نقش قوم و قبیله‌گرایی در فروپاشی ارتش‌های افغانستان

محمد علی حسینی
نقش قوم و قبیله‌گرایی در فروپاشی ارتش‌های افغانستان

مقدمه

ارتش مدرن به عنوان یکی از کلیدی ترین نهادهای دولت مدرن نخستین بار در پاسخ به نیازهای جوامع اروپایی از اواخر قرن هجدهم شکل گرفت. شکل‌گیری آن نقش مهمی در قدرتمندی و جهان‌گشایی قدرت های اروپایی داشت. نظریه پردازان دولت بر شکل‌گیری ارتش مدرن به عنوان رکن مهمی از دولت جدید و پیوند ناگسستنی آن‌ها با هم‌دیگر تأکید دارند.
شکل‌گیری ارتش در دوره سدوزایی‌ها
احمدشاه ابدالی پس مرگ نادر شاه افشار توانست با حمایت افغان‌های حاضر در ارتش نادرشاه و با استفاده از موقعیت نظامی خود، قدرت را در دست گیرد و سلسله درانی را بنیان نهاد. وی بعد از این که به قدرت رسید علاوه از افغان‌های حاضر در ارتش نادرشاه، مردان قبیله را دور هم جمع نموده و از آن برای فتوحات به‌هدف گسترش قلمرو حاکمیت خود، سرکوب بغاوت‌ها، کوبیدن مخالفین سیاسی و حافظ تاج و تخت پادشاهی خود استفاده نموده که آن‌ها بعداٌ پایه و اساس ارتش حکومت ابدالی ها را تشکیل دادند.
تیمورشاه با همین ارتش نیرومند قلمرو را که از پدرش به ‌ارث برده بود، حفظ کرد. وقتی ارتش در خدمت پسران تیمورشاه قرار گرفت، آن‌ها نتوانستند از ارتش احمدشاهی حفاظت کنند و از آن برای تصاحب تاج و تخت و کشتن برادر کار گرفتند. ارتش که احمدشاه به وجود آورده بود، بعد از مرگ وی به اثر نفاق، خانه جنگی‌ها، برادر کشی‌ها و جاه طلبی های پسرانش به زودی قطعه قطعه شده و کار به سقوط دولت سدوزایی ها منجر گردید.

