جُلجُتایِ بی‌پایان انسان هزاره؛ (یادداشت‌های نسل‌کشی)

مسیح اهواریی
جُلجُتایِ بی‌پایان انسان هزاره؛ (یادداشت‌های نسل‌کشی)

«سنت ستم‌دیدگان به ما می‌آموزد که «وضعیت‌اضطراری» که در آن به سر می‌بریم قاعده است، نه استثنا. باید به تصوری از تاریخ برسیم که با این بصیرت خواناست.» والتر بنیامین، تزهایی دربارۀ فلسفۀ تاریخ، تز هشتم.

۱. مردگان، فراموشی؛
در حاشیه‌ای یک کوهِ‌ سنگی به اسم «سنگ‌های سرخ» که اسم دیگرش «کوه مردگان» است، حوالی روستای «سرخ‌تاله»، مقبره‌های غریب و جامانده‌ای مُردگانی دیده می‌شود با سنگ‌‌گورهای شکسته که گذر طولانی آوارها، آنها را تا خرخره در عمق خود فروبرده است و خاک‌های خشک و بی‌روحی که حتی برای زنده‌نگهداشتن علف‌های هرزِ که بر رویش روییده‌اند، هم هیچ تقلایی نمی‌کند. بوته‌های سیاه که ترکیبی از بدی و معصومیت اند، و گل‌های لاله که با معصیت‌های مکرر در بهار خاک و سنگ، متولد می‌شوند، در له‌له زدن‌های وحشتناک و ملتمسانه‌ای تابستان کویر روستا و اطراف‌اش، دست از زندگی‌ای که «هر غبارِ راهِ لعنت‌شده» نفرین‌اش می‌کند، بر می‌دارند و به آخر می‌رسند و در مرگ هبوط می‌کنند. در آن‌جا، یک‌ماه بعد از پایان زمستان تقویمی، برف‌ها منهدم می‌شوند و پس از این یک‌ماه، تازه انجماد زمین شکسته می‌شود و گل و علف بر آن صحرای محشر سرد و یخ‌زده می‌روید. نگون‌بختی در آنجا فقط تأخیر زمستان نیست. وقتی بهار می‌شود، دیگر هیچ بارانی نمی‌بارد، هرچند همه‌روزه خاک می‌بارد. و با ته کشیدن نَم و رطوبت زمین، آسمان هم می‌‌خشکد و در این ملعنت طبیعی، علف‌ها بر روی همان گورهای ‌بی‌تاریخ و بی‌گذشته‌گی‌ای مقبره‌های کهنه که تخت و تابوت‌شان است، سقوط می‌کنند، فرو می‌روند و می‌میرند. سوگواری‌ای مرگ آنها دعواها و جدال‌های بی‌شرمانه‌ای مردم روستاست که از روزهای نبود آب شروع می‌شود و با زمستان که دوماه قبل‌تر از موعد، از راه می‌رسد تمام می‌شود. اما گل‌ها و علف‌ها می‌میرند، شاید به اندازه‌ای یک مرگ ابدی که با عبور یک زمستان سردِ نفرت‌انگیز و طولانی از سرِ زمین،‌ به پایان می‌رسد. و با تمام شدن زمستان، عصر مرگ آنها نیز تمام می‌شود و فصل همیشه ناتمام زندگی‌ای تازه که محکوم به مرگ است و مرگ که دوباره محکوم به زندگی‌ست، شروع می‌شود. و شاید این امتداد بر روی قبرها، هیچ وقت به پایان نمی‌رسد؛ تکرار می‌شود و ادامه دارد، بی‌آنکه کوچک‌ترین ربط به جهان و آدم‌هایش داشته باشد. در روزهای روشن، زیر آفتاب خیره‌کننده‌ای دِه، آن سنگ‌‌های که روی سینه‌ای آدم‌هایِ درون گورستان خوابیده‌اند، تاریک می‌شوند و با وضوح و قطعیت، حضور دارند و خودِسیاه و آن تاریکی تجلی‌یافته را نمایان می‌کنند. اما، در تاریکیِ مزدحم و باورنکردنیِ شب آغیل، هیچ ستاره‌یی آنها را نمی‌یابد، هیچ‌کسی آنها را به یاد نمی‌آورد، «فراموش می‌شوند چنان‌که هرگز نبوده‌اند» و این فراموشی بی‌علت بی‌دلیل و ساده شاید حقیقت زندگیِ آنها باشد و کابوس بی‌انتهای بودن. آن مردگان، مردگانِ مردمی نیست که در هزارتوهای سنگ و کوه آن اطراف زندگی می‌کنند. مردمی که معتقدند سنگ‌های آن سرزمین میعاد با گذشته و در گذشتگان‌شان است، مردمی که سنگ‌های بی‌شمار و خسته بر گور پدران‌شان اند. مردمی که به خاک ایمان دارند، که خاک امتداد روح آدمی‌ست. آنها مرده‌هایِ مردمانی‌ست که ما هیچ‌وقت در هیچ‌جائی ندیده‌ایم و نمی‌شناسیم. مرده‌های مردمانی که شاید از دل فراموشی آمده باشند و در دل تاریخ و بی‌تاریخی فراموش شده باشند. مردمانی که غیر از یک ابدیت پاک دیگر هیچ تصویری از خود باقی نگذاشته‌اند. اما، شاید بقایایی جنگی باشند، قتل‌عامی، یا هم مردگانِ گرسنگی و عذاب تن‌های محتضرشان که به مرگ ختم شده‌اند، یا تبعیدشدگانِ که حتی با مرگ هم به خانه و سرزمین‌شان نرسیده‌اند و اکنون در بی‌زمانی و بی‌سرزمینی بزرگ به سر می‌برند: غربت غریب و یگانه که هیچ‌چیزی ندارد و هیچ‌چیزی کم ندارد. شاید هم هابیلی و قابلی درکار بوده باشد؛ استعاره‌ی همیشه کارساز بابلیان. هیچ‌کس از آن‌ها حرف نمی‌زند، چیزی نمی‌داند و نمی‌خواهد بداند. همه آنها را از زندگی و افکارشان به بیرون‌ترین جای هستی، بیرون ریخته‌اند و بودن و نبودن‌شان را اتفاقِ کاملاً طبیعی توضیح می‌دهند. برای همین است که هیچ ربطی به ما[مردم آن اطراف] ندارند، چرا که ما صاحب هیچ اتفاقی نبوده‌ایم. خاک‌های که از آسمان ماتم‌زده‌ای روستا می‌ریزد نشانه‌های بدبختی ترجمه می‌شوند اما، آن مردگان، متعلق به زبان‌های ترجمه‌ناپذیر اند. آن‌جا برای آن جسدهایِ گذشته، «سرزمین موعود» تنهائی بی‌انتهاست و این «بی‌ربط‌بودگی» توجیه عذاب‌‌ها و رنج‌های‌ست که ما از حضور و عدم‌حضورشان نمی‌کشیم. [من همیشه به دوستی با آنها فکر کرده‌ام. وقتی به روستا و آن‌بیگانگی و نابیگانگی‌های ویرانگر و محاکمه کننده‌اش، که هر امر انسانی حتی مرگ انسانی را از خود بیرون کرده‌است، می‌روم، مدام به آن مردگان تبعیدشده از ساحت تاریخ، عاطفه، سرزمین، حافظه، به آن گورهای آواره، تعلیق‌شده و تردشده از مرزهای یادآوری و خاطره‌ای زندگان، سر می‌زنم. کنارشان می‌نشینم که «حضورشان گریز از جهنم را توجیه می‌کند» و احتضار هرچیزی، همه‌چیز را نشانم می‌دهند. با آن سنگ‌های فروریخته و درهم‌شکسته، با آن علف‌های نابودشده، در تنهائی و دیوانگی‌ای محض حرف‌زدن، یک تجربه‌ای استثنائی است؛ تجربه‌ای یک زندگی پرمخاطره و پرخون؛ زندگی بی‌خاطره. نه، حرف‌زدن با آنها شاید به این‌خاطر نیست که من آدمی‌ام که مثل مردمان دیگر آن‌ها را کنار نگذاشته‌ام و انگارنه‌انگار برایم اهمیت دارند نه! می‌شود فقط برای دفن کردن تنهائی خود، در تنهائی آنها، فرار از یگانگی خود به اجتماع مردگان، به آن گورهای بی‌وطن، پناه برد و برای لحظه‌یی، ساعتی، ابدیتی از هیچ‌چیزی نترسید و این همان آزادی‌یی ناممکنِ زندگی‌ای زندگان است که تنها با درآمیختگی با مرگ ممکن می‌شود و اتفاق می‌افتد. شاید رفتن به آنجا و حرف‌زدن با آن سنگ‌های تاریک یک مسئولیت در برابر اضطراب‌ها و عذابی باشد که فقط می‌خواهند از گودال‌های عفن و عمیق درون آدمی بیرون شوند، از مغاک‌های که خانه‌ای آنها نیست. با آنها می‌شود از چیزهایی حرف زد که برای اهالی روستا، شهر، زمین و تمام آدم‌ها و موجودات زنده، قابل تحمل نیست؛ از تنفر از زندگی و آدم‌هایش، از محاکمه‌شدن به مثابه‌ی یگانه تجربه و اتفاقِ ازلاً و ابداً قطعی. زندگان، هرگز حاضر نیستند مخاطب این حرف‌ها باشند و اگر دوست داشته باشند برای سرگرمی یا هرچیزی دیگری آنها را بشنوند، درک‌اش نمی‌کنند. و این بیش‌تر زجردهنده و تهوع‌آور است. اما آنها مرده‌اند؛ حرف از زندگی و تنفر از زندگی را حس می‌کنند. آنها مرده‌اند و زندگی را می‌فهمند!. آن مردگان و سنگ‌گورهای شکسته با تاریکی‌ها و سیاهی‌هایش، آن آواره‌گی از خود و بی‌خانه‌گی در گورستان غریب و خیلی دورتر از هر مرزی حتی مرز انسان بودن، آن بیگانگی با زندگی و مرگ و بی‌هویتی و فراموش‌شده‌گی بی‌پایان، آن بی‌ربطی نفرت‌انگیز، آن علف‌ها و گل‌ها با زندگی کوتاه و مرگ کوتاه، با زندگی و مرگ نابهنگام، آن بی‌تاریخیِ مرگ و زندگی تکرار شده و… همه و همه، مائیم: ۱۳۳ سال هزاره‌ای منتشر در مرگ.

