چکیده
در سالهای اخیر، فضای عمومی و مجازی افغانستان شاهد موج جدیدی از منازعات هویتی در قالب کمپاینهای «من افغان هستم» و «من افغان نیستم» بوده است. این دو شعار، در ظاهر بحثی بر سر نام و هویت ملی است، اما در لایههای عمیقتر، بازتابدهنده منازعهی تاریخی میان دو روایت مسلط هویتی پشتونمحور و تاجیکمحور درباره «کیستی» و نام این سرزمین است. برای انسان هزاره که تجربه تاریخیاش سرشار از تبعیض ساختاری، قتلعام، حذف سیاسی، سرکوب مذهبی، تحقیر و حاشیهنشینی است، هر دوی این روایتها بیرونی و بیگانهاند؛ نه «من افغان هستم» محصول تاریخ و اراده اوست و نه «من افغان نیستم» و نوستالژی خراسان، روایت خودبسنده او را نمایندگی میکند.
این مقاله با اتکا بر نظریه هویت روایی پلریکور، افقهای معنایی و بهرسمیتشناسی در اندیشهٔ چارلز تیلور، نظریهٔ قدرت میشل فوکو، نظریهٔ ملتهای خیالی بندیکت اندرسن، قومنمادگرایی آنتونیدی. اسمیت، و مباحث هویت دیاسپوریک نزد استوارتهال، هومیابا و ویلیامسفران، استدلال میکند که هویت هزاره تنها زمانی میتواند از وضعیت «دیگریِ خاموش» خارج شود که خود تبدیل به راوی تاریخ خویش شود. با ارجاع به پژوهشهای تاریخی معتبر دربارهٔ ستم سیستماتیک علیه هزارهها (Mousavi, 1997; Barfield, 2010)، مقاله نشان میدهد که حافظهٔ رنج، قتلعامها، حذف و سرکوب، همراه با مقاومت و عدالتخواهی، شالودهٔ یک روایت مستقل هزاره را تشکیل میدهد.
در ادامه، ضمن نقد دوگانهٔ «افغان/خراسان» بهمثابهٔ ابزارهای چانهزنی قدرت میان دیگران، ضرورت شکلگیری گفتمان سوم -روایت مستقل هزاره- بیان میشود؛ گفتمانی که نه دنبالهروی پروژهٔ «افغانسازی» است و نه پیوست به نوستالژی خراسانی دیگران، بلکه کوششی است برای بازگرداندن انسان هزاره به مقام سوژهٔ تاریخ. در این چارچوب، دیاسپورا نه بهعنوان عنصر بنیادین هویت، بلکه مطابق نظریههای علمی، بهمثابهٔ فضایی امکانمند برای بازاندیشی، بازنویسی و تقویت این روایت مستقل فهم میشود.
مقدمه: از جنگ نامها تا بحران معنا برای هزاره
اگر امروز به فضای فیسبوک، توییتر و سایر شبکههای اجتماعی مرتبط با افغانستان نگاه کنیم، دو موج قوی و متقابل را میبینیم: یکی زیر شعار «من افغان هستم» و دیگری زیر شعار «من افغان نیستم»؛ و در کنار آنها، روایت دیگری که نام «افغانستان» را «تقلبی» دانسته و بر «خراسان» بهعنوان نام راستین تأکید میکند. این منازعهٔ زبانی و نمادین، فقط بحث لفظی بر سر نام کشور نیست؛ بلکه ادامهٔ نزاع طولانیمدتی است بر سر اینکه چه کسی حق دارد تعریف و تعیین کند ما کی هستیم و این سرزمین چیست؟!
در این میان، روشنفکران و نویسندگان متعددی از اقوام گوناگون در این بحثها وارد شدهاند. اما پرسش اصلی من، بهعنوان یک انسان هزاره که سالها زیر نظم و استکبار قومی و مذهبی زیسته، تحقیر شده، بارها قتلعام شده و همواره در معرض توهین و حذف بوده، این است که این دو روایت با زندگی و هویت من چه میکنند؟
از یکسو شعاری مطرح میشود که «من افغان هستم»؛ شعاری که ریشهٔ تاریخیاش در پروژهٔ دولت–ملتسازی مبتنی بر قدرت پشتون است. از سوی دیگر شعاری میآید که «من افغان نیستم» و از خراسان، گذشتهای دیگر و هویتی دیگر سخن میگوید که عمدتاً با روایت تاجیکمحور پیوند دارد. اما منِ هزاره با تمام زخمها و حافظهٔ تاریخیام، در هر دو این گفتمانها بیشتر «موضوع» هستم تا «فاعل»؛ برای هر دو، من یا ابزاری برای وزنگرفتن سیاسیام، یا حاشیهای که میتوان دلبخواهی نادیده گرفت.
