الهیاتِ ترس یا ترس از الهیات؟ نقد جامعه‌شناختی بر مقاله «الهیات ترس»

امان الله فصیحی
الهیاتِ ترس یا ترس از الهیات؟ نقد جامعه‌شناختی بر مقاله «الهیات ترس»

مقدمه
تحلیل پدیده‌های اجتماعی، به‌ویژه آئین‌های جمعی که با هویت، تاریخ و عواطف یک گروه گره خورده‌اند، نیازمند ابزارهای مفهومی و روش‌شناختی دقیقی است. سخن گفتن در مورد یک موضوع اجتماعی، اقتضائات خاص خود را دارد؛ از جمله تعهد به روش‌شناسی علمی، پرهیز از تعمیم‌های شتابزده، درک تمایزات درونی جامعه و توانایی تحلیل پدیده‌‌ها فارغ از قضاوت‌های ارزشی و ذوقی شخصی. مقاله حاضر که تلاش می‌کند آئین‌های عاشورایی در میان جامعه هزاره را آسیب‌شناسی کند، به دلیل فقدان همین الزامات بنیادین، از ارائه یک تحلیل معتبر باز می‌ماند. این نوشتار، بیش از آنکه یک تحلیل جامعه‌شناختی باشد، یک خطابه شخصی است که ضعف‌های آن را می‌توان در سه حوزه اصلی ردیابی کرد. البته در این نوشتار به تمام موارد پرداخته نشده است و کلیات اکتفا شده است.

  1. ارزیابی اعتبارسنجی روش‌شناختی
    در گفتمان فلسفه علم، روش‌شناسی به‌‌مثابه سازه بنیادین اعتبارسازیِ معرفت‌شناختی عمل می‌کند و معیار تفکیک قاطعانه‌ای میان «سازه‌‌های دانشِ نظام‌مند» و مقولاتی چون «ادعاهای ذهنی»، «قضاوت‌های هنجاری» و «معرفت پیشاعلمی» ارائه می‌دهد. کاربست روش‌مندِ پروتکل‌های نظام‌یافته است که به یافته‌ها، اعتبار درونی و پایایی (طبق پاردایم روش کمی) می‌بخشد و پشتوانه‌سازی استنتاجی را تضمین می‌نماید. در فقدان یک چارچوب روش‌شناختیِ شفاف و دفاع‌پذیر، بنیادهای استدلالیِ متن دچار فروپاشی معرفتی می‌شود و به قلمرویی از گزاره‌های خام‌دستانۀ ذاتاً تاییدناپذیر و آمیخته به پیش‌فرض‌های هنجاری تقلیل می‌یابد. با التفات به این الگوی اعتبارسنجی، پرسش محوری این بخش عبارت است از: آیا مقاله «الهیات ترس» از سازه روش‌شناختیِ منسجمی برخوردار است که بتواند ادعاهای آن را در برابر معیارهای اثبات‌گرایانهِ ارزیابیِ معرفت و یا معنا کاوانه توجیه‌پذیر سازد؟ پایه‌ای‌ترین آسیبِ روش‌شناختیِ این نوشتار، فقدان کامل پشتوانه‌های شواهدمحور برای ادعاهای کلان و تعمیم‌یافته آن است. مؤلف در فرایند صورتبندی نظریه خویش، مجموعه‌ای از خطاهای شناختی و روش‌شناختی را مرتکب می‌شود که اساس اعتبار تحلیلیِ اثر را مخدوش می‌سازد. این کاستی‌ها در دو سطح ساختاری قابل ردیابی است:
    1.1. سطح اول: خلأ شواهد عینی در قلمرو ادعاهای تجربی
    الف. نقد فقدان شواهد تجربی برای ادعاهای بنیادی: مقاله با طرح گزاره‌های کلانی چون «فلج شدن قوه عاقله جامعه هزاره تحت تأثیر ترس»، «ناتوانی در تعقل و گفتگو»، «گرایش به خشونت» و «تمکین در برابر خرافات»، مدعی کشف الگوهای رفتاریِ عام و تعمیم‌پذیر شده است. پرسش بنیادین این است: چه شواهد تجربیِ معتبر و چه داده‌های علمیِ گردآوری‌شده‌ای این ادعاهای ساختارشکن را پشتیبانی می‌کند؟ نویسنده نه‌تنها از ارائه مستندات عینی (نظیر آمارهای رسمی، نتایج پیمایش‌های میدانی، یا مصاحبه‌های سیستماتیک) برای اثبات ویژگی‌هایی چون «خشونت‌گرایی» و «خرافات‌پذیری» عاجز است، بلکه با تخطی از الزام بنیادین روش علمی در تعمیم‌پذیریِ یافته‌ها، فرضیه خود را بدون به‌کارگیری روش‌های نظام‌مند معطوف به عینیت (اعم از پیمایش‌های کمی، مصاحبه‌های ساختاریافته یا راهبردهای کیفیِ معتبر) به کل جامعه هزاره تسری داده است. این خلأِ روش‌شناختی، ادعاهای مذکور را به سطح گزاره‌های اثبات‌نشده و فاقد اتکای علمی تنزیل می‌دهد.