نقش قوم و قبیله‌گرایی در فروپاشی ارتش‌های افغانستان

ارتش در خدمت قبیله‌ای محمدزایی‌ها
سقوط سدوزایی‌ها و روی کار آمد محمدزایی‌ها، این بار برادران وزیر مفتح خان هر کدام از ارتش به ‌مثابه‌ ابزاری برای کوبیدن رقیب، سرکوب مخالفین، جنگ و ستیز علیه هم‌دیگر استفاده کردند. عدم موجوديت يك اردوى واحد در این سرزمین الى زمان امارت دوست محمد خان باعث هرج و مرج و ملوك الطوایفی گردید. دوست محمد خان کوشید تا یک اردوی منظم را به وجود آورد که فقط یک لشکر ساده قبیله‌ای نباشد تا از این طریق از زیر فشار قبایل بیرون آید. دوست محمدخان اولین کسی بود که به فکر چاره جویی برای مدرن شدن ارتش افتاد. اما ایشان نیز تحت تأثیر موانعی داخلی کاری از پیش نبرده و از رسیدن به تشکیل ارتش مدرن ناکام ماند. ارتش منظم در افغانستان بار نخست به صورت ابتدایی در زمان شیرعلی خان در قرن ۱۸ میلادی شکل گرفت.
شیرعلی خان نیز تلاش کرد تا یک ارتش نسبتاٌ منظم و دایمی به وجود آورد. از زمانی که شیرعلی خان تصمیم به نوسازی ارتش گرفت، همواره بخشی از کارگزارن آن دوره این نوسازی را خطری برای منافع خود می‌دیدند، بنای مخالفت با این برنامه‌ها را گذاشتند. بخشی از موانع ناکامی برای تشکیل ارتش مدرن به اعمال کارشکنانه و مخالفت آمیز کارگزاران مخالف مدرن کردن ارتش بوده که این اصلاحات را مغایر با منافع خود می‌دیدند و از هر تلاشی برای منحرف ساختن آن‌ها دریغ نمی‌ورزیدند.
مهم‌ترین این مخالفان که در رأس آن‌ها رؤسای قبایل، خوانین و شاهزادگان پرنفوذ در ساختار قدرت سنتی حکومت بودند. آن ها اصلاحات و توانمندی ارتش را موجب کاهش قدرت و از دست رفتن جایگاه خود می‌دانستند. زیرا نیروی نظامی آن‌ها یکی از اساسی ترین پایه های حکومت محسوب می‌شد. آنان به جهت فراهم آوردن نیروهای نظامی نفوذ و قدرت زیادی در ارتش داشته و از موضع قدرت برخوردار بودند. از طرفی این نیروها بیشتر از دولت به قبیله های خود وفار بودند. در این دوران جنگاوری و نظامی‌گری در انحصار رؤسای قبایل، خوانین و شاهزادگان بوده و شاهان در هنگام جنگ دست نیاز به سمت آن‌ها دراز می‌کردند. تلاش شیرعلی خان برای یک ارتش نیرومند و قوی ادامه داشت تا این‌که محمد یعقوب به قدرت رسیده و معاهده‌ ننگین گندمک را با انگلیس‌ها امضاء کرد و بخشی از خاک قلمرو را به ‌هند برتانوی به ‌بهای باقی ماندن در تاج و تخت کابل فروخت، بار دیگر ارتش از بین رفت.
عبدالرحمن، که از او به‌عنوان «امیر آهنین» نیز یاد می‌کنند، ارتش نیرومندی را به‌وجود آورد، اما او هرگز از این ارتش برای رهایی کشورش از یوغ استعمار استفاده نکرد، بلکه آن‌را در مقابل مردم بی‌دفاع و بی‌پناه کشور به کار برد. او با این ارتش مخالفان‌اش را قلع و قمع کرد. نادرشاه نیز با استفاده از بقایای ارتش امانی به دلیل قومیت و قبیله‌گرایی دوباره کابل را تصرف نموده و تلاش کرد یک ارتش نیرومند به‌وجود آورده و خطر تصاحب تاج و تخت پادشاهی از سوی مخالفان‌اش را منتفی سازد. بعد از نادرشاه برادران ایشان پسر جوانش ظاهر را به‌ تخت شاهی نشاندند و خود هاشم خان قدرت را به‌دست گرفت. دوران صدارت هاشم خان یکی از سیاه‌ترین دوره‌های تاریخ افغانستان بود. در این دوران از ارتش برای جمع‌آوری مالیات طاقت‌فرسا استفاده می‌شد که دمار از روزگار مردم مشخصاً مردم هزاره درآورده بود.
بعد از هاشم خان، شاه‌محمود خان و سردار محمد داوود خان که به‌ترتیب بر کرسی صدارت از خانواده شاهی نشستند، تلاش کردند تا مانع از توانمند شدن ارتش شوند. آن‌ها ارتش را به‌یک نیروی قومی سربه‌زیر، مطیع و آماده‌ دفاع از کیان پادشاهی ظاهرشاه و خاندان آل‌یحیی تبدیل کرده بودند. نفوذ قبایل در ارتش دوران شاهی بسیار عمیق و ریشه دار بوده به طوری که می‌توان آن‌ها را ستون فقرات ارتش دانست و توان نظامی شاهان به شدت به آن‌ها متکی بود. در واقع نیروهای نظامی هر يك فرماندهی مستقلی داشتند که همان سران قبایل بودند. هر يك فرماندهان نظامی به دلیل وابستگی به سران قبایل و حرف شنوی از آنان، مصلحت قبیله‌ای بیشتر از منافع ملی عمل می‌کردند.
به همین دلیل در دوره شاهی قبایل با ایجاد ارتش مبتنی بر سلسله مراتب که قدرت تصمیم‌گیری در سطوح بالای آن متمرکز است مخالف بودند. آن‌ها هرگونه کاهش قدرت و توانایی قبایل را خطری برای موجودیت خود می‌پنداشتند. از طرف تداوم اتکای دولت به این نیروها، باعث تقویت رؤسای قبایل می‌شد و این قدرت قبایل تلاش مقامات اصلاح طلب برای کاهش استقلال و افزایش چشم‌گیر پاسخ گویی آن‌ها به دولت مرکزی را خنثی می‌کرد و برنامه فراگیر توانمندی ارتش در کشور را عقیم می‌گذاشت.
در طول تاریخ تعامل و روابط نانوشته دو سویه بین حکومت و قبایل در زمینه ارتش که ریشه در فرهنگ سنتی و دیرینه این سرزمین دارد، وجود دارد. این تعامل بیان می‌نماید که قدرتمندی یکی ضرر دیگری را در پی دارد، لذا آن‌ها باید تعادل را حفظ نموده و در غیر آن قدرتمندی یک طرف فروپاشی و به حاشیه بردن طرف دیگر را به دنبال دارد. چنانچه ما شاهد هستیم هرگاه حکومت به ارتش نیرومند دست یافته قبایل را به حاشیه برده و برعکس زمانی که قبایل نیرومند گردیده حکومت را ساقط نموده و این روند تا کنون نیز به صورت جدی تری آن ادامه دارد.

