اخوانیزم تاجیک یا فروپاشی تاجیک‌؟

هادی میران
اخوانیزم تاجیک یا فروپاشی تاجیک‌؟

جامعه‌ی قومی تاجیک افغانستان در دهه‌های اخیر با چالش‌های پیچیده و چند بعدی در پیوند به حفظ هویت قومی، فرهنگی و دینی خود روبه‌رو بوده است. رادیکالیسم اسلامی و گفتمان‌های دینی – مذهبی تندرو و معطوف به رستگاری آخرتی که از ابتدای قرن بیست و یکم در افغانستان و مشخصا در میان جامعه تاجیک گسترش یافت، به‌طور عمده در پی تغییرات عمیق در ساختار اعتقادی و هویتی این جامعه بوده است. از یک سو، مبلغان ایدئولوژیک تلاش کردند تا هویت تاجیک‌ها را از مفاهیم و محتوای فرهنگی و تاریخی مرتبط با زبان فارسی و تاریخ منطقه‌ای خود، به هویت فراملی اسلامی تقلیل دهند، از سوی دیگر، ضعف آشکار در امر تولید اندیشه‌های مدرن و خاموشی روشنفکران تاجیک به‌ویژه در حوزه‌های فلسفه، تاریخ و علوم اجتماعی، باعث شده است که این جامعه، به بستر گرم و بالنده برای جولانگری‌های رادیکالیزم اسلامی تبدیل گردد.

رابطه تاجیک‌ها با رادیکالیزم اسلامی به سال‌های جنب و جوش اخوان المسلمین در مصر بر می‌گردد که بعدا جمعیت اسلامی افغانستان به رهبری مرحوم برهان الدین ربانی و تا حدوی حزب اسلامی به رهبری حکمتیار راه ورود اخوانیزم را در میان جامعه تاجیک هموار کردند. افزون بر این، شمار قابل توجهی از فرزندان آوارگان تاجیک‌تبار در پاکستان، جذب مدارس دینی در آن کشور شدند، که در فصل بازدهی به عنوان بازوی فکری و نظامی طالبان عمل کردند. در کنار این تحول دراماتیک، در بیست سال دموکراسی نیز جریان‌های رادیکال اسلامی مانند حزب التحریر، مزیدی بر علت شدند و در یک تعامل مشترک، پروژه‌ی بازتعریف هویت قومی تاجیک‌ها را با شدت بیشتر و رویکردهای متنوع دنبال کرده‌اند.

از چشم‌انداز تاریخی، هویت قومی تاجیک‌ها بر پایه‌ی زبان فارسی دری، تاریخ خراسانی و میراث فرهنگی ایران تاریخی بنا شده است، اما ورود رادیکالیزم اسلامی در این جامعه قومی، جریان‌های را فعال کرد تا این هویت تاریخی را به نوعی هویت مذهبی – فراقومی تقلیل نماید. این تغییر اما، فرآیندی تدریجی و چندلایه داشت که اکنون تعلق قومی و فرهنگی در آن، جای خود را به امت‌گرایی مذهبی مبتنی بر تفسیر خاصی از اسلام داده است.
جریان‌های رادیکال، از طریق نفی روایت‌های تاریخی محلی و تضعیف آگاهی فرهنگی، تاریخ گذشته را به حاشیه راندند و به جای آن، روایت‌هایی را ترویج کرده است که افغانستان را صرفاً به فضای صدر اسلام و فتوحات عمر بن خطاب عربی محدود می‌کند. این روند با تقلیل هویت قومی تاجیک‌ها به صرف “مسلمان بودن” و حذف ساز و برگ‌های زبانی و فرهنگی همراه شد؛ زبان فارسی و سنت‌های عرفانی کهن همچون نقشبندیه و کبرویه به تدریج جای خود را به گفتمان‌های تنگ‌نظرانه‌ی مذهبی داده اند.