۲. شیزوفرنیای بی‌تاریخی؛
«دریغا انسان/ که با درد قرونش خو کرده بود؛ دریغا!/ این نمی‌دانستیم و/ دوشادوش/ در کوچه‌های پر نفَسِ رزم/ فریاد می‌زدیم./… و، دیگر انسان بود دست‌مایه‌یِ افسونی…/ وه که جهنم نیز/ چندان که پایِ فریب در میانه باشد/ زمزمه‌اش/ ناخوشایندتر از زمزمه‌یِ بهشت/ نیست/ و یاران، یکایک از پا در آمدند/ [چرا که انسان/ ای دریغ، که به درد قرونش خو کرده بود]». |احمد شاملو| / آیدا: درخت و خنجر و خاطره/ شبانه ۶.

۲۵ سپتامبر؛ روز نسل‌کشی‌ای هزاره‌ها. یادآوری تجربه‌یی اکنون بعنوان تکرار مکرر یک گذشته خونین و بازخوانی گذشته به مثابه‌ی یک وضعیت که با بی‌پایانی‌ای تصورناپذیر و تمام‌نشدنی جریان دارد. یادداشت فاجعه و بازیافت خاطرات ظلمت. عجالتاً باید به این اندیشید که در این روز چه باید کرد؟ اگر فکر می‌کنیم نوشتن برای این ۱۳۳ سال کشتار ناتمام و شاید سال‌ها کشتار مداوم دیگر، یک التزام است، دقیقا چه‌گونه و از چه‌چیزی باید نوشت؟ برای این پرسش شاید هرکسی پاسخی ترجیحی خودش را داشته باشد، یا اصلا هیچ پاسخی نداشته باشد. اما، اگر قرار، بر نوشتن باشد، تنها واقعیتِ تاریک که به‌گونه تراژیک و نابخشیدنی در کتمان، لاپوشانی و فراموشی واگیردار قرار دارد، وضعیت فاجعه است. از آنجایی که این روز یادگار یک قتل‌عام بزرگ و نسل‌کشی به مفهوم «معلوم مکرر» است و چشم‌انداز گشوده بسوی گذشته، پس به حکم مرگ‌های ناتمام، باید از فاجعه نوشت؛ فاجعه به مثابه‌ی «لحظه‌های سرکوب شده»، فعلیت و بالقوه‌گیِ «وضعیت‌اضطراریِ واقعی». از «تکرار و تفاوت» نسل‌کشی‌ای که مثل خون در رگ‌رگ و سلول‌سلولِ حضور، زندگی، «زمین و زبان» ما جریان دارد. از استثنائی بودن او و ادامه‌داشتن‌اش بعنوان یک ضرورت بی‌قید. از نااندیشیده گذاشتن او و فاجعه‌گریزی با توجیه‌ی درخوری ناممکنیت ابدی. از نسل‌کشی و نامفهومی گذشته‌ای که با رنج و عذاب عادی‌سازی‌شده که سایه‌ی ما شده‌است و هم‌پای ما به راه خویش و به راه ما ادامه می‌دهد. از تمام آن‌چیزی که نسل‌کشی را ممکن کرده است و امکان‌های بعدی جنایت را فراهم می‌کند. از یک سوژه‌ای خاموش و بی‌زبان. ما شاید تنها مردمی باشیم که بی‌توقف و با همیشه نرسیدن و همیشه به بن‌بست خوردن، به دنبال زندگی می‌دوند اما، هیچ‌گاه حتی به اندازه‌ای یک تخیل تردشده و وهم گذرا هم، به زندگی فکر نکرده‌اند. یاد مردی می‌افتم که این حرف «ژان کوکتو» دربارهای «فرانسوا موریاک» را خوانده بود: «موریاک بیچاره! اگر بمیرد می‌توان درباره‌اش گفت همه‌چیز را داشته است، مگر همه‌چیز را.» و در ادامه‌ای حرف «کوکتو» می‌گفت: «هزاره، همه‌چیز را از دست‌داده است غیر از همه چیز را: «توهم زندگی». و بدبختانه هیچ تصوری از «توهم زندگی» هم ندارد». آن انسان خردمند، هزاره بودنِ مالامال رقت‌انگیزی را فهمیده بود و حس می‌کرد. برای همین می‌گفت: «من مدام به فرار فکر می‌کنم؛ یک فرار منفی که به «ارزگان» می‌رسد. «ارزگان»، من را به رستگاریِ ابدی خواهد رساند؛ به نابودی». نابودی برای او بازسازی و مرمت هویت گمشده‌اش بود، نابودیِ که نجات دهنده بود. زندگی انسان هزاره هم‌چون مصداق‌های عینی و روشن یک انجماد و «توقف در مرگ»، یک زندگی‌ای کمال‌یافته و بی‌نقص است که هیچ‌چیزی کم ندارد اما، همیشه و هیچ‌وقت خودش را ندارد. این از دست‌داده‌گی نفرت‌انگیز، خودواقعی هزاره است یا حداقل تصویر و برداشت که ما از هزاره داریم. می‌شود از این زندگی بی‌نقص، فصل‌الخطاب‌های مشخصی را برجسته کرد: گذشته‌ای که بیش‌تر از هرچیزی محتوای آزاردهنده‌ای مرگ و حقارت را بالا می‌کِشد. مرگ‌های که پوستین تحقیر وجودی پوشیده‌اند. دلسوزی‌های [انکار و تقلیل دادن جنایت] که روح انسانی را زیر سوال می‌برند: «آنها مردمان بیچاره و زحمت‌‌کش اند». خودفراموشیِ موروثی و هزینه پرداختن برای باتلاق از امامان معصوم که مذهب مرگ اند. محبتِ مردگانِ که مرگ می‌شوند و مرگی که در گورهای‌جمعی برای پسامرگ، مائده می‌آفریند. رهبران اسطوره‌ای، «پیش‌بازیان تسبیح‌گوی»، گزافه‌ها و گزافه‌گویی‌های فرهنگی، نویسندگان قومی و همه و همه… اینها، همه تکه‌پاره‌های سرهم شده‌ی اند که زندگی‌ای بی‌نقص و روح بی‌گناه، گناه‌کار و «تن ملعون» انسان هزاره را شکل می‌دهند. و چه زندگی‌ای حقیر و دوست‌داشتنی ای!
مردم مناطق ما با شگفتیِ باورنکردنی و غیرقابل‌وصف از ماجرایی حرف می‌زنند که در دوران جنگ خانه‌گی در هزاره‌جات اتفاق افتاده است: دو گروه در یک قلعه، که وابسته به «شورای اتفاق اسلامی» و «پاسداران جهاد اسلامی» بودند، در یک جزیره‌ای وحشتناک و نامتناهی بنام «تُکریک» باهم درگیر می‌شوند و بازی‌یی آدم‌کشی و مرگ‌ومیر ترتیب می‌دهند و تفریح می‌کنند. در پیش دروازه‌ای مسجد و در حضور خدای مسلوب و نیست‌شده، نُه کودک بی‌زبان را به وقت اذان شام سر می‌بُرند. بله! درست روی سنگ‌فرشِ خانه‌ای که با مرگ هم‌زاد و درآمیخته است. در میان آن کودکان قربانیِ جنگ پدران حزبی و مجاهد، گلوی کودک کسی بنام «موسی‌خان» که وابسته به «شورای اتفاق اسلامی» بود را، در پیش چشمان پدرش می‌بُرند. «موسی‌خان» از اسارت افراد پاسدار، فرار می‌کند، به روستای ما که دومین قلعه‌ی مسیر فرارش است، می‌آید و این‌گونه درد دل می‌کند: «امروز خیلی خونابم، بچه‌ام را پیش چشمم سر بُریدند». و مردم روستا او را این‌گونه تسلی داده می‌دهند: «فرزند تو، از علی‌اصغر شش ماهه‌ی امام حسین باارزش‌تر، بی‌گناه‌تر و معصوم‌تر نبود». این اتفاق هولناک و آن انسان‌های که دل خوناب «موسی‌خان» را با حسین و علی‌اصغر شش ماهه تسلی داده‌اند، از دل‌جهانی یگانه و استثنائی هزاره می‌آیند، از دل‌جهانی که برای هر شکل از مرگ، توجیه قدسی دارند: «ما از اهلبیت امام حسین باارزش‌تر نیستیم. ما از علی و اولاد علی غریبانه‌تر نزیسته‌ایم و نمرده‌ایم!». جهانی که مرگ در آن موهبت است و تشبُه به مرده‌ها و مرگ‌های که قرن‌ها پیش‌تر طراحی شده‌اند، فضیلت خدایگانی و الوهیت‌یافته. این عمیق‌ترین لایه‌های فهم، عقیده و ایمان توده‌ای هزاره به زندگی است؛ با مرگ فرزندش فقط «خوناب» و