گفتوگو پیرامون مسایل اجتماعی با نگاه عقلانی، ضرورت روزگار ماست. درک درست و تبین واقعیتهای پیرامون ما، نیاز به بررسی دقیق عقلی و همهجانبه و بدون داوری است. در فلسفۀ علوم اجتماعی که بیشتر نگاه آن به «مسألۀ اجتماع و انسان» است، بحثهای خوبی را فیلسوفان علوم اجتماعی مطرح کردهاند. در جهان جدید، نگاه جامعهمدارانه، جامعهشناسی را پدید آورد و نگاه انسانمدارانه، روانشناسیِ جدید را.
یکی از مهمترین و دامنهدارترین بحث در این حوزه، این پرسش است:«انسان سازنده جامعه است یا جامعه سازنده انسان؟» بحث پیرامون آن بسیار است؛ اما امروزه، روی تأثیر برابر و دوگانه، بیشتر تأکید میشود. در مورد افغانستان میتوان آن را چنین مطرح کرد که آیا ملاعمر و امثال او، طالبان را پدید آوردند یا جامعۀ افغانستان سبب شد که طالبان پدید بیاید. این بحث دراز است و اینجا، مجال آن نیست.
در گفتوگوی عقلانی پیرامون مسایل اجتماعی، باید «نگاه عقلانی» را داشته باشیم. اینکه ما میگوییم باید نگاه عقلانی به مسایل اجتماعی داشت؛ یعنی چه؟ نگاه عقلانی چه الزاماتی دارد و در بحث اجتماع، چگونه از این روش استفاده میشود؟ لازم است که تذکر دهم که اینجا، من از روش جامعهشناسی استفاده نمیکنم.
مهمترین ابزار عقل، «منطق» است. زبان عقل، زبان منطق است. منطق، بررسنده و سازنده و ناقد استدلال است. در جهان جدید، منطق زیرمجموع معرفتشناسی خوانده میشود. معرفتشناسی به بحث پیرامون نحوۀ شناخت و کیفیّت آن میپردازد. در منطق و معرفتشناسی، شناخت با گزارههای پایه آغاز میشود و گزاره دوم، باید سرچشمه از گزاره پایه بگیرد یا همانند گزاره پایه باشد. صدق گزاره پایه، آشکار است و اکثر فیلسوفان آن را پذیرفتهاند؛ اما باقی گزارهها، محل اشکال است. گزارهها، ترکیبی از مفاهیم است.
در فلسفه، ما دو گونه مفهوم داریم. یکی مفاهیمی که نمود بیرونی دارند که از آن به «واقعیت» تعبیر میشود. سنگ و چوب و برق و … مثالهای این گونه مفهوم است. دیگری مفاهیمی که نمود بیرونی ندارد. عشق، درد، آگاهی، قانون و … از این مفاهیم است. این نوع مفاهیم را فیلسوفان مفاهیم «ابداعی» میگویند. به این معنا که این مفهومها را انسانها جعل کردهاند و ساختهاند تا کارشان را انجام دهند و بتوانند همدیگر را درک کنند.
در مساله عقل و جامعه، بیشترین مفهومهای که استفاده میشود، نوعی مفهوم ابداعی است یا به تعبیر علامه طباطبایی، «ادراکات اعتباری» است. این مفهوم به مرور زمان پدید آمده است و نظر به شرایط اجتماعی و نیازهای زمانی، ابداع یا اعتبار شده است. یکی از نمونههای آن مفهوم «قومیت» است. قوم از جمله مفهومهای اعتباری است و واقعیّت عینی ندارد. تا اینجا، منتقدان قومیت، راه را درست آمدهاند؛ اما اینکه «قومیت» یک توهم است به معنای این است که تمایز انسان هم یک توهم است؟
بیش از اینکه مستقیم وارد این مساله شوم، نیاز میبینم که چند مورد را روشن کنم. نخستین چیزی که ما باید در نظر بگیریم، ارزش و اهمیت مفهومهای ابداعی و اعتباری است. دومین مساله، تعریف قومیّت است. سومین مساله قومیت و گروه اتنیکی است و چهارمین مساله، تمایزهای انسانهاست.
