چندی است که ادعا یا شعاری با عنوان «عبور از مزاری» توسط برخی از اشخاص گاه و بیگاه مطرح میشود و گاه لحن دلسوزانۀ به خود میگیرد که نمیتوان راه تکامل جامعه را سد کرد و مزاری و جریان او نیز خواه ناخواه بایستی مشمول مرور زمان شود و جامعۀ هزاره برای تکامل و پیشرفت ناگزیر باید از مزاری و مواضع او عبور کند. این لحن خیرخواهانه سبب شده است که نسل جوان و نسبتا تحصیل کردۀ هزاره نیز شعار «عبور» را دانسته ندانسته تکرار کند و گاه در این تکرار خود را حقبهجانب و خیرخواه جامعه نیز بپندارد. بررسی دقیقتر شعارها و موضعگیریها اما نشان میدهد که شعار «عبور» وحملات هستریک علیه مزاری دو روی یک سکه است؛ یکی در صدد مخدوش کردن و بیاعتبار نشان دادن شخصیت مزاری است و دیگری در پی کهنه نشان دادن طرح او. حملات سازمان یافته علیه شخصیت مزاری که از زمان حیات او تا کنون همواره وجود داشته ولی پس از تسلط طالبان بر کشور شدیدتر و سازمانیافته تر شده است، هم ناشی از طرح سیاسی اوست و هم به نیت نابودی طرح سیاسی او صورت میگیرد. بدینسان ادعای «عبور از مزاری» و «حملۀ برنامه ریزی شده بر مزاری» اگر خاستگاه واحد نداشته باشد، دستکم هدف واحد دارد. اگر موضوع «عبور» را، که گاه به زبان حقبهجانب و خیرخواهانهتری بیان میشود، به درستی باز کنیم و مورد بررسی قرار دهیم، سِرّ حملات گسترده و سازمانیافته علیه شخصیت مزاری نیز آشکار میشود.
دعوای عبور خود ابعاد و ویژگیهایی دارد. تا جایی که اکنون میدانیم، این دعوی، واجد ویژگیهای چندی است که باید بدان پرداخته شود.
نخست ابهام مدعا. این مدعا که باید از مزاری عبور کرد بسیار مبهم است. مدعیان نمیگویند که چه چیزی در طرح مزاری دیگر کهنه شده و با مقتضیات زمانه و منافع مردم هزاره و مصالح کشور ناسازوگار است و باید با چیزی بهتری جایگزین آن شود. فقط به صورت کلی به تغییر زمانه و اقتضائات جدید و تغییر مذاق و مطالبات عمومی اشاره میکنند و اینکه مزاری نیز یک مجاهد بود و گفتمان جهادی حاصل جز جنگ و خشونت و ویرانی ندارد. مزاری یا بخشی از جنگ داخلی و بنابراین از مسئولان خشونت و ویرانی است و یا هم اگر موضع دفاعی داشته و در کار خود صادق بوده، دیگر به تاریخ پیوسته است و نباید از طریق ایجاد مناسک و تولید هیجانات عاطفی جامعه را اسیر او نگهداشت. در ورای این لحن خیرخواهانه اما هیچ اشارۀ انضمامی به طرح مزاری صورت نمیگیرد.
دوم چاشنی روشنفکرانه. دعوای عبور صورت نسبتاً آراسته و گاه تلاش میشود که با بستهبندی روشنفکرانۀ به جامعه عرضه شود. بدیهی است که مانند سایر پروپاگنداهای ضد مزاری مدعای عبور از ناسزا و بددهنی خالی نیست ولی گاهی این دعوی با رنگ و لعاب روشنفکرانه مطرح میشود و کم و بیش تلاش شده است که آن را در قالب نوعی نقد درونی یا کمالگرایی اجتماعی که غایت آن رشد و کمال جامعه است، عرضه کنند. بستهبندی روشنفکرانۀ مدعای عبور، نوعی «ملال روشنفکرانه» است که بر فهم بدوی از تاریخمندی و تکامل استوار است. هر چیز تاریخمند است و بنابراین مزاری نیز به تاریخ پیوسته است و همه چیز رو به تکامل است و از الزامات کمال عبور از گذشته است. بر شالودۀ همین برداشت بدوی از تاریخ و تکامل است که حاملان این مدعا لذا مکرر از مناسکی شدن مراسم و مناسبات مربوط به مزاری انتقاد میکنند ولی از زدن طرح سیاسی او به محک واقعیت اجتماعی و سیاسی کشور به شدت میپرهیزند.