غمگین می‌شود و روز خوب و بد اش با مردگان «کربلا»، «بقیع» و «شام» مزین است. در قشر روشنفکر، بی‌خدا، هنرمند، شاعر، فمینیست، ندانم‌گرا و… هم ماجرا تفاوت جدیِ ندارد. آنها نیز همیشه مضحانه و وقیح سوگوار شهیدی خائنی که به او خیانت شده‌استاند که به شکل افتضاحی مرده‌است. حساب کرور کرور ملا، آخوند و آیت‌الله که مثل زالو به تن محتضر، سرزمین ویران و جهانوطن هزاره افتاده‌اند و از خانه‌ای خرابه و به گندکشیده‌شده‌ای هزاره بسوی آخرین پناهگاه‌های آنها هجوم برده‌اند، بیش‌تر از همه روشن است. مداحی و غارت، زندگی آنهاست؛ این چیزی‌ست که خودشان بهش می‌گویند «روحانیت» نه کم‌تر، نه بیش‌تر. این به هر دلیل طبیعت مرگ‌خویی که ما را به آبائی‌ترین سرزمین‌مانبی‌تاریخی_ کشانده است، یک شر و ظلمت مقطعی نیست، هم‌زیستی با ویرانه‌های‌ست که هر اعتراضی را به دیوارهای مرگ‌زده و فروریخته‌ی خودش تعدیل و تعبیه می‌کند و تنها توهم زنده‌بودنِ خالی‌شده و انتظار مرگِ منتظر را با هفت‌میخ به آسمان شب هول‌انگیزمان می‌کوبد؛ شبی که سرگذشت هزاره است، شبی که سرنوشت هزاره است. می‌توان به این فکر کرد که هویت‌انسانیِ حتک حرمت‌شده و فقدان هویت انسانی در بی‌تاریخیِ هزاره، یک تاریخ است، یک تجربه‌ای نکبت‌بارِ خلأ. این را چه در سنت زیست‌حیات انسان هزاره و چه در زندگی انسان‌های که امروز در تمام زمین، حضور شبح‌گونه دارند، مثل جسدهای خودمان حس می‌کنیم و می‌بینیم. آنها، آدم‌اند، هزاره‌اند و تاریخ پر فرازونشیبی دارند از فراموشی‌ای کودکِ پیری فاجعه و بی‌تاریخیِ رومانتیزه شده‌ای مقاومت در برابر ظلمی و ستمی که از گذشته آمده بود و در گذشته نماند. بله، آدم‌های بی‌آنکه بخواهند زندگی کنند، هستند و بی‌آنکه بخواهند نیست و نابود بشوند، می‌میرند. «چرا که دیگر نه اصراری به زندگی دارند/ نه اصراری به مرگ». تجسد مضحک و مسخره‌ای «بی‌چرا زندگان» و بی‌چرا مردگان. و ناآگاهی از وخامت همین بی‌چرایی‌ای تاریخ‌شده، ابعاد زخم را گسترده‌تر کرده‌است و جنازه‌به‌جنازه زندگی‌ای متوهمانه، روی هم می‌گذارد. شاید به این دلیل روشن و انکار ناشدنی که: «غافلان هم‌سازند» و غفلت برای انسان هزاره حکم مرگ است؛ همان‌چیزی تهی‌شده از ارزش که وقیحانه دوست‌اش داریم. اسم این خلأ معنا-انسانی‌یی پرازدحام _ بحران بی‌هویتی زندگی، بی‌هویتی مرگ و در نهایت آدم‌هایِ هم‌چون «منادی زوال» و «ظهور جسمانی زوال»_ در نعشِ «بودنِ» مردم همیشه منکر و «اجتماع اقرار ناپذیر» هزاره، فقدان ابدی است. انکار درک بی‌واسطه و غیرتفسیریِ این خلأ و فقدان و حتی انکار درک واقعیت‌های که به ما ربط مستقیم دارند، از ما جامعه‌ی دچار نیستی و یک کل مبتلا به مرگ ساخته است که وجدان زندگی را نابود کرده‌اند و دقیقاً هیچ دلیلی برای زیستن ندارند، چنان‌که هیچ‌وقت هیچ دلیلی برای مرگ نداشته اند. جامعه‌ی که هیچ‌گاه سوگوار خیانت‌‌های خودش به زندگی و به مرگ‌اش نیست اما، مرگ را دوست دارد و زندگی را ملعبه‌ی همین حس لجن می‌کند. تأمل و بازخوانی سنت مرگ‌سالی هزاره به ما می‌گوید: یک انسان هزاره پیش از هرچیزی یک محکوم به مرگ غیر طبیعی است. طنز مسئله این‌جاست که ما هیچ‌وقت از فضیلت تراشی برای مردگان که این محکومیت خفت‌بار و رقت‌انگیز را از سر گذرانده‌‌اند کوتاه نیامده‌ایم، چنانچه هیچ‌گاه از وقاحت زنده‌گیِ خود، که هنوز تمام نشده است، شرم‌سار نبوده‌ایم. زندگی‌ای تحقیرپذیر و منفعل که در شب، مرگ‌زده و تاریک می‌شود و در روز، باگیرودار خونین نسل‌کشی و هزار ظلمت و ملعنت دیگر ادامه دارد. و تمامیِ این بدبختی‌های بی‌پایان از تجربه‌ای دوزخی برآمده از جهنم نسل‌کشی و فاجعه است، و جهنم وجود را وسیع‌تر می‌کند، ناتمام‌تر و ما را نیز قربانی‌تر و ویرانه‌تر. ما از فاجعه، از این «فرشته‌ای بی‌زبان» و خاموش حرف نزده‌ایم و آن‌هایی که خواستند حرف بزنند را هم سانسور و از جامعه‌ی کثیفایده‌آل خود بیرون کرده و دور ریخته‌ایم. این را با میل انجام داده‌ایم، با عقیده و تعهد خویش به نابودی، به نابودی، به نابودی‌های بی‌پایان. با این سیاق، فوریت اکنون، این است که فاجعه را از اسارت امتناع زبانی و تفسیر ناپذیریی ابدی‌اش که معتقدیم و تصور می‌کنیم «از منهای بی‌نهایت تا به اضافه‌ای بی‌نهایت» باید ادامه داشته باشد، آزاد کنیم و بعنوان یک واقعیت گریز ناپذیر، به ویرانه‌های بی‌مرز زبان بپذیریم. فاجعه، در ساحت زبان نه یک «مخمصه‌ای زبانی» است، نه «تهی‌بوده‌گی» معنایی. او، مظلمه‌ای بی‌تاریخی را به مثابه‌ای گسست و فروپاشیِ هویت‌ها، معنا و روایت ستمدیدگان از تاریخ و فاجعه‌تاریخی را در بی‌تاریخی ممتد، با بازیافت خاطرات انکار و ظلمت بازسازی و مرمت می‌کند. از آن‌جایی که گذشته‌ای زبانی‌یی قابل تأمل و برجسته‌ای نوشتار قتل‌عام درکارنامه‌ای انسان هزاره درکار نیست، می‌شود زیر بنای هنرتاریخ غیررسمیِ قتل‌عام و نسل‌کشی را از این‌جا پی‌ریزی کرد و به امکان خلق هنر و ادبیات اقلیت که از تجربه‌ای مرگ‌جمعی و جُل‌جُتای مداوم انسان هزاره تغزیه می‌کند، رسید و از زندگی و موجودیت خود با هنر که بودن را برای ما ممکن‌تر، دوست‌داشتنی‌تر،‌ قابل تحمل‌تر و بامعناتر می‌کند، دفاع کرد و به زندگی‌ای که هویت گمشده‌اش را باز یافته است، ادامه داد. هنر به مثابه‌ی امکان هستی‌شناسیِ اجتماعی و آگاهی‌یی که موجودیت انسان‌ها را از «بی‌گذشته‌گی»، «فروپاشی ارزشی» و «مخاطره‌ای وجودی» که به نیست‌سازی مضاعف متعهد اند، تأمین می‌کند. در فقدان هویت روایی و «تاریخ به روایت ستمدیدگان»‌ و حضور مفرطِ خیالتاریخی‌ای منحط، شاید این حرف «پل استر» خیلی درست باشد: «کسی که مرده است، به مردنش ادامه می‌دهد، حتی اگر زندگی در او نفس بکشد». تا این زمان، ما و امیر مدام کوشیده‌ایم، فاجعه را یک شر الاهیاتی تعریف کنیم؛ لعنت که از خدا به سایه‌ای خدا می‌رسد و تومار زندگی‌یِ زندگانِ نفرین‌شده را در هم می‌پیچد و دمار از روزگار هرچه مشمول غصب خدا و ظلالله است، بر می‌آورد و ما خود نیز غافلانه و آگاه «دوشادوش مرگ، پیشاپیش مرگ» به راه می‌افتیم و نفس‌های پس