چنانکه یاد کردم، مفهوم ابداعی، به وجود آمده است تا در زمانی، مشکلی را رفع کند و موضوعی را حل نماید. ممکن برخی از مفهومهای ابداعی به مرور زمان کار بردشان را از دست بدهد و دیگر کسی آن را استفاده نکند. چیزی که مهم است، وجود و طرح مفهوم ابداعی، یک ضرورت تاریخی و انسانی بوده است. انسانها نیاز داشتهاند که چیزی را ابداع کنند و با آن نیازشان را برطرف کنند. برای همین، طرح مفهوم قومیت، خود یک نیاز بوده است؛ ورنه اصلاً طرح نمیشود. در اینجا منتقدان بهتر بود، میفزودند که تاریخ این مفهوم گذشته است.
قومیّت، مفهومی ابداعی است که تعریفی دقیق ندارد. ریشههای این مفهوم و مفهومهای همخانوادۀ این مفهوم، ریشههای بسیار طولانی دارد. انسانهای کهن، وقتی از هم جدا شدند، برای خود چنین مفهومی ابداع کردند. پرسش اینجاست که آیا مفهوم تنوع انسانی، با مفهوم قومیّت ربط دارد؟ آیا قومیت یک مفهوم کهن است یا چنان که منتقدان میگوید، یک مفهوم ساخت انگلیسیان است، برای سیاست «اختلاف بینداز، حکومت کن!»؟ گواهی تاریخ نشانگر این است که این مفهوم در قدیم نزد مصریان و یونانیان و بابلیان و آریاییان و هندیان و ترکان بوده است. آنان، گروه دیگری را با نامهای دیگر یاد میکردند. حتا در تاریخ، گروههای هست که از لحاظ زبانی و منطقهیی همسان هستند؛ اما با نامهای گوناگون زندگی میکردند و هرکدام به گروه مورد تعلق خود وابسته بودند و برابر دیگران میجنگیدند.
قومیّت درست است که در زمان ما، تغییراتی کرده است و مانند بسیاری از دانشهای انسانی تاریخی است. ممکن در جهان جدید، قومیّت بار سیاسی پیدا کرده باشد و از معنای کهن خود، دور شده باشد؛ اما این سخن به معنای نبود آن نیست و جعل مفهوم جدید به نام قومیّت نیست؛ بلکه تغییری است که در این مفهوم پدید آمده است. این تغییر، کاملاً طبیعی است.
چیزی دیگر که در جهان جدید به میان آمده است و در جهان کهن نبود و اگر بود، مانند امروز نبود، ژنیتک و وراثت است. دانش ژنتیک(genetics) یا نسلشناسی، به بررسی نقش وراثت در زندگی موجودات زنده میپردازد. نسلشناسی با پیشرفت دانش، پیشرفتی بسیار کرده است. در نسلشناسی، موجودات زنده، وارث نسل پیشین خود است و دادههای آن را در دیانای(DNA) خود ذخیره میکند. از این طریق، نسل پسین، دارای همان ویژگیهای زیستی است که نسل پیشین بوده است. وقتی نسلشناسی وارد دانش اجتماعی میشود، مفهومی به نام «گروه اِتنیکی» به میان میاید. گروه اتنیکی(Ethnic group)، کسانی هستند که دارای بیشترین شباهت «زیستی» نسبت به همند. در نسلشناسی، واژۀ تکگروه(haplogroup) را برای این مفهوم استفاده میکنند و از کوتهنوشتهای چون R1a و O2a و … برای نامگذای بهره میبرند. در جهان تکگروههای فراوانی وجود دارد. این تکگروهها نشان میدهد که روزگاری دور، این گروه را دارای ریشۀ زیستی یگانه بودهاند.
