پیش از اینکه به همبستگی هزارهها و راههای رسیدن به همبستگی بپردازم، جا دارد که نخست ساختار قومی هزاره را برای خواننده به بررسی بگیرم تا شناخت خواننده از قوم هزاره دقیقتر شود. آنگاه با استفاده از این شناخت، میتوانم راحتتر سخن از همبستگی هزارهها بگویم. به زبان ساده، پرداختن به همبستگی هزارهها بدون شناخت آن، معنا نخواهد داشت. در آغاز باید ساختار قومی هزاره را شناخت، سپس به همبستگی آن پرداخت. ساختار قومی هزاره چگونه است؟
ساختار قومی هزاره را در سطح کل، میتوان بر دو بنیاد «مذهب» و «تیره» بخش کرد. مردم هزاره مسلمان هستند. در مسلمان بودن هزارهها جای شکّی نیست. در این میان، در ساختار قومی هزاره، از بُعد مذهب، هزارهها به دو مذهب «شیعه» و «سنّی» بخش میشوند. شیعیان نیز به دو گروه اسماعیلی و جعفری بخش میشوند. شیعیان هزاره بیشتر در جنوب و مرکز و شمال سکنا دارند و سنّیان هزاره بیشتر در شمالشرق و شرق و شمالغرب میزیند. طایفهها و تیرههایی که همه باهم گرد آمدند و قوم هزاره شکل دادند، دو دستهاند. یک دستۀ آن، تیرههای هستند که تاریخ کهنتر دارند و ریشههای آنان در سرزمین هزاره، دیرینهتر است. من این دسته را به نام «تنه» یاد میکنم. دستۀ دیگر، تیرههای هستند که به مرور زمان، به اثر آمیزش فرهنگی و نَسَبی و جغرافیایی، جذب تیرههای پیشین شدند. این دسته را من «شاخه» نام میگذارم. تیرههایی که تنۀ قوم هزاره را شکل میدهد، از لحاط نفوس و زمین، جایگاه بالاتری دارند. تیرههای شاخه، نسبت به تیرههای تنه، کم نفوستر و دارای زمین کمتر هستند. «دایها»، تیرههای تنه هستند. گرچه تعدادی از دایها از میان رفته یا بهشدّت کوچک شدهاند؛ اما امروزه دایها، تیرههایی برجستهاند که بیشترین شمار هزارهها را در بردارند. دایهای بزرگی چون دایزنگی و دایکندی و دایمیرکشه و دایکلان و دایمیرداد و دایفولاد و دایقوزی و دایچوپان و دایمیرک بیشتر از نیم مردم هزاره را در خود جای داده است. از تیرههای شاخه میتوان از سید و قرلُق و بیات و قزلباش و بلوچ و اویماق و… نام برد. این تیرهها، در کنار تیرههای تنه، چسبیدهاند و مانند شاخه برای آنان است. ملاافضل زابلی و کاتب هزاره این بخشبندی را به نام «سادهسویکه» و «سادهقَبَر» کردهاند. اینجا پرسشی مطرح میشود: برخی از این تیرهها، در ساختار قومی دیگر اقوام کشور هم سهم دارند، چطور آنان را تشخیص دهیم؟ وانگهی، برخی مدعیاند که اینان خود قومی است. برای پاسخ به این پرسش، بد نیست که بدانیم قوم چیست.
قوم، واژۀ عربی است، بهمعنای گروهی مردان و زنان یا آن را خویشاوندان هم گفتهاند. برای قوم میتوان سه ویژگی جُست؛ یکی فرهنگ مشترک؛ دویم، سرزمین مشترک؛ سوم، تاریخ مشترک. این سه ویژگی، قوم را از هویت اِتنیکی(Ethnic identity) و ملّیت(nationality) و نژاد(race) و باقی دستههای انسانی، متمایز میکند. هویت اِتنیکی، بیشتر با ژن(gen) و دیانای(DNA) سروکار دارد. هویت اتنیکی را میتوان در آزمایشگاهها بررسی کرد و یک موضوع علمی است که بخشی از دانش نسلشناسی(genetics) را تشکیل میدهد. ملّیت، یک مفهوم جدید است که با به میان آمدن اندیشۀ دولت-ملت و دولتهای ملّی مطرح شده است و ساکنان سرزمینی که زیر ادارۀ یک دولت ملّی باشند، بدون استثنا، همه دارای هویت ملّی همان دولت شمرده میشوند. این موضوع بیشتر در دانش سیاسی بررسی میشود. نژاد ـ که اکنون چیزی فرسوده است ـ به همانندی ساختار فزیکی میان انسانها میپردازد.
