میان زبانها زمانی میتوان از تفاوت اساسی سخن گفت که هرکدام از دستور زبان و ذخیره واژگانی مستقل برخوردار باشد. در مورد زبان فارسی٫ جنین تفاوتی میان آنچه به عنوان زبان فارسی افغانستان و زبان فارسی ایران شناخته میشود وجود ندارد. تفاوت های از قبیل کاربرد واژگانی مانند «ولایت» در افغانستان در برابر «استان» در ایران٬ یا تفاوت در نامگذاری برخی اشیا٬ مکان ها و مفاهیم٬ آنچنان جرئی اند که نمی توانند مبنای تمایز زبانی قرار گیرند. این گونه تفاوتها بخش طبیعی از تنوع درونزبانی اند و درهمهٔ زبانهای زندهٔ دنیا مشاهده میشود. بنابراین٬ از منظر زبانشناختی نمیتوان میان فارسی افغانستان و ایران تمایزی قائل شد. تفاوتهای لهجهای یا واژگانی محدود٬ نه تنها برای تفکیک دو زبان کافی نیست٬ بلکه به لحاظ زبانشناختی چنین تنوعی نشانهٔ پویایی و غنامندی آن زبان است. بنابراین اطلاق دو زبان مجزا بر اساس این تفاوتها فاقد مبنای علمی است.
مساله دگر در زبان فارسی، بُعد هویتی آن است؛ بُعدی که بر اساس آن از «فارسی ایرانی» و «فارسی دریِ افغانستان» سخن گفته میشود. این مسئله زمانی روشنتر میگردد که آن را در مقایسه با زبان انگلیسی در نظر بگیریم. بحث هویتی زبان فارسی از این حیث به این میماند که یک شهروند آمریکایی ادعا کند چون نام زبان انگلیسی از نام کشور انگلستان گرفته شده است، پس زبان رایج در آمریکا باید «آمریکایی» نامیده شود.
در حالیکه زبان انگلیسی در سطح جهانی دارای لهجهها و گونههای بسیار متنوعتر، و تفاوتهای گستردهتر در تلفظ، کاربرد واژگان و نامگذاری اشیا و مکانها است حتی بسیار بیش از آنچه در زبان فارسی مشاهده میشود با این همه، تمام این گونهها ذیل یک نام واحد، یعنی «انگلیسی»، شناخته میشوند. نه در میان زبانشناسان و نه در میان کاربران این زبان، بحثی دربارهٔ نامگذاری جداگانه بر اساس این تفاوتها مطرح نیست؛ زیرا همانگونه که پیشتر اشاره شد، این تفاوتها از نظر زبانشناختی برای ایجاد دوگانگی زبانی کافی نیستند.
بهعنوان نمونه، در میان همهٔ گونههای زبان انگلیسی، شاید متفاوتترین آن انگلیسیای باشد که در هندوستان بهکار میرود و گاه از آن با عنوان «انگلیسی هندی» یاد میشود. با وجود این تفاوتهای چشمگیر در لهجه و واژگان، این زبان همچنان «انگلیسی» نامیده میشود. از آنجاییکه همهٔ این گونهها دارای ریشهٔ تمدنی و فرهنگی مشترکاند و از نظر دستور زبان و هستهٔ واژگانی، یکسان باقی ماندهاند، تلاش برای ایجاد نامهای متعدد و جداسازی آنها بیمعنا به نظر میرسد. این واقعیت همچنین بیارتباط با تمایل آن جوامع به همگرایی فرهنگی و همزیستی اجتماعی نیست.
دقیقاً همانند زبان انگلیسی، زبان فارسی نیز با همهٔ گونهها و تنوعهای منطقهای خود، دارای ریشهٔ تمدنی، فرهنگی و زبانی مشترک است. اگر نمیتوان زبان انگلیسی را به «آمریکایی»، «کانادایی» یا «هندی» تقسیم کرد، این پرسش بهدرستی مطرح میشود که چرا و چگونه در مورد زبان فارسی، گرایش به واگرایی، انشعاب و تقسیمبندیهای هویتی شکل گرفته است.
قانون اساسی سال ۱۹۶۴، در دورهٔ ظاهر شاه، پس از آن تصویب شد که منازعات زبانی به اوج خود رسیده بود؛ زمانی که زبان پشتو بهعنوان زبان رسمی و ملی به جای فارسی تعیین شده و فراگیری آن در مکاتب و برای کارمندان دولت اجباری گردیده بود. در واکنش به این تنشها، سیاست زبانی حکومت ظاهر شاه، زبانهای فارسی و پشتو را بهعنوان زبانهای رسمی و ملی به رسمیت شناخت، اما همزمان تصریح کرد که زبان فارسی از این پس «دَری» نامیده شود (سینزل نوید، ۲۰۱۲). در همین راستا، نامگذاری بخش «دَری» در بیبیسی را میتوان در امتداد سیاستهای زبانی دولت افغانستان تحلیل کرد. استدلال رسمی بیبیسی میتواند بر این اساس باشد که این رسانه مکلف به پیروی از قوانین کشورهای میزبان است.