سوم تنوع مدعیان. ویژگی سوم ادعای عبور تنوع مدعیان آن است.گروه خاصی حامل این ادعا نیست بلکه طیفی از حلقات مختلف از حَمَله و عَمَله این دعوا هستند. که از مخالفان سیاسی و ایدئولوژیک مزاری گرفته تا برخی از میراثداران او تا روشنفکران ورشکسته و استراتژهایی که وحدت جامعه هزاره حول محور مزاری را مانع اهداف بلندمدت یا کوتاه مدت شان میبینند، پیرامون این مدعا به هم میرسند. عبور مخرج مشترک این طیف گسترده است. این همه ایجاب میکند که این مدعا مورد بررسی قرار گیرد. سالگرد مرگ مزاری فرصت مناسبی در اختیار مینهد که نه تنها پیرامون طرح و اندیشه و راه و آرمان او سخن گفته شود، بلکه به مسایلی از این دست نیز پرداخته شود. در آنچه که در زیر میآید من نخست سعی میکنم طرح مزاری را، بدانسان که در گفتار و بیان شخص او به صورت رسمی منعکس شده است، تعریف کنم و توضیح بدهم، سپس تلاش خواهم کرد تا ماهیت دعوای عبور و سِرّ حملات همه جانبه و سازمان یافته علیه مزاری را، در حد امکان، تبیین نمایم.
طرحی برای گذار
طرح مزاری، یک طرح سیاسی برای عبور افغانستان از نظم قبیلهای به نظم مدنی است. این طرح پس از پیروزی مجاهدین، در بحبوحۀ جنگهای داخلی و در شرایطی که ساختار کهن فروپاشیده و ساختار جدید هنوز شکل نگرفته بود، مطرح شد. طرح مزاری گوش شنوایی نیافت چون جریانهای عمدۀ جهادی یا به حفظ سنت استبدادی گذشته میاندیشیدند و رؤیای بازتولید آرمانشهر تکصدایی گذشته را در سر داشتند، و یا به جابهجایی در انحصار قدرت فکر میکردند. بدیهی بود که در چنین جو مشحون از غرور و توهم طرح مزاری گوش شنوایی نیابد و لی به مرور زمان ثابت شد که طرح او هم از واقعبینی بسیار بهره دارد(چون بر احترام و پذیرش استوار است و چیزی را نفی نمیکند)، هم توجیه اخلاقی لازم برخوردار است(چون بر عدالت و مساوات برای همگان تأکید دارد)، هم برد و ظرفیت لازم را برای عملی شدن دارد و به میزان زیادی از پشتیبانی تودههای مردم برخوردار است.

باری، ارکان طرح سیاسی مزاری را سه چیز تشکیل میدادند:
1. حکومت باید منبعث از ارادۀ مردم افغانستان باشد و مسایل چون زبان، قومیت، جنسیت و مذهب نمیتوانند منبع مشروعیت سیاسی باشد(مشارکت در حکومت به تناسب نفوس و سهمگیری زنان در امور سیاسی و اجتماعی و فرهنگی، آزادی احزاب سیاسی و سهمگیری در قدرت به اندازۀ شعاع وجودی هر قوم).
2. زبان و مذهب و فرهنگ،مسایل حقوق بشری هستند که موجب امتیاز سیاسی نمیگردند ولی باید مورد احترام قرار بگیرند و به رسمیت شناخته شوند(رسمیت مذهب جعفری در کنار حنفی و زبان ازبکی و فارسی در کنار زبان پشتو).
3.تضمین عدالت در ارایۀ خدمات عامه (تعدیل واحدهای اداری). این خلاصۀ آن چیزی است که مزاری در اوج جنگهای داخلی و در خلال کمتر از سهسال، تا زمان مرگ خود، به تکرار در موضعگیریهای رسمی، سخنرانیهای عمومی و گفتگو با اشخاص فرهنگی و سیاسی و میانجیگران صلح، روزنامه نگاران داخلی وخارجی و هیئت نمایندگی سازمان ملل متحد مطرح کرده است. بدینترتیب، این طرح هم پاسخی به جنگ داخلی بود، هم فلسفۀ سیاسی جریانهای عمدۀ جهادی مبنی بر حاکمیت ایدئولوژیک مبتنی بر اسلام سیاسی را، که موفق نشده بودند «عدالت اسلامی» مورد ادعایشان را به مردم نشان دهند ولی در عوض خشونت اسلامیشان دمار از روزگار مردم درآورده بود،به چالش میکشید، و هم طرفداران هژمونی قومی را خشمگین میکرد.
اگر از منظر عمومیتر به ارکان این طرح بنگریم مسایل و موضوعات آن ساده و نسبتا پیشپا افتاده است و کسانی که به تاریخ افغانستان آشنایی ندارند شاید دچار شگفتی شود که مسایل مربوط به بروکراسی و توزیع عادلانۀ خدمات عامه چطوریکی از خواستهای عمدۀ یک جریان عدالتخواهی و اصلاحی بوده و بر سر آن خون ریختانده شده است. ولی اگر به یاد بیاوریم که حتی در دوران جمهویت زمامداران از تعدیل واحدهای اداری به شدت سر باز میزدند و ارایۀ خدمات عامه (مانند مکتب و سرک و شفاخانه) را نه یک حق بلکه امتیازی میدیدند که زمامدار به مردم عطا میکند، برد و اهمیت این طرح آشکار میشود. به هرحال طرح سیاسی مزاری ساده و رشن است و اگر آن را به زبان فلسفۀ سیاسی ترجمه کنیم حاصل آن یک دموکراسی محافظهکار در چارچوب یک دولت ملت و ر سمیت دادن حقوقی به نوعی پلورالیسم سیاسی و فرهنگی در یک جامعۀ عملا متکثر و چند فرهنگی است. مطرح کردن فیدرالیسم به مثابۀ شکل و شیوۀ از حکومتداری و تأکید بر تصدی پستهای کلیدی توسط تمامی اقوام از امور مصداقیاین طرح است و بالقوه میتواند یکی از اشکال عملی و صور تطبیقی آن باشد.
