مقدمه
چندی پیش در صفحه فیسبوک خود پرسشی را مطرح کردم: «چرا برعکس هزارههای پاکستان، بسیاری از هزارههای که در ایران به دنیا آمده یا بزرگ شدهاند، و همچنین هزارههای که چندین نسل در کابل زیستهاند، علاقهای به هزاره بودن و هزاره خوانده شدن ندارند؟». هرچند دیرتر متوجه شدم نحوه بیان و زبان پرسش گنگ و زننده بود. طرح این سؤال با واکنشهای گوناگونی مواجه شد. شماری از مخاطبان نظرات موافق، سازنده و انتقادی ارائه کردند؛ اما واکنشهای مخالف و سرزنشآمیز نیز کم نبود. عدهای در پیامهای خصوصی مرا شدیداً نکوهش کردند و برخی حتی بهصورت علنی در صفحهام اظهار انزجار نمودند. بسیاری نیز نصیحت کردند که مطرح کردن چنین پرسشهایی «سازنده نیست» و موجب نفاق و رنجش در میان هزارهها میشود. بعضی نیز تصور کردند که من هزارههای مهاجر در ایران و هزارههای ساکن کابل را داوری یا تحقیر میکنم.
واقعیت این است که قصد من نه قضاوت بود و نه تحقیر کسی؛ خود را در جایگاهی نمیبینم که شدت یا ضعف تعصب قومی دیگران را محک بزنم. هزاره بودن برای من هرگز یک انتخاب اختیاری نبوده است؛ اما چون در خانوادهای هزاره متولد شدهام و در میان جامعهی هزاره زیستهام، نسبت به گذشته، حال و آینده هزارهها احساس تعلق میکنم و این هویت را بهعنوان بخشی از خودم پذیرفتهام. با این وجود، احساس میکنم هیچیک از اینها سبب نشده که نسبت به «دیگری» به هر دلیل از جمله قومیت، مذهب یا گرایشهای سیاسی و فکری احساس تنفر پیدا کنم. دستکم در پانزده سال گذشته آگاهانه کوشش کردهام تا حد امکان از افتادن در ورطهی تعصبات کور و نفرت قومی دوری کنم، هرچند میدانم که همیشه در این کار موفق نبوده ام.
پرسشی اما که مطرح کردم حاصل سالها مشاهده و تجربه زیستهی شخصیام در تعامل با هزارهها از ولایتها، شهرها و حتی کشورهای مختلف بود. بارها از خود پرسیدهام چه عاملی سبب میشود که بیشتر هزارههای پاکستان نسبت به هزارههای افغانستان و ایران درباره هویت، تاریخ و سرنوشت هزارگی خود حساستر، پرشورتر و حتی گاه متعصبتر باشند؟! در مقابل، چرا به نظر میرسد بسیاری از هزارههای ایران اعم از هزارههای بومی خراسان (معروف به «خاوری») و مهاجران هزاره در ایران، همچنین شمار قابل توجهی از هزارههای که طی چند نسل در شهرهای بزرگ افغانستان زندگی کردهاند، نسبت به هویت هزارگی خویش بیتفاوتاند و حتی گاهی آن را انکار میکنند یا از آن بیزارند؟!
البته باید تأکید کرد که این پرسشها مطلق و فراگیر نیستند و قطعا همهی هزارهها در ایران، افغانستان و پاکستان را در بر نمیگیرند؛ بلکه روندهای کلی و مشاهدات غالب را بازتاب میدهند. همچنین با توجه به پیشینهی تاریخی پُررنج و تابوهای جامعهی هزاره، پرداختن به این مسائل برای برخی ممکن است آزاردهنده یا توهینآمیز تلقی شود اما بهعنوان قومی که تاریخ طولانی از سرکوب، حذف و کشتار را پشت سر دارد، دیر یا زود ناچاریم با چنین پرسشها و حتی پرسشهای دشوارتر و دردناکتری روبرو شویم و درباره آنها تأمل کنیم.
یافتن پاسخی آسان برای این مسائل پیچیده هرگز ممکن نیست؛ ترس، گریز، نفرت و انکار هویت ریشههای متعددی دارند. این واکنشها تا حد زیادی پیامدهای روانشناختی تبعیض و سرکوب سیستماتیک و طولانیمدتی هستند که جامعه هزاره در یکونیم قرن اخیر بهشکلهای مختلف از نسلکشی و قتلعام گرفته تا انسانیتزدایی، حذف و به حاشیهراندن را تجربه کرده است. با این حال، بهنظر میرسد یک عامل نیرومند دیگر نیز در این میان نقش کلیدی دارد؛ عاملی که بیارتباط با سایر علل نیست ولی میتواند بهطور خاص پاسخی قانعکننده برای تفاوت وضعیت هزارهها در کشورهای گوناگون فراهم کند. این عامل از نظر من همان «هژمونی قومی» است. در ادامه، این مفهوم را بهعنوان چارچوب تحلیلی برمیگزینیم و تجربههای تاریخی-اجتماعی هزارهها را به طور گذرا و کلی در سه کشور ایران، افغانستان و پاکستان مرور میکنیم. ابتدا مفهوم هژمونی قومی را توضیح میدهیم و سپس نشان خواهیم داد چگونه سازوکارهای هژمونیک مسلط در هر یک از این جوامع، زمینهساز سرکوب و انکار هویت هزارگی، یا برعکس موجب حفظ و بالیدن آن بوده است. سرانجام نتیجهگیری و دلالتهای این بحث ارائه خواهد شد.