فرهنگ و سرزمین و تاریخ مشترک چیست؟ فرهنگ در تعریف ساده، همان داشتههای مادی و معنوی است. مهمترین جنبۀ فرهنگ، «زبان» است. پس از زبان، رسموراج و بازیها و خوراک و… میاید. وقتی قومی دارای فرهنگ مشترک است، به این معناست که مردم آن قوم، دارای یک زبان/گویش است و همه رسمها و خوراکیها و بازیها و … همانند دارند. در باب سرزمین مشترک، باز همان است. قوم معمولا در جغرافیای نزدیک هم زندگی میکند. چون قوم گروه انسانیای است که افراد آن گروه، نزدیکترین همانندی را با هم دارند و این همانندی نزدیک از راه دور ممکن نمیگردد؛ پس لاجرم، برای ایجاد قوم، باید افراد آن در کنار هم باشند تا زیر تأثیر هم رشد کنند و یک قوم را بسازند. آیا کشور یک سرزمین مشترک برای قوم است؟ پاسخ خیر است؛ چون کشور به معنای امروزی با مرز مشخص، یک مفهوم نو است. کشور بیشتر برای ملیت سرزمین مشترک است. سرزمین یک قوم میتواند بزرگتر از جغرافیای سیاسی یک کشور باشد یا کوچکتر. سرزمین یک قوم، مساوی با جغرافیای سیاسی کشور نیست. تاریخ مشترک، سرگذشت رنج و شادمانی یک قوم است که در کنار هم، از سرگذرانده باشد. تاریخ مشترک، به معنای «تجربۀ تاریخی» مشترک است. تجربهای که در آن، هر فرد از میان قوم، چیزی را تجربه کرده باشد که همقوم او نیز تجربه کرده است. اگر پیروزی بوده است، از همه بوده است و اگر شکست بوده است، همه یکسان سختی آن را تحمل کرده باشد. تاریخ مشترک، تاریخ یک فرد یا دو فرد نیست؛ بلکه تاریخ هزاران فردی است که چندین سده در آن قوم بوده باشد. همچنان تاریخ مشترک، تاریخ یک سال و دو سال هم نیست. تاریخی است، بیش از یک سده. بازهم باید گفت که تاریخ مشترک قوم، با تاریخ کشور یکی نیست. تاریخ کشور، تاریخ سرگذشت یک کشور با جغرافیای سیاسی مشخص طی عصرهاست.
حال بیاییم ساختار قومی هزاره با استفادۀ از تعریفی که از قوم شد و بخشبندیهایی که از آن ارائه دادم، بررسی کنیم. در مسألۀ مذهب، کار ساده است. هر شیعه و سنّیای، هزاره نیست و هر هزاره ممکن شیعه باشد یا سنّی. کدام هزاره، سنّی یا شیعه است؟ آن هزارهای که پیرو چهار مذهب حنفی و حنبلی و شافعی و مالکی باشد، او سنّی است و آن هزارۀ که پیروی مذهب جعفری یا اسماعیلی باشد، او شیعه است. کدام شیعه و سنّی، هزاره است؟ آن شیعه و سنّیای که در فرهنگ و سرزمین و تاریخ با باقی هزارگان شریک باشد، او هزاره است. هزاره بودن دایها که معلوم است. گروهی دیگر که پیشوند دای ندارد مانند بهسود، تُرُکمو/ترکمن، کیان، گَدی، بَغَل و …؛ همه در دستۀ «تنه» قرار میگیرد چون در تاریخ، همه به نام هزاره آمده است. میماند دستۀ «شاخه». دستۀ «شاخه» را بنا به تعریفی که از قوم شد، میتوان جزو قوم هزاره دانست. شاید روزگار بسیار دور، آنان جزو گروهی دیگر بودند؛ اما اکنون هیچ نشانهای از آن گروه ندارد و آنچه دارد، نشانههای دال بر هزاره بودن است. مثلاً سیّد و بیات و قرلُق، سه گروهیاند که هیچ تفاوتی میان آنان و باقی کسانی که هزاره خوانده میشوند در فرهنگ و سرزمین و تاریخ نیست. همه با گویش هزارگی سخن میگویند، در بامیان و بهسود و غزنی و بغلان یکجای زندگی میکنند و همه در نسلکشی هزاره، کَسانشان