چنانکه میدانیم مجاهدین جز شعار مبهم «حاکمیت اسلام» طرح سیاسی مبتنی بر واقعیت سیاسی و اجتماعی افغانستان نداشتند و گروههای بسیاری به انحصار قدرت یا بازتولید سنت تکصدایی گذشته میاندیشند و این اندیشه در ضمن قانون اساسی دولت مجاهدین که در زمان زمامداری آکنده از آشوب و خشونت استاد ربانی تدوین شد ولی به تصویب نرسید، خود را نشان داده است. بههرحال، اندیشه انحصار قدرت با آرمانگرایی ایدئولوژیکی ـ جهادی دست به دست هم دادند و طرح سیاسی مزاری را ناکام کرد ولی از آنجا که بحران سیاسی با طرح مبهم «حاکمیت اسلام» یا «انفاذ شریعت» راه حلی پیدا نکرد این طرح مستقیم یا غیر مستقیم همواره در فضای سیاسی حضور داشته است. اکنون کشور در کنترول غیر مشروع یک گروه یکهسالار، تروریستی و تمامیتخواه است و عملا راه هر نوع مباحثه و عمل برای بهبود سامان سیاسی مطلقا مسدود است. اما انسداد سیاسی کنونی به همان اندازه که ضرورت و اهمیت طرح سیاسی مزاری را آشکار کرده است، به مسئله عبور نیز دامن زده است. بایستی بررسی کنیم که با توجه به آنچه گفته شد، عبور به چه معنا است؟
دعوای عبور: هدف مشخص و معنای مبهم
دعوای «عبور از مزاری» گرچه معنای محصَّلی ندارد ولی هدف مشخصی دارد. در مطرح کردن مسئلۀ عبور، بین «طرح مزاری» و «شخصیت مزاری» آگاهانه یا ناآگاهانه خلط صورت میگیرد. این هم نشانۀ آن است که مدعیان پروای منطق و حقیقت ندارند ولی به جد مشتاق رسیدن به هدف هستند. به هرحال، حملات هستریک علیه مزاری در طول سه دهه بعد از مرگ او این موضوع را نشان میدهد که عبور از مزاری نه یک ضرورت فکری و ناگزیری ناشی از اقتضائات زمانه بلکه پروژۀ سیاسی مشترک پارۀ حلقات و اشخاص بوده است. در حلقۀ میراثداران رسمی مزاری نیز این تلقی وجود داشت که مزاری گذشتۀ هزارهها است و باید به عنوان برگی از تاریخ مقاومت این مردم مورد احترام باشد. همین کوته نظریها سبب شد که این میراثداران با پروژههای موقت و موجهای سیاسی همراه شوند و بدون درک درست از سرشت فرایندی طرح سیاسی مزاری فرصتطلبی را به یگانه فرهنگ سیاسی تبدیل کنند و جامعه را به سمت روز مرّهگی سوق دهند. این رویکرد نخستین گامهای عملی عبور به شمار است. اینجا به شخصیت مزاری احترام میشود اما طرح او نادیده گرفته میشود. موج اخیر مدعیات عبور اما بر عکس است. حلقات مدعی به شخصیت مزاری حمله میکنند تا ضرورت عبور از او را توجیه کنند. این موج، از آنجا که تحت تأثیر نفرت از شخصیت مزاری شکل گرفته است،از این رو، چه لحن روشنفکرانه داشته باشد و چه به زبان نفرتآمیز و کینهتوزانه مطرح شده باشد، روی هم رفته مبهم و فاقد صراحت و روشنی است. مدعیان جدید بر شخصیت مزاری متمرکز شده و با تولید انواع پروپاگندا و نشر دروغ و بهتان سعی در بیاعتباری و بدنامسازی او کردهاند تا بلکه از این راه بتوان طرح او را نیز نادیدهانگاشت یا بیاعتبار کرد. مدعای عبور با این موج حملات سازمانیافته پیوند دارد. روی این باید کمی بیشتر مکث کنیم.