روبین(Rubin, 2002) معتقد است که هویت فرهنگی تاجیک‌ها نه تنها بر پایه‌ی زبان فارسی، بلکه بر سنت‌های عرفانی و معنوی ریشه‌داری مانند طریقت نقشبندیه و کبرویه نیز بنا یافته است. طریقت نقشبندیه، که توسط بهاالدین نقشبند بخاری در بخارا بنیان گذاشته شد، تصوف را با زندگی اجتماعی و رعایت شریعت پیوند می‌داد و به ذکر خفی و خودسازی درونی اهمیت می‌داد. طریقت کبرویه نیز به رهبری نجم‌الدین کبری، بر مشاهده‌ی اشراقات روحانی و تزکیه‌ی نفس تأکید داشت. این سنت‌های عرفانی، طی سده‌ها، نوعی هویت دینی عمیق اما معتدل و عقلانی برای تاجیک‌ها ایجاد کرده بود که با اسلام رادیکال سلفی کاملاً ناسازگار بود. اما در نیم قرن پسین فشار ایدئولوژیک رادیکالیسم اسلامی این لایه‌های عرفانی و معنوی را در حاشیه برده و در عوض، برداشت‌های خشونت‌آمیز و متحجرانه از دین را جایگزین آن ساخته است. این تغییر، البته بخشی از فرآیند کلیِ از میان رفتن لایه‌های سنتی هویت تاجیک‌ها است که انسجام قومی آن‌ها را در سطح فرهنگی نیز به شدت فرسوده ساخته است.

اخوانیزم تاجیک یا فروپاشی تاجیک‌؟
مجیب انصاری در هنگام سخنرانی

این تغییرات ایدئولوژیک صرفاً محدود به نظریه نیست، بلکه در عمل با ظهور چهره‌هایی همچون مولوی مجیب‌الرحمان انصاری در هرات و ملا عنابی در پنجشیر و خیلی‌های دیگر، که به نشر فتواهای تکفیری و ترویج قرائت‌های تندروانه از دین پرداختند و می‌پردازند، چهره‌ی عینی یافته است. مولوی انصاری با خطابه‌های رادیکال خود، زمینه‌ی جذب هزاران جوان تاجیک به جریان‌های افراطی را فراهم کرد، و ملا عنابی نیز با فتوای مکرر به کفریت مخالفان سیاسی، گفتمان فرهنگی میان قومی را به شدت تنگ‌تر و خشن‌تر ساخته است. این چهره‌ها نماد روندی هستند که از درون جامعه‌ی تاجیک برخاسته و آن را به سوی فروپاشی فرهنگی سوق داده‌اند.
همان گونه در سطور نخست اشاره رفت، یکی از عوامل اصلی این روند، گسترش گفتمان اخوانی (اخوانیزم) در میان تاجیک‌هاست. اخوانیزم که از تجربه‌های جنبش‌های اسلامی عربی الهام گرفته است، با شعارهای تحقق ارزش‌های اسلامی وارد جامعه‌ی فارسی‌زبان شد، اما در عمل با تخریب پایه‌های هویت قومی و جایگزینی آن با امت‌گرایی فراملی، دیده می‌شود که بستری برای اضمحلال انسجام تاجیکان را فراهم کرده است. از همین رو نقش دولت اسلامی مجاهدین به رهبری مرحوم ربانی و همکاران او در تضعیف هویت فارسی تاجیک‌ها بسیار برجسته است که فقدان معرفت تاریخی و فهم برعکس ایشان از منافع ‌ استراتیژیک تاجیک‌ها و ثبات در افغانستان، لایه‌های بیشتری را بر بحران افغانستان افزودند.

