شکی وجود ندارد که برنامههای عاشورایی که توسط مردم هزاره در داخل و خارج برگزار میشوند اغلب بیمحتوا و فاقد پیام و قسماً نابههنجار، زشت و زننده هستند. پس از آنکه مراسم تعزیه عاشورا در سالهای اخیر به دنبال آمیزش دین و دولت در ایران و استخدام و استعمال دین در راستای غایات و اهداف سیاسی، کارکرد سیاسی پیدا کرد و برای بسیج تودهای و تحریک احساسات و عواطف عوام به گونۀ وسیع و با پشتوانۀ امکانات دولتی در خدمت پروپاگندای دولتی مورد استفاده قرار گرفت، انجام مناسک عاشورایی در جوامع شیعی دچار تحول شد و به خصوص برگزاری نمایش خیابانی در روز عاشورا در میان دایاسپورای شیعی در جوامع غربی با حساسیت بیشتری همراه شده است.
تبدیل کردن تعزیه عاشورا به کارناوال سیاسی و استفادۀ سیاسی از آن در راستای اهداف خاص یک دولت، از آنجایی که در گوهر خود بخشی از ریتوریزم و پروپاگندای دولتی است، دارای بودجه، امکانات و منافع خاصی برای دستاندرکاران این مراسم است. بدینسان، تعزیۀ دهه عاشورا در این فرم خاص، یعنی کارناوال سیاسی و نمایش خیابانی، علاوه بر اینکه نوعی موضع سیاسی و دولتی است، نوعی تجارت، مبادله و معامله نیز است. آن دولتی که به میانجی این کارناوال پایگاه انسانی و ظرفیت ژئوپلتیکی خود را به رخ رقبای خود میکشد، برای این نمایش برنامهریزی کرده، بودجه در نظر گرفته و هزینه میکند و افرادی که فرمهای محلی و فرهنگی عزاداری شان را کنار مینهند و این شکل خاص را تمرین میکنند، قهراً باید سهمی در این تجارت داشته باشند. تا کنون فرض این است که قسما هزارههایی که در این نمایش به عنوان سیاهی لشکر یا حتی فراتر از آن به عنوان مدیر و برنامهریز نقش بازی کرده و میکنند فریب خوردهاند و جمهوری اسلامی کالای سیاسی خود را در بستهبندی مذهب به آنان فروخته و آنان مصرف کنندۀ بیمزد و منت و فریب خوردۀ این بازی است. البته که جمهوری اسلامی در ارایۀ اهداف سیاسی خود در قالب دینی مهارت بسیار دارد و این پروسه با یک دستگاه فریب و پروپاگندای قوی پشتیبانی میشود، اما تقلیل دادن قضیه به تنها «فریب» یا «مزدوری» سادهانگارانه است.
هزارهها در کارناوالیزه کردن عاشورا و تبدیل کردن عزاداری به نمایش سیاسی خیابانی سودی ندراند و اینکه برخی از نخبهگان مذهبی این مردم از سهامداران این تجارت باشد هم زیاد محتمل نیست. نقش هزارهها، کم یا زیاد، فقط در حد سیاهی لشکر است. ولی از آنجا که نمایشهای خیابانی که با این مراسم همراه است، واجد هیچ پیام انسانی مثبت و معناداری نیست و در چشم دولتها و افکار عمومی غرب نیز نه نوعی سمپاتی و همدلی با خاندان پیامبر یا مناسک ناب مذهبی، بلکه نوعی همایش سیاسی و همدلی با یک دولت فهمیده میشود، این رفتار برای جامعۀ هزاره دارای پیامدهای زیانبار است. برای پیشگیری از این زیان، باید فهمید که این سیاهی لشکر، کم یا زیاد، از این نمایش چه به دست میآورند و چرا در این نمایش بیسود و ثمر و زیانبار شرکت میکنند؟ بدیهی است که شرکا و دستاندرکار این تجارت، از این تجارت سهم لازم را دارد ولی آن سیاهی لشکری که این صحنه را میآرایند و نمایش با حضور آنها «شکوه عاشورایی و شور حسینی» پیدا میکند چه نصیب میشوند و اگر هیچ چیزی گیر این پیادۀ بازی شطرنج نمیآید به چه دلیل و توجیهی به میدان میآید؟