عبور لابد بایستی از جایی به جایی و از چیزی به چیز دیگر باشد. در مورد مزاری این عبور بایستی از موضعی به موضع دیگر باشد. پس سخن بر سر طرح و موضع سیاسی مزاری است. این موضوع بدان سان که پیشتر آن را توضیح دادیم چه نقایص و کاستیها و کهنهگی های یافته است که دیگر پاسخگوی مطالبات و نیازمندیهای جامعه هزاره نیست؟ در طرح مزاری نه تجزیهطلبی وجود دارد، نه هژمونی قومی و زبانی. حاکمیت اسلامی نیز مسئله او نیست و مذهب نیز،صرف نظر از ایمان راسخ شخصی او، چنانکه گفته شد، برای او به عنوان نوعی حق بشری و بنابراین در چارچوب آزادی وجدان مطرح است. در جوهر طرح او که همان مشروعیت مردمی حکومت(حاکمیت از آن مردم است نه خدا یا قوم خاص)، پلورالیسم سیاسی(مشارکت زنان، اقوام و احزاب) و مساوات (خدمات عامه و تعدیل واحدهای اداری) باشد، این موارد به صراحت خود را نشان داده است. اکنون پرسش این است که چه ایجابات تازه پدیدار شده است که باید از این طرح عبور کرد؟

مدعیان عبور هیچگاهی به صراحت به این مسایل اشاره نکردهاند. ولی در عوض سعی کردهاند با بهتان و بدگویی کارکتر منفی از مزاری به دست دهند وبا ترسیم سیمای یک ضد قهرمان، ضرورت عبور از او را توجیه کنند. به همین دلیل همه روزه شاهد حملات سازمان یافته علیه او هستیم ولی بحث در مورد طرح سیاسی او با سکوت مرگبار همراه بوده است. بدینسان «عبور از مزاری» ادعایی است با هدف مشخص و معنا و مفهوم نامشخص. حال باید دید که خاستگاه پروژۀ عبور کجاست و چرا موج نفرت علیه مزاری این قدر فعال است و برغم اینکه موفق نبوده است همواره وجود داشته و ادامه یافته است؟
حمله بر مزاری: ترس از پیامدهای طرح سیاسی او
شاید دلایل تاریخی و فرهنگی و اجتماعی و روانی بسیاری درپشت حملات گسترده علیه مزاری وجود داشته باشد ولی وجه مشترک همه نگرانی از پیامدهای طرح سیاسی اوست. مزاری اگر محبوب دلهاست هم به دلیل طرح سیاسی خود است و اگر خار چشمهاست نیز به همین دلیل است و همۀ مخالفتها، حملات و همجات حول محور این طرح میگردد. زیرا این طرح هم هزارهها صاحب سخن سیاسی میکند و هم به آنان محوریت و وحدت میبخشد و هم فعالیتهای آنان را معنادار و هدفمند میکند. بدیهی است که این طرح مخالفان بسیار داشته باشد. برغم این مخرج مشترک اما، میتوان مخالفتها، حملات و همجات علیه مزاری را، به صورت مشخصتر در نکات زیر فشرده کرد. یعنی عوامل ذیل را میتوان به عنوان خاستگاه حملات هستریک به مزاری و دعوای عبور از او در نظر گرفت.
1. رقابتهای ایدئولوژیک.طرح سیاسی مزاری برای گروههایی که وابستگی ایدئولوژیک دارند و منابع ایدئولوژیک شان در مصالح کشورهای دیگر قرار دارند، هرگز قابل قبول نبوده است و نیست. اما از آنجا که تیغ آنان در حمله به طرح سیاسی مزاری کند و نابرُّا است، همواره شخصیت او را مورد حمله قرار داده و میدهند. یکی از مخالفان خط و راه مزاری در دوران جهاد کتابی نوشت با عنوان «تصویری از حکومت اسلامی در افغانستان» که نه تنها متضمن طرح سیاسی او برای آیندۀ افغانستان است، بلکه به سرنوشت هزاره(به تعبیر او اهل تشیع کشور) نیز بدان پرداخته شده است. برابر این طرح هزارهها هیچ مشکلی ندارد و به هیچ یک از عناصری که در طرح مزاری قبلا توضیح داده شد، اشارهای در کتاب نیامده است. حتی رسمیت مذهب تشیع که نویسندۀ کتاب، در این اواخر، سعی وافر داشت تا سکۀ آن را یکسره به نام خود ضرب کند، نیز در این کتاب تصریح نشده است و تمامی مسایل جامعه هزاره به نوعی خودمختاری مذهبی و تشکیل «شورای امامیه» تقلیل یافته است که لابد نویسنده(آیت الله شیخ آصف محسنی) خود را رئیس آن تصور میکرده است. درست است که چنین توهماتی در جامعه جایی نیافت و حتی صاحب آن در واپسین سالهای حیات از تفوُّه بدان میپرهیخت ولی از اینکه طرح سیاسی مزاری به گفتمان سیاسی هزاره و بخش قابل توجهی از مردم افغانستان بدل شد، هم نویسنده و هم مریدانشان نسبت به مزاری و طرح او احساس تحقیرشدگی و مآلا کینه و نفرت داشتند. برخی از حملات علیه مزاری در این دست واقعیتها ریشه دارد. تمام کسانی که هزارهها را در داخل رعیت بدون مطالبه و حقوق پادشاه و در خارج شیعیان متدین و مقلدانصادق فلان مرجع تقلید و مریدان مخلص فلان ولی فقیه، نه شهروندان آزاد یک دولت ـ ملت، میخواستند، در ذیل این مخالفان ایدئولوژیک قابل دستهبندی هستند.