چرا هویت من باید در کاسهٔ دیگران تعریف شود؟
چرا وقتی بحث هویت است، من بهعنوان انسان هزاره نتوانم روایت مستقل خود را داشته باشم و مجبور باشم در یکی از دو روایت مسلط «حل» شوم؟
این مقاله میکوشد از این تجربهٔ زیسته آغاز کند، اما آن را با زبان نظریههای جامعهشناسی و فلسفهٔ هویت بازنویسی کند؛ تا هم صدای فردی و جمعی هزاره را بازتاب دهد، و هم از منظر علمی و تحلیلی نشان دهد چرا و چگونه هزاره به یک روایت مستقل نیاز دارد.
هویت از منظر نظریههای اجتماعی و فلسفی
پل ریکور در کتاب خود همچون دیگری، هویت را چیزی ثابت و طبیعی نمیبیند، بلکه آن را محصول «روایت» میداند؛ ما خود را از خلال داستانهایی که دربارهٔ گذشته، رنجها، امیدها و روابطمان تعریف میکنیم، میفهمیم (Ricoeur, 1992). هویت جمعی نیز از همین جنس است: هر قوم یا گروه، برای اینکه بداند «کیست»، یک روایت مشترک میسازد، با قهرمانها، قربانیها، شکستها و آرمانهای خاص خود.
چارلز تیلور (1994) نیز از «افقهای معنایی» سخن میگوید؛ یعنی زمینهٔ مشترکی از ارزشها و معانی که در آن انسان میتواند خود را بفهمد. بدون این افق، احساس گسست و بیریشگی بهوجود میآید. وقتی روایت یک گروه توسط دیگران نوشته میشود، افق معنایی آن گروه دستکاری یا مصادره میشود.
برای هزارهها، مشکل دقیقاً اینجاست، روایت زندگی و تاریخشان همواره توسط ساختارهای قدرت پشتون، یا در چارچوب نقد آن قدرت توسط نخبگان تاجیک یعنی دیگران نوشته شده است. در هر دو حالت، هزاره سوژهٔ روایی نیست، بلکه ابژهٔ روایت دیگران است.
هویت بهمثابهٔ محصول قدرت: میشل فوکو
فوکو نشان میدهد که قدرت فقط سرکوب نمیکند، بلکه هویت میسازد؛ به ما میگوید چه کسی «عادی» است و چه کسی «دیگری»، چه روایتی رسمی است و چه روایتی حاشیهای (Foucault, 1980). در جوامعی مانند افغانستان که ساختار قدرت شدیداً قومی است، این قدرت است که تعیین میکند چه کسی در کتابهای تاریخ، رسانهها و زبان سیاسی«ملت» محسوب شود و چه کسی «حاشیه»
در این چارچوب، حذف هزارهها از بسیاری روایتهای رسمی تاریخ، ادبیات و سیاست، تصادفی نیست؛ نتیجهٔ عملکرد همین شبکهٔ قدرت است. هویت رسمی «افغان»، آنگونه که در گفتمان دولتی شکل گرفته، بیش از آنکه نتیجهٔ یک قرارداد اجتماعی برابر باشد، محصول پروژهٔ سیاسی-قوممحور است (Barfield, 2010).
بنابراین وقتی شعار «من افغان هستم» از سوی ساختارهای مسلط ترویج میشود، برای هزاره که این قدرت را عمدتاً در هیئت قتلعام، بردگی، تبعیض و تحقیر تجربه کرده، این شعار حتی اگر ظاهری ملی و فراگیر داشته باشد، حامل باری از خشونت نمادین است.
ملت، سرزمین و تخیل جمعی: بندیکت اندرسن و آنتونی اسمیت
بندیکت اندرسن (1983) ملت را «جماعت خیالی» مینامد؛ خیالی نه به معنای غیرواقعی، بلکه به این معنا که ملتها ساختهٔ تخیل سیاسیاند. انسانها هرگز تمامی «همملت»های خود را نمیبینند، اما خود را با آنان در یک بدن جمعی میانگارند. این تخیل از طریق رسانهها، آموزش رسمی، تاریخنویسی و نمادهای سیاسی شکل میگیرد.