را از دست دادهاند. دیگران و باقی اقوام کشور، همه، آنان را هزاره میگویند. اویماق و قزلباش و بلوچ اندکی متفاوت است. تمام ایماقها و بلوچها و قزلباشها هزاره نیستند. آن شمار از بلوچهایی که در مرزهای جنوبی دایکندی در کنار هزارگان زندگی میکنند و به گویش هزارگی سخن میگویند و عنعنۀ فرهنگی هزارگی دارند، هزارهاند و هویت هزارگی را پذیرفتهاند. همینگونه است، قزلباش. از قزلباشان برخی شخصیتها بودند که بیشتر به نام هزاره شناخته میشوند؛ کسانی چون سپهسالار حسینعلی خان پنجشیری و قسیم اخگر. این نشان میدهد که اینان قزلباشان هزارهاند. یک دسته از ایماقها، به نام هزارهاند. هزاره بودن آنان به کرات در تاریخها ضبط شده است. درویشعلی خان هزاره از همان گروه بود.
در پاسخ به هویّت جدید هر یک از دستههای هزاره که نام بردم، باید بگویم که هویّت جدید قومی، سربهخودی به میان نمیاید. هویّتهای قومی که در سالهای اخیر ساخته شده است، بیشتر یک پروژۀ سیاسی بود، برای برهم زدن وحدت هزارهها. نمونۀ این پروژه را میتوان در طرح شناسنامۀ برقی حکومت غنی(1400-1393) مشاهده کرد. وانگهی ما بهطور واضح و بدون هیچ قضاوتی، تعریفی از قوم دادیم. اگر قوم چنین نیست، پس چیست؟ آیا دیانای قومیت فرد را معلوم میکند؟ آن فردی که سالها و نسلاندرنسل خودش را هزاره میگفت و هیچ تفاوتی با دیگر هزارگان نداشت، وقتی دیانایش چینی نشان داده شود، آیا با این تغییر، چینی میشود؟ اصلا و ابدا!! قوم یک مفهوم اجتماعی است که در کنار فرهنگ و تاریخ مطرح میشود. قوم یک موضوع صرف علمی نیست که در آزمایشگاه معلوم شود. هویت قومی، برگرفته از هویت اجتماعی انسان است. همانگونه که اجتماع را نمیتوان زیر ذرهبین آزمایشگاه برد، قوم را هم نمیتوان. قوم ساخته از افراد است و بدن هر فرد قوم، از یاختهها پدید آمده است. این یاختهها نیست که قوم را میسازد؛ بلکه اجتماع است. پس با استفاده از ژنتیک، قومیّت معلوم نمیشود.
بهطور نمونه مسألۀ هزاره و سیّد را بررسی میکنم. شما خواهی دید که چگونه دستهای پنهان در دامن زدن به این بحث وجود دارد و چقدر این بحث، ایدئولوژیک است. گروهی از هزارهها که سیّد نامیده میشوند، از لحاظ جایگاه اجتماعی، اندکی با باقی هزارهها در گذشته فرق داشت. این فرق ـ که یک فرقی «اجتماعی» است نه نژادی و ژنی ـ برخی را به اینسو کشانده که گمان کنند، سیّد، سوای هزاره است. برای چه این فرق دامن زده شد/میشود؟ پاسخ ساده است؛ «برای کسب قدرت»! اگر تاریخ را به دقت رصد کنیم، میبینیم که خواستگاه جدال هزاره و سید، پس از علامه بلخی است. یک شمار کسان، از دو طرف، برای میراث سیاسی علامه کشمکش کردند. این مسأله در زمان جنگهای داخلی هزارهجات(1360-1368ه.)، بهویژه پس از جنگهای تحمیلی غرب کابل(1371-1373ه.)، شدّت گرفت. اینها کسانی بودند که در رهبری حزب، به جایگاهی که خود میخواستند و خود را لایق آن میدانستند، برگزیده نشدند؛ پس برای تخریب، دست به تفرقه زدند. کسانی که مسألۀ قومیت سید را مطرح میکردند/میکنند، فقط میخواهند آن را همچون پلکانی برای رسیدند به قدرت به کار ببرند. کارشان نه علمی است، نه عقلانی، نه اخلاقی. کسانی که سنگ قومیّت سیّد را به سینه میزنند، آیا همانهایی نیستند که در غرب کابل، خود را با دامن این و آنان مینداختند تا شود که قدرتی بگیرند؟ آیا همینها نبودند که افشار را برای چند ادوات نظامی و پول فروختند؟ آیا همینها نبودند که مزاری را قومپرست میخواندند و خودشان در رأس قدرت یک هزاره را راه نداده بودند؟ آنان که مدعی قومیّت سیّد هستند، خود اقرار میکنند که از لحاظ اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی با هزارهها یکی استند؛ اما همین که مسأله قدرت پیش بیاید، میگویند که نه، ما سیّد هستیم. چه دلیلی غیر از کسب قدرت میتواند برای هویّت مجعول قوم سیّد باشد که فقط هنگام که نام از چوکی شد، پیدا میشود؟ اصلا مسألۀ قومیت سیّد و بیات و قرلق و… خودش یک نیرنگ سیاسی بود. چطور میتوان به یک نیرنگ سیاسی، انگ واقعیّت زد؟
گفتم، فرقی که سید با باقی هزارهها داشت، از لحاظ اجتماعی بود. در جامعهشناسی، مفهومی به نام طبقه است. جامعه دارای طبقات است. طبقۀ بالا، دارای اقتصاد بهتر است و جایگاه بلندتری دارد. سیّد، در ساختار قومی هزاره، یک «طبقه» از مردم هزاره بود/است. کاتب بزرگ این سخن را تأیید کرده است و از طبقات جامعۀ هزاره با نام سیّد و زوار و ملا و کربلایی و میر، نام میبرد و همه را زیر نام هزاره میاورد.
حالی بپردازیم به بخش دوم مقاله که دربارۀ «امکان همبستگی هزارهها» و «راههای رسیدن به همبستگی هزارهها»ست. آیا امکان همبستگی میان هزارهها وجود دارد؟ آیا هزارهها توانایی تحمل هم را دارند؟ میتوان انتظار داشت که در آیندۀ نزدیک، شاهد همبستگی هزارهها باشیم؟
برای پاسخ باید گفت که نیروی کافی در وجود مردم هزاره هست که بتواند همه را دور یک محور گرد بیاورد. اکنون گروه کثیری از هزارهها، توانایی درک شرایط و نحوۀ برخورد با آن را میدانند. ما روی فهم هزارهها حساب میکنیم. آنچه از تلاشهای هزارهها برای وحدت را سراسر جهان مشاهده میکنیم، ما را دلگرم میکند و مطمئنم که این تلاشها روزی به ثمر خواهد نشست. گرچه سیالداری، یک رسم ناپسند، میان هزارههاست و کوتهنظریها و خودبرزگبینیهایی هم در میانشان وجود دارد؛ اما هزارهها برای همبستگی نیرو و دلیل بسی بیشتر دارند. آنچه در درون نسل نو آگاه هزاره است، ما را بهسوی همبستگی سوق میدهد. قابل یادآوری میدانم که در بخشهایی از تاریخ دستههایی از بیاتها و قزلباشها بر علاوه سادات نه تنها خودشان آهنگ جدایی از هزارهها زده اند که همدست قاتلان و دشمنان مردم هزاره در کنار حاکمیت ایستاده اند. دوران عبدالرحمن و در همین اواخر دربار مرحوم شهید برهان الدین ربانی و شهید احمدشاه مسعود از همینها پر بودند و در یک جدایی آشکار در برابر منافع مردمشان قرار گرفتند. با همهای این واقعیتها در مناسبات اجتماعی همه در یک دسته قومی و اجتماعی قرار میگیریم.
برای اینکه به همبستگی برسیم، باید ببینیم چه نیروهایی درون مردم و جامعه هزاره خفته است تا با استفاده از آن، راههای همبستگی هزارهها را هموار کنیم. من، اینجا چندین راهکار را در بخشهای گوناگون پیشنهاد میکنم که در آینده، هم همبستگی هزارهها را تسهیل میکند و هم در رشد آنان، مؤثر واقع میشود.