    ب. نقد فروپاشیِ اعتبارسنجیِ روش‌شناختی: تولید معرفت در حیطه‌ای تجربی (مانند تحلیل رفتارهای جمعیتی) بدون التزام به پروتکل‌های روش‌شناختیِ معتبر که ضامن اعتبار درونیِ یافته‌ها (دقت اندازه‌گیریِ متغیرها) و پایاییِ نتایج (ثبات در تکرارپذیری) هستند؛ سازه استدلالیِ پژوهش را دچار فروپاشی معرفتی می‌سازد. این آسیب به‌وضوح در فقدان تشریح فرایند گردآوری و تحلیل داده‌ها نمود یافته است: نویسنده نه روش نمونه‌گیری را مشخص کرده، نه ابزارهای سنجش را معرفی نموده و نه فرایند اعتبارسنجیِ یافته‌ها را تبیین کرده است. در نتیجه، کل ادعاهای مقاله فاقد پشتوانه‌سازی استنتاجی (توجیه منطقیِ گذار از داده به نتیجه) بوده و به‌مثابه ادعاهای اثبات‌ناپذیرِ پیشاعلمی قابل‌ ردگذاری هستند.
    ج. پیامد معرفت‌شناختیِ ترکیبی: ضعف‌های فوق در کنار هم، مقاله را از ظرفیت دفاع‌پذیری در برابر معیارهای اثبات‌گرایانه (ابطال‌پذیری، آزمون‌پذیری و شفافیت روشی) محروم ساخته و آن را در قلمرو گفتمان‌های فاقد پایه‌های تجربی قرار می‌دهد. هرگونه ادعای کلی بدون پشتوانه‌سازیِ روش‌مند، نه‌تنها تعمیم‌پذیری را مخدوش می‌کند، بلکه به تقویت کلیشه‌های آسیب‌زا نسبت به جامعه هدف می‌انجامد.
    1.2. سطح دوم: خطاهای نظام‌مند شناختی و استدلالی
    علاوه بر آنچه ذکرش رفت، متن از الگوهای شناختیِ مخدوش تبعیت می‌کند که نشانگر جانبداری سیستماتیک به‌نفع پیش‌فرض‌های ازپیش‌تعیین‌شده مؤلف است. بارزترین مصادیق این آسیب‌شناسی عبارتند از:
    الف) تعمیم‌دهی شتابزده و تقلیل‌گرایی دوگانه‌انگار: نویسنده با مشاهده‌ی معدودی از مصادیق، به‌گونه‌ای کلی‌سازی غیرمجاز دست زده و ویژگی‌های محدود را به کل جامعه‌ی هزاره تعمیم داده است. برای نمونه، ادعای ایشان مبنی بر اینکه اکثر برنامه‌های عزاداریِ توسعه‌یافته در داخل و خارجِ جامعه‌ی هزاره فاقد محتوا، پیام و گاه نابه‌هنجار، زشت و زننده هستند و نیز توصیف تمامی خطاب‌های دینی به‌ «عقل‌ستیزی» و سقوط در ورطه «سفسطه»، نمونه‌ای آشکار از تفکر قطبی‌ساز است. این رویکرد در اتهام‌زنی به نهاد روحانیت به اوج می‌رسد: مؤلف بدون ارائه‌ی کوچک‌ترین سند معتبر (شاهد عینی، نقل قول مستقیم، یا داده‌ی مستند)، تمامی عالمان هزاره در درزای زمان و گستره‌ی جغرافیایی را به «جهل مرکب»، «سفسطه‌پردازی» و «انگیزه‌های معیشتیِ صرف» متهم می‌سازد. چنین گزاره‌هایی با نقضِ اصل تنوع درونیِ جوامع، پیچیدگی‌های فرهنگی و تکثّر رفتارهای دینی را نادیده گرفته و به‌مثابه‌ی تعمیم‌های فاقد پایه‌های تجربی، فاقد اعتبار علمی هستند.