آنتونی اسمیت (1991) بر این نکته تأکید میکند که اسطورههای قومی، حافظهٔ جمعی و پیوند با سرزمین، عناصر بنیادین هویت قومی و ملیاند. بدون یک داستان مشترک دربارهٔ گذشته، و بدون نوعی رابطهٔ نمادین با سرزمین، هویت جمعی متزلزل میشود.
برای هزارهها، مشکل این است که «ملت خیالی افغان» از ابتدا طوری ساخته شده که تجربه و رنج آنان در مرکز این تخیل نبوده، بلکه در حاشیه یا بیرون آن قرار گرفته است. سرزمین هزارهجات نه بهعنوان قلب ملت، بلکه در بسیاری دورهها بهعنوان قلمروی شورشی، مطرود و قابل سرکوب تصور شده است (Barfield, 2010; Mousavi, 1997).
هویتهای دیاسپوریک و «فضای سوم»: استوارتهال، هومیبابا و ویلیامسفران
استوارت هال (1996) هویت را فرآیندی سیال و در حال شدن میداند، نه یک جوهر ثابت. برای او، هویت بیشتر پروژه است تا میراث؛ چیزی که در تنش میان گذشته، حال و آینده ساخته میشود.
هومیبابا (1994) از «فضای سوم» سخن میگوید؛ فضایی میان مرکز و حاشیه، میان استعمارگر و استعمارشده، که در آن امکان خلق هویتهای نو و مقاوم وجود دارد. این فضا اغلب در تجربهٔ مهاجرت، تبعید و دیاسپورا شکل میگیرد.
ویلیامسفران (2005) در مطالعات دیاسپورا نشان میدهد که جوامع پراکندهشده میتوانند با حفظ حافظهٔ تاریخی مشترک، پیوند با سرزمین مبدا و احساس رنج و بیعدالتی، هویت جمعی نیرومندی بسازند—even اگر دسترسی مستقیم به سرزمین نداشته باشند.
برای هزارههای مهاجر، دیاسپورا میتواند چنین «فضای سومی» باشد؛ فضایی که در آن از فشار مستقیم سرکوب در داخل رها شدهاند و میتوانند آگاهانهتر به بازنویسی روایت تاریخیشان بپردازند. بااینحال، همانگونه که بعداً در نتیجهگیری تأکید میشود، دیاسپورا جایگزین ریشههای تاریخی هویت نیست؛ بلکه صرفاً امکان و ظرفیتی نظری برای بازاندیشی و تقویت روایت است.
بحران دو روایت مسلط: «من افغان هستم» و «من افغان نیستم»
شعار «من افغان هستم» در نگاه اول میتواند نشانهٔ یک هویت ملی مشترک بهنظر برسد. اما وقتی این شعار را در پرتو تاریخ سیاسی افغانستان میخوانیم، میبینیم که «افغان» در بسیاری مقاطع تاریخی، نامی بوده است که با سلطهٔ یک گروه قومی مشخص گره خورده است (Barfield, 2010).
برای هزارهها، این نام یادآور دورههایی است که در آن:
• زمینهایشان مصادره شد.
• قتلعامهای گسترده علیهشان صورت گرفت.
• هزاران تنشان به بردگی فروخته شدند.
• از مشارکت سیاسی و حقوق شهروندی محروم ماندند.
• در سطح فرهنگی و مذهبی تحقیر و طرد شدند (Mousavi, 1997).
در چنین زمینهای، دعوت به «افغان بودن» بدون هیچ مواجههٔ صادقانه با عدالت تاریخی، در واقع دعوت به فراموشی رنجها و پذیرفتن روایتی رسمی است که خود محصول همان ساختار ستم است. اینجا نظریهٔ فوکو بهخوبی عمل میکند: هر جا قدرت میخواهد هویت «یکدست» بسازد، ابتدا باید روایتهای ستمدیدگان را حذف یا بیمعنا کند (Foucault, 1980).
