مقدمه
هر ساله در ایام محرم، شاهد شکلگیری گفتمانی انتقادی در میان بخشی از نخبگان فکری، فرهنگی، و رسانهای هزاره، به ویژه در فضای مجازی، هستیم که به بررسی و نقد شیوههای عزاداری عمومی میپردازد. محور اصلی این نقدها، اغلب بر «اصالت»، «خلوص» و «معنویت» عزاداریهای سنتی در تقابل با آنچه «سطحینگری»، «نمایشی بودن»، یا «ابتذال» در عزاداریهای جدید و خیابانی خوانده میشود، استوار است. این گفتمان، در ظاهر به دنبال اصلاح و تعمیق باورهای دینی است. اما آیا میتوان این پدیده را از منظری دیگر نیز تحلیل کرد؟
این مقاله با الهام از چارچوب نظری پیر بوردیو، استدلال میکند که این مناقشات، بیش از آنکه یک بحث دروندینی برای اصلاح باشند، عرصهای برای «مبارزات نمادین» هستند. این مبارزهای است که در آن، طبقات تحصیلکرده و نخبگان فرهنگی جدید جامعه هزاره، به جای مخالفت صریح با اصل عزاداری، تلاش میکنند تا سلیقه و «هنر زندگی» خاص خود را به عنوان تنها شکل «مشروع» و «ناب» عزاداری بر کل جامعه تحمیل کنند.
چارچوب نظری: میدان، عادتواره و دو نوع زیباییشناسی
برای تحلیل این وضعیت، از چند مفهوم کلیدی بوردیو بهره میگیریم:
- میدان: یک فضای اجتماعی نسبتاً خودمختار از روابط قدرت که در آن، کنشگران برای کسب سرمایه خاص آن میدان مبارزه میکنند. در این تحلیل، «میدان دین» در جامعه هزاره، عرصهای است که در آن مبارزه بر سر تعریف «دینداری مشروع» در جریان است.
- عادتواره: نظامی از تمایلات درونیشده که محصول شرایط اجتماعی گذشته فرد است و اعمال، ادراکات و قضاوتهای او را شکل میدهد.
- دو نوع زیباییشناسی: بوردیو دو رویکرد متضاد به فرهنگ را معرفی میکند:
الف. «سلیقه ناب» یا رویکرد زیباییشناختی: که مشخصه طبقات مسلط فرهنگی است و بر «فرم»، «فاصلهگذاری»، و «خلوص» تأکید دارد.
ب. «زیباییشناسی مردمی»: که مشخصه طبقات مردمی است و بر «محتوا»، «کارکرد» و «مشارکت عاطفی» تأکید دارد.
تحلیل مناقشه در میدان دین: دو موضعگیری متضاد
با استفاده از این چارچوب، میتوانیم دو سبک عزاداری را به عنوان دو «موضعگیری» در میدان دین تحلیل کنیم:
- موضعگیری نخبگان: «سلیقه ناب» و دینداری فاصلهگذار
موضعگیری نخبگان منتقد هزاره در قبال عزاداری، نمونهای کامل از عملکرد «سلیقه ناب» است که خود را از طریق مجموعهای از طردها و فاصلهگذاریهای نمادین تعریف میکند:
الف. تأکید بر «فرم» و «خلوص» در برابر «محتوای» بیواسطه: این نخبگان با تأکید بر فرمهای «اصیل» و «سنتی» عزاداری، در واقع یک گزینش زیباییشناختی انجام میدهند. آنها آیین را از محتوای پرشور و عاطفی آن جدا کرده و به یک «فرم هنری» تبدیل میکنند که باید به شیوهای «خالص» و «کلاسیک» اجرا شود. فضای خصوصی و کنترلشده تکایا و حسینیهها، به مثابه یک گالری هنری یا سالن کنسرت، به مکانی برای این تملک «فرهیخته» تبدیل میشود، در تقابل با «آشفتگی» و بینظمی خیابان.