    ب) ارجاع ناروا به انگیزه‌های پنهان (مغالطه ذهن خوانی): نویسنده با قاطعیت نامستند، انگیزه‌های کنشگران در مناسک مذهبی را به‌گونه‌ای تقلیل‌گرایانه به مقولاتی چون «فریب‌خوردگی» یا «عاملیت اجراییِ مزدورانه» نسبت می‌‌دهد. این رویکرد، نمونه‌ای بارز از مغالطه‌ی ذهن‌خوانی است که در سه سطح معرفت‌شناختی نقض می‌شود:
  2. پیچیدگی ساحت انگیزشی: انگیزه‌های انسانی در چارچوب سازه‌های چندلایه‌ی روانی-اجتماعی (ترکیبی از باورها، هیجانات، زمینه‌های تاریخی و عقلانیت موقعیتی) شکل می‌گیرد. هرگونه ادعای قطعی درباره‌ی آنها بدون داده‌های ریشه‌یاب، نادیده‌گرفتنِ این پیچیدگی‌هاست.
  3. تخطی از اصول روش‌شناختی علوم اجتماعی: استنتاجِ نیات درونیِ کنشگران صرفاً بر پایه‌ی قراین بیرونی، نقضِ اصل تمایز میان ظاهر و نیت در نظریه‌های کنش است. چنین استنتاجی تنها از طریق روش‌های تفسیریِ نظام‌مند (مثل مصاحبه‌ی ژرف‌انگارانه، مشاهدۀ مشارکتی یا تحلیل گفتمان) قابل‌دفاع است.
  4. جانبداری ارزشیِ پنهان: این گزاره‌ها نه بر پایه‌ی شواهد تجربی، بلکه بر مبنای پیش‌داوری‌های هنجاریِ نویسنده بنا شده‌اند که خود مصداق خطای پیش‌انگاریِ ارزشی است.
    این مغالطه، مقاله را در دو بعد دچار آسیب اساسی می‌کند:
    یک) سطح اعتبارسنجی: ادعاهای مذکور فاقد قابلیت آزمون‌پذیری و ابطال‌پذیری هستند؛ زیرا هیچ پروتکل تجربی‌ای برای سنجش نیات درونیِ افراد بدون تحقیق میدانی وجود ندارد.
    دو) سطح اخلاق پژوهش: نسبت‌دادنِ انگیزه‌های تحقیرآمیز به کنشگران بدون پشتوانه‌سازی تجربی، نه‌تنها خطای شناختی، بلکه تخلف اخلاقیِ روش‌شناختی محسوب می‌شود.
    ج) تقلیل‌گرایی علیّتی و مغالطۀ خلط همبستگی با رابطه علّی: مقاله با رویکردی تبیین‌گرایانه‌ی تک‌بعدی، تمامی پیچیدگی‌های جامعهی هزاره و تمام دینداری مردم و کنش‌های آیینی آن را صرفاً به دو متغیر «ترس» و «سیاست» فروکاسته است. این تقلیل‌گرایی روش‌شناختی با سه ضعف بنیادین همراه است:
    ۱. فقدان پشتوانه‌سازی تجربی: نویسنده هیچ شاهد آماریِ نظام‌مند، دادهی عینی یا مطالعه‌ی تطبیقی که دالّ بر وجود رابطه‌ی علیّ بین «الهیات ترس» و «تمام مسائل اجتماعی» باشد ارائه نمی‌دهد. کاری که دور کیم در کتاب خودکشی و ماکس وبر در کتاب اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری انجام داد. آنها با ارائه شواهد عینی مدعیات خود را اثبات کرده‌اند. ایشان با کدام روش علمی به این نتیجه رسیده است که اگر ترس از جهنم نبودی مردم هیج یک از اعمال دینی را انجام نمی‌داد؟ و یا بر اساس کدام داده‌های عینی استدلال می‌کن که دینداری هزاره‌ها براساس ترس از جهنم است؟ اگر جهنم نبودی کسی هیچ یک از زحمات دینی را متقبل نمی‌شد.
    ۲. نادیده‌گرفتن عوامل میان‌بافتی: عوامل کلیدی چون فقر ساختاری، سابقه‌ی تاریخی سرکوب، جستجوی هویت جمعی و زمینه‌های فرهنگی-تاریخی به‌طور سیستماتیک از مدل تحلیلی حذف شده‌اند. البته اساسا مدلی برای تحلیل ارائه نشده است. صرفا یک ادعا صورت گرفته است که بین ترس علت چنین شکل عزاداری و دینداری است.