2. دشمنی با وحدت و هویت هزاره. چنانکه اشاره شد، طرح مزاری به هزاره وحدت، هویت و تشخص میدهد. در طرح مزاری هزارۀ برخوردار از حقوق مدنی و سیاسی و آزادی وجدان(رسمیت مذهب)، بخشی از یک ساختار سیاسی بود و مصالح و منافع ایشان در چارچوب یک دولت ـ ملت تعریف میشد. مزاری، زبان، فرهنگ و مذهب هزاره را در ذیل یک ساختارملی ادغام میکرد و طوری که خود بارها گفته بود «وحدت ملی را در افغانستان یک اصل» میدانست و «دشمنی اقوام» را فاجعه میدید. تلاش مزاری دولتسازی بود و تلاش داشت که این وحدت ملی توسط یک دولت ملی و برخاسته از ارادۀ همگانی تمثیل گردد. هزارهها به نظر مزاری بایستی بخشی از این ساختار ملی باشد و فرهنگ و هویت و مذهب آنان باید به عنوان حقوق بنیادین بشری ایشان در این چهارچوب احترام گردد و به رسمیت شناخته شود. تحقق این طرح مآلاً هزارهها را از ابژههای پراکنده که در راستای منافع ایدئولوژیک این و آن مورد استفاده قرار گیرد خارج و آنان را به سوژههای درگیر با سرنوشت خودشان تبدیل میکند. بدیهی بود که برای کسانی که به هزاره به عنوان سیاهی لشکر نیاز دارد و با ساختن یک هویت «شیعی» و تعریف یک «رسالت جهانی» برای «تشیع» خون آنان را در هر جبههای جز جبهه حق و هویت هزاره ریختانده و میریزانند، طرح سیاسی مزاری و شخصیت او مانع جدی به شمار بوده باشد. بیاعتبارسازی طرح و شخصیت مزاری راه تبدیل کردن هزارهها را به «شیعه» و استخدام شیعیان را در راستای توهم «رسالت جهانی تشیع» از قبیل دفاع از حرم و امثال آن مهیا میکند. بدینسان، قسمت عمدهای از حملات سازمانیافته علیه مزاری و تشدید آن در سالهای اخیر با التفات به این دست استراتژیها قابل درک است. ورشکستگان ایدئولوژیک سابق نیز، به دلیل سرشت انگلیو وابستگی ذاتیشان به منافع و مصالح دیگران و بیپروایی به تجارت با خون هزاره، در ذیل این استراتژی به عنوان سیاهی لشکر در آن فعال شدهاند.
مُخّ این استراتژی را پاک کردن صورت مسئله هزاره و خلق یک مسئله کاذب به نام «رسالت جهانی تشیع» تشکیل میدهد و دقیقاً به همین دلیل است که هزارهها تنها قومی در منطقه است که نام شان به مسئله بدل شده و تا سرحد «شرک به خدا» جرمانگاری گردیده و گناهآلود خوانده شده است. امروزه با بردن و نبردن نام هزاره ایمان و تقوای انسانها مورد آزمایش قرار میگیرد. اگر راهبرد عمیق تبدیل کردن هزارهها به «شیعه» و سپس تبدیل کردن شیعه به سربازان فدکار «رسالت جهانی تشیع» و ابژههای پراکنده و کارتهای بازی در عرصۀ جدال ایدئولوژیک نبود بعید مینمود که نام هزاره این قدر حساس و خطرناک شود و در هم کوبیدن و حدت و هویت آنان به ضرورت راهبردی استراتژهای منطقهای تبدیل گردد.
در غرب کابل هزاره تنها بر سر حق سیاسی خود و مشارکت در قدرت نجنگید، بلکه بر سر هویت و نام خود نیز جنگید و این به معنای حق مالکیت بر زندگی و مذهب بود. از این به بعد است که هزارهها تصمیم میگیرند که نه ابژههای منفعل و مستحق حذف و سرکوب در داخل باشند و نه لشکر بیمزد و مواجب ایدئولوژیهای جهانوطنی در خارج که ریختن خون هزاره را در اطراف مقابر و آرامگاههایی تقدیس میکنند که در شرایط عادی هزاره امکان کشفدار شدن در آن بارگاههای ملکوتی را ندارند. بدینسان غرب کابل مانیفیست نوعی سبک زندگی سیاسی است و دشمنی با نام هزاره را به یک موضع استراتژیک تبدیل کرده است. خودآگاهی ناشی از پایداری و دادخواهی غرب کابل هزارهها را در راستای تبدیل شدن از ابژههای منفعل به سوژههای فعال قرار داد. الگویی را از درونبه آنان عرضه میکرد که هزارهها را در جایگاه خودش مستقر کند و آنان را با مصالح و مفاسدشان درگیر نماید. هم حمله علیه مزاری و طرح شعار «عبور» و هم حساسیت با نام هزاره،آگاهانه یا ناآگاهانه، ریشه در این دست استراتژیها دارد.
