روزنه
روز فرهنگ هزارگی جدا از حس غرور و اعتماد به نفسی که به مقیمان این قلمرو فرهنگی میبخشد، نه ساعتی برای فخر فروشی، بلکه بیشتر زنگ هشدار و بیدارباش اندیشمندانه برای احیا، بازنگری، پاسداری، پالایش و پیرایش عناصر و مؤلفههای فرهنگی این قوم است، تا ضمن شناختن و شناساندن آن ها، مولفههای ارزشمند فرهنگ خود را تقویت نموده و خللها، چالشها و رهزنهای آن را دریافته و رفع کنند. «موسیقی» یکی از عناصر هنری در دامنه و دایرهی فرهنگ هزاره است که نگاشتهی حاضر، با التفات به جایگاه و تأثیر این هنرزیبای انسانی، میخواهد در حد این مقال مختصر، نگاهی آسیب شناسانه به محتوای موسیقی هزارگی نموده و به برخی کاستیهای محتوایی آن اشاره ی گذرا بنماید.
فرهنگ
فرهنگ به مثابهی کمیت درهم تافته از داراییهای هویتی، شناسه و شاخص شناسایی افراد بوده و احساس تعلق یک فرد به مجموعهی ازدانشها، باورها، هنرها، قوانین، اخلاقیات، رسوم، آداب، عادات و دیگر تمایزات فرهنگی و عضویت وی، به جامعه ی خاص را نشان می دهد. هم بودگی اجتماعی را میتوان اثر و ثمر اشتراکات فرهنگی دانست که در دایرهی یک شاکلهی واحد هویتی، میان افراد جامعه در نظامهای سه گانه ی: شناخت و باور، ارزش و گرایش، رفتار وکردار، صورتی از یگانگی نسبی، پدید آمده و این یکتائی فرهنگی، کارکردهای متحد کنندهی آرمانی، سیاسی و اجتماعی خواهد داشت.
در ردیابی لغوی، واژهی «فرهنگ» بنا به معرفی لغت شناسان، ترکیبی از دو کلمه ی «فره» و«هنگ» به معنای فراکشیدن و پیش راندن است. براین پایه، هیچ یک از عناصر فرهنگی، نمیتوانند پدیده های بیخاصیت و منفعل باشند، بلکه رسالت و بایستهی بنیادین آن ها، پیش برندگی و کمک به تعالی و تکامل انسان خواهد بود.
موسیقی
موسیقی را چونان شانهای برگیسوان ژولیدهی روح دانسته اند که ریتم نوازش او، آشفتگی ها را برگرفته و به حس و حالها، تازگی میبخشد. انعطاف دل انگیز آن به تناسب شرایط و اتفاقات، مهار هیجانات آدمی را به دست گرفته و به دلهای آدمی در شرایط متمایز آزادگی یا آزردگی، آرامی میبخشد.
رُنسانس و روشنگری، موسیقی را با جنبشهای فکری و فلسفی آمیخته و از یک نیروی اخلاقی و عاطفی آرام بخش، به یک هنر دموکراتیک، تحول آفرین و تحرّک بخش متحول نمود، که ضمن تأثیر بر عملکرد شناختی افراد، وجههی رهبری کننده، جهت ده و حرکت بخش پیدا نمود. موسیقی در شمایل جدید خود، دیگر در قالب الگوریتمهای القائی از سوی یک فرد، نهاد یا ایدئولوژی خاص نمیگنجد، بلکه خود، یک الگوریتم مؤثر و مستقل است، که آبروی عامه پسند یافته و وجههی مردمی دارد که هم پژواک یافته ها و داشته های عمومی بوده وهم در طلب و تکاپوی مطالبات و مطلوبات مردمی، نقش هدایت کننده و تحریک آمیز دارد.

بنا براین، «موسیقی» در زمرهی مؤلفهها و عناصر هنری فرهنگ، نه فقط یک هنر صرفا آنی و آیینهی خنثی و سرگرم کننده، بلکه نماینده ی اعتبارفرهنگی و یکی از پایه های هویتساز جامعه است که با توزیع کارآمدی در دوگانهی بازتاباندن و تابانیدن، ضمن انعکاس سلایق، مسائل و ترجیحات اجتماعی، تأثیر آشکار و غیر قابل انکار در شکل دهی به ذائقهی جمعی و راهبری روند سلیقه و سوق فرهنگ عمومی دارد.
