هشدار روزگار؛ درس‌هایی از جنگ دوازده روزۀ ایران و اسرائیل

علی امیری
هشدار روزگار؛ درس‌هایی از جنگ دوازده روزۀ ایران و اسرائیل

جنگ عرصۀ تضاد منافع و تشدید تقابل دوست و دشمن است. دو طرف هر جنگی، کم یا بیش، موافقان و مخالفان خود را دارد. جنگ ایران و اسرائیل نیز این از قاعده مستثنا نبود و موافقان و مخالفان بسیار داشت. علاوه بر دو طرف درگیر که با هم آتش مبادله می‌کنند، طیفی از هواداران و مخالفان دو طرف، از دولت‌ها و سازمان‌ها و رسانه‌ها گرفته تا افراد و گروه‌ها با تولید انبوه تحلیل و خبر و گزارش و موضع‌گیری و محکومیت یکی از دو طرف به جنگ واکنش نشان دادند. صرف نظر از کسانی که دخیل در پیش بردن پروپاگندای جنگ هستند، حتی تحلیل‌های کارشناسی نیز اغلب در پی القای ضعف و شکست یکی از جانبین جنگ بودند. اکنون که ظاهرا آتش توپخانه‌ها رو به خاموشی می‌رود، مثل هر جنگ دیگر نبرد روایت‌ها آغاز می‌شود که در واقع پایانی برای آن متصور نیست و پای لاف و رجزهای بسیاری برای اقناع افکار عمومی و خوراک تبلیغاتی در هر دو جامعۀ درگیر جنگ به میان می‌آید و بدین ترتیب نوبت به داستان و فیلم و قصه و در نهایت خاطرات افراد درگیر می‌رسد.

باری، اکنون که نایرۀ قتال رو به خاموشی می‌رود و آتش جدال در حال فروکش کردن است، بی‌آنکه قصد بررسی پیامدهای جنگ بر منطقه و مردمان ایران و اسرائیل در میان باشد، و بی‌آنکه درک و دریافت تازه‌ای که دو کشور در حال جنگ از یکدیگر پیدا می‌کنند مورد توجه قرار گیرد، خوب است که درس‌های ابتدایی گرفته شده از آن را برای جوامع پیرامونی مرور کنیم. این جنگ برای همه نوعی هشدار بود و هر مردمی که از هشدار روزگار درس نگیرد، خود به درس عبرت برای دیگران تبدیل خواهد شد. در این یادداشت نکات چندی که بدوا در ذهن رسیده با خوانندگان در میان نهاده می‌شود.

یکم. نخستین درس برای همگان به خصوص اقلیت‌های محروم و در معرض آسیب پیچیدگی منطق بقا است. این منطق تنها به تکنولوژی و سامان‌آلات دفاعی و تهاجمی پیش‌رفته گره نخورده است، بلکه بیشتر به درک مناسبات و فعل و انفعالات سیاسی و اقتصادی و مزاج دهر و اقتضای زندگی در زمانۀ جدید و ده‌ها عامل پیدا و پنهان دیگر بستگی یافته است. همگان می‌توانند از ین جنگ این درس را بگیرد که بقا مستلزم رعایت منطق بقا است و منطق بقا بسیار پیچیده شده و با عوامل متعدد پیوند خورده است. هر گونه سوءمحاسبه ممکن است پیامدهای خانمان برانداز داشته باشد. تمام ریسک‌ها و خطرها برای بقاست و نگرانی پیرامون بقا در آن حد است که گاهی دولت‌ها بقای خود را برای بقا قمار می‌کند. شاید درست باشد که اولویت بقا را همه بازیگران بین‌المللی به یکسان درک نکرده باشند ولی جنگ کنونی این درس‌ را به همگان گوشزد می‌کند که جهاد در راه خدا و کسب سعادت و رستگاری اخروی و فوز عظمای شهادت هیچ یک متاعی نیستند که بتوان بدان وسیله مایه نقد بقا را ضمان شد.