3. تلاش بر سر مالکیت مرگ هزاره. دست کم در یک قرن اخیر هزاره با مرگ پیوند هولناک داشته است. هزاره به هر بهانهای میمُرد و مرگش ارزان و بیبها بود. پارهای از گروههای سیاسی هزارگی قبل از حزب وحدت کم و بیش به اهمیت مرگ و تبدیل کردن آن به ابزاری برای مبارزۀ سیاسی التفاتی پیدا کرده بودند ولی در اصل در طرح سیاسی مزاری (شیوههای تاکتیکی و راههای عملی سازی آن) بود که مهندسی یا مدیریت مرگ هزاره اهمیت پیدا کرد. مزاری فرمول سادۀ «مرگ هزاره برای کرامت انسانی هزاره» را وارد دستگاه ادراکی و وجدان عمومی این مردم کرد. در غرب کابل این آگاهی به نقطۀ اوج خود رسید. مرگ آشنای خانهزاد هزاره بود ولی این مرگ آنقدر ارزان و عادی بود که نه تنها پیامد حقوقی نداشت، بلکه کوچکترین خراش وجدانی نیز برای کسی به وجود نمیآورد(برای نمونه مراجعه شود به پروندۀ جبار قاتل). مزاری این مرگ را معطوف به رهایی و کرامت کرد. قرار شد که خون هزاره برای عزت و کرامت هزاره بریزد. برای برنامههایی که افتخار هزاره را در «شهید مدافع حرم» بودن تعریف کرده و به هزاره به عنوان لشکر آماده در هر جبهه برای منافع استراتژیک این و آن و تحت لوای دین و شریعت و رسالت جهان وطنی تشیع میبینند، تغییر الگوی مردن هزاره به شدت غیر قابل تحمل است. طرح مزاری تکلیف مرگ هزاره را نیز معین کرده بود که همان مرگ هزاره برای رهایی هزاره باشد. این امر تاجران مرگ و سیاست را که در پوشش «اسلام ناب» و «رسالت جهانی تشیع» در تلاش کنترول و مدیریت مرگ هزاره بودند و هستند، به شدت نگران میکرد. ریشۀ برخی از حملههای سازمانیافته علیه مزاری و نام و نشان هزاره به نیت مالکیت مرگ هزاره صورت میگیرد.
تمام کسانی که در پروژۀ تحریف تاریخ مقاومت هزارهها دخیل هستند، خواسته یا ناخواسته کارگزاران ریزش خون هزاره به نفع دیگران هستند و با تمام تلاش در صدد هستند که یگانه جایی را که هزاره مرگش معطوف به رهایی و آزادی و کرامت انسانی خودش بوده است لجن مال کند. انگهای مانند «جنگطلب» و «شورشی» که بر رهبری و فرماندهان مقاومت غرب کابل توسط روشنفکران معصوم و ضد جنگ و ملیاندیش و انسانگرا و در عین حال ظاهرالصلاح و وجیه المله چسپانده میشوند و به گونۀ گسترده به کار میروند و ترویج و حمایت میشوند از شدت بیطرفی و وفاداری به علم نیست، از شدت وابستگی ایدئولوژیک به دشمنان هزاره و بخشی از پروژۀ مخدوشسازی مقاومت انسان فقیر و در راستای تبدیل آگاهی به توهم است.
آشکارا میبینیم که تلاشهای مذبوحانهای در جریان است که مزاری را یکی از دهها رهبر جهادی و طرح سیاسی او را در ذیل گفتمان جهاد دستهبندی کنند. این تلاشها از آن رو صورت میگیرد که اگر کامیابی در کار باشد به پای جهاد و اسلام نوشته شود و اگر خون و خشونت و جنگ داخلی و ناکامی بوده است به تحقق رؤیای «عبور» سرعت بخشد و مزاری را در کنار دیگران تحویل تاریخ دهد. من از آغاز دهۀ هشتاد به تفاریق در مکتوبات خود یادآوری و تأکید کردهام که جنگهای داخلی مجاهدین تنها جنگ قدرت نیست، بلکه جنگ بر سر چگونگی ساختار قدرت نیز است و لذا جوانب دخیل در جنگ هر کدام منطق خاص خود را در این گیرودار دارند. مزاری جنگید اما نه برای انحصار قدرت و نه برای حفظ سنت استبدادی کهن، بلکه برای مشارکت در قدرت و ایجاد یک ساختار عادلانۀ سیاسی تلاش و مبارزه کرد. در همین راستا بود که او از احترام به واقعیتهای قومی، حفظ وحدت ملی، تعدد احزاب، پلورالیسم سیاسی و حقوق برابر زنان و سیستم انتخاباتی مختلط سخن گفت(به سخنرانی او در مورد نظام انتخاباتی در دانشگاه کابل مراجعه شود). شاهدیم که چگونه برای اینکه سیمای «جنگطلب»، «لجوج» و «آتشافروز» از مزاری ترسیم شود، با این دست مضامین که از ارکان اساسی طرح سیاسی او است، با کتمان و سکوت برخورد میشود.