آیا گروه اِتنیکی همان قومیّت است؟ گروه اتنیکی مفهومی است که با نسلشناسی و از آن طریق با دانش جدید ربط دارد و در گذشته نبوده است؛ گرچه در گذشته واژۀ «نژاد» را داشتیم؛ اما آن بیشتر معنای نسب خانوادگی داشت تا گروه قومی. گروه اتنیکی، همانندیهای زیستی انسانها را نشان میدهد به این معنا که میگوید تو در گذشتۀ دور با چنین کسانی ریشه داشتی. چیزی که مهم است این است که این فرد که در گذشته با چنان کسانی ریشۀ مشترک داشته است، ممکن اکنون هیچ ارتباطی و هیچ نزدیکی با آن کسان نداشته باشد. به طور نمونه، بسیاری از ترکان امروزی ترکیه، نوادگان ترکان غُز هستند که دارای چهرۀ شرقی، بینی خمیده و چشمان بادامی، بودند؛ اما امروزه آنان هیچ شباهتی به هم ندارند. در همان ترکیه، بسیاری آنان یونانیانی بودند که مسلمان شدند؛ اما امروز اصلاً فرهنگ و زبان یونانی بلد نیستند و خود را ترک میپندارند. این مثالها بهخوبی فرقی گروه اتنیکی و قومیّت را روشن میکند. قومیّت یک مفهوم «اجتماعی» است که به مرور زمان شکل گرفته است؛ اما گروه اتنیکی یک مفهوم «علمی» است که پس از کشف دانش جدید و نسلشناسی و دیانای پدید آمده است. در قومیت، ممکن دو کس دارای تبار یکسانی زیستی نباشد؛ اما هر دو به زبان همدیگر سخن بگویند و رسمورواج همدیگر را انجام دهند و به باورها و ارزشهای هم پایبند باشند. از اینرو، قومیّت یک ساختۀ اجتماعی است که با گرد آمدن «گروههای انسانی همنوا» پدید آمده است. پس از این، بهتر است وقتی از گذشتۀ کسی سخن میگوییم، آن را هم از نظر زیستی و اتنیکی بررسی کنیم و هم از نظر قومی. تاریخ کهن، بیشتر بر پایۀ بینش قومی(تبار، نژاد، طایفه، عشیره، تیره، قبیله، سلسله) بوده است تا زیستی و اتنیکی. این دو در زندگی روزمره هیچ تصادمی با هم ندارد؛ مگر اینکه کسی بخواهد این منظر را سیاسی کند. یک عرب به مرور زمان، جذب گروه قومی هزاره شده است و امروز هزاره است و همان فرد جذب قوم افغان شده است، امروز افغان است و جذب تاجیک شده است، امروز تاجیک است. همانگونه صدها کس و گروه دیگری که از نظر ژنتیک و زیستی، از یک تکگروه دیگر است؛ اما در یک قوم گردهم آمدهاند.
مسألۀ دیگر، گوناگونی انسانهاست. چرا انسانها گوناگون هستند؟ ممکن بهخاطر زیستگاه آنان باشد. آیا تنها زیستگاه به آنان تنوع داده است؟ زیستگاه سرمنشأ تنوع است؛ اما پسانها، زبان و رسم و پوشاک و شیوۀ ساختن و … همه تنوعآفرین بوده است. ما امروزه همۀ آن را زیر نام «فرهنگ» گرد میاوریم. فرهنگ، بزرگترین تنوعساز میان انسانهاست. دو کودک برادر اگر در دو فرهنگ گوناگون بزرگ شوند، دو گونه انسان میشود. همین فرهنگ تنوعساز، قومیت را نیز میسازد. قومیّت چیزی نیست جز تاریخ مشترک، سرزمین مشترک و فرهنگ مشترک. همانگونه که میدانید، هیچکدام از این مفهومها، ژنتیکی نیست؛ پس قومیّت ژنتیکی نیست.
تا اینجا دانستیم که قومیت، برساخت جدید و سیاسی نیست؛ اگرچه ممکن از آن استفادۀ سیاسی شده باشد. همچنان تفاوت قومیّت و گروه اِتنیکی را برشمردیم و دانستیم که فرهنگ، بخشی مهم از جامعۀ انسانی را میسازد. اکنون بر سر آن شویم که آیا قومیّت در افغانستان توهّم است؟
آقایان «سیدرضا محمدی» و «نبی ساقی» از کسانی هستند که اصرار بر توهم قومیّت در افغانستان دارند. آقای محمدی باور دارند که یک فردی را اگر هزاره بخوانی هم درست است و اگر تاجیک بخوانی هم و اگر ازبیک بخوانی نیز هم. ساقی نیز برساخت بودن زبان و قومیّت و تأکید میکند و میگوید اگر کسی از جایی به جایی بیاید، تغییر میکند و میپرسد که این آدم، آن است که بود یا این است که شده؟ نظریات اینان را میتوان در سه بخش بررسی کرد. یکی، هدف اینان از طرح چنین موضوع؛ دوم، بررسی استدلالهاشان؛ سوم، رویکرد اینان و مسألۀ افغانستان.