در ورای رد و ایرادهای متقابل بسیار که اکنون پیرامون انجام مناسک عاشورایی در میان جامعه هزاره درگرفته است ، این قلم لازم میبیند که در حد گنجایی یک یادداشت مختصر دلیل این فناتیزم کور و فاقد محاسبۀ سود و زیان را اندکی مورد بررسی قرار دهد. به نظر راقم این سطور، تبدیل کردن عاشو را به کارناوال سیاسی و بستری برای نمایش قدرت و پایگاه اجتماعی بخشی از مشکل است. بخش عمدهتر مشکل که مشکل نخست را تشدید میکند و زمینۀ موفقیت آن را فراهم میکند، در گفتمان الهیاتی اسلام معاصر نهفته است. تا به این مشکل بنیادی توجه نشود، کسانی که عاشورا را کارناوالی برای نمایش ایدئولوژی سیاسی شان میبینند، همچنان با سوءاستفاده از احساسات نسل جوان و عوام شیعه، از جمله هزارهها، سربازگیری خواهند کرد. باید به ریشهها بازگشت. ریشۀ این رفتارهای نمایشی و فناتیک به نوعی روایت الهیاتی باز میگردد.
الهیات، نوعی گفتمان معطوف به امر الوهی است. میانجی یا مضمون این گفتمان گاهی عقل است، گاهی وهم است، گاهی تسلیم و طاعت است و گاهی هم شکنجه و خشونت. تاریخ الهیات اسلامی نمونههای از تمام این موارد به دست میدهد. سؤال این است: در گفتمان معاصر اسلامی مضمون اصلی که به میانجی آن میتوان انسان را به امر الوهی نزدیک کرد یا در راستای رستگاری قرار داد، چیست؟ پاسخ من این است که آن امر نه عقل است و نه تسلیم و طاعت، بلکه «ترس» است. الهیات معاصر مسلمانان نه عقلانی است، نه عرفانی و عاشقانه و نه هم عملگرایانه و مبتنی بر طاعت و تسلیم. بلکه الهیات معاصر ما الهیات ترس است. از در و دیوار مساجد و تریبونهای مذهبی ما ترس میبارد. رسانهها و کتابهای مسلمانان نیز بازتاب ترس و هراس است. مسلمانان دیرزمانی است که با دو هراس و تهدید همیشگی مواجه است که اگر گاهی سعی کرده آنها را کتمان کنند، ناخودآگاه همواره آنها در موارد مختلف را بروز دادهاند. این دو ترس یکی ترس از تمدن غرب به عنوان دشمن و رقیب مسلمانان است و دیگری ترس از زوال دین اسلام به عنوان ایمان و راه رستگاری. این دو ترس با هم گره خورده و احساسات و عواطف مسلمانان را مسخر کرده است: غرب است که هم سودای قهر و غلبه در سر دارد و هم راه رستگاری را نابود و عقلانیت و انسانگرایی(اومانیسم) را جانشین خدا و دین میکند.
الهیات معاصر مسلمانان تحت این دو هراس بنیادین شکل گرفته است. خطیبان دینی مسلمان با القای مکرر ترس و در معرض تهدید معرفی کردن دایمی دین، توجه مخاطب خود را به امر الوهی جلب میکنند. فرم غالب گفتمان دینی معاصر مسلمان خطابه است و هدف این خطابه (و در واقع مشاغبه و مغالطه) چیزی جز القای ترس نیست. تمام گفتارهای دینی بر پیشفرض مؤثریت ترس و ضرورت ترس استوار است. همۀ خطیبان دینی و تریبونهای مذهبی ما ایمان راسخ دارند که ترس پیششرط دینداری است. این وضعیت در گفتارهای دینی جامعه هزاره به شدت هرچه تمام حاکم است. توهین و خشونت و بدزبانی که تریبونهای مذهبی ما را تسخیر کرده است، خود ناشی از نگرانی متولیان این مراکز است.