ارتش در دوره جمهوری شاهانه و بعد از آن
کودتای سردار داوود در سال ۱۹۷۴ در برابر شاه در همکاری با افسران و فرماندهان وفادار و وابسته به احزاب و جریان‌های سیاسی که در دوران صدارت در درون ارتش پرورش داده شده بودند، بساط نظام شاهی را از جمع و حکومت جمهوری شاهانه را اعلام کرد. سردار داود بعد از این که به قدرت رسید در سوق و اداره ارتش به صورت عموم از قوماندانان و جنرالانی که بیشتر به شخص وی، منافع خانواده سلطنتی و قیبله شان وفادار بودند استفاده می‌کرد، ترجیحاً به مردم و رجال نظامی پشتون‌ها و محمد زایی‌ها حق اولیت می‌داد و پست‌های حساس به آن‌ها تعلق می‌گرفت. کمترین حقوق را در سوق و اداره ارتش را اقلیت‌ها داشتند. ارتش در دوره جمهوریت سردار داوود بنابر سیاسی شدند آن، جمهوری شاهانه را نیز بر نتابید و با کودتای ۷ ثور سال ۱۳۵۷ به‌ حاکمیت سردار محمد داوود و خاندان آل‌یحیی برای همیشه پایان داد.

نقش قوم و قبیله‌گرایی در فروپاشی ارتش‌های افغانستان

قیام مسلحانه حزب دموکراتیک خلق افغانستان در ۱۹۷۸، ارتش نقش تعیین کننده در روند سیاسی این کشور به دست آورد. با به قدرت رسیدن این حزب، افغانستان دارای یک ارتش قومی و نیرومند در منطقه بوده، اما به دلیل سمت‌بندی و جبهه‌گیری قومی و قبیله‌ای این ارتش نیرومند و قوی از هم فروپاشیده و به دسته‌جات متعدد تقسیم شدند. با سقوط حزب دموکراتیک خلق در کابل در سال ۱۹۹۲ به دست گروه های مجاهدین، قوای مسلح افغانستان به سرعت منحل اعلام شده و تجهیزات آن پراکنده و در بسیاری از موارد غارت شد.
با منحل شدن ارتش بسیاری از این نیروها ارتش، افغانستان را ترک کردند و شماری که نخواستند کشور را ترک کنند در چارچوب های گروه های شبه نظامی قومی و حزبی- جهادی تقسیم شده و که از آن به عنوان سربازان قومی یاد می‌شدند. این تقسیم بندی سبب جنگ های خونین داخلی بسیاری بین مجاهدین و در نهایت منجر به روی آمدن گروه تندرو و بنیادگرایی طالبان در سال 1996 در کابل شده و یک نیروی نو نظامی وارد معادلات سیاسی- نظامی کشور گردید. آن‌ها با گیردآوری نیروی قومی و قبیله‌ای به داشتن ارتش منظم معتقد نبوده و بر اساس بسیج افراد بر اصل اعتقادات مذهبی عمل کردند.