سکوت در مورد قانون اساسی دولت مجاهدین که توسط دولت استاد ربانی تدوین شد نیز بخشی از پازلی است که روایت جنگطلبی مزاری را تکمیل میکند. آن قانون اساسی نه تنها نشان میدهد که چرا جنگ ناگزیر بود بلکه نشان میدهد که آنانیکه امروزه بردن نام «هزاره» چهار ستون ایمان شان را به لرزه در میآورد آن روزها مدافع همین قانون اساسی بود و برای تطبیق آن حاضر بودند به خدا و قرآن خیانت و مثل آب خوردن فتوای کفر و محاربه صادر کنند. تبدیل شدن مبلغین و مؤیدین قانون اساسی حکومت مجاهدین دیروز به مدافعین «حریم تشیع» امروز و لجنمال کردن مقاومت غرب کابل بخشی از پروژۀ تصاحب مالکیت مرگ هزاره و مدیریت آن در راستای اهداف ملی دیگران تحت لوای دفاع از «اسلامِ بدون مرز» است.
4. ملال و انفعال. آخرالامر باید از این نکته یاد کنیم که حمله به مزاری تنها ابعاد استراتژیک و ایدئولوژیک ندارد، بلکه قسما به ملال و انفعال قشر سیاسی و فرهنگی و روشنفکری جامعه نیزی باز میگردد. در شرایط حقارت و انفعال کنونی، مزاری به یک موجود آزار دهنده و مزاحم، تقریبا برای همه، تبدیل شده است. مزاری تنها خواب همگانی ما را نمیپراند، بلکه ضمن تحقیر روشنفکران و نخبهگان سیاسی به اغلب مدعیان نوعی احساس اضافه بودن میدهد. این امر، یعنی احساس اضافگی که کم و بیش دامن اغلب ما را گرفته است به گونۀ جدی حملات هستریک علیه مزاری یا توهم های امثال «عبور از مزاری» را توجیه میکند.
توضیح مطلب از این قرار است که مزاری بخت زندگی نیافت امادر مرگ نیز کار کرد خود را حفظ کرد ولی بقیه که بخت زندگی یافتند به مرور غیر کارکردی شدند و به موجودات اضافی تبدیل شدند. بسیاری به ضرب و زور رسانه و حمایتهای خارجی سعی باطل در کار کردند تا مرجع سیاسی شود اما از آنجا که وراجیهای مکرر و ملالانگیز شان عوام را سرگرم میکرد ولی انگیزه و جهت نمیداد هیچگاه مواعظشان که معجونی از شریعت و شیادی و علم روز ونقد دموکراسی و حقوق بشر و درس اخلاق بود، به گفتمان تبدیل نشد. ناکامی در گشودن راه تازه حتی به ضرب و زور رسانه و جادوی مذهب و دعوی اخلاق و شریعت، سبب شد که نخبهگان سیاسی و فرهنگی جامعه به دو بخش تقسیم شوند. یا سعی کردند در سایه مزاری راه بروند و از اعتبار او نام و نان به دست اورند و یا کوشیدند که با دشنام به مزاری اگر نه اعتبار و حسن شهرت دست کم سوء شهرت به دست آورند و حس حقارت و کینه و نفرت خود را اشباع کنند. بدین ترتیب، در حالی که بقیه از روشنفکر تا اهل سیاست با احساس ملال و انفعال و اضافگی بودن دست به گریبان است، مزاری تنها موجودی در جامعه هزاره است که کارکرد دارد؛ نام او با عاطفه و حافظۀ مردم پیوند خورده است، صداقت و شجاعتش مایه رشک و غبطۀ دوست و دشمن است، مرگش زیبا و قهرمانانه بود، سماجت و پایداری اش حس احترام همگانی را بر میانگیخت، طرح سیاسیاش سرشار از واقعبینی و خیرخواهی بود و مستقیم و غیر مستقیم همواره در فضای سیاسی افغانستان حضور دارد. مزاری عمر کوتاه(چهل و هشت سال) ولی پربار و مرگ پر از درد و دریغ اما زیبا داشت و این او را یکه و یگانه میساخت. این یکهگی و ویژه بودن سبب شده است که در عمق ضمیر همه به حقانیت او اعتراف کنند ولی جرئت به زبان آوردن آن را نداشته باشند، در ته دل همه بخواهند مثل او باشند ولی در عمل نتوانند. این ناتوانی سبب ملال و حس حقارت شده است. بدینسان وجود مزاری علاوه بر اینکه منشأ خدمات و برکات بوده است، برای بسیاریها تحقیر کننده نیز است. لذا به او حمله میکنیم تا از بار تحقیر خو در برابر او