هژمونی قومی و پیامدهای روانیهویتی
هژمونی (Hegemony) مفهومی است برگرفته از واژهای یونانی بهمعنای سلطه یا رهبری. در علوم سیاسی و اجتماعی، این واژه به وضعیتی اشاره دارد که در آن یک قدرت (دولت، طبقه، فرهنگ و یا حتی گروه نژادی، قومی و مذهبی مسلط) بدون توسل به زور و خشونت برهنه، بلکه با مکانیسم پیچیدهای از کنترل قدرت سیاسی، اقتصادی و نفوذ فرهنگی، چیرگی خود را بر دیگران اعمال میکند. هرچند که در صورت لزوم استفاده از خشونت و زور را نیز نفی نمیکنند. اما آن در پوششی از توجیه و منطق قابل قبول برای اکثریت جامعه مانند «منافع ملی» انجام میدهد.
این ایده را بیش از همه آنتونیو گرامشی، اندیشمند مارکسیست ایتالیایی، بسط و صورتبندی کرده است. بهگفتهی گرامشی، طبقهی حاکم از طریق تسلط فرهنگی و کنترل بر نهادهای چون آموزش، رسانه، مذهب و هنر، ارزشها و باورهای موردنظر خود را در جامعه بهگونهای غالب میکند که بهصورت هنجار «طبیعی» پذیرفته شوند و طبقات فرودست نیز آنها را درونی کرده و بازتولید نمایند. به بیان ساده، در حالت هژمونیک، ارزشها و جهانبینی گروه حاکم آنچنان فراگیر میشود که همهی گروههای دیگر نیز آن را بدیهی انگاشته و حتی موفقیت خویش را در گرو پذیرش و تقلید از آن میدانند.
هژمونی قومی (Ethnic Hegemony) شکل خاصی از همین پدیده است که در آن یک گروه قومی یا نژادی سلطه و نفوذ خود را بر سایر گروههای قومی یک کشور اعمال میکند. این سلطه میتواند از مجرای سیاست و دولت، یا از طریق زبان، فرهنگ، آموزش و رسانه برقرار شود. در چنین وضعیتی نیز عنصر رضایتسازی حضور دارد؛ به این معنا که گروههای تحتسلطه غالباً آگاهانه یا ناآگاهانه، برتری فرهنگی و ارزشی قوم مسلط را میپذیرند و حتی درونی میکنند. بدیهی است که در این فرایند، زبان و فرهنگ قوم فرادست به عنوان معیار مشروع شناخته میشود و هویتهای دیگر در بهترین حالت «لهجه» یا «فرهنگ فرعی» به شمار میآیند که باید در فرهنگ غالب حل شوند.
البته این به معنای نفی زور و خشونت عریان در هژمونی قومی نیست. در واقع پشت نمای بهظاهر فرهنگی و حتی منطقی هرنوع هژمونی، زور و اجبار عریان نهفته است. آنتونیو گرامشی بهروشنی بیان میکند که هژمونی گروه حاکم همواره «در زرهِ اجبار» حفاظت میشود.
هژمونی قومی آثار روانشناختی عمیقی بر گروههای قومی فرودست و حاشیهرانده برجای میگذارد. یکی از مهمترین پیامدهای آن گسترش احساس خودکمبینی و بیارزشی در میان اعضای این گروهها است. زمانی که فرهنگ، زبان و ارزشهای یک قوم در رسانهها، نظام آموزشی یا ساختار قدرت نادیده گرفته شود یا بهشکلی منفی و تحقیرآمیز بازنمایی میشود، افراد آن قوم ممکن است این روایت را نسبت به خود بپذیرند و نوعی «سرکوب درونیشده» را تجربه کنند. این پدیده میتواند به بحران هویت و تعارض فرهنگی در فرد منجر شود و او را وادارد برای رهایی از انگ اجتماعی، به انکار یا پنهانسازی ریشههای قومی خویش روی آورد.