قبیله‌گرایی در ارتش پس از یازدهم سپتامبر
ارتش افغانستان بعد از سقوط گروه طالبان که از آن به‌عنوان اردوی ملی افغانستان یاد می‌شود، بعد از اتفاقات و تحولات یازدهم سپتامبر از بقایای افراد نظامی احزاب جهادی و نسل جدید کشور شکل‌گرفت. اما آن‌چه بیش از پیش این ارتش را آسیب‌پذیر ساخته است و مداخلات که گاه و بیگاه ‌از سوی رهبران قومی، جهادی و حتی سران حکومت در درون ارتش انجام می‌شد. این رهبران هر یک خود را سهام‌داران اصلی در تمام ساختار کشور دانسته و ارتش ملی نیز از این امر استثنا نمی‌دانستند. آن‌ها با استفاده از نفوذی که داشت برای ‌بسیاری از قوماندانان و حتی سربازان رتبه‌ جنرالی می‌گرفت و این‌گونه بود که به‌یک‌بارگی در درون ارتش مثل سمارق جنرال‌ها سبز کردند. جنرالانی با ذهنیت و تاثیر پذیری از تنظیم های جهادی، قومی و قبیله‌ای که نه‌تنها با تاکتیک جنگ در میدان‌های نبرد آشنایی کامل نداشتند بلکه برخی با آزار و اذیت مردم در کابل و شهرهای دیگر آبروی ارتش را نیز می‌بردند. همین امر سبب شده که هر فرد معرفی شده بیش از آن که به مسوولیت های اصلی خود پایبندی نشان دهد، بیشتر سعی می‌کردند تمثیل کننده منافع رهبران قومی و قبیله‌ای خود بودند.