    ۳. ارتکاب مغالطهی علّیِ کلاسیک: استنتاج رابطهی علّیِ مستقیم از صرفِ هم‌راهیِ پدیده‌ها (الهیات ترس و مشکلات اجتماعی) بدون احراز شرایط لازم و کافیِ علیّت (مطابق معیارهای هیوم و سول) نمونه‌ای بارز از مغالطه‌ی «خلط همبستگی با علیّت» است. این نگرش از سوی جامعه‌شناسی معاصر به‌دلیل نادیده‌گرفتن چندبُعدی‌بودن پدیده‌های اجتماعی مورد نقد ریشه‌ای قرار گرفته است. همان‌گونه که بوردیو در «تمایز: نقد اجتماعی قضاوت‌های ذوقی» با نقد روش‌شناسی اثبات‌گرایانه‌ی تقلیل‌گرا تأکید می‌کند که تبیین‌های تک‌متغیره‌ای که صرفاً بر پایه‌ی همبستگی‌های آماری بنا می‌شوند، از درک ساختارهای پیچیده میدان اجتماعی عاجزند. نکتۀ قابل توجه اینکه در مقاله الهیات ترس حتی همبستگیِ حداقلیِ نیز با داده‌های تجربی پشتیبانی نشده است؛ ولی ادعای شده است که رابطه علی میان ترس به‌عنوان متغیر مستقل و نوع دینداری به‌عنون متغییر وابسطه برقرار است.
    د) سوگیری تأییدی و سرکوب گزینشیِ داده‌ها: نکته دیگر اینکه مقاله مرتکب خطای نظام‌مندِ تأییدپذیری شده که در دو سطح عمل می‌کند:
    ۱. گزینش هدفمند شواهد: مؤلف صرفاً به گردآوری نمونه‌هایی مبادرت می‌ورزد که با فرضیه‌ی ازپیش‌تعیین‌شده‌ی «سلطه‌ی الهیات ترس» هم‌سو باشند، حال‌آنکه داده‌های نقض‌کننده (مانند مصادیق مراسم عاشورایی با محتوای عرفانی، اخلاقی یا انسانی در جامعه‌ی هزاره) به‌طور کامل حذف شده‌اند. اساسا برگزاری مراسم عاشورا در برخی شرایط کاملا با ترس مغایرت درد.
    ۲. تخطی از بی‌طرفی روش‌شناختی: این رویکرد نقضِ اصل بی‌طرفی در گردآوری داده‌ها است که طبق آموزه‌های پوپر، شرط ضروری ابطال‌پذیریِ علمی به‌شمار می‌رود. پیامد این سوگیری، تبدیل پژوهش به فرایند خودتأییدیِ گزینشی است. در نتیجه پرسش‌های نقّادانه‌ای مانند «آیا هیچ الگوی متعارضی با این انگاره در جامعه هدف وجود ندارد؟» بدون پاسخ می‌مانند. این سرکوب داده‌های متعارض، اثر را از ظرفیت آزمون‌پذیریِ علمی محروم ساخته و آن را به قلمرو گفتمان‌های ایدئولوژیکِ پیشاعلمی تنزیل می‌دهد.
  5. نقد نظری و تاریخی
    تحلیل نویسنده، علاوه بر ضعف‌های روش‌شناختی، در سطح نظری و الهیاتی نیز بر پایه‌ای تقلیل‌گرایانه و شکننده استوار است. نویسنده با محور قرار دادن مقوله «هراس»، نه تنها تفسیری ناقص از الهیات اسلامی و شیعی ارائه می‌دهد، بلکه در تحلیل رابطه میان «معرفت دینی» و «کنش اجتماعی» نیز دچار خطای مقوله‌ای می‌شود.
    ۲.۱. اصالت نداشتن نظریه و تناقض زمانی
    تبیین دینداری بر پایه‌ی «ترس» و «جهل» در چارچوب تاریخ اندیشه، گفتمان نوینی محسوب نمی‌شود و یک تفسیر رایج در میان روان‌شناسان، مردم شناسان و جامعه شناسان است. با این حال، کاربست این چارچوب در جامعه‌ هزاره، نویسنده را دچار تناقض زمانیِ ساختاری می‌سازد. تناقض هسته‌ای این است که نویسنده از سویی، «الهیات ترس» را به‌مثابه‌ی سازه‌ای ریشه‌دار و تاریخی معرفی می‌کند که بر کل حیات اجتماعی سایه افکنده است و از سوی دیگر، یک ستون اصلیِ ترس را «هراس از تمدن غرب» می‌خواند؛ پدیده‌ای که در جامعه‌ی هزاره حاصل مواجهه‌های متأخر است. شاید بتوان گفت به‌معنای واقعی کلمه اصلا جامعه هزاره مواجهه دقیق و عمیق با تمدن غرب نداشته است.
    این تناقض، مقاله را در دور باطلِ منطقی اسیر می‌سازد: الف. اگر الهیات ترس ریشه‌دار است، نمی‌تواند بر پایه‌ی عاملی متأخر بنا شده باشد. ب. اگر بر پایه‌ی عاملی متأخر بنا شده، نمی‌تواند ریشه‌دار باشد. این گسست معرفتی، زنجیره‌ی استدلالیِ علی و معلولی متن را به‌کلی فرومی‌پاشد و آن را به گفتمانی خودارجاع تبدیل می‌کند که فاقد انسجام درونی است.