ب. «فاصلهگذاری» ریاضتکشانه در برابر «مشارکت» عاطفی: تأکید بر جنبه «معرفتی» و «درونی» عزاداری، یک استراتژی کلاسیک برای عقلانیسازی و فاصلهگذاری است. این رویکرد، یک عمل مذهبی را که ذاتاً مبتنی بر مشارکت عاطفی و بدنی است، به یک تمرین فکری و معنوی تبدیل میکند. این فرآیند، یک سلسلهمراتب ایجاد میکند: از یک سو، نخبگانی قرار دارند که به «معنای عمیق» و «فلسفه قیام» میپردازند و از سوی دیگر، تودههایی که صرفاً درگیر «احساسات سطحی» و اعمال بدنی هستند. این، جوهر تمایزگذاری نمادین است.
ج. طرد امر «نمایشی» به مثابه نفی «ابتذال»: انتقاد اصلی این گروه متوجه «نمایشی» شدن عزاداری است. از دیدگاه «سلیقه ناب» که بر «کمگویی» و «ظرافت» استوار است، هر آنچه بیش از حد آشکار، پر سر و صدا و قابل مشاهده برای همگان باشد، «مبتذل» است. این طرد امر نمایشی، در واقع طرد زیباییشناسی مردمی است که بر مشارکت جمعی و بیان بیرونی هویت تأکید دارد.
تحلیل عادتواره شکافخورده
این «سلیقه ناب»، محصول یک «عادتواره» خاص است. پیچیدگی کلیدی در اینجا نهفته است که بسیاری از این نخبگان، خود از خاستگاههای عمیقاً مذهبی و سنتی برخاستهاند. این وضعیت، منجر به شکلگیری یک «عادتواره شکافخورده» میشود که در یک تضاد ساختاری دائمی به سر میبرد. این عادتواره میان دو قطب متضاد مشروعیت در نوسان است:
الف. مشروعیت از خاستگاه: از یک سو، این نخبگان برای حفظ اعتبار و «اصالت» خود در میان جامعهای که از آن برخاستهاند، نمیتوانند اصل عزاداری را نفی کنند. این پایبندی، سرمایه نمادین بومی آنهاست. انکار کامل آن به معنای قطع ریشهها و از دست دادن مشروعیت درونی است. به همین دلیل، آنها در مراسم حضور مییابند و بر اهمیت آن تأکید میورزند.
ب. مشروعیت در جایگاه جدید: از سوی دیگر، آنها در جایگاه اجتماعی جدید خود (به عنوان دانشگاهی، هنرمند یا فعال مدنی)، باید خود را با هنجارهای یک میدان فکری جهانی یا سکولار تطبیق دهند. در این میدان، ابرازهای دینی جمعی و پرشور، اغلب به عنوان امری «غیرعقلانی» یا «پیشامدرن» کمارزش تلقی میشود.
این تنش درونی، به یک استراتژی نمادین بسیار هوشمندانه (هرچند اغلب ناخودآگاه) منجر میشود: آنها با پذیرش «اصل» عزاداری، اما طرد «شکل عامیانه» آن، به طور همزمان به دو هدف دست مییابند. آنها هم وفاداری خود به سنت را اثبات میکنند و هم با بازتعریف آن بر اساس «سلیقه ناب»، تمایز خود را از تودهها و همسویی خود را با نخبگان مدرن به نمایش میگذارند.
- موضعگیری عمومی: «زیباییشناسی مردمی» و بیان جمعی
سبک عزاداری خیابانی و عمومی که در دو دهه اخیر در جامعه هزاره افغانستان گسترش یافته، نمونهای کامل از منطق «زیباییشناسی مردمی» است. این زیباییشناسی، نه یک امر آشفته یا فاقد منطق، بلکه دارای اصول ساختاری خاص خود است که در تقابل مستقیم با «سلیقه ناب» نخبگان قرار میگیرد.
الف. تأکید بر مشارکت جمعی به مثابه تولید سرمایه اجتماعی: هیئتها، دستههای عزاداری و تجمعات بزرگ، فراتر از یک گردهمایی ساده، کارکردهای اجتماعی عمیقی دارند. در این فضا، منطق فردگرایانه و فاصلهگذار «سلیقه ناب» جای خود را به منطق همجوشی و وحدت جمعی میدهد. این مشارکت بیواسطه، به ابزاری برای تولید و بازتولید «سرمایه اجتماعی» تبدیل میشود؛ یعنی تقویت پیوندها، وفاداریها و حس تعلق به یک هویت جمعی مشترک. در این رویکرد، ارزش یک عمل، نه در تمایز فردی، بلکه در قدرت آن برای ایجاد «وحدت» و «همبستگی» نهفته است.
