انکار مدام؛اشاره‌هایی به زندگی و کارنامه حاجی «طالب‌مصعب»

عبدالله اکبری
انکار مدام؛اشاره‌هایی به زندگی و کارنامه حاجی «طالب‌مصعب»

نقش و زندگی حاجی طالب‌ بادریغ در پرده و انکار بوده است. در دوران رهبر شهید به صورت اکثر عمدا در پرده بود. حکم و نیاز تشکیلات همان بود. به غیر از شهید سید «علی‌علوی» و شهید «محمد‌جواد ضحاک» افراد محدود اما ویژه برای رهبر‌ شهید را تقریبا هیچ کسی نمی شناختند. همان‌های که دور و بر شهید مزاری بودند و عکسهای یادگاری دارند، نیز از نقشها و کار کردهای بعضی از‌این افراد بی‌اطلاع بودند. وقتی حاجی درگذشت یکی از دوستان می پرسید، عجیب است هزاره چنین آدمهایی داشته و مردم زیاد نمی شناسند. آقای «علی‌امینی» که خود یکی از همان حلقه‌های همراه حاجی طالب بوده می‌گفت: در اولین روزهای که ما کار مبارزاتی را پس از عراق در ایران پی می گرفتیم شهید مزاری شش نفر از بچه ها را برای آموزش‌های خاص انتخاب کرد. من هم در جمع همان شش نفر بودم. آن زمان آموزش‌های خاص را فقط عربها می دادند و تنها کسی که از هزاره ها در آن حلقه‌ها نقش داشت آقای «حسین‌عاقلی» بود. شهید مزاری ما شش نفر را تحویل آقای عاقلی داد و ایشان ما را به عربها معرفی کرد. ما دوره های سخت آموزش نظامی و تشکیلاتی را نزد عربها آموختیم که در دوران مقاومت کابل و حزب وحدت آن نیروها بسیار به درد شهید مزاری خوردند.

انکار مدام؛اشاره‌هایی به زندگی و کارنامه حاجی «طالب‌مصعب»
با رهبر شهید عبدالعلی مزاری

حاجی طالب بی تردید یکی از همان نیروهای آموزش دیده و مخلص بود که دوره های آموزش نظامی و تشکیلاتی را به خصوص در شهر «تدمر» کشور سوریه، لبنان و عراق دید. با رهبر شهید بابه مزاری نیز در سوریه آشنا شد، به قول خودش در اولین آشنایی بیعت نیز کرد. حاجی را با شهید «ضامن علی‌واحدی» بابه مزاری با امام «موسی صدر» معرفی می کند و شهید صدر هر دو را به ارتش سوریه معرفی می کند، هر دو دوره‌های آموزش نظامی را در سال 1358 در دانشگاه نظامی سوریه در شهر «تدمر» آغاز کرده اند و حاجی از همان دانشگاه نظامی فارغ شده است. در آن دوره‌ها از ایران دکتر «مصطفی‌چمران» نیز در همان حلقه‌ها کار و تلاش می‌کرده است. حاجی، چمران را از نزدیک می شناخت و با آن حلقه ها آشنایی جدی داشت. ایرانی‌ها، لبنانی‌ها و فلسطینی‌ها از آن آموزش‌ها و تجربه‌ها استفاده‌های بسیار کردند و نهادهای منظم و قوی نظامی و سیاسی را به وجود آوردند اما با شهادت مزاری آن تجربه‌ها برای مردم ما عقیم ماند. هیچ کس نه از آن نیروها سراغ گرفت و نه حتی در پی استفاده از تجربه های آنها بر آمد. اصلا کسی در فکر جدی تشکیلاتی برای مردم نشد. شاید حاجی طالب و شهید واحدی نخستین هزاره هایی باشند که آموزش نظامی و تشکیلاتی را تا آن سطح و در یک چنین فضا آموخته باشند.