علمای هزاره به گونۀ واضح ترس را یگانه ضمانت دینداری میدانند و لذا تا جایی که در توان دارند به جامعه ترس و خوف القا میکنند. بدون ترس از جهنم کسی مالیات دینی نمیدهد، بدون خوف از دوزخ کسی مشقت راه کربلا را بر خود هموار نمیکند، بدون هراس از محرومیت از شفاعت خاندان پیامبر ماشین تجارت زیارت در جامعه از کار میافتد. کسانی که در برنامه سیاسی ـ تجاری نمایش عاشورا به عنوان سیاهی لشکر شرکت میکنند، علاوه بر عوامل متعدد بسیار از یک ترس عمیق و بنیادین رنج میبرند که در طول سال در سرزمین روح و روان و ذهن و ضمیر او کاشته شده است. تشویق و زیباییشناسی نیز نقش خود را دارند، اما حور و قصور بهشت آنقدر دلربایی نمیتوانند که خوف عذاب و شکنجه در قعر دوزخ جان مؤمنان را آکنده از دهشت و عذاب میکنند. خلاصه ترس، خواه ترس از غلبۀ بیگانه (تمدن غرب) و خواه ترس از زوال ایمان (که آن هم عمدتا توسط همان بیگانه عملی میشود) قوۀ عاقلۀ جامعه اسلامی، و به طور خاص جامعۀ هزاره، را فلج کرده و راه را برای تحمیل هر امر نامعقولی بر این جامعه باز کرده است. جامعه هزاره تعقل نمیتواند، چون میترسد؛ گفتگو نمیتواند، چون میترسد؛ خشونت میکند، چون میترسد، تن به خرافات و خودآزاری میدهد، چون میترسد. و این ترس را حاملان گفتار دینی به جامعه القا میکند. آیات و روایات و تاریخ و اخلاق و اندرز و نصیحت همه ابرازهای ترس و هراس هستند و به تکنیکهای القای خوف تبدیل شدهاند. بدیهی است که این خوف منشأ هر امر نامعقول، از جمله قمهزنی، خودآزاری و نمایش خیابانی، خواهد شد و شده است.
اما این خوف خود ریشه در جهل دارد. حاملان کنونی گفتار دینی در جامعه هزاره که خوف و ترس را در بستهبندی الهیاتی به جامعه القا میکنند دچار نوعی جهل یا خطای معرفتشناختی هستند. اگر سخن را به خطبا و وعاظ هزاره محدود کنیم نخستین خطا و غفلت آنان جهل به ناهمزمانی گفتار آنان و منطق زمانۀ شان است. اینان میپندارند که با بیم و ترس و القا و تلقین و خشونت و توهین و تکفیر میتوانند فقدان منطق را جبران کنند. آنان جهل را با القای ترس کتمان میکنند، مثل کسی که جامهاش چرکین است به جای آنکه آن را بشوید رنگ سیاهتر بر آن میپاشد. اینان جهان خود را نمیشناسند ولی از آن به شدت ترس دارند و به خصوص به موقعیت و جایگاه دیانت در جهان جدید به کلی ناآگاه هستند. لذا هرآنچه را که در بارۀ جهان جدید میگویند مشتی اوهام و خیالات هستند و هرآنچه را که در بارۀ دیانت یا خطر و تهدید آن می گویند، چون در غفلت از تحول امر دینی و سرشت تاریخی دیانت صورت میگیرد، مشتی خرافات و مغالات و تکرار بدون تذکرند. جامعه دایاسپورا باید درک کنند که دینداری در جوامع جدید فرم و الزامات خاص خود دارد و آنان ناگزیر باید متألهان و مفسران خاص خود را به وجود آورند ورنه گفتارهای تکراری و تقلیدهای طوطیوار وعاظ کنونی که در جهل مطلق به زمانۀ خود به سر میبرند، آنان را با مشکل همزمان کردن دو امر ناهمزمان مواجه میکند که بحرانزا و گیج کننده است. گفتاری که امروزه وعاظ هزاره در غرب و شرق و کابل و اروپا تکرار میکنند دستکم دو قرن قبل در اوج انحطاط و بر طبق مذاق یک جامعۀ منحط و بدوی تولید شده و تکرار آن در عصر کنونی معنای محصلی ندارد مگر اینکه با بیم و ترس همراه شود تا در اوهام عامیه خوف و رعب ایجاد کند ورنه قدرت اقناع ذهنهای متوسط را هم ندارند.