ب. بیان صریح و بیرونی احساسات به مثابه طرد کنترل بدنی: در این سبک، بدن نه به عنوان ابژهای که باید کنترل و منضبط شود؛ آنطور که در «بدن مشروع» طبقات مسلط دیده میشود، بلکه به عنوان اصلیترین وسیله برای بیان ارادت و سوگ به کار گرفته میشود. سینهزنی و زنجیرزنی، تجسم فیزیکی و صریح یک احساس درونی است. این «بیان گرم و عاطفی»، در واقع طرد آگاهانه یا ناخودآگاه «فاصلهگذاری» و «کنترل احساسات» است که مشخصه سلیقه نخبگان است. زیباییشناسی مردمی، هنر یا آیینی را طلب میکند که امکان مشارکت کامل و همذاتپنداری عاطفی را فراهم کند، نه یک تأمل سرد و عقلانی. این همسویی ریتمیک بدنها، یک «هیجان جمعی» قدرتمند ایجاد میکند که هویت گروه را تقویت مینماید.
ج. اهمیت نمادها و نمایش به مثابه منطق زیباییشناختی: استفاده از علم، طبل و نمادهای بصری پر زرق و برق، بخشی از منطق زیباییشناسی مردمی است که بر «محتوا» و «نمایش» بیش از «فرم» و «کمگویی» تأکید دارد. برخلاف هنر والا که اغلب نیازمند «رمزگان» پیچیده برای درک است، این نمادها دارای معنایی بیواسطه و قابل فهم برای همگان هستند. منطق «نمایش» و «دیداری بودن»، در تقابل مستقیم با منطق «ظرافت محتاطانه» و «پنهانکاری» سلیقه ناب قرار میگیرد. این زیباییشناسی به دنبال تأثیرگذاری حداکثری، جلب توجه و حک کردن حضور خود در فضای عمومی است؛ کاری که دقیقاً در تضاد با انحصارگرایی و خصوصی بودن سلیقه نخبگان قرار دارد.
نتیجهگیری: مبارزه برای مشروعیت به جای اصلاح
با این تحلیل، مشخص میشود که بحث بر سر «نحوه عزاداری»، در عمق خود، یک مبارزه برای تحمیل سلیقه مشروع در میدان دین است. نخبگان منتقد، با زیر سؤال بردن «اصالت» سبکهای عزاداری عمومی، در واقع به دنبال تحمیل سلیقه خود بهعنوان تنها سلیقه مطلوب هستند. طبق بیان بوردیو، این امر اعمال «خشونت نمادین» است. آنها با استفاده از «سرمایه فرهنگی» خود (دانش، قدرت کلام، و نفوذ رسانهای)، تلاش میکنند تا سلیقه خود را به عنوان تنها سلیقه «درست»، «خالص» و «ناب» معرفی کرده و سلیقه مردمی را به عنوان امری «انحرافی»، «خرافی»، یا «مبتذل» کمارزش جلوه دهند.
همانطور که بوردیو تأکید میکند، «هیچ سلیقه نابی وجود ندارد» و هر سلیقهای، محصول جایگاه اجتماعی خاصی است. داوری نخبگان هزاره در مورد عزاداری، بیش از آنکه از یک دغدغه دینی خالص ناشی شود، از جایگاه اجتماعی آنها و تمایلشان به تمایز از تودههای مردم نشأت میگیرد. انتقاد آنها از عزاداری عمومی، میتواند یک راه حل استراتژیک (اغلب ناخودآگاه) برای بحران هویتی «عادتواره شکافخورده» خودشان و تلاشی برای تثبیت جایگاه متزلزلشان میان دو جهان سنت و مدرنیته باشد. بنابراین، این مناقشات را نه به عنوان تلاشی بیطرفانه برای اصلاح، بلکه به عنوان بخشی از مبارزات نمادین طبقاتی برای کسب قدرت تعریف و مشروعیتبخشی به «هنر زندگی» خاص خود، باید فهمید.