افتاده‌ای جنایت را بر می‌گردانم و دوباره در بیابان‌ها، کوچه‌ها و خیابان‌های خیس خون ادامه می‌دهیم[شاید درست کوشیده‌ایم]. این، همان امکان‌های مرگ هزاره است. صحنه‌های شکست‌خورده و نابودی‌های بزرگ اما، به ما می‌آموزند که با شعور انسانی در بین فاجعه زیستن، شاید خود امکان باز اندیشی و فهم‌پذیر کردن فاجعه باشد و بهانه‌ای که با آن خودی گمشده‌ی مان را پیدا کنیم و شاید تنها معبری که به نجات پایان می‌یابد و به رستگاریِ موجودیت و زندگی انسانی انکار شده و مردمان مستحق مرگ‌های ناتمام بر روی برزخ و تردید بی‌انتهای زمین ختم می‌شود، همین باشد. راهی که ما را به وادییِ رهایی‌ای منهای فقدان می‌رساند؛ یک موقعیت پسافاجعه‌یی مطلوب که انسان، هزاره، زندگی و مرگ واقعی‌ترین معنای خودشان را دارند. یک فصلی پس از دورخ و تجربه‌ای «رستاخیز مردگان» و «رستاخیز بازماندگان». به همین جهت باید به تاریخ زوال، انسان-گذشته‌ای فراموش‌شده، «جنایت و مکافاتِ» تاریخی و گورهای مردگان و گورهای زندگان برگشت و به همه‌چیز شک کرد. فردیت و جمعیت جامعه را که بیش‌تر از هرچیزی تفرجگاه یقین‌های واهی است به مظان تردیدهای قاطع تبدیل کرد و از انسان-هزاره‌ای متلاشی و فرویخته پرسید. چون «برای فهمیدن انسان باید انسان بود» و ما سال‌هاست که دیگر انسان نیستیم؛ فقط مشتی بیمار که از بیماری خود لذت می‌برد و دیگر هیچ و تنها هیچِ که منتظر فرجی گورستان غریبانه‌ای نیاکان نشسته است. در عدم بازگشت به انسان فقط تنهاماندگانی خواهیم بود با به هزار زبان بی‌هویتی، ابدیت کشتار، پاک‌سازی سرزمینی و کوچ‌های غریب که هرگز تمام نمی‌شوند. فاجعه، اکنون چه در کالبد زندگی‌ای جمعی و چه در فردیّت‌های درهم‌ریخته و از هم دررفته‌ای ما، یک امر بی‌زبان است. در هرجای ادامه دارد؛ در خیابان، در کوه، در روستا، در شهر، در وطن، در غربت و بیگانگی، در آواره‌گی مداوم از این مرز به آن مرز، از هر مرزی به هر مرزی دیگر، در بی‌تاریخی ناتمام. فاجعه در سراسر زندگی و هرچیزی که به ما ربط دارد، حضور و آشیانه دارد اما، هیچ‌وقت در زبان ما خانه‌ای ندارد. شاید همین خود تعریف فاجعه باشد: بی‌خانه‌گی‌ای نابودی در زبان. ما همواره از او با توجیه‌های متکثر و از کوره‌راه‌های که به پرتگاه منتهی می‌شوند، فرار کرده‌ایم. او را مسکوت در ابدیت بدبختی‌های خود گذاشته‌ایم و از او حرف نمی‌زنیم. ما خود، امتناع تجربه‌ای زبان نسل‌کشی ایم. شاید به این دلایل موجه و روشن: قدرت رویاروی با زبان فاجعه را نداریم. تعریف و بازتعریف فاجعه به وخامت و اضطراری شدن بیش‌تر وضعیت خفقانی اکنون می‌افزاید. اصولا فاجعه یک ناممکنیت زیستی است و ما زندگی می‌کنم پس هیچ نسبت معقول و منطقی بین ما برقرار نیست. اما آیا فروپاشی و فروریزی هرچه ساختار کلیت اجتماعی و فردیت‌های بیگانه با همه‌چیز، نیز به آنچه که ما فکر می‌کنیم؛ به این ضعف، به این مصلحت، به این مخاطره، به این تصور خوش‌بینانه‌ای ما از زندگی، فکر می‌کند؟ نه، فاجعه یک ملعنت و شر نامعقول است و برای همین باید ترجمه شود. هیچ امر انسانی و ناگزیریت اجتماعی برایش مطرح نیست، هرچه نیستی و زوال بیش‌تر شود، او حادتر می‌شود. او «خودِ مرگ است، نابودگر دنیاها». فاجعه یک سکوت است، «سکوتِ سرشار از ناگفتنی‌ها» و دقیقا به همین جهت نیازمند زبان است. در چنین مصیبتی، هرکسی دیگری، شاید هر حرفی دیگر برای گفتن داشته باشد اما، برای انسان هزاره همه‌چیز فرق می‌کند. انسان هزاره، چه در سرگذشت پر ادبارش، چه در اکنونیت لبریز از هوای مسموم زندگی‌ای که هر لحظه شاید به پایان برسد، چه در سرنوشت که ممکن است درهر بازی‌یی باخته شود، دوگانگی و ثنویت یک محکومیت[و این محکومیت دو وجهی بیش از هر چیزی حرف زدن از فاجعه را ناگزیر می‌کند.] است: ۱.محکومیت الاهیاتی، که به منزله‌ای نفرین و تنفر تابویی، بی‌محابا از آسمان مضطرب جُل‌جُتای هزاره و مهربانی خدای کینه‌توز نازل می‌شود. نه حرفی به نشانه‌ای رازی که مفهومی به مثابه‌ی مصداقی: کشتار یاغیان و بی‌دین‌شدگان. حکم مرگی که از عرش خدای جبار به سلسله مراتب سیستم انسان‌کشی و از آن‌جا به آدرس یک سلطه‌ور مُذَّکر صادر می‌شود و از امیری به امیر دیگر، از چریکی به چریکی دیگر مثل خشم موروثی انتقال پیدا می‌کند. و تنها دست‌آوردش بازسازی فرهنگ تباهی و کشتارعام است با این توجیه قانع کننده که آن‌ها درون خانه‌ی دین یک شر اعتقادی اند. ولی این بسنده نیست، شعور مذهبی انسان هزاره حکم می‌کند که پابه‌پای قربانی‌بودن در ساختار اسلامیِ کشتار، باید خودآزار هم بود. از اینجا مأموریت خودتحقیرگری در چهره‌ای «وجدان معذب» و روح استحاله شده که همواره به دنبال فلک‌زده‌گی و فرمانده‌گی است، شروع می‌شود و حتی گناهان ناکرده را برای جلب توجه و رضایت مالک جهان‌های خوب و بد و عمله‌ای شفاعتِ بهشت موعود اربابنوکری، در کارت‌هویت زندگی‌ی منسوخ شده‌ای خویش نیز می‌نویسد. این ایمانی‌ست که در عمیق‌ترین ریشه‌های اعتقادی انسان هزارهایِ شیعه بعنوان یک اجتماع دینی/مذهبی مقبولیت و مطلوبیت تام دارد: «خون و انتظار.» تا آن‌جا که بمیری و مرده باشی. ما دچار خودخواهی مرگ هستیم؛ مرگ‌خواهی به مثابه‌ی فضیلتی همیشه تقلا کردن برای به ابتذال کشیدن زندگی و به ابتذال کشیدن مرگ.
۲. محکومیت انسانی؛ غیرت نژادی و تبعیض به مثابه‌ای یک وضعیت محاصره. والاتباری و پاک‌نسلی هم‌چون محرک سیستم پاک‌سازی سرزمینی و نسل‌کشی. مرز داشتن با مرگ. غربت، حتی بر سنگ‌گور مرده‌های خویش و نجاتی که تنها با فرار از مرگی به مرگی دیگر محقق می‌شود. مچاله شدن در حصار انسان_قبیله‌ و لجن آریانژادی که آبستن نگون‌بختی مرگ اند. آنچه هم‌ارز محکومیت قدسی‌شده و ممنوعیت‌های فراانسانی، بی‌تاریخی انسان هزاره را تشکیل می‌دهد جریان نامعقول همین محکومیت‌های تلفیقی است؛ پاک‌سازیِ حضور و سرکوب انسانی تا مرزهای نابودی فیزیکی و روح مُثله شده‌ای زندگی‌ای که بیش‌تر از هرچیزی به مالکیت سلب، نیستی و بی‌همه‌چیزی، ایمان دارد. وقتی به اینجا می‌رسم مدام این قطعه، جمجمه‌ام را درهم می‌پیچد:

«دختر از مادرش پرسید:
مادر هزاره یعنی چه؟ : هزاره؛ یعنی… یعنی در دوردست‌ترین جای زمین هم، از دورترین دست‌های خونین آدم‌ها ترسیدن! مادر آدم‌ها؟
دهان‌اش را با دست‌های ترسیده و متشنج‌اش محکم می‌گیرد که صدای کدر شده‌اش را کسی نشنود و در گوش دخترش بغض کرده، آهسته و آرام حرف می‌زند:
آنها یکی از ما نیستند. نزدیک‌ترین خاطره‌ات را به یاد می‌آوری؟ قتل‌عام، دیروز گذشته، صدسال گذشته؟ آنها انسان بودن را از ما گرفتند و هزاره بودن را به ما دادند…
دختر ماتم‌زده و سوگوار، کنار خودش، در دوردست‌ترین جای زمین می‌نشیند و به دور دست‌ها نگاه می‌کند؛ به نزدیک‌ترین خاطره‌اش: به دیروز گذشته، به صدسال گذشته، به قتل‌عام همیشه.»
آنچه تا این بخش از این یادداشت گفته شد، در واقع یک گزارشی خیلی کوتاه از زندگی‌ای اکنونی من و انسان‌های هزاره‌ای دیگری‌ست که بی‌هراس و بی‌واسطه ما را به گذشته می‌برند. فهم من از این به گذشته رفتن، نامفهومی حیات و زندگی انسان هزاره است؛ همان چیزی که در سرنامه‌ای یادداشت آمده است: شیزوفرنیا[روان‌گیسختگی]ی بی‌تاریخی. متروکیت و پرتاب‌شدگی در این جهان‌عاری‌شده، اسم دیگر زیستن در مخمصه‌ای وجودی و اضطراب قرن نسل‌کشی است؛ یعنی زندگی ما. مصائب این زندگی آن‌قدر فراوان است که اساسا کلیت بودن‌اش را تشکیل می‌دهد. نتیجه‌ای که می‌شود از روان‌گسیختگی بی‌تاریخی گرفت این است، که او در وهله‌ی اول یک التزام به فروپاشی زندگیِ اجتماعی و فردی است و در مرحله‌ای دوم نه تنها امتناع تعهدجمعی به آرمان انسانی است که تعهدفردی به آزادی و آرمان انسانی را نیز سرکوب، ترد و انکار می‌کند و دقیقاً همین التزام و امتناع است که هر معبری که به آزادی و «یک‌روز خوب» می‌رسد را بر روی ما دیوار می‌کِشد. در چنین جهانی هرکسی می‌تواند هر چیزی باشد_ آیت‌الله، مداح اهلبیت، روشنفکر، نویسنده، فیلسوف شاعر و هرچیزی و هرچیزی_ غیر از کسی که رنج و بارسنگین محکومیت به نسل‌کشی را بر دوش می‌کِشد. هرکسی حق دارد و به خود حق می‌دهد هرچیزی بگوید، غیر از حرف بامعنا. سال‌ها بعدتر که حتی سنگ‌های گورمان هم مرده‌اند، شاید انسان‌های بر روی این زمین زندگی کنند، انسان‌های که کوچک‌ترین شباهتی به ما ندارند و زندگی ما را این‌گونه بنویسند: «در کنار انتهایی‌ترین دیوار این اتاق ترک‌خورده می‌ایستد. تهی، بی‌گناه، تاریک و سکوت‌اش منادی نابودی است. به درون تودرتوی مخروبه‌ای مردگان نگاه می‌کند. نه، هیچ‌چیزی در آنجا حضور ندارد جز اشباح از حضور مرده‌های تحقیرشده و رقت‌آور. در این ظلمت ابدی که مردگان نیز پنهان شده‌اند، زنده‌بودن بیش‌تر از هرچیزی یک اضطراب نفرت‌انگیز است. پس روی زمین خیس دراز می‌کِشد و راهرو خونِ که از دهان مردگان بیرون می‌ریزد را دنبال می‌کند، به آخرین جسد مردمانِ مرده می‌رسد و مجسمه‌ای زوال را رویاروی خود می‌بیند. به دیوار ترک خورده‌ای اتاق تکیه می‌دهد، شب تاریک‌‌تر می‌شود و او لای جنازه‌های تلنبار شده پنهان می‌شود، فرو می‌رود و برای ابد می‌میرد.