غفلت دوم، جهل به سرشت گفتار دینی کنونی و تنزل و انحطاط آن از خطابه به مغالطه و سفسطه است. گفتار دینی در طول تاریخ اسلام، گفتار خطابی بوده و هرگز گفتار عقلی و برهانی نبوده است. بزرگترین علمای جهان اسلام در عین حال خطیب نیز بودهاند. «خطیب بغدادی»، «خطیب رازی» و «خطیب قزوینی» نمونههای اندکی هستند که وضعیت خطابی گفتار دینی را در جهان اسلام نشان میدهند. در دوصد سال اخیر این گفتار از مقام خطابه نیز سقوط کرده به مغالطه و سفسطه تنزل کرده است. وعاظ کنونی، به خصوص خطبا و وعاظ هزاره، حامل این شکل خاصی از گفتار هستند ولی خود به تقهقر این گفتار از خطابه به مغالطه التفات ندارند. آنان سفسطه میبافند و آن را با غوغا و هیاهو و گاه با تهدید و ارعاب و انواع مغالطات و مغالات به مردم حقنه میکنند.
غفلت سوم، جهل به الزامات مکانی و فرهنگی دینداری است. دینداری تابع عرف است، نه اینکه عرف تابع شریعت باشد. واعظان و خطبای هزاره نه تنها حافظ منافع اقتصادی و طبقاتیشان نیستند، بلکه حامل عرف محلی، بینش فرهنگی و آداب و رسوم اجتماعی خاص خود نیز هستند و وعظ و تذکیر آنها، خواه ناخواه، از این فرهنگ و محل آنها مشوب و مشروب میشود. این واعظان همین گفتار محلی و مشوب به شوایب عرف و عادات محلاتشان را در مکان متفاوت، با فرهنگ متفاوت، و الزامات متفاوت تکرار میکنند و بدینسان، نه تنها گتفارشان فاقد معنای محصل و منفعت عقلایی است، بلکه از رهگذر این بانگ بیمحل و ناموزون به ناهماهنگی اجتماعی، پریشانی ذهنی و پراکندگی رفتاری در میان جوامع دایاسپورا در غرب دامن میزنند.
بدینترتیب، حاملان گفتار دینی در جامعه هزاره حامل سه جهل است: جهل به جهان جدید، جهل به تنزل گفتار دینی از خطابه به سفسطه و جهل به الزامات فرهنگی و عرفهای مکانی و اجتماعی. بدیهی است عالم دینی که در تور این جهلهای بههمبافته اسیر باشد، تنها میتواند بر طبل خوف و ترس بکوبد و تحریک احساسات کند تا بقیةالسیف عقل و هوش مردم را نیز به غارت برده راه اندیشیدن به حسن و قبح رفتار و سود و زیان اعمال و رفتار را بسته نماید. گفتارهای دینی ما تنها غیر عقلانی نیستند، بلکه به شدت عقل ستیز هم هستند. تلاش برای تولید حد اکثر خوف و ترس نیز بیشتر به نیت فلج کردن عقل و غلبه دادن احساسات و کشتن شک و تردید و پرسش صورت میگیرد. آشکار است که در شرایط غلبه کردن ترس و فلج شدن عقل و حاکم شدن احساسات و تبدیل شدن خشونت و خرافات به نشانۀ ارادت، تودۀ مؤمن هزاره که دستش از نقد دنیا تهی و دلش به وعدۀ آخرت شاد است، به هر بادی خم شود، به دنبال هر صدایی بدود، به حسن و قبح کار خود نیندیشد، به خشونت و خرافات تن دردهد و پروای سود و زیان خود را نکند. در ده روز محرم جوانان هزاره از واعظ و خطیب عاشورا شنیدهاند که ذرۀ مضایقه از جان و مال و خون نشان خلل در نطفۀ شخص و عدم ارادت به امام حسین است. در روز عاشورا، حتی اگر هیئت مربوطه نمایش خیابانی را در برنامه خود نداشته باشد، آن جوانان ناگزیرند که برای اعادۀ حیثیت از خود و مادر خود پرچم افرازد، لای و لجن بر سر و رو مالد، بدن خود را با تیغ و قمه زخم زنند تا از ننگ خلل در نطفه در دنیا و ترس عقاب ناشی از کمی ارادت به امام حسین در آخرت رهایی یابد.