فرانتس فانون در کتاب پوست سیاه، نقابهای سفید بهخوبی این وضعیت را شرح داده است: مردمان استعمارزده گاه خود را در مقایسه با استعمارگر پستتر مییابند و میکوشند با تقلید از زبان، پوشش و آداب او، از هویت تحقیرشدهای خویش بگریزند. به موازات این فرآیند درونی، در سطح جمعی نیز شاهد انزوا و بیگانگی اجتماعی خواهیم بود؛ بدین معنا که جامعهی تحت ستم به تدریج اعتماد خود را به ساختار کلان از دست میدهد و اعضایش از مشارکت فعال در عرصههای عمومی دلسرد میشوند. در درازمدت، محرومیت مداوم از قدرت تصمیمگیری و فرصتهای برابر میتواند به احساس مزمن بیعدالتی و ناامیدی بینجامد و حتی زمینهساز اختلالاتی چون اضطراب و افسردگی در مقیاس جمعی شود.
پیر بوردیو، جامعهشناس فرانسوی، برای توصیف چنین فرایندی از اصطلاح «خشونت نمادین» بهره میگیرد. خشونت نمادین به نوعی از سلطهی غیرمستقیم گفته میشود که از دل تفاوت قدرت میان گروهها برمیخیزد و بهشکل نامرئی و از درون اعمال میشود. در این حالت، نظم تبعیضآمیز چنان بهعنوان امر «طبیعی» جلوه میکند که حتی فرودستان نیز ناخودآگاه در تداوم آن همدستی میکنند. بوردیو تأکید میکند که این نوع خشونت لزوماً محصول عمدی ارادهای گروه فرادست نیست، بلکه ناشی از تقویت ناخودآگاه وضعیت موجود است که توسط همه (حتی قربانیان) به عنوان هنجار پذیرفته شده است. به عبارت دیگر، قدرت هژمونیک برای تثبیت خود صرفاً به سرنیزه متکی نیست، بلکه نیازمند مشروعیت و باور پذیرفتگی در ذهن تابعان است. ممکن است حتی بهظاهر بیچالش بماند!
هژمونی قومی صرفاً با تحمیل زبان و ارزشهای «برتر» متوقف نمیشود؛ در سطح عمیقتر، دستگاه زیباییشناسی جامعه را هم بازآرایی میکند تا پیکر و چهرهای قوم یا اقوام غالب در مقام معیار زیبایی تثبیت شود. فرانتس فانون این فرایند را «پوست سیاه، نقابهای سپید» مینامد و توضیح میدهد که استعمار با فروکاست سوژهای فرودست به «نقشهای اپیدرمال» (racial epidermal schema)، او را وادار میکند تا به تمنای همان سپیدیای درآید که او را طرد میکند؛ بدینسان، زیباشناسی بدل به امتداد روانی سلطه میشود و فرد استعمارزده در آینه، نه خویشتن، که «دیگریِ آرمانی» را جستوجو میکند. مجموعهای از هنجارهای ظاهراً طبیعی (از تناسب بینی و رنگ پوست تا فرم چشم) که در رسانهها، معابر و محافل عمومی، تربیونهای رسمی، نهادها و مکانهای آموزشی بازتولید میشود و بدن اقلیت را به حال تعلیق در میآورد؛ او یا باید خصلتهای خود را پنهان کند، یا مخاطره زشت انگاشته شدن را بپذیرد. به بیان دیگر، داوری زیبایی از ساحت سلیقه فردی به عرصهی سیاست بدن سرریز میشود و شکلی از سرکوب و اطاعت زیباشناختی را پدید میآورد.

سرگذشت هزارهها نمونه روشن این خشونت زیباشناختی است. ویژگیهای چهرهای «شرقی» ـ چشمان بادامی، گونههای برجسته، ریش کمپشت، از دیرباز نشانهی تمایز هزارهها بوده و در فرهنگ رسمیِ و عمومی افغانستانِ ایرانِ با برچسبهای چون «قلفک چپات»، «افغونی» «مغول» و «چینی» به سخره گرفته شده است.
در چنین فضایی که ایدهآل زیبایی بر مبنای بینی بزرگ، چشمان درشتِ مردم قوم مسلط تعریف میشود، بسیاری از هزاره در کابل، مزار یا مشهد و تهران به آرایشگاههای میروند که آنها را به شکل مردم خاورمیانه یا جنوب آسیا آرایش میکنند، برای تغییر چهره، اندازه چشم و بینی خود دست به جراحی زیبایی میزنند ، پوست خود را روشن میسازند یا در شبکههای اجتماعی فیلترهای برمیگزینند که خطوط آسیایی چهرهشان را کمرنگ کند. این «بیگانهشدن از صورت» نه یک میل زیباشناختی خنثی، بلکه پیامد مستقیم ساختاری است که بدن فرودستان را به نمادی از زشتی و «بدقیافهگی» انسانیت زدایی میکنند؛ آینهای که هر صبح، روایت حاکم را بر صورت ایشان حک میکند و آنان را وامیدارد تا پیش از هر مبارزه سیاسی، نخست در عرصهی پوست و استخوانْ با خویشتن بجنگند.