    خطای نظری دیگر نویسنده، گزینش‌گری معرفتی در مواجهه با منابع دینی است که به مواردی آن اشاره می‌شود.
    الف. دوگانگی «بشارت و انذار»: الهیات اسلامی، به تصریح متون دینی و معرفت دینی توزیع شده در جامعه، بر یک دوگانگی دیالکتیکی میان «امید» و «خوف» یا «رحمت» و «غضب» بنا شده است. این دو، دو بال ضروری برای حرکت انسان در مسیر رستگاری تلقی می‌شوند. نویسنده با برجسته‌سازی یک‌جانبه «انذار» و نادیده گرفتن کامل «بشارت» (امیدبخشی)، تفسیری نامتوازن و کاریکاتورگونه از یک نظام الهیاتی پیچیده ارائه می‌دهد.
    حتی سنت غنی عرفانی در اسلام، که همواره بر «عشق» و «امید» تأکید داشته و رحمت الهی را بر غضب او پیشی می‌دانسته است، هرگز به حذف کامل مقوله «خوف» از ساختار معرفتی خود نپرداخته است. این نشان می‌دهد که «خوف» به عنوان یک عنصر ساختاری، همواره در کنار «امید» حضور داشته و تقلیل کل الهیات به یکی از این دو، تفسیری به رأی و غیرعلمی است.
    ب. کارکرد عقلانی ترس: مغالطه در برابر نهادن ترس و خرد: نویسنده به صورت ضمنی «ترس» را امری غیرعقلانی و مذموم معرفی می‌کند. این در حالی است که از منظر روانشناختی و فلسفی، ترس یکی از کارکردهای عقلانی برای بقا و پیشرفت است. هر عامل خردمندی، برای انجام امور روزمره خود نیز از دو موتور محرکه بهره می‌برد: امید به کامیابی و ترس از شکست یا از دست دادن فرصت‌ها. ترس از آینده، برنامه‌ریزی و آینده‌نگری را به دنبال دارد. بنابراین، قرار دادن «ترس» در مقابل «عقل» یک دوگانه‌سازی کاذب است و الهیاتی که به این وجه از وجود انسان توجه می‌کند، لزوماً یک الهیات عقل‌ستیز نیست.
    ج. تمایز میان «مقولات الهیاتی» و «برساخت‌های اجتماعی»: مهم‌ترین خطای مفهومی نویسنده، خلط میان سطوح مختلف تحلیل است. او به اشتباه، یک «برساخت اجتماعی» (آئین عاشورا) را مستقیماً از یک «مقوله الهیاتی» (ترس) نتیجه می‌گیرد. این در حالی است که کنش آئینی به مثابه یک پدیده اجتماعی و فرهنگی، بیش از آنکه محصول یک مفهوم انتزاعی الهیاتی باشد، تحت تأثیر پارادایم‌های تاریخی، شرایط سیاسی، ساختارهای اجتماعی و حافظه جمعی یک گروه شکل می‌گیرد. بنابراین، برای فهم و اصلاح آئین‌های عاشورایی، باید به سراغ راه‌حل‌های جامعه‌شناختی رفت؛ یعنی تحلیل کارکرد این آئین‌ها در بستر اجتماعی‌شان مثلاً نقش آن‌ها در هویت‌سازی، همبستگی یا مقاومت نمادین. در مقابل، نویسنده راه‌حلی فلسفی و معرفتی (حذف ترس از دین) برای یک مسئله جامعه‌شناختی پیشنهاد می‌دهد که مصداق آدرس اشتباه دادن است.
    د. الهیات شهادت و مقاومت: یکی از بزرگ‌ترین خطاهای تحلیلی نویسنده، نادیده گرفتن کامل پارادایم رقیب و مسلط در تفکر شیعی، یعنی «الهیات شهادت و مقاومت» است. این الهیات که پس از واقعه عاشورا شکل گرفت، بر منطقی فعال و توانمندساز استوار است و مفاهیمی چون ایثار، ظلم‌ستیزی و استقامت را در کانون خود دارد. این گفتمان، رنج و مرگ در راه آرمان را نه نشانه ترس، بلکه اوج کمال و یک انتخاب آگاهانه برای رسیدن به رستگاری می‌داند.
    این پارادایم، به خصوص برای جامعه‌ای چون هزاره‌ها با حافظه تاریخی طولانی از سرکوب، قدرت تبیین‌کنندگی بسیار بیشتری نسبت به «الهیات ترس» دارد. در این چارچوب، آئین‌های عاشورا نه نمایش ترس و انفعال، بلکه بازآفرینی سالانه ارزش‌های مقاومت و تمرینی جمعی برای معنابخشی به رنج و حفظ هویت است. سکوت کامل نویسنده در برابر این گفتمان محوری، نشان‌دهنده بی‌توجی او به منطق درونی آئین‌های شیعی و در نتیجه، ناکارآمدی تحلیل اوست.