هدف هرکدام میتواند مختلف باشد. کسی چون محمدی مدّعی است که ملّیگراست و باور به ملّت افغانستان دارد و فراتر از آن. در همینجا باید گفت که خود ملیگرایی (nationalism) یک مفهوم ابداعی است و تاریخ آن بسیار جدیدتر از تاریخ قومیّت است. این مفهوم، مستقیم از سوی غرب دیکته شده بود و در کشورهای اسلامی بیشتر به شکل «پان» نمودار شد که پانتُرکیسم و پانعربیسم و پانایرانیسم نمونههای آن است. پانها بیشتر برای تجزیۀ خلافت عثمانی در خاورمیانه به میان آمد. در خود اروپا، ملّیگرایی به نژادگرایی ختم و منجر به نسلکشی یهودیان شد. هدف دیگر آقای محمدی ممکن از پیشهاش برخیزد. ایشان یک شاعر است و به زبان پارسی شعر میسراید. این کار، ایشان را وامیدارد که فراتر از یک قوم و یک گروه، به تمام پارسیان توجه کند و همه را مساوی ببیند. بازهم، این باعث نمیشود که برای این کارشان به «توهم قومیت» باورمند باشد. هدف دیگر ایشان، بسیج گروههای ضدطالب است. در این راستا، او با شبکۀ «افغانستان انترنیشنال» همنواست. او مدام تکرار کرده است که اکنون وقت آن نیست که از هزاره و تاجیک و ازبک گفته شود، اکنون وقتی آن است که در برابر طالب یک صف شویم. برای کمرنگ نشان دادن تفاوتهای این سه قوم، ایشان خود قومیّت را نشانه گرفته است.
ساقی، علارغم باور داشتن به توهم قومیت، میگوید که هرکسی باید خودش هویت قومی خود را برگزیند و «اقرار» خودش بهترین دلیل بر قومیت اوست. برای همین، وی بهشدت با مساله هزاره سنی مخالف است. برای وی، هویت یک گزینش است نه چیزی بیشتر. او ضمن اینکه باور دارد، قومیّت توهم است، همواره از مردم غور و ترانههای آن یاد کرده است. هدف کسی که از یک سو با قومیت مخالف است و از سویی داد از مردم و ترانههای غور میزند، چه میتواند باشد؟ آیا پشت این سخنان، غرض قومی و سیاسی مطرح نیست؟
دومین چیزی که مهم هست، استدلال اینان است. در آغاز باید بگویم که استدلال هر دو پایه تاریخی ندارد و دادههای تاریخی، اگر نگویم خلاف ایشان گفته است، موافق ایشان هم نیست. وانگهی درست است که گفته شود انگلیسیان از سیاست تفرقه کار میگرفتند تا قدرت را به دست بیاورند. اینان نیز به نحوی از سیاست وحدت کار میگیرند، برای همان کار. هر دو بحث، بیشتر اینکه با واقعیّت سروکار داشته باشد، با ایدئولوژی سروکار پیدا میکند. اگر انگلیسیان این کار را سیاسی کرده و کارشان اشتباه بوده است، کار شما هم سیاسی و اشتباه است. آیا درست است که بگوییم هیچ فرقی میان تاجیک و هزاره و ازبک و افغان نیست؟ اینان هم یکی هست؟ این سخن، اثباتپذیر نیست. نه ژنتیک و نه تاریخ و نه عقل این سخن را باور میکند. آقای محمدی مدّعی است که همگی رسمهای شبیه هم دارند. این سخن هیچگاه یک استدلال نیست؛ بلکه یک مثال است. ساقی میپرسد که یک فرد بلوچ در بدخشان به مرور زمان رسم بدخشی فرامیگیرد، این آدم بلوچ است یا تاجیک؟ این سخن خودش ناقض ادعای ایشان مبنی بر توهم قومیت است. چطور وقتی میگویی قومیّت وجود ندارد، میپرسی تاجیک است یا بلوچ؟ ساقی مدعی است قومیت و زبان و … واقعیت عینی ندارد. این سخن، تیشه به ریشۀ روابط انسانی زدن است. اگر او میدانست که بسیاری از کارهای و پندارهای ما و حتّا «پایههای علم»، عینی نیست، هرگز چنین اشتباهی نمیکرد که هرچیزی که عینی است، واقعیت است. این سخن وی، بوی سخنان حلقۀ وِیَن را میدهد که مثل یک باد آمدند و گفتند و رفتند. آخرین دلیل اینان این است که همه انسانیم و … . این سخن بیشتر از اینکه تأییدی بر توهم قومیت باشد، فرار از بحث است. هیچ کسی انکار انسان بودن نکرده است و هیچ کسی اخلاق را منکر نشده است و هیچ کسی از آشتی و دوستی بیزار نبوده است و هیچ کسی خشنونت را دوست ندارد؛ اما هیچ کدام سخنان به این معنا نیست که قومیت توهم است و اصلاً از این سخنان نمیتوان نتیجه گرفت که «باید» قومیت توهم باشد تا انسانیّت جایش را بگیرد.