دوم. اگر منشأ همه جنگ‌ها ترس و منطق همه آنها بقا است، هیچ جنگ رهایی‌بخشی وجود ندارد. به گذشته‌ها کاری نداریم اما اکنون دیگر هیچ جنگی برای هیچ غایتی فراتر از ایجاد ضمانت بقا به راه نمی‌افتد. جنگ‌های امریکا در افغانستان و عراق واپسین جنگ‌هایی بودند که در چارچوب صلح لیبرال (liberal pacifism) به راه افتاد. خروج امریکا از افغانستان و هرج و مرج موجود در عراق باید پایان جنگ‌های رهایی بخش را اعلان می‌کرد و تا حدودی هم کرد ولی هیچ چیزی مانند جنگ ایران و اسرائیل این پایان را نشان نداد. تنها دموکراسی و حقوق بشر ابزار گسترش هژمونی غرب نیست، بلکه حاکمیت «اسلام ناب» و «پیروزی مستضعفین بر مستکبرین» نیز جز ابزارهای در خدمت بقای ملی نیستند. آگاهی از این نکته که ما اکنون در پایان جنگ‌های رهایی‌بخش، پایان جنگ برای صلح، پایان جهاد برای پیروزی اسلام ناب، پایان مداخله برای برقراری دموکراسی و حقوق بشر قرار داریم برای مردمان محروم و سرکوب شده درس‌های دردناک اما گران بهایی دارد. اگر این درس به درستی گرفته و فهمیده شود از این روز به بعد هرکس باید نیروی خود را فقط برای بقای خودش هزینه کند و در راستای هیچ شعار و ایدئولوژی جهان‌وطنی به مصرف نرساند.

سوم. پیامدهای جنگ بیش از پیش ناشناختگی و غیر قابل پیش‌بینی بودن خود را آشکار کرد. پیامد جنگ حتی برای دو طرف مستقیم جنگ (ایران و اسرائیل) روشن نبود. این ناشی از پیچیدگی جهان ما و گستردگی دامنۀ تخیل تصمیم‌گیران و استراتژهای مدیرت کنندۀ جنگ است. حزم و تأمل و احتیاطی که در موضع گیری کشورهای بزرگ دیده می‌شد همه ناشی از پیچیدگی وضعیت و عدم برآورد دقیق از پیامدهای آن است. این پیچیدگی به همه ما درس پرهیز از داوری شتاب‌زده، پرهیز از همسویی و هماهنگی با پروپاگندای جنگ در دو سوی جبهه، و تأمل در مورد ماهیت جنگ و سرشت دگرسان آن در عصر جدید را می‌دهد. با فوتبال می‌توان با هیجان واکنش نشان داد و نتیجۀ بازی را به سود این تیم یا آن تیم چند بر چند پیش‌بینی کرد ولی جنگ پدیدۀ سیاسی با پیامدهای ناشناخته است. مساوی گرفتن فوتبال با جنگ، به خصوص از سوی مردمانی که خود با معضل بقا و سرکوب و خشونت دست به گریبان است، ممکن است که پیامدهای ناگوار و خانمان‌برانداز داشته باشد. درسی که بایستی گرفته شود این است هر نوع موضع‌گیری باید معطوف به صیانت از هستی و ایجاد ضمانت بقا وحفظ منافع باشد.