    هـ. نادیده گرفتن الهیات امید: در نهایت، تحلیل نویسنده با نادیده گرفتن یکی از محوری‌ترین و پویاترین مفاهیم الهیات شیعی، یعنی «الهیات انتظار»، عمق یک‌جانبه‌گرایی خود را نشان می‌دهد. دکترین انتظار فرج و باور به یک پایان تاریخ رهایی‌بخش، یکی از قدرتمندترین منابع تولید «امید» در جامعه شیعی، به خصوص در میان گروه‌های تحت ستمی چون هزاره‌ها، بوده است. این امید به آینده، همواره نیروی محرکه‌ای برای پایداری اجتماعی و مقاومت در برابر سختی‌ها بوده است. سکوت کامل نویسنده در مورد این «الهیات امید» و تمرکز انحصاری او بر «الهیات ترس»، بهترین گواه بر این است که هدف او نه تحلیل واقعیت، بلکه اثبات یک نظریه از پیش تعیین‌شده بوده است.
    ۲.۲. تقلیل‌گرایی در تحلیل کنش اجتماعی
    مقاله «الهیات هراس» با تقلیل‌گرایی روش‌شناختی در تحلیل کنش اجتماعی، مرتکب ساده‌انگاری تحلیلی می‌شود: نویسنده کنش جمعیِ آیینی را صرفاً به مُحرِّک «ترس» فروکاسته و سایر سازوکارهای انگیزشیِ کلیدی از جمله جستجوی هویت جمعی (برساخته‌های هویتیِ)، ساخت همبستگی اجتماعی، معناجویی وجودی، کسب منزلت نمادین و ابراز وجود فرهنگی را نادیده می‌گیرد. این در حالی است که کنش‌های آیینی، ذیل گونه‌شناسی چهارگانه‌ی وبری (عقلانی معطوف به هدف، عقلانی معطوف به ارزش، عاطفی و سنتی) عمدتاً در دو گونه‌ی «ارزش‌محور» (تعهد به اصول اعتقادی) و «سنتی» (بازتولید الگوهای فرهنگی) جای می‌گیرند، نه صرفاً گونه‌ی عاطفی.
    ۲.۳. داوری مطلق و پیش‌فرض کانتی
    نویسنده با قاطعیت برخی مراسم را «زشت و زننده» می‌خواند. این داوری از یک خطای بنیادی نشأت می‌گیرد: نویسنده جامعه را یک کل یکدست در نظر گرفته است و بر مبنای یک نظریه کانتی به «ذوق و سلیقه ناب» باور دارد. در حالی که در نگاه جامعه‌شناختی معاصر، ذوق امری اجتماعی و نسبی است و قضاوت زیبایی‌شناختی نویسنده، در واقع بیانگر سلیقه یک گروه خاص (احتمالاً نخبگان فکری) است که به کل جامعه تعمیم داده شده است. اساسا ذوق و سلیقه نابی وجود ندارد. داوری ها تحت تأثیر موقعیت های اجتماعی و عادت واره‌های افراد است. همانگونه که در عرصه هنر و فرهنگ تنوعات وجود دارد، در عرصه دینداری نیز این تنوعات پذیرفته شده است.
    ۲.۴. تناقض در مورد امر سیاسی
    نویسنده سیاسی شدن عاشورا را نقد می‌کند، اما فراموش می‌کند که خود واقعه عاشورا طبق بیان همین عزیزان در ذات خود یک کنش سیاسی (قیام علیه حاکمیت جور یا اصلاح امر اجتماعی) است. این انتظار که بتوان جوهر سیاسی یک رویداد را ستایش کرد، اما هرگونه نمود بیرونی آن را کاملاً غیرسیاسی نگه‌داشت، یک تناقض درونی است. لذا اگر قراری بر اصلاح باشد باید قبل از همه اصلاح گفتمانی و پاردایمی در مورد محتوای عاشورا صورت گیرد. نمی شود صورت‌ها را بدون اصلاح محتوا، اصلاح کرد. بله این حرف درستی است که ما نباید عاشورا را به میدان سیاست بازی دیگران تبدیل کنیم.