به همین دلیل است که در بیست سال پسین به جای توسعه‌ی یک پروژه‌ی فکری و سیاسی مستقل برای جامعه‌ی خودی، تاجیک‌ها به تدریج به پیاده‌نظام پروژه‌های فرادستی بدل شده اند که نه فقط در مقیاس درون قومی تاجیک بلکه در مقیاس افغانستان به استمرار خشونت کمک کرده است.
از منظر نظریه‌ی هژمونی فرهنگی آنتونیو گرامشی (Antonio Gramsci, 1971)، این تغییرات نه تنها از طریق اعمال خشونت، بلکه عمدتاً از طریق کسب رضایت ضمنی (consent) و درونی‌سازی ارزش‌های جدید توسط توده‌ها محقق شده است. جریان‌های رادیکال دینی-مذهبی توانستند با نفوذ به مدارس دینی، مساجد و رسانه‌های محلی، اذهان مردم را در معرض بازآرایی معنایی جدید قرار داده و آرایه‌های فرهنگ تاریخی را با عواطف و احساسات دینی-مذهبی جایگزین نمایند. در این میان، توسعه‌ی مدارس مذهبی در ولایات تاجیک‌نشین نقشی حیاتی ایفا کرده است. این مدارس به تدریج به مراکز بازتولید ایدئولوژی رادیکال بدل شدند و در نبود بدیل فکری مؤثر، خلائی عمیقی را در سطح فرهنگی ایجاد کرده اند که ظرفیت پر کردن آن در جامعه وجود ندارد.
از سوی دیگر، طالبان طی بیست سال گذشته موفق شدند بیش از ده هزار نیروی نظامی از میان تاجیک‌ها جذب کنند؛ پدیده‌ای که نشان‌دهنده‌ی نفوذ موفق اسلام سیاسی در میان بدنه‌ی جمعیت تاجیک‌ها بوده است. این نیروها عمدتاً در خدمت تثبیت پروژه‌ی سیاسی پشتونی طالبان قرار گرفتند، بی‌آنکه پیوندی اصیل و تاریخی را با منافع قومی یا فرهنگی تاجیک‌ها حفظ کنند.

یکی از دلایل اصلی این نفوذپذیری، ویژگی خاص موقعیت تاریخی تاجیک‌ها در افغانستان ارزیبای می‌شود. تاجیک‌ها برخلاف هزاره‌ها، هرگز تجربه‌ی نظام‌مند «ستم ملی» را پشت سر نگذاشته‌اند؛ آن‌ها به عنوان قوم شریک قدرت در ساختار دولت‌های پیشین ثبت شده است که مانند هزاره ها در معرض تبعیض آشکار نژادی یا قومی قرار نداشته اند. در واقع همین وضعیت باعث شده است که در میان تاجیک‌ها احساس قومیت‌گرایی ریشه‌دار و انسجام‌بخش مانند آنچه در میان هزاره‌ها پدید آمد، شکل نگیرد. از نظر تاریخی تاجیک‌ها اما نه چنان در بدنه‌ی قدرت پشتون‌ها پذیرفته شدند که شریک تصمیم‌گیری باشند، و نه به اندازه‌ای از ساختار قدرت طرد شدند که احساس مظلومیت قومی در آنان شعله‌ور شود. در نتیجه، در موقعیتی بینابینی قرار گرفتند که آنان را نسبت به توسعه‌ی آگاهی قومی و تلاش برای انسجام هویتی ناتوان ساخته است.

از منظر روان‌شناسی اجتماعی، این تحولات را می‌توان از طریق نظریه‌ی شکاف شناختی لئون فستینگر (Leon Festinger, 1957) توضیح داد. او می‌گوید که قرار گرفتن در معرض دو نظام ارزشی متضاد سبب ایجاد تنش روانی در افراد یک جامعه می‌گردد که در بستر فشارهای اجتماعی و تبلیغات ایدئولوژیک، منجر به پذیرش تدریجی گفتمان جدید می‌شود. درست در جامعه قومی تاجیک، هویت امت‌گرایی مذهبی در برابر هویت قومی فارسی‌تبار، افکار عامه، احساسات و عواطف بدنه جامعه تاجیک را به هویت جدیدی که بر شالوده عواطف و احساسات دینی-مذهبی استوار گردیدهاست، پیوند زده است.