نقش قوم و قبیله‌گرایی در فروپاشی ارتش‌های افغانستان

بنابراین اگر قبیله‌گرایی در ‌عرصه نظامی ورود پیدا کند و کارکرد سیاسی داشته باشد و نقش‌آفرینی خود را از عرصه امنیتی نظامی به عرصه سیاسی تغییر دهد، به ‌عنوان یک عامل بازدارنده در نیل به مدرن و توانمند شدن تعریف می‌شود؛ یعنی قبیله‌گرایی زمانی که در ‌عرصه نظامی در‌ نظر گرفته شود، موانع متعدّدی بر فرایند توانمند شدن ارتش ایجاد می‌کند. بر این اساس، بین قبیله‌گرایی و توانمندی ارتش تضاد و ناسازگاری متعدّدی وجود دارد و دستیابی همزمان به توانمندی و قبیله‌گرایی ممکن نیست، بلکه با ظهور قبیله‌گرایی، فرایند توانمند شدن ارتش را با چالش‌های متعدّدی روبه‌رو می‌نماید که این چالش‌ها برآیند و ثمرۀ اصلی قبیله‌گرایی است.
براین اساس، قبیله‌گرایی ارتباط متضاد و متناقضی با مدرن و توانمند شدن ارتش دارد و توانمند شدن ارتش زمانی گسترش پیدا می‌کند که تفکر‌های سنتی در آن نقش‌آفرینی نداشته باشد. در کشور ما، یکی از اصلی‌ترین عامل دافع توانمند شدن ارتش، رشد و گسترش مناسبت‌های قبیله‌ای و به‌خصوص نقش‌آفرینی قبیله‌گرایی در‌عرصه نظامی است. مناسبت‌ها و ذهنیت قبیله‌ای در تصمیم‌گیری و تصمیم‌سازی‌ها نقش اصلی را دارند و حوزۀ گفتمانی خارج از این مناسبت‌های قبیله‌ای را طرد می‌کنند.
بناءً در تاریخ ما شاهد ابزاری شدن ارتش و نیروی نظامی این سرزمین در برهه‌های مختلف بوده و طعم تلخ این حالت دشوار را نسل اندر نسل، این مرز و بوم تجربه کرده‌اند. کادرهای اساسی کارکشته و شایسته به دلیل متعلق به هویت‌های اقلیت قومی و نژادی به نحوی از انحا کنار زده می‌شدند و اشخاص و افراد مرتبط به تنظیم‌ها و جریان‌های قدرتمند، جایگزین افسران مسلکی و مجرب ارتش می‌گردیدند. این‌گونه حرکت‌ها ارتش ملی را شدیداً آسیب رسانیده و پروسه‌ ایجاد ارتش مدرن را به سوی قبیله‌ای شدن سوق داد. در این دوره یکی از دلایل کنار گذاشتن افسران و جنرالان ارتش، نیز همین مسایل قومی و قبیله‌ای بود. کرزی و اشرف غنی شدیداً نگاهی قومی و قبیله‌ای به ارتش افغانستان داشتند و می‌خواستند نظامیان مورد اعتمادش در رهبری نیروهای امنیتی حضور داشته باشند.
نگاه قبیله محور یعنی این که در شرایط همسان و غیرهمسان قبیله خود را ترجیع دهیم. به همین دلیل انتصاب بسیاری از مقامات نظامی قومی و قبیله‌ای بوده و در این انتخاب‌ها و انتساب‌ها بیش از آن‌که شایستگی ها لحاظ گردد عوامل قومی و قبیله‌ای دخیل بود. حاصل و ثمره اصلی این نگاه و ذهنیت قبیله محور باعث گردید تا فرماندهی ارتش ضعیف و فاقد تجربه لازم باشد. اشرف غنی وقتی به‌قدرت رسید نه تنها که نخواست در درون ارتش ملی افغانستان تغییرات بنیادین را رونما سازد تا ارتش نیرومند گردد. بلکه گرایش‌های قومی‌اش را بر ارتش تحمیل و از هر فرصت ممکن استفاده کرده و تلاش در تصفیه قومی نموده و برای سرکوب اقوام دیگر بهره گرفت.
ارتش را از جنرالان و فرماندهان اقوام غیرپشتون تصفیه کرد و برخی را تقاعد اجباری داد و برخی‌ های دیگر را که جوان‌تر بودند اما از رشادت نظامی کم‌نظیر برخوردار بودند و می‌توانستند مفید باشند، به بهانه و ابزار گوناگون از بین برد. در همان دوران، روند گزینش افسران و فرماندهان نظامی نیز از مدار قانون خارج شد. معیارها، دیگر دانش و شایستگی نبود؛ بلکه وفاداری شخصی، روابط پنهان و بده‌بستان‌های سیاسی و حتی غیراخلاقی جای آن‌ها را گرفت. افسرانی از بدنه ارتش که سال‌ها در میدان نبرد حضور داشتند، کنار گذاشته شدند و افرادی بی‌صلاحیت اما وابسته، در پست‌های کلیدی گماشته شدند.
این روند نه‌ تنها انسجام ارتش را به هم زد، بلکه شکاف عمیقی در صفوف آن به‌وجود آورد؛ شکافی که امنیت ملی افغانستان را متزلزل‌تر از همیشه کرد. مداخله سیاسی مداوم و تغییر فرماندهان و مدیران، استراتژی های هوشمند ذکر کرد. تحلیل و واکاوی داده‌ها نشان می‌دهد که نگاه قبیله‌محور در ساختار کلان ارتش در زمان کرزی به وجود آمده و ارتش را به سوی قومی شدن سوق داد. پس از این ذهنیت قبیله‌ای به‌مثابۀ نوعی گفتمان هژمونیک در ساختار کلان در جریان و در‌حال تولید و بازتولید خود در این فرایند گردید. فرایند بازتولید ذهنیت قبیله‌گرایی نوعی قدرت بی‌رقیب در دوره اشرف غنی یکه‌تاز این عرصه به حساب ‌آمده و ارتش کاملاٌ به یک ارتش قومی تبدیل گردید.