راههای همبستگی هزارهها
1. تعریف منافع ملّی هزاره: آنچه هر هزارهای باید بداند، منافعی است که برای تمام قوم او مهم است. تا برای هزارهها منافع ملّیشان روشن نباشد، کاری نمیتوانند و کار کردن در آن، تیر انداختن در تاریکی به سوی هدف است. تعریف منافع ملّی هزاره، نخستین راه برای همبستگی هزارههاست. منافع ملّی هزاره چیست؟
2. محور سیاسی واحد: «قدرت سیاسی»، باید از خواستهای اساسی مردم هزاره باشد. جامعۀ بیقدرت، چیزی برای گفتن ندارد. برای کسب قدرت، محوری نیاز است که بتواند قدرت را در یک جای گرد بیاورد. از نخستین تلاشهایی هزارهها باید تأسیس «محور سیاسی واحد» باشد. گرچه تلاشها تاکنون برای تشکیل چنین محوری، صورت گرفته است؛ اما کافی نبوده است. باید روی اشتباههای پیشین، فکر شود و کوشیده شود که ساختار سیاسی واحد در داخل کشور بهشکل یک حزب ساخته گردد. این حزب، از سوی بخردان و سیاستمداران کارکشته پیش برده شود.
3. تقویت شورای جهانی هزاره: شورای جهانی هزاره، همچون نمادی از سازمان هزارههای متحد در سراسر جهان، تقویت شود. این شورا، باید نقش پیونددهنده میان هزارههای سراسر جهان را بازی کند. این شورا، باید بلندگوی مردم هزاره در سراسر جهان باشد. نقش رئیس شورا، همچون نقش دبیرکل سازمان ملل باشد؛ اما نه در امور جهانی؛ بلکه در امور هزارهها. تلاش شود که این تغییراتی در تشکیلات و برنامهها و نحوۀ کار آن ایجاد گردد و آن را تبدیل به خانۀ مشترک هزارهها جهان کند. شورای جهانی هزاره، جدای حزب و محور سیاسی باشد.
4. بنیانگذاری بانک جهانی هزاره: برای کارهای بزرگ، نیاز است تا زیربناها درست شود. یکی از راههای ساختن زیربنا، تقویۀ بنیۀ اقتصادی آن است. هزارهها برای اینکه بتوانند از درآمد خود، استفاده بهینه کنند، باید بانک جهانی هزاره را بسازند. اگر هر هزاره، سال دوازده دالر به این بانک کمک کند، این بانک خیلی زود سرپا میاُیستد. این بانک، میتواند در درازمدت، بسیاری از پروژههای مردم هزاره را تمویل کند و حتا برای ساختوساز و دیگر برنامهها در هزارهجات هم مفید واقع خواهد شد. میشود از عاید این بانک، روی نسل دانشجوی هزاره سرمایهگذاری شود تا قشر متخصّص هزاره پدید بیاید. این بانک باید توسط افراد کاردان از سوی شورای جهانی هزاره، مدیریّت شود.
5. تأسیس رسانۀ جهانی هزاره: تلاش شود تا رسانهای جهانی از بهر پوشش دادن جامعه و فرهنگ و تاریخ و وضعیت حقوقی هزارهها ساخته شود. این رسانه افزون به زبان پارسی و انگلیسی به چند زبان دیگر نیز نشر شود. این رسانه میتواند در وبگاه و فیسبوک و انستاگرام و تلگرام و یوتیوب و ایکس و… فعال باشد. در جهانی امروزی، چنین رسانهای برای هزارهها ضروری است. ما مستندهایی خوب و فیلمهایی مهم دربارۀ مردم هزاره داریم؛ اما چون منبع معتبر نیست که آن را پخش کند، نمیشود از آن بهحیث یک منبع معتبر استفاده کرد. این رسانه نیز توسط شورای جهانی هزاره مدیریت شود. این رسانه میتواند از درآمد بانک جهانی هزاره بهرهمند شود.