سومین بخش، پاسخی به این پرسش است که آیا رویکرد اینان درست است؟ به نظر نویسنده، رویکرد «کتمان» یک رویکرد نادرست است. رویکرد کتمان، همان رویکرد «ستم ملی» و «تبعیض قومی» است. رویکرد کتمان و رویکرد نفیِ قومیت به معنای «سرکوب» است. این رویکرد، خودش را پشت سخنان دلنشین و انساندوستانه پنهان کرده است؛ اما واقعیت آن در زمان ما و در شرایط کنونی، جز «انکار» نیست. انکار هم از نوع «انکار قوم هزاره». قومیت نیست؛ پس هزاره بودن معنا ندارد. چرا داد از هزارههای سنی بزنیم؟ چرا عالیجنابان، سالها پیش این سخن را مطرح نکردند؟ چرا درست وقتی که حرف از وحدت هزارۀ شیعه و سنی میشود، این سخنان مطرح میشود؟ چرا گویندگان این رویکرد، رفتار دوگانه دارند؟ چرا وقتی فلان جای یا سلسله ایرانی و تاجیکی و افغانی میشود، این رویکرد نیست؛ اما همین که هزارگی شد، توهم میشود؟ آیا راهی دیگر برای انکار هزاره نمانده است که دست به تخریب پدیده قومیت میزنند؟ افزون بر این پرسشها، این رویکرد علمی نیست. دادههای علمی سخنان این جماعت را اثبات نمیکند. این سخن پایه تاریخی هم ندارد. در تمام تاریخ، سخن از اقوام مختلف در کشور بوده است و هیچگاه یک قوم در این کشور حداقل در تاریخ دو هزاره نداشتیم. عقل نیز چنین سخنان را میمون نمیداند؛ چون قرار نیست که هرچه عینی نبود، توهم باشد. منطق نیز روش اینان را نمیپسندد که از مقدمات بیربط، نتیجه بیربط بگیرد. وانگهی درک نادرست این جماعت از فلسفه و واقعیات و اعتباریات، اینان را به خطا انداخته است. اگر آقای محمدی اندک خویشتندارانه میندیشید که بسیاری از واژههای که او در شعر خود نوشته است، عینی نیست؛ اما «نیاز» است، چنین سخنی را نمیگفت. اگر ساقی اندک دقت میکرد و ادای روشنفکر بودن را درنمیاورد، میدید که خود «واقعیّت»، یک مفهوم غیرعینی است. وانگهی چطور وقتی کسی «اقرار» را بهترین راه تعیین هویت میدادند، با مساله هزارۀ سنی مخالف است؟
گرامیداشت انسان و ارزش انسان بودن فراتر از قومیّت است. کسی این سخن را رد نمیکند؛ اما این را نباید نادیده گرفت که 99 درصد انسانها ساختار همانند دارد. آیا درست است که بگوییم همگی یکسان است؟ از لحاظ انسانی درست. کسی با این مشکل ندارد؛ اما از لحاظ جغرافیایی و فرهنگی و تاریخی کاملاً سخنی غلط است. از سوی دیگر، ما در عصر پسانوگرایی(postmodernism) زندگی میکنیم. از ویژگیهای این دوره، احترام به تنوّع و گسترش تنوعّ است. فیلسوفان پسانوگرا، بهجای جهان یکسان، به جهانهای رنگارنگ تأکید میکنند. برعلاوه، تنوّع در متن دینی ما ستایش شده است. همچنین تنوّع در طبیعت پدید آمده است و یک امر طبیعی است. هیچ شخصی به اختیار خود، در قومی متولّد نشده است؛ پس چه خوب که اجازه بدهیم خودش و ارزشهایش و سرزمینش و فرهنگش و تاریخش را گرامی بدارد.
در پایان باید بگویم که قومگرایی نکوهیده است؛ اما اگر «تعصب قومی» ضامن بقا باشد، پسندیده است.