    2.5. نقد ذات‌گرایی فرهنگی: انکار تاریخ و اصالت‌یابی ناممکن
    نویسنده با ارجاع مکرر به یک «اصالت فرهنگی» فرضی و نقد آئین‌ها به دلیل تأثیرپذیری از فرهنگ‌های دیگر، عملاً در جستجوی یک «جوهر خالص هزاره‌گی» است. این نگاه ذات‌گرایانه دو مشکل اساسی دارد:
    الف. نادیده گرفتن تاریخ‌مندی فرهنگ: این تحلیل، فرهنگ را یک پدیده ثابت، منجمد و دارای یک «جوهر» تغییرناپذیر می‌پندارد. این در حالی است که واقعیت‌های عینی به ما آموخته‌اند که در جهان امروز، نه هویت خالص وجود دارد و نه جوهر ثابت. فرهنگ‌ها همواره در یک فرایند دائمی «شدن»، آمیزش و تبادل با یکدیگر هستند. هر پدیده فرهنگی، محصول یک تاریخ پیچیده از تأثیر و تأثر است.
    ب. معیار ناممکن برای اصالت: درخواست برای یافتن مصداقی که «خالص هزاره‌گی» باشد و هیچ سنخیتی با فرهنگ‌های دیگر نداشته باشد، یک معیار غیرمنطقی و ناممکن است. در دنیایی که فرهنگ‌ها همواره در حال گفتگو و امتزاج بوده‌اند، چنین اصالت نابی وجود خارجی ندارد و جستجوی آن به انکار واقعیت‌های تاریخی می‌انجامد.
    2.6. نقد ذات‌گرایی عقلانی: تقلیل عقل به یک نوع خاص
    این نگاه ذات‌گرایانه به حوزه «عقل» نیز تسری می‌یابد. نویسند تلقی محدودی از عقلانیت دارد و آن را صرفاً به عقل نظری و استدلالی (فلسفی) فرومی‌کاهد. این در حالی است که:
    الف. عقلانیت، امری برساختی است: عقلانیتی که در عرصه حیات اجتماعی، ارزش‌ها و آئین‌ها (امور اعتباری) کاربرد دارد، یک منطق جهان‌شمول و ثابت نیست، بلکه خود یک برساخت تاریخی و فرهنگی است. هر فرهنگی، معیارهای خاص خود را برای عقلانی دانستن یک کنش اجتماعی تولید می‌کند.
    ب. خطای مقوله‌ای: قضاوت در مورد یک «آئین اجتماعی» با معیارهای «عقل نظری» یک خطای مقوله‌ای است. منطق یک آئین را باید در کارکردهای اجتماعی، فرهنگی و نمادین آن جستجو کرد، نه در تطابق آن با قواعد یک استدلال انتزاعی. نویسنده با نادیده گرفتن عقلانیت ارزشی، عملی و اجتماعی، عملاً بخش بزرگی از کنش‌های معنادار انسانی را غیرعقلانی می‌خواند. اگر مقصود نویسنده از عقل، عقل خود بنیاد است که آن در ذات خود با دین در غیریت است؛ چون دین را نشانه نابالغی بشر می‌داند.
  6. تحلیل ماهیت متن: فرافکنی ترس و سقوط در خطابه
    در این بخش پایانی، ماهیت خود متن مورد بررسی قرار می‌گیرد. این تحلیل بر دو پرسش اساسی استوار است: نخست، آیا نویسنده در مقام یک تحلیل‌گر، خود از «الهیات ترس» که آن را به جامعه نسبت می‌دهد، رهایی یافته است؟ دوم، آیا متن او از دام «خطابه و سفسطه» که آن را به گفتمان دینی معاصر منتسب می‌کند، جان سالم به در برده است؟ پاسخ به هر دو پرسش منفی به نظر می‌رسد.
    ۳.۱. نویسنده به مثابه سوژۀ ترس: فرافکنی اضطراب روشنفکر دیاسپورا
    می‌توان با قاطعیت استدلال کرد که «الهیات ترس» که نویسنده آن را به جامعه نسبت می‌دهد، در واقع فرافکنی اضطراب‌های خود نویسنده است. او نه به عنوان یک مشاهده‌گر بی‌طرف، بلکه به عنوان یک سوژه‌ی درگیر با ترس‌های خاص خود سخن می‌گوید. این ترس‌ها در سه لایه قابل مشاهده‌اند:
    الف) ترس از قضاوت جامعه میزبان: مقاله به وضوح از «چشم دولت‌ها و افکار عمومی غرب» نگران است. این نشان می‌دهد که ترس محوری، نه ترس الهیاتی جامعه هزاره، بلکه ترس یک روشنفکر دیاسپورا از تخریب تصویر جامعه خود در نگاه «دیگری» (غرب) است. او نگران است که این آئین‌ها، چهره جامعه هزاره را مخدوش کرده و موقعیت اجتماعی آن‌ها را به خطر اندازد.