غنی احمدزی به آن هم بسنده نکرد و او پس از این‌که ارتش را تبدیل به یک ارتش سر به زیر قومی و قبیله‌ای ساخت و از آن برای سرکوب جنبش‌های اجتماعی و فعالیت های مردم سالار به کار گرفت و گلوی آزادی بیان را با استفاده از ارتش خفه کرد. این اقدامات اگر یک پی آمد داشت، آن این بود که ارتش را به‌ سمت فروپاشی سوق داده و کمپاین آشکار برای هم تباران خود، طالبان به راه انداخت. زیرا اشرف غنی احمدزی به دلیل ارتباط تباری خود در نقش جاده صاف کن طالبان عمل می‌کرد. بعد از این‌ رفتارها و عملکردهای اشرف غنی، ذهنیت قبیله‌ای تا حدی در افراد ریشه دوانید که با وجود این‌که فرماندهان و نخبگان نظامی در ساختار کلان، ارتش خود را بی طرف و غیر وابسته به جریان‌های سیاسی معرفی می‌کرد، در بزنگاه‌ها و در هنگام تصمیم‌گیری‌های کلان و اساسی مبنا را قومیت و قبیله قرار می‌داد و به دنبال نیل به اهداف قومی و قبیله‌ای خود بود. بنابراین ساختار ارتش قومی و قبیله‌ای در اشکال جدید در‌حال تولید و بازتولید خود بود. وزیران دفاع دوران جمهوریت نیز از این امر مستثنی نبوده به دلیل داشتن ذهنیت قبیله‌ای و وابستگی های قومی، به‌جای اتکا به فرماندهان کارآزموده و کارشناسان نظامی، یک حلقه از مشاورین قوم و قبیله خود را دور خود جمع کرده بود. این افراد که عنوان مشاور را یدک می‌کشیدند، نه دانش نظامی، نه تجربه استراتژیک و نه هم دغدغه‌ای برای وطن را داشتند.
وزارت مذکور عملاً به یک اتاق پذیرایی شخصی تبدیل گردیده بود؛ جایی که تصمیمات بر مبنای میل، روابط قومی قبیله‌ای گرفته می‌شد، نه بر اساس منافع ملی و ضرورت‌های امنیتی کشور. این‌گونه از سیاست‌های اتخاذ ‌شده پیامدهای منفی متعدّدی داشت که یکی از آن‌ها در همین راستا و با عنوان سیاست‌های ساختاری نامطلوب و تولید ذهنیت قبیله‌گرایی مقوله‌بندی شده است. در این مقوله به این موضوع اشاره می‌شود که سیاست‌های کلان، چگونه روح تازه‌ای بر قبیله‌گرایی می‌دمند و طی فرایندی ذهنیت و روحیه قبیله‌گرایی را در ارتش بازتولید کرده است.
یکی از اصلی‌ترین پیامدهای این وضعیت، حکمفرمایی قبیله‌گرایی به‌مثابۀ گفتمان اصلی و محوری است. در وضعیتی که قبیله‌گرایی به‌مثابۀ گفتمان مرکزی حاکم می‌شود، امکان شکل‌گیری و تأسیس ارتش مدرن و توانمند نیز وجود ندارد. در این وضعیت ارتش که تأسیس می‌شوند، کارکرد قبیله‌ای دارند و منافع قوم و قبیله خود را بر منافع جمع ترجیح می‌دهند. در شرایط قبیله‌گرایی و در جامعه‌ای که قبیله‌محور باشد، امکان شایسته‌سالاری و گردش نخبگان نیز وجود ندارد و در گزینش مدیران به‌جای توجه به ویژگی‌ها و صلاحیت‌های فردی به ویژگی‌های قومی و قبیله‌ای توجه می‌شود.
آن‌چه وزیران در وزارت دفاع پیاده کرد، نه یک سیاست نادرست، بلکه نوعی فساد سیستماتیک مبتنی بر خوش‌ گذرانی و تحقیر نیروهای متخصص بود. وقتی وزارت دفاع کشور به حرم‌سرای سیاسی بدل شد، نتیجه‌اش فروپاشی درونی ارتش است که قرار بود مدافع ملت باشد. این سقوط نه با حمله دشمن، بلکه با خیانت از درون آغاز شد. توانمندی و مدرن شدن ارتش زمانی در جامعه میسر و امکان گسترش پیدا می‌کند که بسترهای آن مهیا شده باشد. مناسبت‌های قبیله‌گرایی این شرایط اولیه را که به‌عنوان پیش‌نیاز توانمند شدن لحاظ می‌شود، از‌ بین می‌برد. زیرا در جامعه‌ای که قبیله‌گرایی و قبیله‌محوری حکمفرما باشد، فرماندهان نظامی نمی‌توانند به ‌صورت با دست باز در ‌عرصه‌های مختلف نظامی عمل کنند و امکان فعالیت‌های آزادانه از آن‌ها سلب می‌شود.
از این منظر، فرماندهان نظامی و نقش‌هایی که آن‌ها برعهده دارند، مانع از توانمند شدن ارتش شده است؛ زیرا نتوانسته‌اند از ذهنیت و گرایش‌های قومی و قبیله‌ای خود شان عبور کنند و در منجلاب این گرایش‌ها و ذهنیت‌های قبیله‌ای گرفتار شدند. فرماندهان نظامی به ‌مثابه نیروهایی عمل می‌کرد که مناسبت‌های قومی و قبیله‌گرایی را تقویت می‌کنند و سبب تولید و بازتولید مناسبت‌ها و ذهنیت‌های قبیله‌ای در جامعه شده‌اند. بنابراین، تعلق خاطر نیروهای ارتش به هویت های قومی و قبیله‌ای بیشترین نقش را در فروپاشی آن ایفا کرده و یک بار دیگر ملیشه های قومی و قبیله‌ای روی کار آمدند.