خاموشی نخبگان و روشنفکران تاجیک در این میان نقش بسیار تعیین‌کننده‌ای داشته است. در نیم قرن اخیر، روشنفکران تاجیک هیچ نقش مؤثری در دفاع از میراث فکری و فرهنگی خود ایفا نکردند و کسی شاهد تولید اندیشه در زمینه‌های فلسفه، علوم اجتماعی، تاریخ انتقادی و پروژه‌های هویت‌ساز از سوی جامعه فکری تاجیک نبوده است. رهبران سیاسی تاجیک اما علی‌الرغم اینکه در دو دهه پسین موقف و موقعیت‌های بسیار کلیدی در ساختار دولت و حکومت داشتند، اما به دلیل فقدان معرفت تاریخی و هوس‌زدگی بازاری، در میدانی قرار داده شدند که به دروازه خودی گول بزنند تا به دروزاه تیم مخالف. حالا که نزدیک به چهار سال از فروپاشی اقتدار تاجیک‌ها می‌گذرد، متاسفانه در جامعه روشنفکری تاجیک‌ها جسارتی معطوف به بازخوانی اشتباهات گذشته نیز صورت نگرفته است تا به علل و عوامل یک شکست تاریخی بپردازد. این نقیصه نشان می‌دهد که چیزی به اعتبار فراصت جمعی در میان هموطنان تاجیک ما یا به مرحله تکامل نرسیده است یا اینکه در حال فروپاشی قرار دارد که در هردو صورت از افتادن این جامعه در دامن یک مصیبت بسیار پرهزینه سخن می‌گوید.

در وضعیت کنونی، جامعه‌ی تاجیک افغانستان نه دارای چتر سیاسی توانمندی است که بتواند از منافعش دفاع کند، و نه سنگر فکری و اندیشه‌ای مؤثری در این جامه جان گرفته است که در روشنی آن برای عبور از این بحران به سوی آینده‌ی مطمین برنامه‌ریزی نماید. این خلأ در دو سطح سیاسی و فکری، تاجیک‌ها را به یکی از آسیب‌پذیرترین اقوام افغانستان در برابر پروژه‌های ایدئولوژیک معاصر تبدیل کرده است که پیامد آن نه تنها بر تاجیک‌ها بلکه مشخصا بر سرنوست هزاره‌ها بسیار تلخ و سنگین ارزیابی می‌شود.
اکنون که هویت تاریخی تاجیک‌ها با رادیکالیزم اسلامی جای‌گزین شده است، این بازتعریف هویت قومی در واقع نتیجه‌ی کاربست ظریف ابزارهای ایدئولوژیک بوده است که متاسفانه به صورت یک روند هنوز به نقطه پایان نرسیده است. پایان این روند اما یک فروپاشی غم‌انگیز پیش‌بینی می‌شود که سیاست‌ورزان و روشنفکران تاجیک، هنوز برای فهم و تحلیل آن میل و رغبت نشان نمی‌دهند. مشکل اساسی در این جا است که تغییر هویت تاجیک‌ها به هویت امت اسلامی، علاوه بر اینکه این جامعه قومی را در معرض فروپاشی قرار می‌دهد، انرژی این جامعه را در خدمت مذهبیون پشتون قرار می‌دهد که با آمیزه از معارف سنتی دینی و سنت‌های قومی پایه‌های امارت را شکل داده اند. ادامه این وضعیت نه تنها که جامعه قومی تاجیک را دچار مصیبت‌های پرهزینه‌تر و سنگین‌تر می‌‌کند، بلکه گذر افغانستان به سوی یک جامعه دموکراتیک را نیز برای سالهای طولانی غیر ممکن می‌سازد.

منابع:

  • Gramsci, Antonio. Selections from the Prison Notebooks (1971).
  • Festinger, Leon. A Theory of Cognitive Dissonance (1957).
  • Rubin, Barnett. The Fragmentation of Afghanistan: State Formation and Collapse in the International System (2002).

مطالب مشابه

نمایش همه