آسیب شناسی محتوایی در موسیقی هزارگی
دو دسته عناصر اختصاصی و اشتراکی، حد تجانس یا تمایز فرهنگی ملتهای مختلف را معین نموده و به لایه های بودگی وتنیدگی یک جامعه در میان جوامع دیگر هویت میبخشد. «هزاره» به مفهوم ملیت مالک یک فرهنگ مستقل و متعالی، مانند هر جامعه ی دیگر، در تلاقی یا تفکیک با دیگر ملیت ها شناخته می شود. «موسیقی هزارگی» امروزه به برکت آواز، احساس و تحرک و تلاش هنرمندان محلی، پدیده ورویداد شناخته شده در افغانستان است، که سبک و سیاق مخصوص یافته و یکی از عناصر هنری در ساخت و شاکلهی فرهنگ هزاره به شمار میآید اما به نظر میرسد که موسیقی افغانستانی، به ویژه شعبه و شاخهی هزارگی آن، مثل هر دارایی دیگر بشری، به چالش هایی دچار است.
من موسیقی شناس نیستم تا نقد و نگاه موسیقیایی برساز وصورت این هنر زیبای انسانی بنگارم. یا هم در مورد ملودی، ریتم، هارمونی، تُن و لحن آن، نظری بیاورم، امّا به حیث مستمعی که گهگاهی با نوازش لطیف تار و ترانه، حالم را صفا و صیقل میدهم، نقایص آشکار را از منظر محتوایی در آدرس وطنی وبه ویژه هزارگی این هنر عزیز و لذیذ، احساس نموده ام که اشارت بدانها را به پندار خود مفید می دانم.
یکم: کاستیهای کلی و کارکردی
به نظر میرسد، نقص، آفت و آسیب کلی در موسیقی هزارگی، محصور ومتمرکز شدن آن بر انعکاسها و بازتابها است؛ بدین بیان که موسیقی امروز هزارگی، صرفا به یک شعبه از رسالت خود که روایت و حکایت یا همان انعکاس و بازتاب یافتهها و داشتههای فرهنگی باشد، آن هم به صورت قشری و عصری و نه ماهوی و تاریخی، وفادار مانده است. لکن از شاخهی دیگر رسالت خویش که رویه و رویکرد ایجاد تابش و تپش یا تحریک و تحرک بخشی در جامعه باشد، آشکارا کوتاهی وغفلت نموده است. بدین جهت، وقتی یک عنصر مهم هنری همانند موسیقی، نتواند به نظام های سه گانهی شناخت و باور، ارزش و گرایش و نیز رفتار وکرداریک جامعه، تابش و تپش بخشد، یا ملت متعلق خود را به سوی ترقی و تکامل فرهنگی، اجتماعی و سیاسی، سوق ندهد، چنین موسیقی از خاصیت وکارآیی فرهنگی خود تا حد زیادی مهجور مانده و به تحول تحرک بخش نیاز خواهد داشت.
من معلومات وافری در تاریخ موسیقی هزارگی ندارم، تا نسبت به پیام و سیاق محتوایی آن، داوری جامع و صحیح نمایم، اما بر بنیاد همین شناخت کوتاه و کم خود، می توانم ادعا کنم، که موسیقی به سبک وسیاق امثال «آبه میرزا» یک موسیقی منفعل و معطوف به روایت گذشته و حال و در نتیجه، بازتابانندهی جلوههای فردی و ناحیهای فرهنگ بود، نه یک هنر تابانندهی فعال، فراگیر و جهت بخش در جنبههای اجتماعی و سیاسی!