نتجه گیری
ارتش مدرن به عنوان یکی از کلیدی ترین نهادهای دولت جدید که نقش بسیار مهمی در ثبات، بقا، قدرتمندی و جهان گشایی کشور ها دارد. اگر به گذشته توجه نمایم، از اسناد تاریخی به روشنی پیداست که پایه اصلی ارتش در افغانستان، سپاهیانی بودند که در واقع جنگجویان قیبله‌ای محسوب می‌شدند. لذا ارتش‌ در افغانستان مبتنی بر قبیله‌ها و ساختارهای قبیله‌ای شکل‌گرفته‌اند. براین اساس گفته می‌توانیم یکی از دلایل تضعیف‌کننده ارتش، گسترش روحیه و تولید ذهنیت قبیله‌گرایی و باز تولید آن در جامعه قبیله‌ای که باعث مانع، دافع و بازدارنده این نهاد در انجام‌دادن وظایف خود است. لذا اگر نگاه تاریخی به ارتش افغانستان داشته باشیم خواهیم دید که از این نیروها همیشه برای حفاظت از تاج و تخت پادشاه استفاده شده و اکنون در کنار جنگ با گروه‌های تروریستی، برای گرایش‌های قومی و قبیله‌ای نیز کار گرفته شده که در‌ نهایت منجر به فروپاشی ارتش گردید.

مطالب مشابه

نمایش همه