با این چارچوب نظری میتوان چرایی تفاوت رفتار هویتی هزارهها را در کشورهای مختلف بهتر درک کرد. در بخشهای بعد، تجربه تاریخی هزارهها را در افغانستان، ایران و پاکستان بررسی میکنیم تا ببینیم چگونه وجود یا عدم وجود یک هژمونی قومی مسلط، به شکلگیری روانشناسی هویتی متفاوت در میان آنان انجامیده است.
شکلگیری هژمونی قومی و سرکوب هزاره در افغانستان
در افغانستان، شکلگیری هژمونی قومی مسلط با سرکوب فراگیر و خونین سلطنت امیر عبدالرحمان خان (۱۸۸۰–۱۹۰۱ میلادی) آغاز شد. عبدالرحمان پس از به قدرت رسیدن با خشونتی بیسابقه قبایل هزاره را سرکوب کرد؛ کارزارهای نظامی او چنان فاجعهبار بود که به کشتار بخش بزرگی از جمعیت هزاره انجامید. ببیش از ۶۰ فیصد هزارهها قتلعام شدند. بسیاری از هزارهها نیز ناچار شدند سرزمینهای خود را ترک کنند و به مناطق همجوار بگریزند، از جمله به ایران و هندِ تحت استعمار بریتانیا (شهرهای کراچی، کویته، پیشاور و دیگر شهرهای مانند کشمیر) این سرکوب خونین که از آن بهعنوان نسلکشی هزارهها نیز یاد میشود، نظم قومی جدیدی را در افغانستان بنا نهاد که در آن پشتونها به عنوان قوم حاکم دست بالا را یافتند، تاجیکها و ازبیکها در مراتب بعدی و هزارهها در قعر سلسلهمراتب قدرت قرار گرفتند.
در اوایل قرن بیستم نیز تلاشهای روشنفکرانی چون محمود طرزی در دورهای پادشاهی حبیبالله خان به تدوین نوعی ناسیونالیسم افغان (پشتونمحور) انجامید. در این گفتمان، بر ایجاد یک هویت ملی واحد بر پایهی زبان پشتو و فرهنگ پشتون تأکید شد. بدینترتیب، روایت مسلطی شکل گرفت که تنوع قومی را برنمیتافت و از اقوام غیرپشتون میخواست در قالب هویت مسلط حل شوند. در چنین چارچوبی، هزارهها که اکثرا از منظر قومی و بعضا مذهبی متفاوت بودند و سابقه مقاومت در برابر تسلط مستقیم و مطلق حکومت کابل بر مناطق مرکزی را نیز داشتند بیش از هر گروه دیگری آماج سرکوب، تبعیض، تحقیر و انسانیتزدایی قرار گرفت. حکومت نه تنها هزارهها را از قدرت سیاسی و اداری طرد کرد، بلکه از طریق نظام آموزشی، رسانهها و ادبیات رسمی، از هزاره ها انسانیت زدایی نمود. برای نمونه، در روایات تاریخی و فرهنگ عامهی آن دوران، گاه هزارهها بهعنوان رافضی، کافر، جوالی و عقبمانده تصویر میشدند که نیاز به توسعه، خدمات اجتماعی، درس و تحصیل ندارند و فاقد کرامت انسان برابر با دیگر شهروندان افغانستان هستند.
پیامد روانی، اجتماعی این سرکوب طولانیمدت برای بسیاری از هزارهها بسیار سنگین بود. طی نسلها تجربهی تبعیض سیستماتیک، شماری از هزارهها بهطور ناخواسته ارزشهای مسلط را درونی کردند و نگرش منفی نسبت به هویت خود پیدا کردند. به بیان دیگر، سرکوب بیرونی به نوعی به خودسرکوبگری درونی انجامید. احساس حقارت و خودکمبینی در آنها ریشه دواند و آنها نسبت به تعلق قومی خویش دچار تردید یا حتی انزجار شدند. بسیاری از هزارههای که در شهرهای بزرگ (مانند کابل) یا در مجاورت نزدیک با اقوام غالب میزیستند، برای گریز از تبعیض روزمره تلاش کردند هویت هزارگی خود را پنهان کنند یا از آن فاصله بگیرند. مثلا ذکر«هزاره بودن» در محیطهای شهری افغانستان نوعی برچسب منفی و زشت تلقی میشد. به تدریج برخی خانوادههای هزاره تبار به ویژه هزاره های اهل سنت و هزاره های که در کلان شهرها زندگی می کردند ترجیح میدادند خود را جزئی از گروههای دیگر (مثلاً تاجیک، قزلباش، ازبک و یا بیات) معرفی کنند تا از گزند تحقیر در امان بمانند. این درست همان وضعیتی است که فرانتس فانون در توصیف روانشناسی استعمارزدگان به آن اشاره میکند: مردمانی که تحت تبعیض شدید قرار گیرند، ناخودآگاه و یا از سرناگزیری ارزشها و پیشداوریهای تحمیلشده از سوی گروه فرادست را دربارهای خودشان میپذیرند و میکوشند از هویت خویش فرار کرده، شبیه «دیگران» شوند.