بیبیسی شاید ادعا کند که این نامگذاری در چارچوب تبعیت از قانون اساسی افغانستان صورت گرفته است. با این حال، این نکته هم قابل ذکر است که آنگونه که جاناتان لی اشاره میکند، دولتهای بریتانیا و افغانستان در روند دولتسازی، در مقاطع مختلف تاریخی، همراستا عمل کردهاند و سرکوب تنوع قومی و فرهنگی در افغانستان دارای ریشهای تاریخی است که دولت بریتانیا نیز در مقاطع مختلف تاریخ در آن نقش داشته است. از این منظر، نامگذاری «دَری» در بیبیسی را میتوان ادامهٔ سیاستهای زبانی دولتهای افغانستان و تلاشی برای تضعیف هویتهای بومی و مشترک دانست.
چنانکه مککاین (۱۹۹۶) تصریح میکند، هیچ سیاستی خنثی و بیطرف نیست، بلکه همواره حامل اهداف سیاسی و راهبردی است. به تعبیر بوردیو (۱۹۹۴). دولت در تولید و بازتولید ابزارهای طبقهبندیای نقش دارد که واقعیت اجتماعی را ساختاربندی میکنند. فوکو (۱۹۷۷) نیز بر این نکته تأکید دارد که قدرت تولیدکننده است، قدرت واقعیت را تولید میکند، حوزههایی از اشیا و آیینهای حقیقت را تولید میکند. از اینرو، سیاستهای زبانی موجود صرفاً ابزارهای ارتباطی نیستند، بلکه بازتابدهندهٔ نوع نگاه دولتها و ایدئولوژی ملی آنها نسبت به زبان، هویت و نظم اجتماعیاند.
به قول بامگبوس ( ۲۰۰۰) جوامع برای مقاصد طبقهبندی، از دستهبندی و تمایزگذاری میان گروهها استفاده میکنند؛ اما همین معیارها در بسیاری موارد، عمدتاً بهمنظور حذف و حاشیه نشین کردن به کار گرفته میشوند. برای نمونه، طبقهبندی بر اساس جنسیت در طول تاریخ برای محرومسازی افراد از اشتغال، منصب های اجتماعی و حق رأی مورد استفاده قرار گرفته است. بههمینسان، نژاد و رنگ پوست با پیامدهایی ویرانگر در نظام آپارتاید آفریقای جنوبی به کار گرفته شدند. زبان نیز یکی دیگر از پارامترها و معیارهای تمایزگذاری میان جوامع انسانی است.
بنا براین، این واقعیت که زبان مردم را به گروههای گوناگون تقسیم میکند، آن را به ابزاری مناسب هم برای طبقهبندی و هم برای طرد و تضعیف اجتماعی تبدیل میسازد. زبان و لهجهها زمینهٔ پیوند زبانی را فراهم میکنند؛ بهگونهای که در یک حالت، تسلط بر یک زبان یا لهجهٔ خاص میتواند احساس تعلق، همبستگی و عضویت در یک اجتماع را تقویت کند، و در حالتی دیگر، نداشتن چنین تسلطی ممکن است فرد را از جامعهٔ گویشوران آن زبان یا لهجه کنار بگذارد (بامگبوس، ۲۰۰۰). از این منظر، دستهبندی زبان به نامهایی چون «دَری»، «تاجیکی» و مانند آن در قالب سیاست زبانی کشورها، امری بیطرف و خنثی نیست؛ بلکه در خدمت اهداف حکومتی و یا دولت سازانه قرار دارد و متاثر ارادهها و ترجیحات سیاسی مشخص است.
منابع:
Foucault, Michel. 1977. Discipline and Punish: The Birth of the Prison. New York: Pantheon Books.
Bourdieu, Pierre. 1994. “Rethinking the State: Genesis and Structure of the Bureaucratic Field.” Sociological Theory 12 (1): 1–18.
Nevid (2012). Language policy in Afghanistan: Linguistics diversity and national unity. Language Policy and Language conflict in Afghanistan and its neighbour: The Changing politics of Language Choice. (2)
Bamgmose, Ayo. (2000). Language and Exclusion: The Consequence of Language Policies in Africa. Transaction Publisher. Hamburg.
McMahon, A., Thomson, P., & Williams, J. (1996). Understanding the Australian welfare state: Key perspectives and debates. Macmillan Education Australia.




