده و از عوامل اصلی مشروعیت بین المللی هر حکومتی ذکر شده است.
۹-آن افغانستانی که عبدالرحمن بنیان گذاشت مرده است و لاشه آنرا اکنون طالبان حمل می کنند، اما زنده باد افغانستانی دیگر. افغانستانی که در آن بیرق کشور شکست طرح حذف و انکار عبدالرحمن و انحصار باشد.