انکار مدام؛اشاره‌هایی به زندگی و کارنامه حاجی «طالب‌مصعب»
با رهبر شهید بابه مزاری/فراه، ۱۳۷۰

در دوران فعالیت سازمان نصر شاید هیچ بخشی از هزارستان به اندازه یکاولنگ نیروی منظم و امکانات قوی نداشت. مردم یک‌دست به صورت اکثر اعضای این حزب بود، آموزش‌های منظم نظامی وجود داشت. امکانات فوق العاده و دیپوهای منظم کد گزاری شده داشتند. نقش حاجی طالب از بسیاری جهات در نظم امور نظامی و آموزشی کلیدی بود. نام و نشان نداشت اما حضور میدانی ایشان غیر قابل انکار بود. در دوران حزب وحدت از روزهای تشکیل حزب وحدت با شهید مزاری بود. در مشهد و گاهی هم در داخل رفت و آمد می کرد. غیر از «سید علی» و «جواد ضحاک» شاید هیچ کس از رابطه میدانی حاج طالب با رهبر شهید خبر نبود. هر دو شهید نیز آموزش‌های ویژه دیده بودند. حاجی می‌گفت: تمام تلاش ما در آن دوران ستر خود ما بود که کسی متوجه رفت و آمد ما با رهبر شهید نشود. تلاش می کردیم کسی ما را نشناسد. چند تا عکس هم در جمع با شهید مزاری گرفته شده است ورنه حاجی از عکس و نمایش گریزان بود.

انکار مدام؛اشاره‌هایی به زندگی و کارنامه حاجی «طالب‌مصعب»
در یکاولنگ با مسؤلین پایگاه خاتم الانبیا

از روزهای که در کابل کار ثبت تاریخ شفاهی را شروع کردیم به همکاری هم‌رزم و دوست ایشان حاجی «علی امینی» معروف به علی دایی نام حاجی «طالب مصعب» را در لیست مصاحبه قرار دادیم. با خودش صحبت کردیم وقتی اولین شماره مجله «بیدارگران» نشر شد خودش تماس گرفت و گفت: چقدر کار خوبی کردید که کارنامه پایگاه یکاولنگ را هم نشر کرده اید، بسیار خلاصه است و انشاالله برای تان مطلب می‌دهم که حق شهدا تا جایی ادا شود. بعدها بارها مراجعه کردیم که مصاحبه کنیم. با آقای عارف بصیر و دوستان دیگر مشترک سراغش را گرفتیم که خاطراتش را ثبت کنیم اما بیماری لعنتی تازه سراغش را گرفته بود. گاهی یکاولنگ و گاهی هم در کابل و مشهد در رفت و آمد بود. در آخر با تاسف مانند شهید «محمد‌جواد ضحاک» بسیاری از ناگفته‌ها را به نظر با خود برد. ما تلاش کردیم با او مصاحبه کنیم اما بیماری و گرفتاری مجال نداد، «محمد‌جواد ضحاک» خود بارها تلاش کرده بود که کسی پیدا شود تا گفتنی‌هایش را ثبت کند اما کسی را پیدا نکرد! این را در مصاحبه با یکی از سیاسیون از او شنیدم که با تآسف و حسرت می‌گفت: ما اهمیت چنین چیزها را نمی فهمیدیم. همین شهید «جواد ضحاک» بارها با من تماس گرفت که یگان دوربین فیلم برداری و کسانی را پیدا کنید که من گفتنی های زیادی از شهید مزاری دارم و این زندگی اعتبار ندارد، من سینه ام را خالی کنم، اما من غفلت کردم و اصلا نمی فهمیدم ایشان چه می گوید و این مصاحبه‌ها چقدر مهم است. بعدها که شهید شد یادم آمد و حالا خیلی حیف می خورم که ای کاش همان خواست شهید ضحاک را بر آورده می کردم!

به تازگی هر چند شنیدم دوستانی با حاجی طالب مصاحبه کرده اند. خدا کند چنین کار نیکی انجام شده باشد و رد پای حاجی آن‌گونه که شایسته است در تاریخ بماند.