من افغان نیستم: روایت خراسانی و تکرار حاشیهنشینی
در سوی دیگر، گفتمان «من افغان نیستم» و بازگشت به نام «خراسان» قرار دارد. این روایت در نقد برساختهٔ پشتونمحور از تاریخ افغانستان، بر میراث فرهنگی-تاریخی دیگری تأکید میکند که اغلب با زبان و ادبیات فارسی_دری و هویت تاجیکمحور پیوند دارد.
گرچه نقد این روایت به ساختار قدرت پشتونی در بسیاری نقاط قابل دفاع است، اما برای هزارهها یک مشکل بنیادین وجود دارد که خراسان هم روایتی خودتولید هزاره نیست.
در روایتهای خراسانگرا نیز، هزاره اغلب نه بهعنوان سوژهٔ تاریخ، بلکه بهعنوان قوم حاشیهای یا مکمل حضور دارد. جایگاه او در شعر، تاریخنویسی و گفتمان سیاسی این جریان، جایگاه یک فاعل مستقل نیست؛ باز هم «دیگری» است، نه «خود».
به این ترتیب، هزاره در دوگانهٔ «افغان/خراسان» در بهترین حالت، تنها میتواند به یکی از دو پروژهٔ دیگران «بپیوندد»، اما نمیتواند روایت مستقل خود را بسازد. به بیان دیگر، از او خواسته میشود باز هم در دیگ دیگران حلوا بپزد.
هویت هزاره: تجربهٔ منحصربهفرد ستم و خشونت
تاریخ معاصر هزارهها یکی از تلخترین نمونههای ستم سازمانیافتهٔ قومی–مذهبی در منطقه است. موسوی (1997) به تفصیل نشان داده است که چگونه در اواخر قرن نوزده، حملات عبدالرحمن به هزارهجات به قتلعام، کوچهای اجباری، بردگی و فروپاشی ساختارهای سنتی هزارهها انجامید.
در دهههای بعد، این ستم اشکال دیگری پیدا کرد:
• تبعیض حقوقی و سیاسی،
• محدودسازی حضور هزارهها در ساختار دولت،
• محرومیت از بسیاری فرصتهای آموزشی و اقتصادی،
• تبعیض مذهبی علیه شیعیان،
• و در دورههای مختلف، حملات هدفمند و کشتارهای جمعی.
این تجربهها صرفاً رویدادهای پراکندهٔ تاریخی نیستند؛ آنها حافظهٔ جمعی هزاره را ساختهاند. رنج، تحقیر، مقاومت و بقا بخشی از «مواد خام» هویت هزاره است؛ موادی که اگر به زبان روایت درنیاید، بهجای هویتبخشی، به صورت زخمهای خاموش باقی میماند.
از «دیگریِ فرودست» تا «سوژهٔ روایی»
از منظر نظریهٔ هویت روایی، هزاره زمانی میتواند صاحب هویت مستقل شود که خود راوی تاریخ خویش باشد، نه فقط موضوع روایت دیگران. این یعنی:
تاریخ هزاره باید از منظر خود هزاره نوشته شود؛
• رنجها، قتلعامها، تبعیضها و مقاومتها باید در مرکز روایت قرار گیرد، نه در حاشیه؛
• چهرههای فکری، فرهنگی و سیاسی هزاره باید بخشی از روایت خودآگاه جمعی شوند؛
• و عدالت تاریخی باید به یک محور معیّن در این روایت تبدیل شود، نه صرفاً خواستهای اخلاقی انتزاعی.
این روایت، اگر شکل بگیرد، هزاره را از مقام «قربانی صرف» به مقام «فاعل تاریخ» منتقل میکند؛ انسانی که فقط با او کاری نشده، بلکه خود نیز تصمیم میگیرد، میفهمد، مقاومت میکند و هویت خویش را میسازد.
چرا دنبالهروی از روایتهای دیگران کافی نیست؟
دنبالهروی از شعار «من افغان هستم» بدون بازخوانی انتقادی تاریخ، به این معناست که هزاره باید همان روایتی را بپذیرد که قرنها علیه او به کار رفته است. پیوستن به شعار «من افغان نیستم» و پناهبردن به روایت خراسانی نیز در عمل یعنی: جایگزین کردن یک روایت دیگران با روایت دیگر دیگران شود.