بکاهیم. او حضور مبتنی بر غیبت دارد. نیست اما همه جا را از خود آکنده است، منافع کسی را تهدید نمیکرد اما باعث ملال و آزار همه شده است. به قول شاعر در «سرزمین قدکوتاهان» سرو بودن گناه کمی نیست و بیتردید طرح عبور، نشان ملال ما از رویارویی با او نیز است. ماهستیم اما نیستیم. اما مزاری نیست ولی هست، غایب است اما همه حضور دارد، سالیاد مرگش با بیش از صد مراسم در سراسر جهان گرامی داشته میشود. با مبارزات خود به هزاره اعتبار و آبِرو داده است و با مرگ خود به هزاره مجال سخن گفتن و ابراز موضع میدهد. بدین ترتیب مزاری در میان مردگان و زندگان هزاره یگانه سیمای دارای کار کرد است. بقیه همه، کم و بیش، اضافی هستند. جامعه نمیدانند که آنان به درد چه می خورند؟ اگر مردهاند از یادها رفته اند و اگر زنده اند با پرسش کار کرد مواجه اند: به کدام درد جامعه دوا هستند؟
رهبران کلاسیک در پیری روی نیمکت انتظار نشستهاند و منتظر تحول از بیرون هستند و روشنفکران سرگرم ملامت این منتظرانند. در این میان کسی که یکسان برای هردو گروه ملال انگیز هست، مزاری است. همه میخواهد از او عبور کنند چون تاب و توان رویارویی با او را ندارند. این عبور نیاز روانی هست. میخواهند او را فراموش کنند تا ملال و انفعال و حس حقارتشان اندکی تسکین یابد. مزاری اما همرنگ جماعت نیست. نه مانند مردگان از یاد رفته و در وادی خاموشان به فراموش شدگان پیوسته است و نه مانند زندگان روی نیمکت نکبت وانتظار باعث نفرت و ترحم میشوند که هر روز ملامت بشنوند و ملایمت گدایی کنند، توهین بینند و تملق و تعارف تمنا کنند.
مزاری موجودی متفاوت و متضادی است. برای مردم امید، برای مبارزان راستین الگو و برای تاریخ به عنوان «احیا کننده امر سیاسی» در میان هزارهها دارای جایگاه روشن و تثبیت شدهاست. اما برای سیاستمداران منفعل، روشنفکران تنزهطلب و تاجران مذهب و شریعت ملالانگیز و خار چشم است. و همینها هستند که پیوسته به توهم عبور دامن میزنند. تحلیل روشنفکران تنزُّهطلب و فتوای تاجران شریعت و کتمان سیاستمداران کوتهنگر از یک سرچشمه آب میخورد: ملال و انفعال. برای حمله و تهمت و ناسزا به مزاری به همان اندازه که از قرآن و شریعت و فتوا استفاده شده است، به همان اندازه از متفکران مدرن و مفاهیم چون دموکراسی و حقوق بشر استفاده شده است. اما حاصل این همه سعی باطل و تلاش بیحاصل جز عِرض خود بردن و زحمت خواننده و شنونده داشتن، تا کنون چیزی دیگری نبوده است.
خلاصه کنیم. طرح عبور از مزاری توهم است. حتی آنجا که این طرح ریشههای ایدئولوژیک و استراتژیک دارد نیز توهم است. تا عدالت گمشدۀ اصلی مردم باشد، تا سیاست ملک طلق طایفۀ خاص باشد، تا قومیت و مذهب منشأ مشروعیت سیاسی باشد، تا تبعیض و نفرت سکۀ رایج زمامداری باشد و تا خواست عدالت از میان اقشار مختلف مردم ریشهکن نشده باشد، عبور از مزاری توهم است. میتوان بر مزاری حمله کرد، میتوان او را «لجوج» و «جنگطلب» و «شورشی» خواند، میتوان دایرة المعارفی از زشتی و پلشتی و نفرت و ناسزا در مورد او تولید کرد و جمعیتها و جماعات بسیاری را در این راستا به استخدام آورد و دهنها و قلمهای کرایی بسیاری را برای بدگویی و هرزهدرایی اجاره کرد، ولی نمیتوان از مزاری عبور کرد. مزاری بازتاب انسانیترین و متعالیترین خواست و ارادۀ یک مردم است. تاخواست زندگی انسانی در میان باشد مزاری همواره حاضر است. او هم پشتیبان است و هم رهنما، ما او را پشت سر خود نمیگذاریم، ما به سوی او میرویم. مزاری آیندۀ ماست نه گذشتۀ ما.