در مقابل، هزارههای که در مناطق دورافتادهای هزارستان (ولایتهای مرکزی افغانستان) سکونت داشتند و کمتر در تماس مستقیم با ساختار قدرت و جامعهای غالب بودند، توانستند عناصر هویت قومی خویش را تا حدودی حفظ کنند. هرچند این جوامع روستایی نیز از گزند مالیاتهای تبعیضآمیز، غارت اموال یا توهین مأموران حکومتی در امان نبودند، اما فاصله از کانون قدرت مرکزی به آنها امکان داد که زبان، رسوم فرهنگی و همبستگی درونی خود را زنده نگه دارند. این تفاوت تجربه میان هزارهای شهرنشین که هر روز تحقیر و طعنه میشنود و هزارهای روستانشین که عمدتاً در جمع خود زندگی میکند، بهخوبی توضیح میدهد چرا میل به «گریز از هویت» در بخشهای از جامعهای هزاره (بهویژه در شهرها) بیشتر بوده است.
هزاره های ایران و ناسیونالیسم فارسی (آریایی)
در ایران نیز اندیشهی هژمونی قومی تقریباً همزمان با افغانستان، در اواخر قرن نوزدهم شکل گرفت. نطفههای نخستین ملیگرایی ایرانی در دوران مشروطه و بهمثابه واکنشی به حضور استعمارگران روس و انگلیس در مرزهای ایران پدید آمد. سپس با روی کار آمدن سلسله پهلوی در قرن بیستم، این ایدئولوژی ملیگرا حول سه مؤلفه بسط یافت: قومیت فارس (آریایی)، زبان فارسی و مذهب شیعه. بدینترتیب روایت مسلط از هویت ملی ساخته شد که جای چندانی برای تنوع قومی یا زبانی باقی نمیگذاشت و عملاً هویت «ایرانیِ اصیل» را با فرهنگ و زبان فارسمحور یکسان میانگاشت. در چارچوب این هژمونی فرهنگی، هر گروه قومی یا مذهبیای که با روایت غالب ناسازگار بود به حاشیه رانده میشد، از تاریخ رسمی حذف یا در بهترین حالت جذب و استحاله میگردید. شواهد این رویکرد تنگنظرانه را میتوان در فرهنگ عامیانه نیز دید: تقریباً همهای کسانی که در ایران زندگی کردهاند با تعابیر تحقیرآمیزی چون «ترکِ خر» (خطاب به ترکزبانان آذری) آشنا هستند و چهبسا ناآگاهانه آن را به کار بردهاند. سرنوشت کردها، عربها و بلوچهای ایران نیز در سایهای همین تفکر شوونیستی تا حد زیادی با تبعیض و انکار همراه بوده است.
در چنین فضایی، هزارههای که پس از کشتارهای عبدالرحمان خان در افغانستان به خراسان (شرق ایران) پناهنده شدند، در ابتدا از سوی جامعهای میزبان «بربری» لقب گرفتند، واژهای که مانند خواستگاه یونانی آن در ادبیات فارسی معنای معادل بیتمدن یا وحشی داشت. هنوز هم در ایران نانی سنتی به نام «نان بربری» رایج است که گفته نامش را از همین نانوایان هزاره مهاجر در استانهای شرقی ایران گرفته است. از آنجا که این برچسب رنگ و بوی شدیداً تحقیرآمیز داشت، روایت است که مهاجران هزاره از حکومت وقت (رضاشاه) درخواست کردند به جای «بربری» آنان را «خاوری» (یعنی مردمان خاور/شرق) بنامند. بهعلاوه، اشتراکات مذهبی (تشیع) و زبانی با ایرانیان فارس، ظرفیت جذب شدن تدریجی هزارههای مهاجر در متن جامعهای ایرانی را فراهم میکرد. از همین رو، به مرور زمان عنوان قومی «هزاره» به تدریج در بافت هویت کلانِ فارسمحور حل و کمرنگ شد. با این حال، حتی این استحاله ظاهری نیز نتوانست نگاه تبعیضآمیز ساختار قدرت را به کلی تغییر دهد؛ خاوریها هرگز بهعنوان «خودیِ برابر» پذیرفته نشدند. در طول نزدیک به یک قرن، بهجز یکی دو استثناء، هیچ فرد هزارهتباری نتوانست به مناصب عالی سیاسی و نظامی در ایران دست یابد. از چهرههای استثنایی میتوان محمد یوسف خان هزاره مشهور به صولتالسلطنه (از سرداران مشروطهخواه خراسان) و جلالالدین فارسی (از نظریهپردازان ابتدای انقلاب ۱۳۵۷) را نام برد؛ اما اولی سرنوشتی خونین یافت و دومی نیز علیرغم خدماتش، پس از آشکار شدن تبار خاوریاش برای همیشه از صحنهای قدرت حذف گردید.