_ وقتی آنها مرد، تو کودک‌تر از آن بودی که بفهمی مرگ چیست، که زندگی چیست؟
_ پدر چه‌گونه آدمی بود؟
: آدمی که پنجاه‌سال به احترام هیچ زندگی کرده بود.
علی، اگر ازم بپرسی: «او در کجا و درچه عصری ایستاده بود، زندگی کرد و مرد؟» فقط می‌توانم این پاسخ دلخورکننده را بهت بدهم: عهد هذیان جمعی.»

۳. قاعدۀ شکست؛
«من مگر این مرگ‌های جوان را مُردَم؟
من مگر این خونِ ریخته‌ام؟…
… حال که فرخنده باد خنجر تبعید و داغگاه گلویم
جای گُمَمگاه خون که سرایم…».
|رضا براهنی|

در مغازله با یک قرن و بیش‌تر نسل‌کشی، اجبار مرگ و ناممکنیت زندگی، کله‌منارهای پوسیده و خاک‌شده، بازارهای برده‌فروشی و زنان و دخترانِ که خیلی وقت است دیگر مرده‌اند، ویرانه‌های که از دیوارهایش هنوز صدای «رُپ رُپه‌ی طبل‌هایِ خون» و زمزمه‌ای گنگ مردگان زیرزمینی‌ای یک قتل‌عام مسن به گوش می‌رسد و هزاران مُرده و جنازه‌ای که حتی خاکی برای بر سرکردن نداشتند، یک شاعرِ جهاد_مقاومتِ که از زندگی‌ای انسان این سرزمین مجمر تمام عذاب‌ها و رنج‌های زمین ساخته است، می‌تواند بی‌شرمانه در وصف قهرمان بزرگ ویرانی قبیله‌ای خود بنویسد: «می‌توانی بمیری و خاک‌ها با تو بمیرند/ می‌توانی زنده باشی و مرگ با تو به پایان برسد.». فرض کنیم اگر این شاعر هزاره باشد[یا متعلق به یک گروه دیگر و به هیچ‌چیزی غیر از قوم و قبیله‌ای خودم تعهدی نداشته باشد] اما، هیچ وقت به خود و به دیگران اجازه نمی‌دهد و دیگران نیز به او حق نمی‌دهند که درباره‌ای سرگذشت و اسطوره‌ای مردمش بگوید: «نمی‌توانی بمیری که مرده باشی/ تو تنها می‌توانی مرده باشی/ که خاک‌ها با تو زندگی کنند.» نه، هیچ‌کس حق ندارد چنین‌چیزی بنویسد؛ هیچ‌کس حق ندارد از شکست بنویسد. اگر این دو قطعه‌ی متضاد چیزی غیر از توهم نامعقول و نامسئولانه‌ای شاعر باشد، معنای تکه‌ی اول صحنه‌ای اختیارات فردی در باب بودن و نبودن است؛ حکم که خود شخص برای خویش صادر می‌کند: مرگ را با سکوت و هیاهوی بی‌امانش می‌پذیرم که او عقوبت است و پایان و تمام شدن و سنگ‌شدن و خاک‌شدن. زندگی با من تمام نمی‌شود و این یعنی ادامه داشتنِ من و تمام آنچه به من ربط دارد. در تکه‌ای دوم، ما با اصالت انحرافی کلمات روبرویم؛ هیچ معنای فردیِ اراده نشده است[واژه‌ها در سلبیت ظاهرش متضمن معنایند] و متن روایت سرنوشت‌جمعی مردمان شکست‌خورده است: هیچ انتخابی مقدور و مقدر نیست. او در زندان و بین دیوارهایِ تسخیرناپذیر ارادهٔ دیگران زندگی می‌کند که اگر لازم ببینند زنده باشد، زنده خواهد بود در هیأت مردگان مطیع و مجبور و، اگر قرار بر مرگ باشد، او خواهد مرد در ادامه‌ای تمام مرگ‌های جهان و آدم‌هایش و این مرگ ناگزیریتی‌ست که زندگی اهل حکم را تضمین می‌کند. مردمی که روایت کلیت زندگی اجتماعی‌اش این قطعه باشد، مردمی‌ست مرگ‌ارادی و زندگی‌ارادی را از دست داده‌اند و اگر بخواهند برای خود اسمی انتخاب کنند، دوست دارند اسم‌شان «هزاره» باشد. می‌شود از خویشتن هزاره‌گی خود بپرسیم: مگر یک سرگذشت پر ادبار و نکبت که ناب‌ترین اتفاقاتش ظهور شهیدان و قهرمانانی‌ست که هیچ‌چیزی جز شکست در همه‌چیز و شکست در همه‌جا به ارمغان نیاورده‌اند، مگر چنین سرگذشتی چه‌چیزی برای افتخارکردن و متعهد بودن دارد؟ پاسخ شخصی من این است که: هیچ‌چیز. تاریخی و فرهنگی که نجات دهنده نباشد، یا ویرانگر است، یا فرومایگی و دروغ محض و بی‌حس که به نابودی‌ای توده‌هایش منتهی می‌شود. تصور عاشقانه و متوهمانه از تاریخ هزاره، از انسان هزاره انسانی بوجود آورده است که همان اندازه که به فراموشی متعهد است، به همان پیمانه شکست‌هایش پیروزی و بُرد قاطع تصور می‌کند و هیچ مجالی برای بازاندیشی «امرواقع» نمی‌گذارد. بهتر است به این واقعیت تلخ و غم‌انگیز برگردیم که بردگان، بردگان را کشتند. به «ضد خاطرات» و این‌که حتی یک مبارزه‌ای قابل تأمل، تحسین برانگیز و دادخواهانه برای حق زندگی و حق انسان بودن هزاره، که نتایجی ملموس و قابل اتکا داشته باشد، در سرگذشت انسان هزاره نیست و همه به همه به دروغ گفته‌ایم که چیزی هست. درخشان‌ترین مبارزه، در معاصریت هزاره، سال‌ها جنگ و دادخواهی برای دینی و مذهبی بود که هیچ‌وقت نه تنها دین و مذهب آن‌ها نبود که نفی و انکار آن‌ها بود و قاضی و دادگاه‌های مرگ و قتل‌عام و برده‌گی و اسارت آن‌ها بود و کارگاه تحقیر و گناه. وقتی حکومت‌ها مسلح به خدای قاتل و بی‌رحم اند، بلاهت هزاره‌گی حکم می‌کند که دوباره وجب‌القتل خوانده شود پس، دوباره واجب‌القتل خوانده می‌شود و نسل‌کشی و قتل‌عام می‌شود. به سال‌های خونین جنگ میان هزاره‌گی برگردیم؛ ما خودمان را کشتیم و کشته شدیم و زنده ماندیم و زنده نماندیم و مردیم و تمام نشدیم و شکست خوردیم. جنگیدیم و میان ما «گروه محکومین» جدایی و فاصله‌ای بزرگ از آن دست به وجود آمد که حتی مرده‌های عمله‌ای این جنگ هم برای پر کردن این گودال عمیق کافی نبودند و نیستند. جنایت کردیم و مکافات دادیم و پشیمان نشدیم. تأمل در این سرگذشت، می‌تواند یک حقیقت را آشکار کند: در زندگی‌ای انسان هزاره آن‌وقت