این روال در دهه ی شصت و هفتاد شمسی، در گیرو دار تحرکات سیاسی و اجتماعی، با آهنگ و نوای امثال «داود سرخوش»، سمت و سوی آینده نگری یافته و با تحریک کنندگی و تحرک بخشی، حامل و حاوی مفاهیم سیاسی و حماسی گردیده و تأثیرات تپش بخش اجتماعی و سیاسی پیدا کرد. با افول شور وهیجانات سیاسی و حماسی، دوباره موسیقی هزارگی، غالبا سیاق منفعل یافته و از پیام های حرکت بخش و شورانگیز اجتماعی و سیاسی تخلیه گردید. اکنون، 1- فردیت، 2- گذشته نگری، 3- ظاهر گرایی، سه چالش آوار شده بر سر موسیقی هزارگی است، که به رغم نیازها و ضرورت های زمانی و اجتماعی، از ماهیت، معانی و محتواهای سیاسی و اجتماعی تُهی گردیده و در توصیف ظواهر فرهنگی محدود مانده و نگاه و امیدواری به آینده و آرمانهای سیاسی و اجتماعی را ترسیم نمی کند.
دوم: کاستی های چند گانه مفهومی و محتوایی
الف. کاستی محتوایی اشعار
ماهیت وخاصیت معنایی و محتوایی موسیقی، انگیختن عشق، مهر و آرامش و تحریک احساسات ارزشمند انسانی و معنوی است که در طینت و بستر مفهومی اشعار، تجلّی و تبارز مییابد. اما اشعار ترانههای وطنی، این حس را در مخاطبان، القا میکند که غالبا با تمرکز بر روابط فیزیکی، چنان به ظاهر و زینت چسپیده و از الهام معنا تُهی اند که موسیقی را از ماهیت معنوی آن تفکیک و تخلیه نموده و استماع به آن را مانند استماع به ترانههای نا آشنا، کم اثر و تاثیر آن را زود گذر نموده یا در برخی مواقع، شنیدن آنها بی معنا و ملال آور می شود.
ب. کاستی آییینی و ارزشی
متأثر از تلقیهای متعصّبانهی برخی از طیف های سنّتی، موسیقی وطنی نیز حالت تدافعی در برابر این تحجر و تحریمها گرفته و نه فقط به مفاهیم ارزشی و مضامین آیینی، اهتمامی نکرده که گاهی با آرایش تهاجمی علیه آنان نیز ظاهر شده است. یکی از رسالتهای اصیل و کاربردی موسیقی، انگیزش هیجانات ارزشمند هویتیاست، اما ناترازی حاکم میان احساسات فردی و هویتی، توجه به فضایل هویتی را کمرنگ و جهت و رویکرد موسیقی هزارگی را به امور عریان و تا حدی جنسی محض معطوف نموده است.
ج. کاستی زبانی، گفتمانی و مفاهمهای
این کاستی را با تمرکز بر موسیقی هزارگی و آوازخوانان «هزاره» تذکّر میدهم که غالب موسیقی نوازان و آوازخوانان «هزاره» با نادیده انگاشتن نقش موسیقی درایجاد حسّ مشترک ملّی، در لاک و لهجه ی طایفگی و تارو دمبوره هزارگی فرو رفته و کمتر از سبک، ساختار و زبان مشترک در راستای انتقال حس و درک ودرد خویش کارگرفته اند. صریحتر آن که هنرمندان هزاره، کمتر ملّی خوانی کرده و جز تعدادی به غایت اندک، بدنه ی کلّی هنرمندان و آوازخوانان هزاره، کار کرد فراقومی و شهرت وآوازه ی ملّی ندارند.
چنین رویکردی، اگر چه به لحاظ رهیدن از تحقیر تاریخی و درهم شکستن تقیهی فرهنگی و فولکوریک هزاره، یک جسارت ستودنی به شمار میآید اما افراط در این خود ماندگی هنری نیز موجب انزوای زبان هنری هزاره از عرصه ملی گردیده و هنرمندان این قوم را به آواز خوانان محلی تبدیل میکند. به گونهای که حسّ و حال دمبورهی آنان را بهجز از همتبارانشان کسی دیگر نشنیده و نمیفهمند و زبان زیبای هنر هزارگی را از انتقال مفاهیم هزارگی به دیگران و نیز ایجاد علقه و علاقه با آنان باز می دارد.