چهارم. هتک حیثیت توهمات ایدلوژیک که از دیرباز شروع شده و در جنگ‌ کنونی بیشتر خود را نشان داد، نباید سبب شود که نقش نگاه آخرالزمانی در دو سوی جبهه جنگ‌ را نادیده بگیریم. در یک روایت عامیانه که البته ادبیات مذهبی مسلمانان نفوذ جدی دارد جنگ نهایی خیر و شر با ظهور دجال در آخرالزمان آغاز می‌شود. در مسیحیت و یهودیت نیز ملکوت الهی و استقرار توأم با صلح و سلم در ارض موعود نشان غلبۀ خیر است. در سال‌های اخیر به گونۀ گسترده‌ای شاهد گسترش این ایدۀ میسیانیک در میان مسیحیان آخرت‌گرا، یهودیان صهیونیست و مسلمانان موعودگرا و منتظر ظهور بوده‌ایم. چندی قبل یک عضو مجلس خبرگان ایران، سید محمدمهدی میرباقری، گفته بود که اگر برای زمینه‌سازی مهدی آخرالزمان نیم از جمعیت جهان کشته شود باکی نیست. یهودیان منتظر ظهور منجی نیز ادبیات مشابهی را به کار می‌برند. چنین ایده‌هایی در جنگ کنونی دخیل است و با توجه به بن‌بست‌های شدید، که جنگ کنونی یکی از نشانه‌های آن است، میسیانیست ها را در آینده در هر سه شاخۀ ادیان ابراهیمی به سوی توهم سرمست کنندۀ پایان تاریخ بیش از پیش سوق خواهد داد. موضوع موعودگرایی خیلی پیچیده است اما درسی را که می‌توان گرفت این است که موعودگرایی از استقرار عدل وداد در جهان به گرفتن انتقام تغییر ماهیت داده است. کم نیستند مسلمانانی که منتظرند تا به زودترین فرصت موعود آنان تاوان فقر و فساد و جهل آنان را از دیگران بگیرد. درس ضروری این است که نباید بر مبنای تخیلات آخرالزمانی در مورد زمان حال تصمیم گرفت و برای بقا در روزگار کنونی باید از منطق بقا در این زمانه تبعیت کرد.

پنجم. در وضعیت کنونی هیچ دوستی و دشمنی ثابت و پایدار وجود ندارد. هیچ‌کس یار کس نیست. در یک بازار بزرگ که در آن امنیت و بقا کالاهای لوکس و گران بها هستند همه هم فروشنده هستیم و هم خریدار. درک موقعیت در این بازار اهمیت خاص دارد. مردمان محروم و در معرض سرکوب باید درک کنند که فروشنده نیستند، بلکه خریدار هستند. و نیز درک کنند که آنها هم چیزی برای خریدن دارند. همان متاع اندک و کالای ناقابل‌شان نیز هیچ نیست. به شرطی که آنان درک کنند و نحوۀ استفاده درست و به موقع از آن را تشخیص دهند. سرمایۀ گروه‌های قومی تحت ستم و مردمان سرکوب شده، همان جان و مال و حرف و کلام شان است. اگر آنان راه درست استفاده از این سرمایه را پیدا کنند، کم و بیش راه صیانت از منافع شان را خواهند یافت. این توهم که ما کارۀ نیستیم و اقلیت‌های محروم در حساب قدرت‌های بزرگ و کوچک بین‌المللی و منطقه‌ای نیست، غلط است. هیچ کس بی‌تأثیر نیست. محرومان از فقدان سرمایه به ذلت نیفتاده‌اند، بلکه از فقدان موضع سیاسی مبتنی بر منافع و نبود استراتژی معطوف به بقا خانمان خود را به باد داده‌اند.

به هرحال، جنگ جاری، به تعبیر نغز استاد فقید، محمدعلی اسلامی ندوشن، «هشدار روگار» به همۀ ماست. باید بتوانیم درس‌های لازم را از آن بگیریم تا در برابر حوادث آینده مصون‌تر باشیم. اگر این جنگ با فروپاشی توهمات ایدئولوژیک همراه باشد آگاهی و نگاه تازه‌ای را در تن مردمان منطقه تزریق خواهد کرد. مردم هزاره نیز اگر گوش‌های ذهن‌شان به روی این آگاهی باز باشد، درس‌های لازم را از این جنگ خواهند گرفت. فراموش نکنیم ما به میزان درس‌هایی که از این جنگ و هر جنگ دیگر می‌گیریم در جنگ‌ها و مخاطرات آینده برای صیانت از هستی، بقا و منافع خود موفق خواهیم بود. فقط.

مطالب مشابه

نمایش همه