در هر دو حالت، خطر این است که هزاره باز هم نتواند خود را بهعنوان سوژهٔ مستقل تعریف کند. روایت مستقل هزاره نه به معنای انکار ارتباط با دیگران، بلکه به معنای آغاز از خود است: از حافظهٔ رنج، از تجربهٔ زیسته، و از پرسش «من بهعنوان انسان هزاره که قرنها تحت ستم بودهام، چگونه میخواهم خود را تعریف کنم؟»
هویت، سرزمین و مسئلهٔ بیسرزمینی
همانگونه که اسمیت (1991) توضیح میدهد، سرزمین در بسیاری روایتهای قومی و ملی عنصر کلیدی است. سرزمین فقط یک قطعه خاک نیست؛ مجموعهای است از مکانهای مقدس، خاطرههای تاریخی، اسطورهها و نمادها. انسانها اغلب هویت خود را با نام سرزمینشان پیوند میزنند.
برای هزارهها، سرزمین تاریخی هزارهجات، همزمان مکان رنج و مقاومت است؛ جغرافیایی که بر آن خون ریخته شده، کوچ اجباری اعمال شده و تلاش برای حذف فیزیکی یک گروه صورت گرفته است (Mousavi, 1. اما امروز بخش بزرگی از هزارهها این سرزمین را ترک کردهاند؛ نه به انتخاب آزاد، بلکه اغلب تحت فشار خشونت، تهدید و ناامنی.
آیا بدون سرزمین میتوان هویت داشت؟
این پرسشی است که بسیاری مهاجران هزاره با آن درگیرند: وقتی وطن را ترک کردهام، دیگر چه هویتی برایم میماند؟
در نگاه کلاسیک، از دست دادن سرزمین به معنای بحران هویت است. اما مطالعات دیاسپورا نشان دادهاند که گروههایی مانند یهودیان، ارمنیها، کردها و بوسنیاییها توانستهاند حتی در حالت پراکندگی و بیسرزمینی، هویت جمعی خود را حفظ و بازآفرینی کنند (Safran, 2005).
برای هزارهها نیز، دیاسپورا میتواند فضای جدیدی برای فکرکردن به خود، بازخوانی تاریخ، نوشتن کتاب، تولید فیلم، موسیقی، شعر و گفتمان هویتی باشد. اما باید تأکید کرد—مطابق دغدغهٔ خودت—که دیاسپورا بهخودیخود عنصر ذاتساز هویت نیست؛ هویت هزاره اگر ریشه در رنج تاریخی، سرکوبها و حافظهٔ مشترک درون افغانستان نداشته باشد، دیاسپورا چیزی برای بازآفرینی در دست نخواهد داشت.
دیاسپورا میتواند «آزمایشگاه روایت» باشد، نه خاستگاه آن. ریشهٔ هویت، همچنان در ستمها، قتلعامها، حذفها و مقاومتهایی است که بر بدن و روان هزاره در خود افغانستان گذشته است.
دیاسپورا بهمثابهٔ امکان، نه بنیاد هویت
بر اساس هال (1996) و بابا (1994)، وضعیت حاشیهای و در-میانبودن میتواند به ایجاد نوعی آگاهی انتقادی بیانجامد. هزارهٔ مهاجر، وقتی با فاصله به تاریخ خود و ساختار قدرت در افغانستان نگاه میکند، شاید بهتر بتواند نقاط کور و مکانیزمهای ستم را ببیند.
در دیاسپورا، انسان هزاره:
• دیگر مجبور نیست در فضای خفقان داخلی سکوت کند؛
• میتواند با منابع علمی جهانی آشنا شود؛
• میتواند روایت خود را به زبانهای مختلف بنویسد و منتشر کند؛
• و میتواند تجربهٔ تبعیض نژادی و فرهنگی در غرب را نیز به صورت بخشی از روایت جدید خود ادغام کند.
اما باز هم باید تأکید کرد: اینها امکانات نظری و عملی برای تقویت روایت هویتیاند، نه جایگزین ریشههای آن. اگر قرار است روایت مستقل هزاره شکل بگیرد، باید از دل تاریخ ستم، قتلعامها، تبعیضها و مقاومتها در افغانستان برآمده باشد؛ دیاسپورا تنها میتواند این روایت را شفافتر، مستندتر و جهانیتر کند.
نتیجهگیری: از رنج و حذف تا روایت مستقل هزاره
این مقاله نشان داد که کمپاینهای «من افغان هستم» و «من افغان نیستم» تنها دعوایی بر سر یک واژه یا نام نیستند، بلکه دو سر یک منازعهٔ عمیق بر سر قدرت نمادین و تعریف هویت ملی در افغانستاناند. هر دو روایت، چه در شکل رسمی پشتونمحور و چه در صورت خراسانیِ عمدتاً تاجیکمحور، از درون تجربه و منافع گروههای دیگر برآمدهاند.