ملیگرایی رسمی ایران، بهویژه پس از استقرار جمهوری اسلامی، با نگاه عمیقا نگاه تحقیرآمیز و انسانیت زدایی شده به مهاجران افغانستانی – از جمله هزارهها – مینگرد. هنگامی که موج جدید هزارههای مهاجر در دهههای ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰ شمسی به دنبال جنگ و ناامنی به ایران پناه آوردند، اغلب در پایینترین ردههای اجتماعی جای داده شدند. آنها نه تنها نیروی کار ارزان و فاقد حقوقِ اساسی در اقتصاد ایران بودند، بلکه در برهههای تبدیل به سربازان گمنام و سپر بلا در جنگها نیز شدند. برای مثال، در خلال جنگ ایران و عراق و همچنین منازعات نیابتی دهههای اخیر (مانند جنگ سوریه)، هزاران نفر زیر نام لشکر فاطمیون به جبههها اعزام شدند، هزاران نفر جان باختند و تعدادی هم برگشتند، علیرغم تعهد دولت مبنی بر اعطای شهروند، اکثر اخراج شدند و به هیچ یک از وعده ها و امتیازات وعده شده دست نیافتند. با وجود این فداکاریها، تربیونهای رسمی ایران هرگز حاضر نشد نقش و وفاداری آنها را به رسمیت بشناسند. برعکس، ملیگرایی تنگنظر فارسمحور به شکلدهی سیاستها و ادبیات نفرت ادامه داد و فضای عمومی ایران را با موجی از تهمت، توهین، اخاذی و تحقیر نسبت به مهاجران افغانستانی مسموم ساخت. اصطلاحات تحقیرآمیزی چون «افغانی» یا «افغونی» بهمثابه ناسزا رایج شد. باجگیری، خشونت و تبعیضهای ساختاری گستردهای علیه آنها اعمال گردید.
پیامد این وضعیت برای نسل دوم مهاجران هزاره در ایران، بحران هویت و خودبیگانگی بوده است. کودکان هزارهای که در ایران متولد شده یا رشد یافتهاند، از همان ابتدا با هویتی مواجه میشوند که از سوی جامعه تحقیر میگردد و طبعاً برای حفظ شأن و امنیت خود تلاش میکنند از آن فاصله بگیرند. چنانکه در متن اصلی اشاره شد، فرزندان مهاجران هزاره در ایران دائماً با برچسبهای توهینآمیزی نظیر «افغونی» تحقیر میشوند و هرگز فرصت یا جرأت نمییابند که فراتر از آن هویت تحقیر شده به تاریخ و فرهنگ قومی خود بیندیشند یا با آن آشتی کنند. در غیاب هرگونه روایت مثبت یا افتخار آمیز از هویت هزارگی در محیط پیرامون، طبیعی است که این نسل، فرهنگ مسلط فارسی را معیار برتری بداند و تلاش کند همهای ویژگیهای آن را درونی سازد. به بیان دیگر، هژمونی فارسی در ایران چنان نیرومند عمل کرده که بسیاری از هزارههای مهاجرزاده، خود به بازتولید همان گفتمان مسلط میپردازند. برای نمونه، بسیاری از مهاجرانی که پس از سالها زندگی در ایران به هزارستان باز میگشتند، نسبت به مردم بومی نگاه از بالا به پایین پیدا کرده بودند و گاهی آشکارا رسوم محلی و فقر و سادگی زندگی روستاییان را تحقیر میکردند. همچنین بنا به نقل قولهای متعدد، شماری از اطرافیان استاد سرور دانش (معاون پیشین ریاستجمهوری افغانستان) که تحصیلات خود را در حوزهها و دانشگاههای ایران انجام داده بودند در برخورد با مردم محل رفتارهای حاکی از تحقیر و خودبرتربینی نشان می دادند. این نمونهها بهخوبی نشان میدهد که چگونه انکار و سرکوب هویت در چارچوب هژمونی قومی مسلط، سرانجام خودِ فرودستشدگان را نیز دستخوش دگرگونی ذهنی کرده و آنان را بهطور ناخودآگاه به شریک همان چرخه سرکوب بدل ساخته است.
برآیند این فرآیند تاریخی برای هزارههای ایران (خاوریها) و هزاره های مهاجر که در ایران بزرگ شده اند و یا نسل دوم مهاجران هزاره در ایران هستند، نوعی گسست هویتی بوده است؛ بهطوریکه امروز بسیاری از جوانان خاوری یا مهاجر زادههای هزاره در ایران، شناخت روشنی از پیشینه هزارگی خود ندارند و برخی حتی نمیدانند هزاره چیست و چه تفاوت به هویت تحقیر شده «افغونی» دارد.