اینک برای رهیدن از این سه کاستی در حوزه محتوایی ترانه ها که از عمق و وسعت موسیقی کاسته و کارکرد آن را کم نموده است، شاید بتوان سه راهکار عملی زیر را به کاربست.
یک: در بُعد محتوایی
هم شاعران وطنی به تولید اشعار فاخر وسبکدار اهتمام نموده و هم هنرمندان موسیقی با تأمّل بیشتر در طینت هنر خویش، اشعار با مفهوم و پر محتوا را انتخاب نمایند.
دو: در بعد آیینی و ارزشی
به تازگی خواننده وطنی به نام «فرهاد اکبر» ادعا می کند که بنیان گذار موسیقی آیینی در افغانستان است، جدا از صحّت و سقم این ادعا، صرفا توجّه او به این کاستی نیز ارزنده و ستودنی است. اینک چه ارزنده و زیبا است که اهالی هنر موسیقی با تمرکز و تأمّل هنری، به جبران نقص آیینی در موسیقی افغانستان پرداخته و این هنر عزیز و لذیذ را تا مرز های معنوی دیانت وفضیلت و مضامین انسانی و ارزشی، عمق و وسعت بخشیده و دامنه ی مشتاقان خویش را گسترده تر نمایند.
سه: دربعد زبانی، گفتمانی و مفاهمهای
چنانچه غفلت ازسبک و لهجه و دمبوره هزارگی و بی توجّهی به آن، شمع ارزشمند هنر محلّی و طایفگی را خاموش میکند، افراط وانحصار در هنر هزارگی نیز مانع القای حسّ مشترک با دیگران گردیده و جامعه هنری را از سهمگیری در این هنر مشترک ملّی باز می دارد. پرداختن متوازن به هر دو بخش محلّی و میهنی این هنر و به کار بستن هر دو سبک قومی و ملّی، ضمن زنده نگهداشتن هنر موسیقی هزارگی، حسّ وسهم هنرمندان هزاره را در راه بردن این هنر انسانی در وسعت و فراخنای ملّی نیز گسترش داده و متعادل میکند.
نتیجه گیری
تعادل و تعدیل جلوهی هزارگی هنر موسیقی در آن است که توازنی میان ماندن و رفتن، ایجاد شده و ضمن ماندن مستحکم در سبک، سیاق و قالب موسیقی محلی، رفتن به سمت وسوی موسیقی ملی نیز آغاز شود. پیشران ایجاد چنین توازنی، خلق شعر مناسب، ورزیدگیهای تخصصی و فنی و به عبارت کوتاه تر، تجهیز صوری و محتوایی، جهت اثر گذاری در سطح کلان ملی و حتی جهانی است.
تراز و عیار شدن هنر و هنرمند هزاره با چنین سطحی از انتظارات، نگاه و رویکرد هنری، 1. موجب تقویت و توانمندی هنرمندان هزاره خواهدشد. 2. اثرگذاری عمقی و باطنی آثار تولید شده بیشتر را به دنبال خواهد داشت. 3. به ماندگاری طولی و تاریخی آثار هنری آنان در سطح کلان تر، کمک خواهد نمود. 4. حس همزبانی وهمدلی ملّی را گسترش خواهد داد. 5. بازنمایی و نمایش هنر، مفاهیم هویتی، فرهنگی، تاریخی و انتقال حس و درد قوم هزاره را به زبان گسترده تر و همه فهم تر و در جغرافیا وگسترهی وسیع تر برای مخاطبان ملی، میسر و تسهیل خواهد نمود.
بادا که با اهتمام هنرمندان عزیز هزاره به صورت و طینت این هنر اصیل انسانی، عمق و وسعت اثرگذاری و طول وتاخیر ماندگاری آن بیشتر گشته و شمایل آراستهی این دارایی معنوی وهنری ملت، عده و قلمرو بیشتری را به جمال هنر هزارگی جلب و جذب کند و این هنر زیبای هزارگی، حرکت ساز و رهایی بخش باشد.