که یک خان از یک جائی دور در پشت کوه‌های لبریز از نشانه‌ها و ردپای فراری‌های قتل‌عام، علیه حکومت قیام می‌کند، آن‌جا که یک جوان در چهره‌ای یک «تروريست» که از شر بیداد و ستم، از شر سیاهی‌ای زندگی و برای زندگی به شاه‌کشی پناه می‌برد، آن‌جا که رهبران یک حزب آزادی‌خواه و انقلابی با پانزده‌سال زندگی در محبس کنار گذاشته و فراموش می‌شوند، آنجا که صدراعظم یک رژیم جنایت‌کار است، آن‌جا که وقیحانه جهاد می‌کند بر علیه بیگانه و برعلیه خود و آن‌گاه که مقاومت می‌کند، اسطوره[تجسد آرمانیِ آینده] می‌سازد و دوباره و ده‌باره نابودی و ویرانی، آن‌هنگام که گروه‌گروه کشته و در گورهای‌جمعی دفن می‌شود، آن‌جا که به خیابان می‌آید و اعتراض می‌کند و می‌میرد، آن‌جا که از سرزمین‌اش فرار می‌کند تا زندگی کند اما در تلاطم آب‌های سیاه اقیانوس‌ها می‌میرد، آن‌جا که در زندان‌های طالب می‌پوسد، آن‌جا که در خانه خودکشی می‌کند و می‌میرد و آن‌جا که هنوز زنده‌است اما سال‌ها از مرگ‌اش می‌گذرد، در همه‌ی این استثناها، قاعده شکست است؛ شکست قاعده‌شده. و این سرگذشت پررنج و شکست مقدس و دروغ مقدس و هم‌چنان تکرار این ماجراهای اندوه‌بار تجدیدشده، چیزی‌ست که امروز از آن بعنوان تاریخ باشکوهِ مظلومیت انسان هزاره یاد می‌شود. تاریخ انسان که فی‌نفسه محکوم است به خودش؛ به نیستی، زوال و فاجعه. نیچه در کتاب «تأملات نابهنگام» می‌نویسد: «جنگی خوب است که آرمانی را مقدس کند.»، اگر از خود بپرسیم پس از صدها جنگی باخته و هنوز ناتمام، این آرمان مقدس در زندگی انسان هزاره چیست؟ شاید به خود پاسخ بدهیم: نمردن، عدالت به تعویق افتاده و توقف مرگ. اما اگر این آرمانِ واقعی‌ی انسان هزاره باشد که مبارزه را ناگزیر می‌کند، چرا نه تنها رهایی‌بخش نیست که زندگی او را بیش‌تر «شب تاریک و بیم موج و گرداب» و بیش‌تر و بیش‌تر آلوده به مرگ می‌کند؟ شاید این درست‌ترین و بدترین پاسخی باشد که به این پرسش بشود داد: این آرمان آن‌قدر متعالی نیست که مقدس باشد؛ آن‌قدر انسانی نیست که نجات دهنده باشد؛ و ما نیز آن‌قدر انسان نیستیم که حتی به همین رؤیای کوچک و پیش‌پا افتاده متعهد باشیم. انسان هزاره همیشه برای برداشتن صلیب بدبختی و مرگ از شانه‌های خسته‌اش مبارزه کرده است و مدام برای نمردن تقلا می‌کند اما او به کجا می‌رسد، به کدامین سرزمین خوش‌بخت و بی‌مرگ؟ به هرجائی؛ به همه‌جایی که جُل‌جُتای ابدی اوست؛ به قهرمان‌ها و شکست‌های خودش، به رؤیاها و امیدهای حقیرانه‌ و طبیعت خودش، به مرگ خودش. او هیچ‌وقت برای زندگی و آزادی‌ای خویش نجنگیده است، او همیشه برای فرار از زندگی و مرگ پست و برده‌وار خویش جنگیده است. بردگان همیشه شکست می‌خورند و او همیشه شکست خواهد خورد، با تمامیِ آرمان‌های خوب‌اش در تمامیِ جنگ‌های بد اش. چرا که مظلومیت برای او پیوسته در دست‌رس‌تر و قانع‌کننده‌تر از تجربه‌ی آزادی است و مردن آسان‌تر از زندگی‌ای که نداشتن‌اش سهم انسانی اوست و داشتن‌اش سهم انسانی دیگران. در قطعه‌ی شاعر مقاومت، ما با یک «کارنامه به دروغ» طرف‌ایم. با یک اشتباه که هیچ‌گاه اجازه‌ای اشتباه بودن را ندارد و شاعرِ که یکی از قهرمانان خرابه‌های کابل را ابدیت رستگاری انسان، مدیحه می‌سراید و حتی زمین را با مرگ او به مرگ محکوم می‌کند. چون بودن برای او فقط تمنای بودن است. بی‌هیچ ایمانی، بی‌هیچ عقیده‌ای. و این دروغ گفتن را تقدیس می‌کند. در این مجادله و بازی‌یِ خونین، قهرمانان شکست‌خورده‌ای شکست‌خوردگان مجسمه‌ای هویت اند. هویتی که از کالبد مرده‌ای اسطوره‌های هزاره، به روح فرد فرد توده‌ی هزاره تسری یافته است و مثل طاعون سیاه تنها نابودی و نابودی بیش‌تر را رقم می‌زند. انگار آن جسدهای تاریخی تنها زخم‌های عفن اند با عفونتی که تنها دست‌آوردش «بودن» است، بله، بودنِ محکوم به شکست و محکومیت به تکرار که عقبه و ادامه‌اش همه مائیم: وجدان جمعی‌یِ محکوم به شکست و ضجه زدنِ این شکست،‌ تاریخ، قتل‌عام و نسل‌کشی به مثابه‌ی تنها معنای زندگی و، فریاد کشیدن از ادامه داشتن این مظلومیت تاریخی، به مثابه‌ی هویت. آیا خوش‌بختیم؟ و همه می‌توانیم بی‌هیچ درنگ و تردید پاسخ بدهیم: بسیار. ما شعور و حوصله‌ای مبارزه و اعتراض بر نکبت زندگی خود را نداریم و آخرین تصور ما از زندگی هم، همین است که اکنون تجربه‌اش می‌کنیم. در زمانی که هزاره قهرمان نداشت به دنبال آزادی می‌گشت. در زمان که شهید مجسمه شد هزاره دیگر دنبال آزادی نرفت. و حالا که سال‌به‌سال به مرگ اسطوره‌ها اضافه می‌شود، ما هم دوست داریم سال‌به‌سال بیش‌تر به عصر مرگ متعهد شویم. با اسطوره‌های که مظهر شکست‌های تراژیک اند و جامعه‌ی که مظهر سوگواری‌های مضحک اند. نه یک شاعر نمی‌تواند و حق ندارد اعتراف کند: « در من؛ در چهره‌ای تو زنده‌است سوخت‌بار دوزخ‌ها/ در ما درد می‌کِشد هیمه‌های آتش/ در همگان درد می‌کند خون‌هایِ بی‌خانه‌ای بی‌خاطره. و تو امتداد متعفن همین زخمی/ آه! ای نوحی مُتبَّرِک/ در نزدیک‌ترین جزیره‌ای خاک‌وخون/ آه! ناصرییِ ایستاده بر گودالی از جسدهای آزادی».