حاجی «طالب مصعب» تقریبا تمام عمر را با رنج زندگی کرد. دوره آموزشی خودش را با رنج و سختی تمام کرد. وقتی در حلقه مبارزان «سازمان نصر» و بعدها «حزب وحدت اسلامی افغانستان» قرار گرفت تلاش و دردش مضاعف شد. این دوره های مملو از رنج که یارانی را هم شهید داد شیرینی بسیار نیز داشت. صدها نفر را در پایگاه «خاتم الانبیا» آموزش داد. خودش می گفت: وقتی جایگاه مردم خود را می بینم و مردم ما این همه آموزش دیده و تحصیل کرده دارد تمام سختی های زندگی فراموشم می‌شود.

حاجی یک رنج جانکاه دیگر نیز کشید که تا آخر عمر زخم‌های نمکسودی را همراه داشت. آن درد و رنج از دوستان نامرد و همکاران و همرزمان نزدیک او بود که زخم چنین رنج را نه حاجی فراموش کرد و نه تاریخ و هیچ وجدان آگاه فراموش می‌کند. حاجی مسوول کل پایگاه «خاتم الانبیا» تقریبا در همه دوره ها بود. بعد از سید «انور‌علا‌رحمتی» ومرحوم بابه «علی یار» حاجی در بخش نظامی در یکاولنگ حرف اول را می‌زد. دوستان و همرزمانش به ریاست، ولایت، صدارت و وزارت رسیدند اما حاجی به هیچ کجا نرسید. حاجی هزینه و چوب سوخت شده بود. فقط در دویدن‌ها و کمپاین‌ها اعتبار حاجی ضرورت می‌شد. در هیچ مهمانی و پلو بادک منصب داران دیده نمی‌شد. تقریبا در تمام انتخابات سراغ حاجی برای کامپاین بی‌شرمانه می رفتند. حاجی هر بار اما از کمپاین باقی می‌آمد. از مردم قرضدار می شد. صدارت با بی خردی تمام سالها حاجی را سر می‌دواند. به قول خودش دست مردم به یخن من، ولی دست و صدای من به هیچ جا نمی رسد، دوستان گیر نمی دهند

این بی وفایی‌ها و نامردمی‌ها به جان حاجی سرطان شد. حاجی درد کشید. بیشتر از درد سرطان جان، درد بیشتر سرطانهای آرمان بود. سرطانها سالها به جان آرمان حاجی و مردمش افتاده بودند. درد این سرطان‌ها به جان آرمان‌ها ذره ذره حاجی را آب کرد.

انکار مدام؛اشاره‌هایی به زندگی و کارنامه حاجی «طالب‌مصعب»
در بسترِ بیماری/ مشهد.

جامعه و مسوولین مردم ما سالهاست در نخبه پروری پریشان است. در گذشته وقتی ظرفیت و نیرو مشاهده می شد چهره‌های مسوولین گل می‌کرد. سراغ ظرفیت‌ها می شتافتند و دعوت به کار می‌کردند. شهید مزاری کشور به کشور پشت نیروی کار آمد می‌گشت اما سوگمندانه جامعه ما سالهاست ظرفیت گریزی را در پیش گرفته‌است. در نتیجه به صورت اکثر بی‌فکرترین‌ها یا بد فکر‌ترین‌ها بر فکر و روان مردم سوار شده اند. تصور کنید حاجی طالب با آن همه کارنامه در همه جای جامعه هیچ کاره باشد و تا آخر اسیر قرض بماند اما از آدرس مردم اکثرا کسانی پست‌ها را اشغال کنند که هیچ سنخیتی با کار اصولی و درد سرنوشت مردم ندارند.

در نتیجه ما ضرر کردیم، تکه های از تاریخ مردم ما راهی گورستان شد. از سرمایه‌های جدی استفاده لازم نشد. حاجی طالب‌ها در انکار مدام قرار گرفتند. چراغهای مان آهسته و پیوسته خاموش شدند و می‌شوند. سروها و چنارها می افتند و می‌روند اما ما ماندیم در جهان بی چراغی و آینده نا روشن که دردا و دریغا بر ما!

مطالب مشابه

نمایش همه