غیبت هژمونی مسلط و سرگذشت متفاوت هزاره های پاکستان
داستان هزارههای پاکستان مسیری کاملاً متفاوت را طی کرده است. جامعهای هزاره در کویته و دیگر شهرهای پاکستان عمدتاً از نسل همان مهاجرانی شکل گرفت که در اواخر قرن نوزدهم میلادی (اواخر دورهی قاجار) از کشتار امیر عبدالرحمان خان گریخته و به قلمرو هند بریتانیا پناهنده شده اند. البته با گذشت زمان، بخصوص پس از انقلاب هفت ثور و آغاز جنگ در افغانستان در اواخر دهه 1970، تعداد هزارهها در پاکستان بخصوص شهر کویته به شکل کل قابل توجهی افزایش یافت. اما در زمانی که اولین گروه هزاره به این کشوره پناهنده شدند، کشوری به نام پاکستان وجود نداشت و استعمار بریتانیا بر شبهقاره حاکم بود. رویکرد استعمار انگلیس نسبت به مردمان بومی مبتنی بر برتریجویی نژادی خود انگلیسیها بود؛ به بیان دیگر، آنان هیچ قوم محلیای را برتر از دیگران نمیدانستند و همهی گروههای هویتی در هندوستان را یکسان رعایای بیارزش امپراتوری تلقی میکردند. این نگرش، هرچند خود مبتنی بر تبعیضآمیزترین شکل برتریطلبی بود، مانع از آن شد که در دوران استعمار، یک گروه قومی محلی بتواند در ساختار قدرت به هژمونی مطلق دست یابد. افزون بر این، شبهقاره هند به لحاظ تاریخی کانون تلاقی و همزیستی مسالمتآمیز هویتهای گوناگون قومی و مذهبی بوده است. میراثی که بعدها در شکلگیری دولتهای پس از استعمار بیتأثیر نبود.

با تشکیل کشور پاکستان در سال ۱۹۴۷ میلادی به رهبری محمدعلی جناح و حزب مسلم لیگ، هویت مشترک اسلامی و ساختار سیاسی سکولار به محور وحدت ملی برکشیده شد. این اولویتبخشی به دین (بهعنوان عنصر وفاق) در کنار ماهیت چندقومیتی پاکستان، اجازه نداد یک قوم خاص هژمونی انحصاری پیدا کند. در نتیجه، هزارهها در پاکستان برخلاف همتایانشان در افغانستان و ایران، توانستند بیآنکه مجبور به کتمان یا تغییر هویت خود باشند به عنوان یک گروه قومی مستقل به رسمیت شناخته شوند و در روایت رسمی ملی و ساختار سیاسی کشور حضور یابند. هزارههای پاکستان مدارس، کالج و مراکز آموزشی ویژه خود را تأسیس کردند و درهای تمام دانشگاههای پاکستان بدون تبعیض به روی هزاره باز بوده است. تشکلهای سیاسی و دانشجویی نظیر تنظیم نسل نو هزاره، حزب دموکراتیک هزاره (HDP) و فدراسیون دانشجویان هزاره (HSF) نیز نقش فعالی در حیات اجتماعی آنها ایفا کردند. مهمتر آنکه افراد شاخص هزاره به مقامات عالی دولتی و نظامی دست یافتند، تا جایی که یک افسر هزارهتبار، جنرال محمد موسی خان، در دههای ۱۹۶۰ میلادی به فرماندهی کل ارتش پاکستان منصوب شد و افسر دیگری، ایر مارشال شربت علی چنگیزی، از فرماندهان بلندپایه نیروی هوایی پاکستان به بالاترین منصب نیروهای پاکستان دست یافت. همچنین حضور هزارهها در نهادهای مدنی و قضایی کشور چشمگیر بوده است؛ برای مثال، در سال ۲۰۲۳ یک حقوقدان هزارهتبار، قاضی فائز عیسی، به مقام ریاست دیوان عالی پاکستان رسید. حضور هزارهها در تناسب با جمعیت شان در پاکستان، همواره در ساختار نظامی، سیاسی و فرهنگی پاکستان برجسته و مشهود بوده است.
البته تمام این ها به این معنا که هزارههای پاکستان هیچگاه با مشکلی روبرو نشدهاند. در دو دههای اخیر، اوضاع امنیتی این جامعه بهشدت تحت تأثیر حملات فرقهگرایانه قرار گرفته است. گروههای تندروی سنّیمذهب (مانند لشکر جنگهوی و سپاه صحابه) و نیز پارهای از جریانهای شورشی در ایالت بلوچستان، هزارهها را به دلیل مذهب شیعه و سیمای متفاوتشان آماج حملات تروریستی و کشتارهای هدفمند قرار دادهاند. این خشونتها تلفات و مصائب بسیاری بر هزارهای کویته تحمیل کرده است. با این حال این نکته مهم را نباید فراموش کرد که این موارد تبعیض و سرکوب سیستماتیک دولتی نبوده است؛ یعنی برخلاف افغانستان و ایران، در پاکستان هیچ سیاست رسمی یا رویکرد ساختارمند حکومتی علیه هزارهها وجود نداشته و آنان از حمایت و همدلی نسبی دولت و مردم پاکستان برخوردار بودهاند. مقامات عالی پاکستان بارها کشتار هزارهها را محکوم کرده و برای تأمین امنیت آنان تلاش کرده اند و موفق شده اند، حملات و کشتار هدفمند علیه هزاره ها تا حدودی کاهش بدهند. در مجموع، روایت ملی پاکستان، هرچند کاستیهای داشته ولی همواره هزارهها را جزئی از پیکرهی ملت دانسته و حق حیات و پیشرفت برایشان قائل بوده است. نتیجه آنکه هزارههای پاکستان عموماً توانستهاند هویت قومی و فرهنگی خود را پاس بدارند و در عین حال در ساختار کلان جامعهای میزبان ادغام شوند، بیآنکه مجبور به انکار خویشتن باشند.