جُلجُتایِ بی‌پایان انسان هزاره؛ (یادداشت‌های نسل‌کشی)

۴. بودا و فرشتۀ تاریخ؛

والتر بنیامین، روح و جسم بی‌قرار و ناآرام انسانِ سوگوار گذشته، که با اندوه و ماتم‌زده‌گی مدرن در جستجوی زندگی واقعی بود و در میان خرابه‌ها به دنبال امید، رستگاری و ابدیت می‌گشت، معنای خود و زندگی‌اش را در گذرنامه‌‌ای که به ویرانه‌های تاریخ منتهی می‌شد، پیدا کرد؛ ویرانه‌های خیلی دورتر از خودش، ویرانه‌های بسیار نزدیک به او؛ ضدمدرنیت. «تزهایی دربارهٔ فلسفهٔ تاریخ» را پس از بیست‌سال رنج‌کشیدن در احتضار جسد گم‌شده‌ای گذشته و برجای‌ماندگان پوسیده نوشت. گزاره‌های با کلمات مسحورکننده که در هر آرمان‌‌شهر و ملکوتی، در تمامیِ دوزخ‌ها در تمامیِ عصرها معنای ابدی خواهند داشت. نوشتهٔ که ایمان و اعتراض ابدیِ فیلسوف و نویسنده‌ی است که در آخرین روزهای زندگی‌ی استثنائی‌اش بیش‌تر از هر زمانی دیگر مضطرب و آواره است. انسانی که با بهشت و طوفان تازه از راه‌رسیده‌ای جهان انسان‌ها جنگ و ستیزه دارد و دوست‌دارد و مصمم که به گذشته عزیمت کند؛ به آن‌جا که نبض زندگی هنوز می‌زند و خون در رگ‌های متورم‌اش جریان دارد، به آن‌جا که خاطره است و مرده‌ها برگردد. عزیمتی که در اکنونی‌ترین زمان اتفاق می‌افتد. این تزها به اندازه‌ی عمیقی، اختصار و کوتاهی‌شان، زندگی بنیامین بود. اعتراض و زندگی در جهانی که میدان‌ها و میز بازیِ جنایت‌کاران است و صحنه‌های سرکوب و مرگ. در مقاله‌ای «پارک آبی» می‌نویسد: «مفهوم پیش‌رفت را باید بر پایه‌ای مفهوم فاجعه استوار ساخت، این موضوع که امور بدین‌سان پیش خواهد رفت، فاجعه‌آمیز است» .پیش‌رفت برای او، نام دیگر جهان وحشت‌ناکی‌ست که هرچیزی در آن ممکن می‌شود، جهانی که فرشته‌اش بیش‌تر به شیطان شباهت دارد و کم‌تر به تصور همیشه‌گی انسان از فرشتگان، جهانی که از درون‌اش فاشیست و قتل‌عام و نسل‌کشی بیرون می‌آید و زمین و آسمان را یک‌جا به چاله‌های بی برگشت نابودی می‌کشاند و فرو می‌کند. در «اندیشه استریندبرگ » می‌نویسد: «جهنم جایی دوری نیست، جهنم همین زندگی‌ست.» این عقیده‌ای مردی‌ست که در ناممکنیت‌ زندگی، خودکشی می‌کند و جهان سوگوار مدرن و انسان‌های مصیبت‌زده‌اش، یک‌بار دیگر برای همیشه رفیق مرثیه‌خوانِ فرودستان و شکست‌خوردگان، دوست عزادار و غم‌خوارِ غمگينِ زندگی‌ی ستمدیدگان را از دست می‌دهد. مرگی که فقط یک مرگ نیست، مرگی که یک تاریخ است. هرچند کوتاه، هرچند ناتمام. برای من، بنیامین استثنائی‌ترین اتفاق زندگی است. و تنها کسی که می‌شود با او بی‌هیچ تردیدی به بامیان رفت و در پیش مجسمه‌ای متلاشی، در زیر هر تکه‌ای دور و جدا افتاده‌ی تن ازهم پاشیده‌ای بودا به دنبال زندگی گشت؛ به همان ویرانه‌های برجای‌مانده از فاجعه‌ی بی‌انقطاع. به همان جایی که بنیامین هیچ‌گاه درون او، کنار او، خود او، نبوده است اما در هزارجائی دیگر، در هزار ویرانه‌ای دیگرِ شبیه به این ویرانه، در جستجوی زندگی گشته است. بنیامین در یکی از تزهایش‌ از مفهومی حرف می‌زند که بودای نابودشده، عینی‌ترین مصداق خارجی، تجسم و چهره‌ی اوست: فرشتهٔ تاریخ:

«در یکی از نقاشی‌های پل کِلِه موسوم به Angelus Novus [فرشته‌ی نو] فرشته‌ای را می‌بینیم با چنان چهره‌ای که گویی هم‌اینک در شرف روی برگرداندن از چیزی است که با خیرگی سرگرم تعمق در آن است. چشمان‌اش خیره، دهان‌اش باز، و بال‌هایش گشوده است. این همان تصویری است که ما از فرشته‌ای تاریخ در ذهن داریم. چهره‌اش رو بسوی گذشته دارد. آن‌جا که ما زنجیره‌ای از رخدادها را رؤیت می‌کنیم، او به فاجعه‌‌ی واحد می‌نگرد که بی‌وقفه مخروبه بر مخروبه تلنبار می‌کند و آن را پیش پای او می‌افکند. فرشته سر آن دارد که بماند و مردگان را بیدار کند و آنچه را که خرد و خراب گشته است، مرمت کند و یکپارچه سازد؛ اما طوفانی از جانب بهشت در حال وزیدن است و با چنان خشمی بر بال‌های وی می‌کوبد که فرشته را دیگر یارای بستن آن‌ها نیست. این طوفان، او را با نیروی مقاومت ناپذیر به درون آینده‌ای می‌راند که او پشت بدان دارد، در حالی که تلنبار ویرانه‌ها پیشِ روی او سر به فلک می‌کشد.» والتر بنیامین، تزهایی دربارهٔ فلسفهٔ تاریخ، تز نُهم.

فرشتهٔ نو کله و فرشتهٔ تاریخ بنیامین با تصویر که او از فرشته‌اش کشیده‌است، در حافظه و خاطره‌ی ما شاید ملموس‌ترین، قابل درک‌ترین و واقعی‌ترین مفهومفرشتهٔ باشد که در آثار بنیامین و پلبنیامینی وجود دارد. در تز بنیامین و تصویر نامرتب و هزارتوی فرشتهٔ تاریخ ما با چند مفهوم تأمل برانگیز بر می‌خوریم. تردید میان دو انتخاب؛ در اینجا فرشتهٔ تاریخ، «فرشتۀ مردد» نیز هست، او میان خاطره و فراموشی تعلیق شده است. چشم‌های خیره که از دورترین منظره نگاه می‌کند، نماد پس‌گرایی اجتماعی‌ست. فرشته با دهان لبریز از سوال‌ها و معماهای حل‌نشده و متحیر از غیر اتفاقی بودن تباهی که به همین نابودی‌ بی‌فاصله برمی‌گردد، به همین هزار و چند شب و روزی نزدیک، به همین همه‌ای قرن‌ها، به همین فاجعه‌ی واحدی بنام فروپاشی، هشدار می‌دهد. بال‌های که میعاد خاک‌ها و آوارهای بهشت خشم‌گین است، همه تجسد این فرشتهٔ بی‌ریخت و بدچهره‌ی‌ست که در تندیس ویران‌شده‌ای بودا نمایان می‌شود. فرشته به گذشته نگاه می‌کند به گیوتین که تمام تکه‌های تن زندگیِ انسانی را تکه‌تکه کرده است. حدس می‌زنم بودا نیز به همان نابودی، انکار و متروکیت‌ که برایش اتفاق افتاده‌است، نگاه می‌کند؛ فاجعه‌ی واحد تمثیل محکومیت تکرار در عالم نفرین‌شده‌ای دوزخی است که ادامه دارد و نه فرشته، نه بودا هیچ‌کدام نمی‌تواند از مخروبه‌ها و مرده‌های تلنبار شده، فرار کند و به شروع مجدد ابدی برسد. فرشته سر آن دارد که مردگان را بیدار کند. این روی دیگر فرمولی زیستن در ویرانه‌های تاریخ است؛ زیستن در اعماق فاجعه برای رهایی از فاجعه‌ی بی‌پایان. بهشتی که بنیامین از او حرف می‌زند جهنم مدرنیت و عصرجدید لبریز از رنج‌های فردی و جمعی‌ست که در تمامیت بودن حل شده اند. طوفان پیش‌رفت، فقدان تمام آن‌چیزهای‌ست که زندگی را در بی‌کرانه‌گی زمان بردوش مردگان ادامه می‌دهد؛ و هرچیزی که انگیزه‌ای زندگی است، به انگیزه‌ای مرگ تبدیل می‌شود. محکومیت به پرتاب‌شدن در درون آینده‌ای هولناک بشر مدرن، رو به نابودی رفتن آخرین امیدهای‌ست که هنوز می‌توانند نجات‌بخش باشند؛ برای بنیامین، این همان بهشت موعودی‌ست از عمیق‌ترین جهنم بیرون شده است. اما در این‌جا فرشته و بودا یکی نیستند؛ بهشت که طوفان نابودی از آن بر می‌خیزد، در تجربه‌ی تاریخی بودا، آرمان‌شهر دینی_مذهبی‌یی است که با زمین و انسان‌ها و زیبایی، دشمنی اعتقادی دارند. طوفانی که از این بهشت بسوی زمین می‌آید، ایدئولوژی است با تمام ویران‌گری‌ها و جنایت‌هایش و آینده، همه‌ی آن‌چیزی‌ست که مجالی تأمل گذشته را می‌گیرد. فرشتهٔ تاریخ انسان هزاره، بودای مرده و ویران شده‌ای هزاره است. چهره‌اش رو بسوی جل‌جتای بی‌پایان انسان هزاره دارد و به فاجعه‌ی واحد نگاه می‌کند که بی‌وقفه مخروبه‌ بر مخروبه تلنبار می‌کند و مردگان را پیش پای او می افکند. اما فرشته سر آن دارد که مردگان را بیدار کند.

پ.ن: همه‌ی حرف‌های که در این یادداشت نوشته شده‌است، یک برداشت شخصی از هزاره بودن است‌، نه هیچ‌چیز دیگر.

مطالب مشابه

نمایش همه