برای هزارهها، که مطابق پژوهشهای تاریخی معتبر (Mousavi, 1997; Barfield, 2010) در بیش از یک قرن گذشته با کشتارهای هدفمند، کوچهای اجباری، بردگی، مصادرهٔ زمین، تبعیض مذهبی، محرومیت سیاسی، حذف فرهنگی و خشونت سیستماتیک روبهرو بودهاند، هیچیک از این دو روایت نمیتواند آینهٔ صادق تجربهٔ تاریخیشان باشد.
هویت هزاره، در بنیان خود، از دل رنجهای عمیق، تحقیرهای مداوم، و مقاومتهای ناگزیر شکل گرفته است. این رنجها اگر به زبان روایت درنیایند و در قالب یک داستان خودبنیاد جمعی صورتبندی نشوند، هزاره همواره در خطر حلشدن در روایتهای دیگران، یا بدتر از آن، ناپدیدشدن در سکوت خواهد بود.
نظریههای هویت روایی و قدرت به ما میگویند که:
• بدون روایت مستقل، هیچ گروهی به مقام سوژهٔ تاریخ نمیرسد؛
• بدون بازشناسی و نامیدن ستمهای گذشته، عدالت تاریخی ممکن نمیشود؛
• و بدون آنکه یک گروه رنج خود را در مرکز روایت خویش قرار دهد، هویت او سطحی و قابل مصادره خواهد ماند.
از این رو، تولید روایت مستقل هزاره یک انتخاب تجملی یا صرفاً فرهنگی نیست؛ بلکه پاسخ وجودی به قرنها حذف، قتلعام، سرکوب و بیصدایی است.
این روایت باید:
• قتلعامها، بردگیها، تبعیدها و حذفها را بهروشنی نام ببرد؛
• حافظهٔ جمعی رنج و مقاومت را به رسمیت بشناسد؛
• فرهنگ، زبان، هنر و معنویت هزاره را در مرکز خود قرار دهد؛
• و بر عدالت تاریخی و حق تعیین سرنوشت، بهمثابهٔ محورهای هویتی، تأکید کند.
در این میان، دیاسپورا مطابق نظریههای علمی مربوط به هویت و مهاجرت، نه عنصر نوین و ذاتساز هویت، بلکه فضایی امکانمند برای بازاندیشی، بازنویسی و تقویت این روایت مستقل است. هویت هزاره از ریشههای خود در خاک، خون، رنج و مقاومت در افغانستان جداشدنی نیست؛ اما میتواند در دیاسپورا آگاهتر، صریحتر و جهانیتر بیان شود.
در نهایت، اگر هزاره بخواهد از نقش تاریخی «دیگریِ فرودست» بیرون آید، ناگزیر است از پیروی منفعلانه از دوگانهٔ «من افغان هستم/نیستم» دست بکشد و بهجای آن، روایت سوم را بسازد: روایتی که از دل ستمها و زخمها برخاسته، اما هدفش نه تداوم کینه، بلکه مطالبهٔ عدالت، برابری و سوژهبودگی انسان هزاره در تاریخ این سرزمین است.
فهرست منابع
Anderson, B. (1983). Imagined communities: Reflections on the origin and spread of nationalism. Verso.
Barfield, T. (2010). Afghanistan: A cultural and political history. Princeton University Press.
Bhabha, H. K. (1994). The location of culture. Routledge.
Foucault, M. (1980). Power/knowledge: Selected interviews and other writings, 1972–1977. Pantheon Books.
Hall, S. (1996). Questions of cultural identity. SAGE Publications.
Mousavi, S. A. (1997). The Hazaras of Afghanistan: An historical, cultural, economic and political study. Curzon Press.
Ricoeur, P. (1992). Oneself as another. University of Chicago Press.
Safran, W. (2005). Diasporas in modern societies: Myths of homeland and return. Diaspora: A Journal of Transnational Studies, 14(2), 191–215.
Smith, A. D. (1991). National identity. University of Nevada Press.
Taylor, C. (1994). Multiculturalism: Examining the politics of recognition. Princeton University Press.