    ب) تکرار یک گفتمان اصلاح‌طلبانه: این نوع نقد به عزاداری، بخشی از یک پروژه اصلاح‌طلبی دینی وسیع‌تر است. تحلیل نویسنده نه یک کشف جدید، بلکه تکرار موضع یک جریان فکری خاص است که با آئین‌های مردمی و شورمندانه میانه خوبی ندارد.
    ج) مقاله به مثابه تولید ترس: به شکلی کنایه‌آمیز، خود مقاله نیز در حال تولید ترس است. این مقاله به جامعه هزاره هشدار می‌دهد که رفتارشان «زیانبار» است و آن‌ها را به عنوان «سیاهی لشکر» تحقیر می‌کند. این متن خود حامل نوعی ترس است: ترس از بدنامی، ترس از عقب‌ماندگی و ترس از سوءاستفاده شدن.
    ۳.۲. متن به مثابه مصداق خطابه: تکرار همان خطایی که نقد می‌شود
    نویسنده گفتمان دینی معاصر را به سقوط در «خطابه و سفسطه» متهم می‌کند، اما متن خود او مصداق بارز همین امر است. در منطق کلاسیک، یک استدلال برهانی که به یقین می‌رسد، باید بر مقدمات یقینی و حقیقی استوار باشد. در مقابل، خطابه و جدل بر مقدمات مشهور، مظنون و غیرقطعی تکیه می‌کنند تا به اقناع یا غلبه بر حریف برسند.
    الف. فقدان مقدمات برهانی: همان‌طور که در بخش اول (نقد روش‌شناختی) نشان داده شد، مقاله فاقد هرگونه داده تجربی متقن، شواهد عینی یا مقدمات اثبات‌شده است. استدلال‌های آن نه بر «واقعیات مسلم»، بلکه بر «ادعاهای کلی» و «تعمیم‌های شتابزده» بنا شده‌اند.
    ب. اتکا به ابزارهای خطابی: از آنجا که متن فاقد شرایط لازم برای یک استدلال برهانی است، ناگزیر به استفاده از ابزارهای خطابی روی می‌آورد: برچسب‌زنی «جاهل» و «سفسطه‌باف»، زبان عاطفی و هشدارآمیز و ساختن دوگانه‌های ارزشی چون عقل در برابر ترس.
    نتیجه‌گیری
    باتوجه به مطالبی بیان شد می‌توان گفت مقاله «الهیات هراس» با مشکلاتی مواجهه است. در وهله نخست، ریشه در بنیان‌های روش‌شناختی آن دارد؛ جایی که ادعاهای کلان و تجربی، فاقد هرگونه شاهد عینی، داده‌های میدانی و پایبندی به منطق استدلال علمی است و صرفاً بر مجموعه‌ای از خطاهای شناختی و تعمیم‌های شتابزده استوار است.
    در سطح نظری، متن با ارائه یک تبیین تک‌عاملی و تقلیل‌گرایانه (الهیات ترس)، نه تنها دچار تناقضات زمانی و تاریخی می‌شود، بلکه پارادایم‌های الهیاتی بسیار گویاتر و مسلط‌تری چون «الهیات شهادت و مقاومت» و «الهیات امید» را که با زمینه‌ی تاریخی جامعه هدف هم‌خوانی بیشتری دارند، به‌طور کامل نادیده می‌گیرد. این رویکرد، در کنار نگاه ذات‌گرایانه به مفاهیمی چون «فرهنگ» و «عقل»، تحلیل را از درک پویایی‌های واقعی بازمی‌دارد.
    این ضعف‌های ساختاری، تحلیل را به این فرضیه‌ی نهایی رهنمون می‌شود که متن، بیش از آنکه بازتاب‌دهنده‌ی واقعیت جامعه‌ی هزاره باشد، خود یک «کنش گفتمانی» و سندی برای تحلیل جایگاه نویسنده آن است. ریشه‌ی تمام این کاستی‌ها در یک خطای مقوله‌ای نهفته است: نویسنده با ابزارهای یک خطیب یا یک منتقد ارزشی، به سراغ موضوعی رفته است که نیازمند ابزارهای دقیق و بی‌طرفانه‌ی یک تحلیل‌گر اجتماعی است.
    از این رو، مقاله «الهیات هراس» در نهایت نه به مثابه یک تحلیل علمی، بلکه به مثابه سندی ارزشمند برای مطالعه‌ی «جامعه‌شناسی اضطراب» یک روشنفکر دیاسپورا قابل ارزیابی است؛ اضطرابی که از شکاف میان ارزش‌های یک گفتمان اصلاح‌طلبِ نخبه‌گرا و واقعیت‌های پیچیده‌ی فرهنگی از یک‌سو و هراس از قضاوت جامعه‌ی میزبان از سوی دیگر، نشأت می‌گیرد.

مطالب مشابه

نمایش همه