6. پیگیری بهرسمیّتشناسی نسلکشی هزاره: بهرسمیّت شناخته شدن نسلکشی هزاره حق مسلم آنان است. این کار از طریق پیگیریهای مداوم و درج شکایت به دیوان بینالمللی و مستندسازی مؤلفههای نسلکشی میتواند صورت بگیرد. تلاش جمعی مردم هزاره باید بر این باشد که جهان از این نسلکشی آگاه شود و جلوی فشاری که تاکنون بر مردم هزاره میرود بگیرد. شورای جهانی هزاره باید در رأس این تلاشها باشد و بانک جهانی هزاره، کمکهای مورد نیاز را برای این کار فراهم آورد.
7. ضرورت به دانشنامه هزاره: دانشنامه هزاره، همچون کتابی کامل و جامع برای شناخت ابتدایی مردم هزاره است که در ضرورت آن هیچ شکی وجود ندارد اما نقدهایی که بر دانشنامه وارد شد تا حد زیادی برای ناقدین قانع کننده نبود. تلاش شود به دانشنامه و نقدها به عنوان ضرورت نگاه شود، نه اینکه فضا از هر طرف حیثیتی شود. مشکلات مهم این کتاب آشکار شود و راهحل برای آن پیشنهاد شود و خیلی زود، کار روی مدخلها و جلدهای باقیمانده صورت بگیرد. دانشنامه، پروژۀ ملّی هزاره که در نوع خود کمنظیر است. حیف است که چنین پروژهای کمنظیر، متوقف بماند و حیف تر اینکه در تهیه مطالب کوتاهی صورت گیرد. با کار علمی و قابل قبول بانک جهانی هزاره، باید برای دانشنامه مساعی مورد نیاز را انجام دهد.
8. رشد فرهنگ هزاره: برای رشد فرهنگ که زیربنای یک جامعه است، باید آن را بارور و پویا کرد. راه بارورسازی آن، «ایجاد فکر» و «تبادلات» است. فرهنگ بسته، در جهانی امروز، خیلی دوام نمیاورد. فرهنگ باید باز باشد؛ اما نه آنقدر که هیچی از خودش نماند؛ بلکه چنان باید که پایههایش استوار باشد. برای تبادلات فکری و فرهنگی، کارگروهی تشکیل شود که در آن، «کتابهای پیرامون هزاره» را ترجمه و نشر کند. این ترجمه ممکن از پارسی دری به دیگر زبانها یا از دیگر زبانها به زبان پارسی دری باشد. در سوی دیگر، باید برای هنر هنرمندان هزاره، نمایشگاهها برگزار شود تا از این طریق، تبادلات فرهنگی و آشنایی دیگران با مردم هزاره بیشتر شود.
9. گردهماییهای قومی: چیزی خیلی خوبی که میان هزارهها رواج پیدا کرده است، گردهماییهای قومی است که در جاجای جهان انجام شده است. این گردهماییها، فرصتی برای آشنایی و دیدار مردم هزاره است تا با هم تجدید بیعت کنند و در دوردستها، هویت خود را پاس دارند. گردهماییها میتواند در روزهای نوروز، شب یلدا، روز فرهنگ هزاره، روز نسلکشی هزارهها، روز شهادت بابه(22حوت)، جنبش روشنایی(2اسد)، روز همبستگی هزارهها(25سرطان) و… باشد. در چنین گردهماییها، بکوشند که زمینۀ گفتوگو میان هزارهها از مذهبهای مختلف و باورهای مختلف و جاهای مختلف ساخته شود. هزارهها در این گفتوگوهای درونقومی، مدارا را بیاموزند و برای آیندۀ بهتر قوم و کشور، بیندیشند. این گردهماییها، سرگرمی محض نباشد. 10. ازدواج: آخرین راهحل همبستگی هزاره، ازدواج است. ازدواج، یک آیین اجتماعی است که توانایی بالایی در ایجاد روابط گرم میان دو طرف میکند. هزارهها باید بتوانند از منطقۀ خود بیرون روند و همسرش را از دیگر جاهای هزارهجات برگزینند. هزارههای سنّی با شیعه و جاغوری با دایکندی و سید با بهسودی و بیات با دایزنگی و قرلق با دایمیرداد ازدواج کنند. بافت اجتماعی هزاره، باید ترکیبی باشد از سراسر هزارهجات تا مردم هزارۀ تمام هزارهجات، احساس نزدیکی هرچه بیشتر نسبت به هم کنند.