بررسی تطبیقهی تجربه هزارهها در سه کشور همسایه نشان میدهد که هژمونی قومی مسلط چگونه میتواند سرنوشت یک هویت جمعی را دگرگون سازد. در افغانستان و ایران، وجود یک گفتمان ملی تکقومیتی، یکی مبتنی بر برتری قوم پشتون و دیگری بر محوریت ناسیونالیسم فارس (نژاد آریایی) زمینهساز سرکوب و انکار ساختاری هویت هزاره شد. پیامد طبیعی چنین نظمی آن بود که بسیاری از هزارهها تحت فشار تبعیض و تحقیر سیستماتیک، بهتدریج نگاه منفی جامعهای غالب را نسبت به خود درونی کردند و به نوعی بیگانگی از خویشتن دچار شدند. برعکس، در پاکستان به دلیل نبود یک هژمونی قومی یکّهتاز، هزارهها فضای بیشتری برای حفظ غرور هویتی و مشارکت در جامعه یافتند و ناچار نشدند برای پذیرفتهشدن، خویشتن را انکار کنند.
این نتایج مؤید دیدگاه نظری است که پیشتر مطرح شد: قدرت مسلط زمانی بیشترین کارایی را دارد که به قول گرامشی با رضایت فرودستان همراه شود و ارزشهایش به عنوان ارزشهای «طبیعی» پذیرفته گردد. همچنین، همانطور که فانون و بوردیو تأکید کردهاند، این شکل از سلطهای نامرئی یا خشونت نمادین، تنها تا زمانی دوام مییابد که قربانیان ماهیت آن را نشناختهاند. بهمحض آنکه فرودستان به ماهیت تحمیلی و غیرعادلانه بودن انگارههای حاکم پی ببرند، امکان مقاومت و بازپسگیری هویت خویش فراهم میشود.
فرانتس فانون در تحلیل روانشناسی استعمارزدگان خاطرنشان میکند که انسان تحت ستم اگر فرصت یابد خود را چنانکه هست باز بشناسد و از قید تصویری که استعمارگر از او ساخته رها شود، میتواند از چرخه از خودبیگانگی رهایی یابد. این سخن دربارهی هزارهها نیز مصداق دارد: احیای عزت و اعتمادبهنفس هزارگی در گرو آن است که هزارهها روایت تحقیرآمیز مسلط را به چالش بکشند و تصویر مستقلی از خویش ارائه کنند.
از این منظر، طرح پرسشهای جسورانه دربارهای چرایی وضعیت موجود، هرچند در کوتاهمدت ناخوشایند یا تکاندهنده بنماید، بخشی از فرایند گریزناپذیر خودآگاهیبخشی است. جامعهای که تاریخ پُرزخم سرکوب را پشت سر دارد، تنها با شکستن سکوت و تابوشکنی دربارهی ریشههای آن سرکوب میتواند به درمان دردهایش امید ببندد. پرسشی که در آغاز این نوشتار مطرح شد، نمونهای از همین تلاش برای شکستن هژمونی سکوت بود. مواجهه انتقادی با گذشته و حال نخستین گام در مسیر بازسازی هویت و کرامت ازدسترفته است.
در پایان، میتوان گفت سرنوشت هزارهها در ایران، افغانستان و پاکستان، علیرغم اشتراکات فرهنگی، صرفاً به میزان خشونت فیزیکی که بر آنان رفته گره نخورده، بلکه به شدت هژمونی فرهنگی مسلط در هر فضا وابسته بوده است. این درس مهمی است که احتمالاً در مورد بسیاری از اقلیتهای تحت ستم دیگر نیز صادق است. هویت خواهی و مبارزه برای کرامت و حقوق انسانی برابر، پیش و بیش از هر چیز نیازمند شناخت سازوکارهای قدرت و سلطهای است که در طول تاریخ به کار افتادهاند. تنها با چنین خودآگاهی انتقادی و سپس تلاش برای بازتعریف خویشتن در چارچوبی عادلانه و انسانمدار است که زخمهای تاریخی التیام خواهند یافت و نسلهای آینده خواهند توانست بیترس و شرم، خود را همانگونه که هستند بشناسند و معرفی کنند.




