قسمت نخست: رابطهٔ میر و امیر؛ اشاراتی پیرامون رابطهٔ امیر دوست‌محمدخان و مردم هزاره

ترجمه: بلال نوروزی
قسمت نخست: رابطهٔ میر و امیر؛ اشاراتی پیرامون رابطهٔ امیر دوست‌محمدخان و مردم هزاره

برگرفته‌شده از کتاب «زندگی امیر دوست‌محمدخان»، اثری از موهان‌لال، ۱۸۴۶ میلادی

 
سال‌های آغازین فرمانروایی امیر دوست‌محمدخان با حوادث خونین در نواحی کوهستان همراه بود. [پس از مهار شورش‌ها در کوهستان ] امیر از آن منطقه دگر بیمی نداشت؛ تنها کسی که دلش را می‌لرزاند، فرمانروای هزاره ‌ای با شخصیت استثنایی به نام میر یزدان‌بخش بود.

میر یزدان‌بخش از خاندان حاکمان بهسود بود. او پسر کوچک میر ولی‌بیگ بود [پس از آن که میرولی‌بیگ] پدرش در یک نزاع محلی کشته شد. یزدان‌بخش نیروی بزرگی جمع کرد و آماده شد تا انتقام خون پدرش را بگیرد. او قاتل پدر را دستگیر کرده و در همان مکانی که خون پدرش ریخته شده بود، به قتل رساند. سپس بر برادر بزرگ‌ترش، میر محمدشاه که جانشین پدر شده بود غلبه کرد و خود را به‌عنوان میر و فرمانروای اصلی بهسود معرفی کرد.
نفوذ میر در سراسر هزارستان به سرعت افزایش یافت. با افزایش قدرت میر، بیم امیر دوست‌محمدخان نیز بیشتر شد. امیر به درستی می‌دانست که «غلام‌خانه‌های کابل» که نیروی تشریفاتی و قدرتمند شیعیان قزلباش در کابل بودند، به خاطر نزدیکی مذهبی با هزاره‌ها دل در گرو میر دارند و ممکن است در روزی دشوار پشت او بایستند. این موضوع، خواب و آرامش را از امیر ربوده بود.

برای مقابله با این خطر، دوست‌محمدخان راه تزویر و نزدیکی با شیعیان را برگزید. او با احترام، توجه و وعده‌ آشتی، اعتماد آن‌ها را جلب کرد. امیر نامه‌ای به میر نوشت که در آن با سوگند بر قرآن مقدس و مهر خود تضمین کرد که در پناه او هیچ خطری متوجه میر نخواهد بود و با احترام و رفتار شایسته پذیرای او خواهد بود. شیعیان کابل نیز پایداری و درستی این تعهد را تضمین کردند.
میر یزدان‌بخش پس از دریافت این نامه‌ها آماده سفر به کابل شد، یکی از همسرانش، که دختر یکی از سران دایزنگی و زنی خردمند و با قدرت ذهنی شگفت‌انگیز بود او را از این سفر منع کرد. اوکه زنی دلیر و جنگجو بود معمولاً لباس مردانه می‌پوشید، خود را با شمشیر، سپر، کمان و تیر، نیزه، خنجر و تفنگ آراسته می‌کرد و در میدان نبرد در کنار شوهرش می‌جنگید. در خانه، به میر آرامش و مشورت می‌داد و در میدان نبرد دشمنان او را از پا درمی‌آورد. از شوهرش داناتر بود، زیرا همواره به وفاداری افغان‌ها شک داشت و میر را توصیه می‌کرد که به هیچ‌کس اعتماد نکند.

با این حال، میر با اعتماد به سوگندهای امیر، تصمیم گرفت به کابل سفر کند و همسرش نیز با همان دلاوری و وفاداری همیشگی، در لباس جنگجو او را همراهی کرد. آن‌ها بی‌خبر از این بودند که این سفر آغاز تراژدی تلخی در تاریخ هزاره‌ها خواهد بود.

اسارت میر یزدان‌بخش و دلاوری همسرش

امیر دوست‌ محمد خان از میر یزدان‌بخش و همراهانش با ظاهری آراسته و رفتار مودبانه استقبال کرد؛ اما دیری نپایید که فرصت را غنیمت شمرد و مهمانان خود را به اسارت گرفت. دوست‌ محمد خان مکار، در آغاز تصمیم داشت بی‌ درنگ میر را به قتل برساند، اما زندانی زیرک خوب می‌دانست که در دل افغان‌ها، و به‌ خصوص در دل امیر خیانت‌ پیشه تنها زر و مال است که تاثیر دارد.
از این رو به او وعده داد که اگر فوراً آزاد شود و اجازه یابد به سرزمین خود بازگردد، یک لک روپیه (صدهزار روپیه) به او خواهد پرداخت و شیعیان کابل را ضامن پرداخت آن مبلغ خواهد کرد. امیر که همیشه در تنگنای مالی بود، اجرای حکم قتل را متوقف کرد تا بتواند مبلغ وعده‌داده‌شده را از آن خود کند.
در حالی که گفتگوها برای گرفتن ضمانت از غلام‌خانه (نیروی شیعیان کابل) درباره‌ ای پرداخت آن پول ادامه داشت، میر یزدان‌بخش توانست به‌ گونه ‌ای از زندان بگریزد.
خبر فرار او که به امیر رسید، خشم و اندوهش را دوچندان کرد. با این حال، همسر دلیر میر هنوز در دست او بود. امیر او را احضار کرد و با تندی و تحقیر سرزنشش کرد. زن هزاره، که زنی زیبا و نیرومندی بود، در برابر امیر ایستاد و با صدایی رسا و بی‌هراس گفت: «ای پسر سرفرازخان! آیا خجالت نمی‌کشی که مردی چون تو خود را هم‌نبرد زنی ساخته‌ای؟»

قسمت نخست: رابطهٔ میر و امیر؛ اشاراتی پیرامون رابطهٔ امیر دوست‌محمدخان و مردم هزاره

می‌گویند امیر و درباریانش با شنیدن این سخنان شرمگینانه سرهای خودرا پایین انداختند. حاضران شجاعت و روحیه آن زن را ستودند و به امیر گفتند که اجازه نخواهند داد آسیبی به او برساند. امیر که اندکی آرام گرفت، پذیرفت تا او را به امان شیعیان بسپارد، چون تصور می‌کرد که برای او بودن در میان شیعیان بهتر از بودن زیر نظر نگهبانان افغان خواهد بود. بدین‌سان، آن زن را به چنداول؛محله شیعه‌ نشین کابل، بردند.
چند روزی نگذشت که او نیز از بند گریخت. خود را به هیات مردان درآورد، سلاح بر تن بست، بر اسبی سوار شد و به سوی کوه ‌های بلند و سرد هزارستان رهسپار گردید.
امیر، چون از فرار او آگاه شد، بی‌ درنگ گروهی سوارکار برای تعقیبش فرستاد. آنان او را پیدا کردند، اما زن شجاع با شلیک تفنگ و تپانچه ‌اش، آنان را از خود دور کرد و توانست راه خود را ادامه دهد.

ادامه دارد…

مطالب مشابه

نمایش همه