خلاصه، بدخواهان و بداندیشان و سوءاستفادهگران بسیاری در کمین هستند ولی زمینه را برای سوء استفاده آنان تریبونهای دینی و مذهبی ما در طول سال فراهم میکنند. الهیات ترس جامعه را به موادخام برای سوء استفادههای ایدئولوژیک و تحقق اهداف سیاسی این و آن تبدیل میکند و کرده است. در دوازده ماه سال، در هر جمعه و جماعت، به جامعه ترس و خوف القا میشود و بعد در یک روز همه کوشش میکنیم که جلو آن را بگیریم و سیلی از ملامتها و نصیحتها را به مخاطبی تزریق میکنیم که روانش مسخر خوفی ناشی از الهیات ترس است. و صد البته بدیهی است که این روش جواب ندهد. از حقنه کردن این همه نصیحت و اندرز و اعتراض نه خیرخواهانی که از پیامدهای سیاسی و امنیتی نمایشهای خیابانی در غرب نگرانند طرفی میبندند و نه ارادتمندان صادق و عزادارن واقعی امام حسین به حرف حساب یا سخن تسکین دهنده و آرامشبخش دست مییابند و نه جامعه به ثبات و اعتدال و توازن میرسد. تنها پیامد آن این است که فضا مغشوش و آشفته میشود، مؤمنین مردد، معترضین ناکام و منافقین شادمان گردند؛ سیمای عمومی جامعه مخدوش و مخشوش، عقلانیت و منطق ضعیف، کینه و نفرت شدید و انس و همدلی و امکان گفتگو در مورد مسایل و مشکلات نابود میگردد.
اگر قرار باشد که ناهنجاریهایی عاشورایی را اصلاح کنیم تا دیگر جوانان هزاره سیاهی لشکر نمایشهای خیابانی به سود منافع سیاسی این و آن و به نام عاشورا نشوند، باید نه تنها تریبونهایی عاشورایی، بلکه گفتار و خطابات دینی را در کلیت آن اصلاح کنیم. تا تریبون دینی هزاره در خدمت تولید ترس و خودبیگانگی هزاره قرار دارد، دشوار است که بتوان هزاره را در خدمت منافع خودش قرار داد و از بازی در زمین دشمنان منافع شان بازداشت. عاشورا اکنون به یک صنعت بدل شده است و هر دولت و جامعه تلاش دارند که آن را طبق نیاز شکل و فرم دهند. ظاهرا در میان کارگزاران این صنعت تنها هزاره است که نمیخواهد آن را طبق منافع خود شکل و فرم دهد، بلکه آماده است تا ماده بدون شکل و صورت هزاره را دیگران طبق نیاز خودش شکل و صورت دهند.
ندای اصلاحطلبی کلیشۀ نخنما شده است. این قلم امیدوار نیست که با این دست یادداشتها بتوان آن دستگاه پیچیدۀ تولید ترس و نفرت را که دهها عامل سیاسی و فرهنگی و امنیتی و تاریخی در تکوین آن دخیل هستند و منافع اقشار و طبقات مختلف بدان گره خورده است، اصلاح کرد. اما گر این دست یادداشتها بتوانند توجه علاقهمندان صادق امام حسین و دلواپسان راستین منافع مردم هزاره را به خاستگاه بحران عاشورا و حرکتهای زشت و زننده و زیانباری که قسماً اینجا و آنجا صورت میگیرد، جلب کند، به هدف خود رسیده است. فقط.




